dinsdag 2 september 2008

درافغانستان قوم بزرگ وقوم کوچک وجودندارد

درافغانستان قوم بزرگ وقوم کوچک وجودندارد


خلقیهای افراطی چیزی برای گفتن ندارند

دو شنبه 1 سپتامبر 2008, نويسنده: عطاخیل


امروز کشورما دربین سایر ملل ازجمله فقیر ترین ومحتاج ترین ودربدرترین کشورها بحساب می آید. تمام شیرازه ء اقتصادی و ساختار اجتماعی آن فرو ریخته است , فقدان یک حکومت کارا ، نبود یک رهبریت سالم ، مداخله کشورهای همسایه ،همه وهمه مصایب است که فقط همان مردم غریب وبیچاره که در آنجا زنده گی میکنند آنرا میتواند باگوشت وپوست خویش لمس کنند.

مضاف براینهمه مشکلات ، پرابلم اختلافات قومی وزبانی جمع بیسوادی نیز بیداد میکند که سرچشمه همه بی اعتمادی ها ومصایب دیگر بحساب می آید.

اما گوشه نشینان عافیت درکشورهای اروپائی که عمدتا همان بقایای شکست خورده خلق وپرچم باشند بعداز اینکه ازبرکت پولهای خیراتی کشورهای میزبان , صاحب یک پایه کامپیتوتر و یک باب منزل شدند ازمسافه های خیلی دور، بوکالت از مردم بیدفاع ومصیبت دیدهء کشور قلمفرسایی میکنند آنهم به بدترین شکل آن که سطر سطر جملات اش مملوء است از نفرت وکراهیت و آتش افروزی.

منادیان کاذب اکثریت واقلیت قومی ، همان منادی دروغین وبیچارهء اند که هم از احصائیه گیری نفوس در افغانستان هراس دارند وهم تاکید به بزرگ بودن این قوم وکوچک بودن آن قوم دارند. من هیچ ندانستم که آقای غخخور روی کدام سند ومدرک توانسته است این ادعای(لژکیو قومونو)و(لوی قوم) را ثابت کند.

این آقا ازیکطرف ازنفرس شماری کاملا هراس دارد وهرنوع اقدام مبنی براحصائیه گیری نفوس را تراژیدی تاریخی میداند وازطرف دیگر تاکیدش براین است که قوم بزرگ در افغانستان در طول تاریخ نظر به سایر اقوام قربانی بیشتر در راه دفاع از کشور داده است.

هرچند وی درین مقالات اخیرش ، اندک نسبت به قبیله گران افراطی تر از خود تاجای انصاف را مراعات کرده به این امر اعتراف دارد که اقوام کوچک هم به اندازه کوچک بودنشان نیز در دفاع ازکشور سهم دارند که این موضوع را فاشستان افراطی تز از وی نمی پذیرند زیرا افراطیون قبیله گرا معتقد بر این اند که جز پشتون ،دیگر هیچ قوم در افغانستان از ین کشور دفاع نکرده است .

نمونه بسیار واضح آن آقای حکمتیار است که ایشان معتقد اند که اقلیت های قومی غیر پشتونی همیشه جاده صاف کن لشکر متجاوز خارجی بوده اند,که خوشبتختانه ، دراثر زحمت وتلاش تعداد از پژوهشگران بطلان چنین برداشت جاهلانه از تاریخ ثابت شد که اصلا تجاوز لشکر خارجی همیشه از جنوب بوده است نه ازشمال وجاده صاف کن ها نیز همیشه مردمان بوده اند که متأسفانه درحاکمیت های عنعنوی قبیلوی افغانستان مربوط قوم پشتون بوده وخاستگاه اصلی شان جنوب کشور بوده است.

تازه ترین تجاوز خارجی ایکه درعصر کنونی برخاک افغانستان ازشمال کشورصورت گرفت تجاوز شوروی سابق بود که بازهم توسط حاکم پشتون تبار یعنی حفیظ الله امین وتره کی به کمک خواسته شد اما زمانیکه خود واولادش قربانی سیاستهای عظمت طلبانه اش قرار گرفت پیروانش لوای جهاد را بلند کردند.

اسناد وقراین انکار ناپذیر، چنین میرساند که حفیظ الله امین از اتحاد شوروی وقت بار بار تقاضای ارسال قطعات نظامی را کرده بود تا وی را در مقابل قیامهای مردمی درشمال وجنوب وغرب کشور حمایت کنند. یک هفته قبل از حمله قشون سرخ درکشور خان عبدالغفار خان زعیم ملی پشتونها به اتحاد شوروی وقت دعوت میشود ومقامات شوروی خصوصا بریژنف واندری پوف ، خان را از دخول قوای شوروی بخاک افغانستان خبر میدهند.

درقیام مردمی مردم هرات موسوم به قیام بیست وچهارم حوت هزاران نفر انسان بی گناه هراتی ازطرف رژیم پشتون تبار خلقی به سرکره گی جنرال شهنواز تنی به خاک وخون غلتیدند

همه این حوادث تاریخی گواه این است که اقوام بزرگ غیر پشتونی درافغانستان بیشتر از قوم پشتون بزرگ ترین قربانی ها را متحمل شده اند و تاوان سیاست های عظمت طلبانه حکام خویش را پرداخته اند.

تنها در درهء پنجشیر نوده پنج درصد خانه وکاشانه مردم عادی توسط بمباران ها وحملات راکتی قوای شوروی از میان رفته است. ولی همه اینها نزد افراطیون قبیله گرا افسانه بیش نیست.

حال آقای عمخور نیز در وادی گمراهی وتحیر سرگردان است که آیا موجودیت قوای خارجی را در افغانستان تجاوز بنامد یانه؟

وی گاهی کرزی را شاغلی خطاب میکند وزمانی هم نوکر بی صلاحیت ایکه امر وفرمانش را یک ولسوال نیز قبول ندارد به باد مسخره میگیرد . حکومت کرزی را مشروع میداند اما ازبمباران مناطق جنوب نیز شکوه دارد. طالبان را نیز محکوم میکند اما مقاومت شان را نیز مشروع میداند.

ایشان درجای از لاطائیلات خویش می نویسند:

"خدا نکند که روزی قوم پشتون بار دیگر درلباس طالبان مسلح شود و اقوام دیگر را بار دیگر به سرزمین های اصلی شان کوچ اجباری سوق دهد . این دقیق خواست دشمنان افغانستان است که قوم بزرگ را تحریک کنند خدا آنروز را باز نیارد."

واه واه!

ازین جملات چه را میتوان استنباط کرد خیرخواهی یا جنون عظمت طلبی. این آقا ازیکطرف ربانی ومسعود توپک سالار دانسته ونماینده گی آنهارا ازقوم تاجک نمی پذیرد اما ازطرف دیگر از فراری شدن حکومت مجاهدین به تاجکستان احساس خوشی وافتخار میکند زهی به این سیاست مدار خلقی ونویسندهء توانا ومردم دوست.!!!!!! این آقا در آرزوهایش این را اضافه کرده ایکاش که کرزی پشتون نمی بود بعد ما میدانستیم که چی کنیم؟

سوال ماهم این است که اگر کرزی پشتون نمی بود شما آقای غمخور چی میکردید؟

سوختاندن زمینهای زراعتی در شمالی، قتل عام مردم هزاره در یکاولنگ ومزار؟ ویا تصفیه های قومی محمدگل خان مهمند؟

معرفی مشاوران انترتی رئیس جمهور کرزی

حبیب الله غمخور یا خشن ترین نماد فاشیزم !

شاگردان مکتب حفیظ الله امین در اروپا خشونت وقبیله گرائی را تیوریزه میکنند

يكشنبه 4 مه 2008, نويسنده: عطاخیل

maandag 1 september 2008

مشکلات مهاجرین درگذشته و حال !

مشکلات مهاجرین درگذشته و حال !

به گواهی تاریخ مهاجرت ها ی بنی بشر پس از کثرت اولاده ء آدم و حوا ( علیهم السلام ) در آغاز جهت پیدا کردن جای مناسب زندگی برای خود و حیواناتی را که اهلی سا خته بودند روا ج داشت اما هر چه زمان گذشت نفوس انسان ها فزونی گرفت جنجال و کشمش های هم در بین خود این افراد که در حقیقت فرزند یک زوج اولی بودند بخاطر تملک سرزمینهای حاصلخیزوآبهـــــای شیرین روی زمین افزایش یافت و این کشمش ها بعضا ً سبب جنگهای قبیله یی بین آنها شده قبیلــــه زور مند همه چیز را تصرف کرد و قبیله ء کم زور شکست خورده مجبور به مها جرت از محـــــل مسکونی شان به جا های دیگر شدند گاهی قهر مهار نا پذیر طبیعت نـیز مثل سیلاب مــــــــــد حش آتش سوزی دشت های و سیع پر از جنگلات , فعال شدن آتش فشان ها و زمین لـرزه هـا با عــــــث میگردید تعداد بیشتر طوایف قبا یل سرزمین بود و باش معین شان به نقاط مختلف سرزمین هـا ی نا شنا س و گاهی به حیطه تملک دیگران به قسم مهاجر پراگنده شوند .

این مهاجرت ها تا ختم جنگ اول جهانی همچنان در جهان بلاوقفه ادامه داشت علاوه بـــــرتمام انگیزه و علت های قبلی مهاجرت , تصادمات امپراتوران و کشور کشایان افزوده شده بود کــه مردمان عادی بخا طر زنده ماندن و حفا ظت جان اطفال شان از آسیب های جنگ مسلحانه قـــدرت مندان به جا های میرفتند که دور از تا ثیرات جنگ بود .

در تمام این دوران مهاجرت ها ، خود مها جرین بودند که برای زندگی زاد راحله پیدامیکردند اما برای نخستین بار در جریان جنگ اول جهانی ( 1914-1918 )یک انسان خیر خواه و انســــــا ن دوست بنا م (هانری دونانت اوترشی ) به حمایت هم فکرانش سازمان دستگیری از آسیب دیده گــــا ن جنگ را تا سیس کرد که بعدها نام آنرا صلیب سرخ گذاشتند .

بعداز ختم جنگ جهانی دوم (1945 ) حدود پنجاه ملیون انسان از طرفین در گیــر جنگ د ر قلمرو نظامی آنها جان با خته و بیشتر از این تعداد نیز زخمی و از منا طق مسکونی شان فرار کــرده به کشور های دیگر روی آورده بودند .

موء سسه ملل متحد که با شرکت پنجاه کشور آزاد جهان در سال 1945 تا سیس شده بود بعـــد از آن که در سا ل 1948 اعلامیه جهانی حقوق بشر را انتشار داد که در آن برده گی رسماً در سراسر جهان ملغی اعلان گردیده بر تساوی حقوق کلیه انسانهای روی زمین تا کید شده بود در سال 1951 در یک کنفرانس انسان دوستانه در ژینو تعهد نامه ء را بخاطر حراست از مهاجرین و اعضای فامیل آنها امضا ء کردند که نام آن بنام کنوانسیون بین المللی 1951 ژینو مشهور است .

در این تعهد نامه و کنوانسیون تمام مسایل مربوط به امر مهاجرت و این که چه کسی مها جر و دارای حق پنا هنده گی به کشور های دیگر میبا شد و چه کسی بحیث مهاجر مهمان بصـــــــــورت موقتی اقامت داشته با شند شرح و بسطی وجود دارد و تمام کشورهای امضا کننده ء این تعهد نامـــه ( کنوانسیون 1951 ژینیو ) در باره مهاجرین مکلف اند طبق احکام تذکار یافته در آن رفتارنما یند

ایران و پاکستان دو همسایه ء افغانستان نیز از امضا ء کنندگان این کنوانسیون بین المللــــی هسستند و مکلفیت دارند در بر خورد با مها جرین در همه حال متن و احکام آنرا در نـظر داشتـــــه وخلاف آن عمل نکنند .

جنگهای تحمیلی سه دهه اخیر در افغانستان و مخالفت های ذات البینی عده ء از بزرگـــــــان اقوام و سران گروه های مذهبی , سیاسی و نظا می که آتش جنک را در افغانستان مشتعل نگه داشتند بسیار ی از اشخا ص و خانواده ها بخاطر حفظ جان خود و اطفال شان مجبور شدند خانه و کا شانــهء

خودرا ترک گفته به کشور های دیگر مهاجرت نمایند .

پس از سقوط رژیم طالبان وروی کار آمدن حکومت به رهبری حامد کرزی که تحت الحما یهء امریکا ومتحدین اروپائی آن قرار دارند ده ها هزار خانوار افغانها از ایران و پـا کستان که بیشــــتر از مردم کشور میزبان زخم زبان دیده بودند حتی به پلان باز گشت دادن مهاجرین که از طرف نمـا یند ه ملل متحد در کابل روی دست گرفته شده بود انتظار نکشیدند و ذوق زده به افغانستان بر گشتنـداز هــر راه و بی راه خود را به منا طق مسکونی شان رسانیدند اما با تا سف ملاحظه کردند کـــه در محلات شان هنوز امنیت وجود ندارد و حتی عده ء از اعضای فا میلهای مهاجرین باز گشته مورد تعجیـــز و تعرض زور گویان محل قرار گرفتند که دولت هنوز توانایی مهارآنها و تامین امنیت ور سیده گی لازم با کمک های عاجل به مهاجرین را نداشت , این خانواده های مهاجرین مجبورشدندازمحلات مسکو نی روستای شان به مراکز شهر ها روی بیاورند به همین حساب حتی مهاجرین که خـانه های شـــــان دراطراف کابل بود به شهر کابل وحومه آن متمرکز گشتند و نفوس کابل را دوبرابر افزایش دادند .

پاکستان نسبت مخالفتش با حکومت افغانستان بر سر خط دیورند و مسـا یل دیگر از یـــــک طرف به اخراج مهاجرین افغان اقدام کرد واز جانب دیگر به تخریب کمپ های مهاجریـن که درزمان هجوم شوروی به افغانستان (1980) ،برای اسکان مهاجرین سا خته شده بود آغاز کرد,ایران نـیزنسبت مخالفت با امریکا برای مشکل آفرینی به حکومت افغانستان و حامیان وی اقدام به اخراج مها جریـن افغان از ایران و به تخریب خانه های آنها پرداخت.

ایران و پا کستان بیشتر ین منفعت از مدرک معاونت های مالی سازمـان ملل متحد بخــــــاطراعاشه و اباطه مهاجران را بدست آوردند و با پرداخت نازلترین دست مزدهــا به مها جـــرین دارا ی توان کار ,آنها را به شدید ترین نحوی استثمار نمودند باز هم نظر به خصلت تعبیض گرایــانه شــــــان با این مهاجرین زشت ترین رویه را در پیش گرفته اند و حتی دختران ایرانی که به ملا حظه شـها مت و غیرت جوانان افغانستان با آنها ازدواج کرده اند به جرم این عمل موافق به اعلامیه جهــانی حقـــــوق بشر شان , مورد باز جو یی ها و باز خواست های گوناگون قرار گرفته اندو حتی فرزنــدان حا صــــل این ازدواج از طرف مسئولین ادارات دولت ایران ثبت و راجستر نگردیده است .

ایران که نسبت بلند پروازی هایش در منطقه تحت فشار گوناگون امریکا و متحد یـن آن قرا ر گرفته است عقده های حقارت نا شی از عدم توانایی برخورد با آنها با اخارج کردن مهاجرین افغــان وضرب و شتم و تخریب خانه و کاشانه ء آنها خواسته است خود را تسکین بدهد و ایـــن حرکـــــــت ناشیانه ء حکومت ایران پس از سال 2004 میلادی شدت بیشتر گرفته است .

با آنکه ایران , افغانستان و نماینده ملل متحد توافق نامه ء راامضا کرده اند که در آن گفته شـده طبق حکم کنوانسیون 1951 ژینیو هیچ کشور مهاجرین پناه جو را در صورتکه در وطن خود شا ن احساس خطر جانی میکنند و داوطلب رفتن به کشور شان نیستند با یست اخراج نکـــنند, حکو مـــــت ایران با تعهد شکنی آشکار با عمل غیر انسانی خود به اخراج اجباری مهاجرین دوام داده است .

منابع خبری ایران مثل( ایرنا ، جام جم) و غیره از تخریب خانه های مهاجرین افغان درشیراز توسط بلدوزر ها سخن گفته اند این همان کاریست که ایران بار ها به اسرائیل انتقاد کرده و تخریـــب خانه های فلسطینی را با بلدوزر عمل وحشیانه و غیر انسانی توصیف کرده است .

فرماندار شیراز با وقاحت گفته است مهاجرین افغان در بعضی از قسمت های این منطقـــــــه حدود نود در صد سا کن این محلات بوده با فت جمعیتی آن را تغیر داده است ..... این گفتار آستاندار شیراز سخن نژاد گرایانه و مغایر سیستم های دولتی جهانیست چنانچه درامریکا و کانادا مجموع مهاجرین بیشتر از افراد بومی آن قلمداد گردیده و حتی مها جرین در این کشور هــــــا در ار گان های قانون گذاری , اجرایه و مقامات رفع دیگرقراردارند چنانچه سرکوزی رئیس جمــهور فرانسه در حال حاضر یکی از مهاجرین است که غیر بومی گفته میشود و باراک او با ما یک سیــــــاه پوست است که بحیث سنا تور و عضو حزب دموکرات در سنای امریکا ایفای وظیـفه میکرد کــــــه اکنون بحیث کاندید ریا ست جمهوری امریکا در مبارزات انتخاباتی فعالیت دارد .

ایران هنوز هم خلاف شعا یر اسلامی ( انم ا لمومنون اخوت ) مهاجرین افغانستان را که همه مسلمان و حتی عده ء قا بل ملا حظه ء آن اهل تشیع بوده با خود ایرانی ها هم مذهب و هـم عقیـــــده هستند آنها را بیگانه میخواند و بجای آنکه اگر بعضی شان مریض اند مطابق مقـررات تذکـــــــا ر یافته در کنوانسیون ژینیو آنها را تداوی نماید این مریضی آنها را دلیل برای اخارج آنها از خاک ایران قلمداد میکنند .

آستان دار شیراز علناً از مردم خواسته است به مهاجرین افغانها خانه ء خود را بکرایـــــه و اجاره ندهند که در صورت سر پیچی از این امر مجازات خواهند گردید و این شدید ترین عمل غیـــــر انسانیست که از طرف مسلمانهای ایران در مقابل مسلمانهای افغانستان اعما ل میگردد.

اقدام به اخراج دسته جمعی مهاجرین افغانستان از ایران در حالی صورت میگیرد که کمیتــــه بین المللی نجات در افغانستان نسبت گسترش نا امنی ها و کشته شدن تعداد از کار مندانش فعالیت های خویش را در ماه اگست سال روان درافغانستان متوقف کرده است ,در کمیته بین المللی نجـــا ت ده مامور خارجی و بیشتر از پنجصد نفر از افغانها کار میکردند .

نسبت اوضاع رو به وخامت افغانستان حضور سه صد نفر از جوانان افغــــــان از منا طــــق مسکونی شان فرار کرده به قلمرو بریتانیا پناهنده شده اند , طبق اطلاع رسانه ها در سال گذ شتـــــــــه 1633 نفر غیر نظامی در اثر حملات غیر مترقبه نظامیان و جنگجویان متخاصم درافغانستــــان کشته شده اند که اینگونه قتل های غیر نظامیان در سال جاری تا ماه اگست 929 نفر بوده اســـــــت

بتاریخ 21 – اگست رسانه های خبری از مصیبت دیگری در ایران خبر داد که در اثــــــــــر واژگون شدن یک عراده موتر بار بری در سر زمین شیراز 30 نفر مهاجرین افغان کشته و83 نفـــــر زخمی گردیده اند .

مقامات امنیتی ایران گفته اند هنوز حدود یکنیم ملیون مها جر افغانستان در قلمرو ایران زندگی میکنند که بر رسی مدارک و اسناد اقامت آنها آغاز شده است در صورت عدم مجوز قا نونی بـــــرای اقامت , آنها دستگیر و زندانی خواهند شد و یا رد مرز میشوند و این تهدید و ایجاد رعب وو حشــــت و افزایش فشار روحی و روانی بالای مهاجرین است که با قانون بین المللی و انسان دوسـتی منافا ت دارد .

رئیس اداره مهاجرین ایران میگوید از این پس هر مهاجر افغان که مجوزنداشته باشد دسـتگیرو مدت پنج سال در کمپ های اجباری زندانی خواهند شد او میگوید مهاجرین غیر قانـونی افغــــــا ن روزانه پنج ملیون دالر برای دولت ایران از لحاظ مصارفات ضررمیرساند و پولیکه ملل متحد برا ی مصارفات آنها میدهد نا کافیست .

اداره مهاجرین ایران در حا لی این سخنان را ابراز میدارد که قرار گفــتار مهاجرین افغــــان, ادارات ایران حتی یک تومن را هم برای مهاجر ین مصرف نمیکنند تمام اعاشـه و اباطه شــــــــــا ن بدوش خود مهاجرین است که کار میکنند و زندگی روز مره ء خود را تامین مینمایند .

اعتراف اداره مهاجرین به اخذ پول مصارف مهاجرین از ملل متحد منفـعت طلبی ایــران ازحضور مهاجرین در خاک ایران را ثا بت میکند و کشوریکه حق المهاجرین از ملل متحد اخذ مینما ید صلاحیت اخراج مهاجرین را بدون اذن و اجازهء ملل متحد ندارند و اخراج اجباری و دســته جمعــی مهاجرین در آستانه ء زمستان در حقیقت تمنای ملیون ها دالر پول اضافی از ملل متحد برای اجـاز ه اسکان مهاجرین افغانستان در کشور ایران است .

وقتی پنج ملیون دالر صرف یک روزه مها جرین افغانستان با شــد ایران میخواهد بگو یـــــــد که سا لانه یکصد و هشتا و سه ملیون دالر با ید به ایران بخـــاطر مرا قبت از مهاجرین افغــــان داده شود, واین کمال بی انصافیست که به مهاجرین افغانستان هیچ پـول مصرف نکرده صرفا ًبرای اجا ره بهای محل بودو با ش آنها این مبلغ هنگفت از ملل متحد مطالبه گردد .

در نتیجه ء اخراج گروهی مهاجرین افغان از ایران در سال گذشته فشار سیاسی بــــروزا رت خارجه و وزرات مهارجین افغانستان وارد شـد که در نتیجه از طرف پارلمان وزیر مهاجریــــــــــن استیضاح واز کار بر طرف گردید .

امسال نیز مقامات وزارت خارجه و مهاجرین افغان با مقامات ایرانی تماس های رسمی بـــر قرار کرده و خواسته اند که با مراعا ت معیار های بین المللی و تعهد نامه های شان ازاخراج دســتـه جمعی مهاجرین بصورت اجبار خود داری نمایند .

در زمان جنگ با شوروی در قلمر و پاکستان سه صد و شصت و پنج کمپ مهاجریـن وجــود داشت که از طرف ملل متحد و جامعه جهانی مصارفات سرپنا ه و ابا طه و اعاشه آنها به حکومــت پاکستان پرداخت میشد و هنوز در پا کستان از مجموع این کمپ ها در هفتاد کمپ , مهاجرین حضور دارند که حکومت پا کستان نیز بخاطر خصومت با دولت افغانستان چهار کمپ مهاجرنشین را درسال روان بست که مهاجرین سا کن در این کمپها آواره گی های فروانی را متحمل شدند .

در چنین حالی صدها خانوار قبا یلی قلمرو پاکستان در اثر جنگها ونا آرامی ها درمناطــق آن کشور در ولایات جنوب و شرق افغانستان و از جمله در کنر سرازیر شده اند این موضـوع همــــــان ضرب المثل یکجا شدن ( تشنه و گشنه ) را در اذهان تداعی میکند .

دولت افغانستان که در ظرف شش سال در قدرت بودنش از هزاران خواسته ء مردم یکی را برآورده نکرده و یا نتوانسته است، سرازیر شدن قبا یل پاکستانی در افغانستان مشکلی دیگریست کــــه از لحاظ امینت , بود با ش , خرچ و خوراک بر مشکلات دولت افغانستان می افزاید که جرقه های آتش این مشکلات در بدخشان , تخار ومناطق دیگر در شمال و مناطق مرکزی افغانستان به چشم میخــورد

پیشنهاد من به دولت ایران و پاکستان این دوکشورمسلمان وهمسایه افغانستان اینست کــه اخرا ج دسته جمعی و اجباری مهاجرین افغانستان رامتوقف نموده درهرحال بحیث مسلمان(انم المـــــــومنـون اختوت) را در نــظر داشــــته با شند و همـــچنان ارزومـــــندم که دولـــت افغا نـــستان بـــا تــــفا هم با دولت ایران و پاکستان و نمانیده ء ملل متحد در امور مهاجرین به قضایای مهاجرین افغانســــــا ن در ایران و پاکستان و سایر کشورها عمیقا ً توجه نموده راه حل های را جستجو نمایند و مها جریـــن را از این مخمصه نجات بدهند و از جا نب دیگر بوزرات مهاجرین افغانستان هدایت بدهند کـــــه به همکاری وزارت اقوام و قبایل کمسیونها ی ثبت هویت مهاجرین مربوط قبا یل پاکستان را ایجــآ د نموده آنها را در کمپ های معینی که از طرف کمیساری مراقبت از مهاجرین ملل متحد زیر نظار ت با شند جا بجابسازند تا با پرا گنده شدن این مهاجرین قبا یلی پا کستان در بین مردمان محل خطـرا ت ناامنی افزایش نیابد زیرا ازاحتمال دورنیست که دربین آنها بعضی ازوابستگان طالبان نباشد. بااحترام

عزیزه عنایت

27/8/2008


zondag 31 augustus 2008

گفتگوی اختصاصی هفته نامه باختر با مارشال محمد قسیم فهیم

گفتگوی اختصاصی هفته نامه باختر با مارشال محمد قسیم فهیم سابق معاون اول ریاست جمهوری اسلامی افغانستان ووزیر دفاع ملی.
خلیل "رومان" عضو انجمن فکری برشنا گفتگوی اختصاصی ایرا درمورد اوضاع جاری کشور با مارشال فهیم انجام داده است که تقدیم می گردد:
خلیل رومان: جناب محترم مارشال صاحب فهیم بسیارتشکرکه با وجود مصروفیت های تان بار دیگر برایم وقت دادید تا خدمتتان حاضرشویم و درباره اوضاع جاری افغانستان یک مصاحبه اختصاصی با شما داشته باشیم.
چنانکه میدانید، افغانستان رفته رفته ب بحران های متعددی درعرصه های اقتصادی، امنیتی، اجتماعی وغیره مشکلات مواجه است که هرکدام آن بمثابه یک تهدید بسیار جدی حیات ملی واجتماعی افغانستان را تحت فشار قرارمی دهد. از جمله بحران سیاسی وعمدتا امنیتی بجایی رسیده است که انفجارها ، حمله ها وسیروحرکت مخالفان در افغانستان وحتی درشهر کابل، طوریکه گفته میشود پنجاه فیصد افزایش یافته است.
بفرمائید از نظر شما دلایل واسباب این حالات چه ها اند؟ چه راه های وجود دارد تا این اقدامات را مهار کنند.
مارشال فهیم: بسم الله الرحمن الرحیم ، با تشکر از شما، زمانیکه می خواهیم در رابطه با اوضاع جاری افغانستان صحبت کنیم ، باید کمی به عقب برگردیم و ببینیم عواملی که کشور را به بحران ها مواجه ساخت چه ها بودند ، کدام زمینه ها و پیش زمینه های داخلی، منطقوی وبین المللی، مقدمه وبستر مساعد را برای حالات کنونی فراهم آورد.
شما میدانید که در دوره تسلط طالبان کشور درحالت بسیار بدی قرار داشت. هم از لحاظ سیاسی ، هم از لحاظ اقتصادی هم از لحاظ اجتماعی و مناسبات بین المللی . این ها امروز از بدیهیات اند ومن نمیخواهم روی آن زیاد صحبت کنم. زمانیکه فضا وزمینه مساعد شد تا در کشور صلح و آرامش تأمین شود ، تمام اساسات اعتماد مردم افغانستان در سالهای جنگ از میان رفته بود. بحران اعتماد جدی بود ، بنیاد کشور نیز برمبنای یک اعتماد ملی باید ساخته میشد . آغاز این اعتماد ملی مفاهمۀ نیروی های مجاهدین وگروههای مقاومت ملی، با نیروهای سیاسی بیرون که تحت زعامت ظاهرشاه، پادشاه سابق افغانستان قرار داشت، بود. قرار شد این ها بعد از آزاد شدن افغانستان ، بعد از یازدهم سپتامبر وحضور جامعۀ جهانی و ائتلاف بین المللی ضد تروریزم باهم مذاکره نمایند.

مجلس بن تشکیل شد. بالای نکات واساسات خوبی درین مجلس فکر شده بود. گرچه بسیاری از تحلیل گران ما درباره چگونگی مجلس نقدهایی دارند؛ اما با توجه به اوضاع آنزمان ، واقعیت این بود که افغانستان با نظرداشت ترکیب اجتماعی وسیاسی ایکه دارا بود به یک اعتماد ضرورت داشت.

درمجموع فرازونشیب های که صورت گرفته بود وتغییراتی که بوجود آمده بود ، این نیاز را برجسته میساخت تا یک حکومت وحدت ملی در کشور ایجاد گردد.

بعد از کانفرانس بن هرسه مرحله پیش بینی شده آن عملی شد ، یعنی ، حکومت موقت که دربرگیرنده تمام نیروهای موثر در قضیۀ افغانستان اشتراک داشته باشند؛ تمام بی اعتمادی ها با تشکیل حکومت موقت از بین رفت؛ وطالب ها وتروریست ها شکست کردند واز افغانستان رفتند، پایه های حکمیت ملی و ممثل اراده مردم گذاشته شد؛ بازسازی ها آغازگردید ونهادینه سازی سیاسی بوجود آمد. خلاصه تمام زیربناها واساسات یک جامعه پایدار دارای نظام ویک دولت نیرومند گذاشته شد. اینها بیشتر، مرهون ایثار طرفها بود. ایثار طرف مقاومت این بود که با وجود یکه همه چیز را دراختیار داشتند، مصمم شد تا با سعۀ صدر متقابل کارهای زیربنایی بنیادی صورت بگیرد. لذا با طرف های دیگر کمال همکاری را انجام داد.

بعد دولت انتقالی تشکیل شد. این دو دوره که محصول یک ائتلاف یا اشتراک یا وحدت بود ، باوجودیکه بعضا حساسیت هایی درباره آن تبارز داده می شود، درکشور بنیاد های اعتماد سازی به وجود آمد وافغانستان قدم های مهمی را برای استحکام وثبات آینده برداشت که اگر ادامه داده می شد ، بدون شک ما شاهد توسعه اقتصادی وسیاسی می بودیم. قانون اساسی ساخته شد ، لویه جرگه ها دایر شدند وعلاقه مندی های رفتن به سوی باز سازی وانکشاف درهمه عرصه ها وبخصوص درمیان مردم خسته از جنگ به مشاهده می رسید.

متأسفانه زمانی که معیاد دوره انتقالی به پایان نزدیک می شد، درجریان آن معلوم شد که یک تعداد عناصر چه درداخل و چه درخارج به این فکر شدند که به شکل یک بعدی وتک جانبی حکومت ونظام بسازند. درحالیکه در افغانستان ظاهرا زمینۀ انتخابات مساعد شده بود وفقط گام های بسیار ابتدایی بود. شما میدانید که سی سال بحران باهمه پی آمد های آن در شش ماه یا یک سال ودوسال از بین نرفته بود ومایه جنجال ها کاملا محو نه شده بود. یک فرصت ووقت طولانی ضرورت داشت تا همه مردم افغانستان درنظام و حکومت شریک باشند و با اتفاق واتحاد وهمبستگی ملی بتوانند عواقب بحران سی سال را آهسته آهسته ازمیان بردارند.

زمانیکه آقای کرزی درنتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری موفق شد ، وحتی قبل از آن بد بختانه خواستند طرف نیرو مند و به اصطلاح ستون های استوار نظام ودولت، یعنی مجاهدین را کنار بگذارند و به تنهایی به انتخابات بروند.

روحیه تفاهم را زیر نام اینکه حکومت ائتلافی نمی خواهند وچیزهای دیگر که کاملا فکر سطحی وناپخته بود، ترک کردند.

دررأس مجاهدین یا در رأس مقاومت واطرافی که از داخل افغانستان نماینده گی میکردند، من بودم. بدون نظر داشت این موقف ، آنها انتخابات را براه انداختند؛ بازهم بدنه اساسی افغانستان یعنی مجاهدین جدا ساخته شدند وبخش ضعیفی که باقی مانده بود، یک تیم کامپاینی را که فقط برای ریاست جمهوری آقای کرزی کامپاین کرده بودند، حفظ کردند ودر قدرت آمدند. درینجا نه شایستگی مطرح بود ، نه مسأله حقانیت ولیاقت وغیره مطرح بود.

کسانیکه درولایات ومحلات کار کمپاین را انجام داده بودند، رویکارآمدند. درست چهره های ناتوان، نابلد، نا آشنا که به یکباره گی مردم افغانستان متحیر ومتعجب ساختند.

شما میدانید که مادر همه بحران ها بحران سیاسی است. این بحران از همین جا شروع شد، یعنی افغانستان که به یک دوره طولانی حد اقل پنج ساله، اعتماد ویک دولت ائتلافی قوی که همه مردم دست بدست هم میدادند ودرعرصه های مختلف باهم کار می کردند، ضرورت داشت. و هیچ سوراخی باقی نمی ماند تا نفوذ بیگانه صورت بیگیرد . فقط کار درنیم راه یکجانبه شد. ازیک طرف یک حکومت ضعیف ونابلد کامپاینی بوجود آمد که فاقد پایه های اجتماعی بود، از طرف دیگر دشمنان افغانستان شامل همه آنانیکه جنگ گرم می کردند و آنانیکه دارای نیت منفی بودند ، به فکر آن شدند تا از اوضاع استفاده کنند وسهم مربوط به خود را بردارند.

پاکستان درقضیه افغانستان از بسیار قدیم از زمانیکه شوروی ها از افغانستان در صدد خارج شدن بودند ، مداخله داشت . آنها به فکرسیادت سیاسی ونظامی درکشور شدند. جنرال حمید گل رئیس استخبارات نظامی آنوقت پاکستان طرحی را ریخت که باید پاکستان جای شوروی را در افغانستان پرکند. بنا براین طالبان وتروریستانی را که محو شده بودند وتقریبا وجود نداشتند ، دوباره رشد دادند ، احیا کردند و به بحران آفرینی های سیاسی ونظامی آغاز کردند.

خلیل رومان: جناب مارشال صاحب ، من درین موضوع خواهم آمد. اما هنوز هم نمی خواهم از دوره موقت وانتقالی دوربرویم. شما فرمودید که دوره موقت وانتقالی، ازاینکه یک مشارکت ملی تمثیل می شد، آغاز خوبی بود. بعد به گونه ای کنار زده شدید ویکی از عوامل بحران های سیاسی وامنیتی این کنارزدن بود. اما طوریکه مشاهده می کنیم جناب شما وطرفداران شما درمخالفت سیاسی قرار دارید واین جای خوشی است از آن استقبال می شود. جهت دیگر اینکه چه فکر می کنید اگر در دوره موقت وانتقالی کارهای بیشتر انجام می شد وبستر سازی میشد، نسبت به اینکه از پیروزی کاذب نتیجه گیری های نادرست بعمل آمد ، آیا نمی شد که برای امنیت بیشتر ملی کار شود. جناب شما که در رأس تمام مسائل امنیتی قرار داشتید، واز نیات حلقات پاکستان درقبال کشورما هم آگاهی دارید، نمی شد که انکشاف یک سلسله پروگرامها وبرنامه های، طوری تنظیم می شد که امنیت افغانستان در دراز مدت تأمین وتضمین می گردید. آیا این امکانات وجود داشت؟

مارشال فهیم: بلی! این امکانات کاملا وجود داشت. با شناخت عمیقی که از طرف مقابل یعنی به قول شما حلقات پاکستان وکسانیکه مخصوصا در دوره مقاومت درقضیه افغانستان صریحا با ما مقابله کرده بودند، داشتم (البته نه شخصی با ما، بلکه با کشورمان) می دانستیم واصرارمی کردیم که اردوی برحال وقت که متشکل از مجاهدین وصاحب منصبان متخصص و مسلکی اردوی افغانستان بودند، به هیچ صورت منحل نشود. اصرار وپافشاری شخصی من هم همین بود، مسائل امنیتی، حفظ آرامش و موضوع های سرحدی بدوش همین اردو باشد تا مدت طولانی حفظ شود وآهسته آهسته اروی ملی تربیه ، تجهیز ، تکمیل وآماده شود.

تا آن زمان این اردو که امتحان خود را داده بود ، فعالیت های دفاعی را ادامه دهد.

میخواستم حد اقل در سطح یکصد هزار نفر حتی با معاش ناکافی ایکه داشت، درتشکیلات باقی بماند. مگر یک تعداد خارجی ها وداخلی ها صرف نظر از هر برنامه یی که داشتند، اصرارمی کردند که اردوی سابقه باید لغو شود. بهانه های شان این بود که یکجانبه است ، یک طرفه است ، تنظیمی است، وغیره. درحالیکه قطعا چنین نبود.

من یقین دارم که درملغی شدن این اردو، پاکستانی ها صد فیصد تاثیر خود را هم بالای امریکایی ها که ساختن اردوی ملی را بدوش داشتند وهم بالای آقای کرزی که سرخود را از یخن برادری پاکستان بیرون میکرد، وارد کرده بودند.

یکتعداد اشخاص که دراطراف آقای کرزی بودند، به هرمقصد ونیتی که بود، پافشاری کردند که اردوی سابقه لغو شود واردوی ملی ساخته شود. چنین هم شد، درحالیکه اولین کندک اردوی ملی ایجاد گردید. این یک اشتباه بزرگ بود. البته موضوع دی. دی. آر وغیره مشکل نبود، انجام می شد؛ ما بحیث یک عملیه خوب، طرفدارآن بودیم. اما انحلال اردو یک حرکت کلاملا منفی و به ضرر کشور بود. درینصورت دشمنان افغانستان وقتی با ترفندها واطلاعات فریب کارانه وبا تلقین های داخلی ، اردو را از سر راه برداشتند ، آزادانه به هر سمت و سویی که خواسته باشند ، به سیروحرکت های نظامی آغاز کردند وکسی نبود که جلو آنان را بگیرد. نتایج آن را عملا در ناامنی های جاری مشاهده می کنیم.

خلیل رومان : جناب مارشال صاحب! بازهم در دوره موقت. این دوره ورئیس آن توسط شما، یعنی مجاهدین ودرراس شما بسیارحمایه شد. اگر حمایت شما نمی بود ، شاید وضع بگونه دیگری انکشاف می کرد. موفقیتهای نسبی واساسگذاری های نسبی هم صورت گرفت، معلومدار از لحاظ سیاسی وضع خوب بود، از لحاظ امنیتی نیز یک ثبات نیم بند بوجود آمده بود. اما چند دلیل وعامل را ذکر می کنند که در کنار رفتن شما ومجاهدین نقش دارد.

برخی ازین دلایل را یاد آوری میکنم . اگر شما می خواستید زیاد و کم کنید. دلیل اول، زیادت خواهی های مجاهدین بود. البته شما می پذیرید که گذار به فساد واختلاس ها، عدم تجربه، تخصص وغیره؛ دوم ، شاید حرکت مغرورانه تلقین شده به آقای کرزی که گویا به پیروزی رسیدند ونیازی به شما ندارند، سوم ومهم، مداخله پاکستان درعرصه نظامی وسیاسی که باید نیروهای نوتشکیل یافته را به جان هم بیاندازند و گروه ها وعناصر نیرومند ودارای نقش درآینده را به شکلی از اشکال از کنار دولت دور کنند؛ وبلاخره یک سلسله عوامل مربوط به سلیقه ها وامثال آن. آیا تایید می کنید که این عوامل نقش داشته اند؟ شما ازین جمله کدام یک را عمده میدانید؟

مارشال فهیم: عواملی را که برشمردید ، همه بطور قسمی و ضمنی نقش داشته اند. اما درین شکی نیست که آقای کرزی چه بپذیرد چه نپذیرد، حتی دراجلاس بن درحالیکه آقای سیرت به نماینده گی از تیم مربوط به ظاهر شاه کاندید ریاست اداره موقت بود( پشنهاد ما بود که ریاست از جانب آنها باشد) آقای سیرت در انتخابات داخلی شان رأی لازم را کمایی کرده بود. ولی شخصا من مخالفت کردم که مشکل درین است که در افغانستان ظاهرا جنجال بالای پشتون وغیر پشتون است، باید رئیس جمهور یک پشتون باشد. ازکابل خود ما یاد داشت دادیم که آقای کرزی که جوان اند ، مدنی روشنفکر و شهری اند ، باید بحیث رئیس اداره موقت بیاید. شاید ایشان این حرف را قبول نکند. شنیدم که می گویند مرا بن آورده است ونه اینها.
ابه هرحال وقتی انتخاب شدند ما هر نوع همکاری را کردیم. یک فرد بودند، آمدند، حکومت موقت ساخته شد. اما در ارتباط با انتخاب شان در لویه جرگه اضطراری بازهم قطعاً وصدفیصد ما نقش داشتیم. درآنوقت شخص ظاهرشاه که باید حامی کرزی می بود ازوی بریده بود، خودش خود را کاندید می کرد. همچنان ازمجاهدین، خصوصا استاد ربانی کاندید می شد که درمقابل آقای کرزی برنده هم می شد.

ما بالای همه فشار می آوردیم و زمینه را مساعد ساختیم که آقای کرزی انتخاب شود. شاید درین امر خود شان اعتراض ونظر منفی ورد کننده نداشته باشد. زیرا مسئله را بهتر میدانند.

مسئله یی را که شما بحیث عوامل یاد کردید ، بدون شک مجاهدین در افغانستان آمده بودند، ملک نبودند، همه به نظام و حکومت داری آماده و بلد نبودند، ولی تعدادی زیادی خصوصا کسانیکه نقش کلیدی داشتند، حتی در دوره مجاهدین اززمان آمرصاحب شهید ، نقش خوب داشتند.

نمی خواهم یکجانبه صحبت کنم که کمبودی نداشتند، جداً داشتند وما سعی می کردیم دریک پروسه آنرا نیز برطرف واصلاح کنیم. قابل اصلاح بود ورفته رفته اصلاح می شد.

اما حرکت مغرورانه آقای کرزی، اینکه چقدر به غرور شخصی خودش تعلق داشت یا نداشت ولی کسانیکه در آن وقت دراطراف شان بودند، شدیدا اورا به این غرور دعوت می کردند که باید از خود یک حرکت وگویا جرئتی تبارزدهد که گویا آقای کرزی درچنگال مجاهدین نیست ویک شخصیت مستقل است. بالاتر ازین هیچ هدفی نداشتند.

عامل دیگر، شما گفتید تحرکات پاکستان بود. فکر میکنم خیلی عمده باشد. صدفیصد برملا ومبرهن بود. پاکستانی ها علناً درمجالس رسمی شان چه در افغانستان و چه در اسلام آباد، همچنان مشرف باربار با آقای کرزی درین رابطه صحبت کرده بود. بارها امریکایی ها را تحریک می کردند.

این مسأله درگذشته ها هم پیوند دارد. حتی زمانیکه افغانستان آزاد شد وخارجی ها پافشاری می کردند که مجاهدین داخل کابل نشوند. زیرا تعهداتی به پاکستان داده بودند که گویا مجاهدین را درحوزه نفوذ پاکستان که آنکشورادعای عمق ستراتیژیک خود را تا جنوب هندوکش دارد ، نمی گذارند.

برای آنها کارگردانان آنوقت نیروهای بین المللی وعده داده بودند که اجازه داخل شدن به کابل را نمی دهند. وقتی که داخل کابل شدند، معلوم شد که با پافشاری شان همین بود. درکتاب بوش درجنگ صریحا گفته اند که اجازه دخول درکابل را برای مجاهدین نمیدادند. اما شخصی بنام فهیم ( باتمرد وکله شخی ) داخل کابل شد.

معلوم بود که برای پاکستان اطمینان داده شده بود که مانع داخل شدن ما به کابل خواهند شد.

باور راسخ داریم ، مثل کسی که به یک کتاب ویک حقیقت باورداشته باشد که دراز بین بردن اردو وسازوبرگ نیم بند نظامی که درکشور مانده بود، به پاکستانی ها وعده داده شده بود. زیرا کسانی که برای ساختن اردوی ملی آمده بودند ، آنقدر پافشاری در از بین بردن اردوی سابقه داشتند که حتی پاکستانی ها و حتی کرزی از خود تبارز نمیدادند.

پاکستان تا آخر آقای کرزی وتیم او را تشویق می کرد که اگر شما به اصطلاح حضور پنجشیری ها واتحاد شمال را از دولت کم کنید، ما وشما برادریم وافغانستان و پاکستان دوکشور برادراست. بارباربه آقای کرزی وهمراهان وی تصریح میکردیم که ما در کشمکش ها پرورده شده ایم. وتجربه داریم که شما را پاکستانی ها فریب می دهند. اگرما رانده شدیم ، اطراف تان صاف می شود، فاقد پایگاه وسیع اجتماعی وملی می شوید وتیر اصلی به شما اصابت میکند. دیر یا زود با شما نیز تصفیه حساب می کنند. آنها نمیخواهند که افغانستان قوی مرکزی ونیرومند درهمسایگی شان که خود صدها مشکل دارند، وجود داشته باشد. بدون شک این عامل خیلی تاثیر گذاربود.



خلیل رومان: خوب ، به نکته بسیارجالب اشاره کردید، بفرمائید که تحلیل های خود را از فعالیتها ومداخله های پشت پرده سیاسی که ازجانب مقامات پاکستانی واحتمالا کسانیکه درگروپ آقای کرزی وظیفه داشتند و چنین تشنجات را دربین شما و آقای کرزی دامن میزدند ، چند بار به آقای کرزی سپرده اید.

بیاد دارید درکدام سالها وکدام تاریخ این تحلیل ها به ریس جمهور سپرده شده و رد عمل شان چه بوده است؟

مارشال فهیم : من بطور دوستانه وبرادرانه ویک جانبه همیشه وقتی با ایشان کار می کردم ، این مسایل را گفته ام. درمجالس رسمی نیز مطرح می کردم . حتی زمانیکه درصحنه نبودم نیز باربار نزدشان رفتیم و به ایشان حالی کردم که اگر درگذشته فکرمیشد که این حرف را بخاطر خود می گویم ، اکنون ما نیستیم، وموضع وتحلیل ما همان است. دسیسه ها وتوطئه های عمیق درجریان است تا افغانستان در یک سلسله بحرانهای ظاهرا داخلی غرق گردد. برای اینکه درافغانستان باقی بمانیم وبه منظور اینکه بقای کشور حفظ گردد ، به حرف ها وتحلیل های ما توجه کنید. زیرا کسانیکه بد بین افغانستان آزاد ومستقل اند ، دیر یا زود شما را به این حال نمی گذارند. متاسفانه این سخنان تاثیری نداشت.

خلیل رومان: مارشال صاحب! پاکستان معلومدار یک ضدیت تاریخی دراز مدت با افغانستان دارد که هیچ حاکمیت ملی را نمی خواهد وکمتر از کنفدراسیون یا کمتر از یک حکومت ضعیف ونوکرمآب در افغانستان راضی نمیشود. پلان های مختلف خود را درسطوح مختلف دارد که شما درمورد آن اشاره کردید. فکر نمی کنید که این پلان ها دریک حجم قوی تر ومنطقوی هم مطرح شده باشد و بعضی استعمار گران علاقه مند تجزیه افغانستان بوده اند. علایمی را مشاهده نکرده اید وحتی پشنهاد رسمی درین عرصه به جانب شما یا از طریق کسانی دیگری به گونه غیر مستقیم به شما نرسیده باشد؟

مارشال فهیم: به استثنای مداخله های پاکستان در سه سال دوره موقت وانتقالی از هیچ کشوری درمنطقه در ارتباط به قضیه افغانستان هیچ نوع حرفی نه مخفی نه علنی چه رسمی و چه غیر رسمی نه شنیده ایم. با هرطرفی رابطه هایی داشتیم، با کشورهای منطقه تماس داشتیم. مشوره های شان این بود که ثبات افغانستان به نفع ثبات منطقه است . به استثنای اینکه پاکستان از این امر پیوسته ناراض بود.

خلیل رومان: بعضا گفته می شود که در مورد تجزیه افغانستان پاکستانی ها پلان داشتند که سرحد تا متک باشد ، برخی از کشورها ی دیگر همسایه نیز با این نظریات وعلاقه مندی داشتند وتحریکات غیر ملموس میکردند. نظر شما درین باره چیست؟ قضیۀ اتک ومتک چگونه بوده است؟

مارشال فهیم: افغانها تا اتک می خواهند وپاکستانی ها تا متک ، این سخن هم در یک برخورد خنده آور خلاصه میشود وهم اگر درمورد آن تحلیل های کلان داشته باشیم ، همین نتیجه بدست می آید. من درمورد سایر کشورها چیزی نمیدانم ، اما در سه سال اول، پاکستانیها ممد وکمک کننده طرز دید وتفکر امریکایی ها وانگلیس ها بودند. شاید حال تغییراتی به وجود آمده باشد. اما درگذشته چراغ دست شان درقضایای

افغانستان پاکستانی ها بودند. ویقیناً از طرف پاکستان، طبق دلخواه توجیه می شدند.

زیرا توانستند نیروهای وبدنۀ اصلی نظام وحاکمیت افغانستان را به زعم خود شان از صحنه بکشند.

خلیل رومان: درهمین راستا اگر به شما پیشنهاد شده باشد یا پشنهاد شود که درشمال به نوعی حاکمیت را بدست بگیرید که گویا خدای ناخواسته تجزیه افغانستان مطرح باشد، با توجه به سابقه ونقش تان در جهاد ومقاومت، دراداره موقت وانتقالی ، جواب شما درین مورد چه بوده است یا چه میباشد؟

مارشال فهیم: اعتقاد وباور من این است که افغانستان، خانۀ مشترک مردم آن است. این باور جزء وجود وجزء خاصیت های وجودی ماست. این کشور بحیث یک میراث گرانبها به همه افغانها تعلق دارد ونباید در آن کوچکترین اختلاف وکشمکش وجود داشته باشد. برای من وهمه همراهانم ریگ های ارزگان، وپکتیا وپکتیکا ، دایکندی وقندهاروهرات مانند لعل بدخشان ارزش دارد. هروجب خاکم برایم ارزش مساوی دارد. من خود را فرزند این خاک میدانم ونه مربوط به یک محل مشخص آن.

نیت های وجود داشت . برداشتی کرده ام درگذشته از روی کتابها ومعلومات ها آنقدر به آن باورنداشتم، اما زمانی شخصا خود بحیث یک طرف مسوول بودم. وقتی که آمرصاحب شهید شد ، من جانشین شان شدم ، وزارت دفاع بدوشم بود. مبارزه علیه تروزیزم آغاز شد، چیزهای را دریافتم که تصمیم گیرنده مراجع کلان وقدرتهای بزرگ می باشند. مردم افغانستان اصلا تصمیم گیرنده نبوده اند. مخصوصا در ابتدا پیش ازینکه جنگ علیه تروریزم آغازشود، دید و وادیدهای بین سران امریکایی ها وروس ها وکشورهای منطقه صورت گرفته بود. ما ازتوصیه ها ونظریات شان درک کردیم که آنها به بسیار خوبی راضی اند که افغانستان تقسیم شود. یک قسمت آن تحت نفوذ پاکستان وقسمت دیگر تحت نفوذ کشورهای شمال افغانستان باشد. درحالیکه این امر به هیچ صورت درخور مردم افغانستان نیست و به خیر مردم افغانستان نمی باشد. این تجزیۀ افغانستان است که به هیچ صورت وبه هیچ قیمت ما خواهان آن نبوده ایم ونیستیم. برعلاوه دربرابرفکرتجزیه وتجزیه طلبی وتبلیغاتی که علیه تعداد اشخاص درین رابطه می شود، ایستاده گی کرده ایم وازین افکار با حرص وولع نفرت داریم. اما این جدا از طرح سیستم ها ونظامهای علمی وفلسفی مثلا فدراسیون یا انتخابی بودن والی ها یا نظام پارلمانی است. همه اینها قابل بحث وتعمق اند. زمانیکه اساسات ملی افغانستان کاملا پا برجا باشد ، کشور دارای اردوی ملی باشد ، سرحدات آن آسیب پذیر نباشد ، مردم از لحاظ فکری آماده باشند، همه اینها شرایط وزمینه ها اند. درآنوقت می توان درباره هریک از طرح ها بحث های را انجام داد ، اما درحالت فعلی افغانستان که کشور دربحران ها غرق است، طرح شمال وجنوب زهریست برای هر افغان، هروطن پرست وهر کسیکه کوچکترین احساس نیک به کشور دارد. به فکر این سمت و آن سمت شدن هیچ درد این ملت را مداوا نمیکند.

ما می گویم افغانستان خانه مشترک ومال مشترک همه مردم افغانستان است. اگر خوبی می آید به همه مردم افغانستان تعلق دارد واگرسختی هم است همه به آن شریک باشند که احساس هموطنی ویک وطنی را از دست نداده باشند.

خلیل رومان : چند سوال درمورد جبهۀ متحد ملی ، شما یکی از رهبران برجسته آن هستید. وجوه اختلاف جبهه با دولت وحکومت افغانستان بطور خلاصه در چی ها متمرکز است؟

مارشال فهیم: زمانیکه دولت افغانستان بحیث یک اساس درحرکت شد؛ آقای کرزی به اصطلاح یکجانبه وتک روانه حرکت کرد وهمۀ مردم مخصوصا جانب مجاهدین و سایر نیروهای ملی - مترقی را نادیده گرفت و تنقیص های تشکیلاتی موج وار بوجود آمد ، دی.دی. آر صورت گرفت وازطرفی هم دشمنان افغانستان به سرباز گیری شروع کردند ، فضا طوری آمد که یک نوع نا امیدی در وجود همه مستولی شده بود. این پندار بوجود آمد که دولت یک طرفه ویک جانبه درحرکت شده است. من ازین بیشتر تبصره نمی کنم. مردم به یک جایگاه وآدرس دیگری نیاز داشتند که لا اقل به ندای آنان پاسخ گوید. من برای ساختن جبهه اصرار کردم . درابتدا چندین بار با آقای کرزی مطرح کردم که فضایی را که بوجود آورده اید ، ایجاب می کند تا جبهه یی ایجاد شود. چه خوب است که شما پیشگام شوید. ازین طرح استقبال میکرد وآنرا خوب تلقی می نمود وصحبت بالای آنرا به امروز وفردا موکول می کرد. ما تلاش کردیم ، درین وقت که مخالفین مسلح از مردم سرباز گیری می کردند. مردم که ناامید شده بودند ، جایگاه دومی برای شان وجود نداشت. ناگزیر همه برای حل عقده های خود به آنان مراجعه میکردند. لذا ما با سرعت تلاش کردیم ومجمع بزرگی را با اشتراک شخصیتهای کلان ساختیم. بدینترتیب به مردم یک اطمینان داده شد.

درمورد اختلافات باید بگویم که ما درتجربه دریافتیم که سیستم موجود کارآمد نیست.

لذا پشنهادهای اصلاحی به دولت دادیم ودربرنامه خود گفتیم که بر اساس تعدیل قانون اساسی نظام ریاستی به نظام پارلمانی تبدیل شود، تقسیم قدرت صورت بگیرد وهمه مردم خود را درقدرت سهیم بدانند. اینها خواست جبهه ملی اند که دولت را برآشفته ساخت وعلیه آن به تبلیغات پرداخت.

شما ببینید ، اگر درپکتیا والی توسط مردم انتخاب شده باشد ، یقین دارم که درکارهای ولایت همکاری میکنند. همینطور درجوزجان درهمه ولایات. درینصورت درعین حال که قدرت مرکزی می شود، مردمی هم می شود. والی ها درچوکات قانون صلاحیت دارند واز طرف مردم انتخاب می شوند. این به مفهوم فدرالیزم یا مرکز گریزی نیست.

یا چندین کاندید ازطرف مردم می باشد ، بهترین آنها از جانب رئیس جمهور برگزیده میشود. صحیح نیست، کسی که دربین مردم خودش رفته نمی تواند ، درآنجا پایگاه مردمی ندارد ، بالای یک ولایت دیگری حاکم گردانیده شود وشخصیت های خود شان از صحنه دور باشند.

خلیل رومان: طوریکه گفته می شود آقای کرزی از سالها به اینطرف روابط ومذاکراتی با طالبان دارد وشاید به مفاهمه بانجامد. تا مدتی جبهه یا حداقل شخصیت هایی درجبهه کما کان به مخالفت شان با طالبان ادامه میدادند ، ولی درین اواخر دیده می شود که یک نوع مسابقه وپیشدستی درداشتن مذاکره ورابطه با طالبان صورت گرفت. بعضی از شخصیت های جبهه اعلان کردند که تماسهای با طالبان دارند وبزودی نتیجه خواهد داد. فکر نمی کنید که این امر خود یک نیرنگ سیاسی پاکستان باشد که طالبان را به شکلی از اشکال مطرح کردند، قوی ساختند و برعکس نیروهای سیاسی دولت را به جان هم انداختند واکنون می خواهند درین مسابقه ازهمدیگر سبقت کنند؟ آیا ارتباط با طالبان ویا مبالغه ها دربارۀ آن، راه حل تمام مشکلات افغانستان است؟ استفادۀ ابزاری برای ترساندن طرف مقابل است؟ یا همسویی با فضای بوجود آمده دربیرون ازکشور؟

مارشال فهیم: به نظر من راه حل تمام مشکلات افغانستان یک مذاکره ویک تفاهم کلان است . یک اتفاق کلان است. نظر من راجع به انتخابات هم همین است که سوال می شود آیا براه می افتد یا نه. پاسخ من این بود که برنده شدن درانتخابات مشکل کشور را حل نمی کند. یک تفاهم ملی ، یک اتفاق همگانی می تواند این مشکل راحل کند. درینصورت شخص منتخب با یک اتفاق کلان میتواند کاری را از پیش برد. قضیه افغانستان به مذاکره ضرورت دارد وحتی اگر یک نفرهم از دائره آن بیرون بماند ، جنجال درکشور باقی خواهد ماند.

درمورد مذاکره باطالبان باید نخست بدانیم طالب کیست، من یک روز درنظریاتم به آقای کرزی گفتم که درجهان سازمانی بنام القاعده وجود دارد که اعضای افغانی آنرا طالب می نامند. آنها از دوگروه متشکل اند. گروهی که سرشناس بودند؛ قوماندانان بودند، براساس مصلحت های منطقوی وقومی به آنها پیوستند. با اینها ممکن است تفاهم شود وبراساس اهداف ملی وکلان افغانستان می توانند شامل یک پروسه صلح و سازنده گی شوند. یک گروه که مستقیما با القاعده درارتباط اند، مخصوصا رهبری طالبان سرمویی کمتر ازتمامیت سلطه شان چیزی رانمی خواهند. ملاعمر عملا اعلان نکرده که به مذاکره آماده است ، نه به آقای کرزی ونه به جبهه ملی. آنها میگویند، ملاعمر امیرالمومنین است، به بیعت مردم قانع می شوند نه به چیزی کمتر ازآن. بدین لحاظ ما طالبان را به گروه میانه رو ومصلحت بین که هم آقای کرزی با آنها تماس دارد وهم ما با ایشان مذاکره داریم.

اما برداشت شما بسیار قوی است. این یک بازی است که پاکستان براه انداخته است، همین گروه هاهم درحد خودشان به فکر بازی کردن هستند. به فکر اینکه ازما چه نفعی را می توانند ببرند. هرکس که به فکر آن باشد تا از وجود طالبان دراثر مذاکره بدون پذیرش اساسات وقواعد ملی افغانستان مانند قانون اساسی وچهار چوب های ملی نفع میبرد، شاید تصور نادرست باشد. اما تفاهم وجود دارد. این خوب است ، من هم صحبت دارم . با همان منابع که آقای کرزی صحبت دارد ، من هم رابطه دارم . خود آقای کرزی هم بدین باور است که طالبان به هیچ صورت به شکل دسته جمعی از طریق مذاکره به افغانستان نمی آیند. اگر بیایند و به ارزش های مردم معتقد شوند وهمسو با آن درحرکت شوند ، مشکلی باقی نمی ماند.

خلیل رومان: ازتوضیحات شما واز اظهارات سخنگوی جبهه ملی معلوم می شود که دیگر جبهه راه خود را از راه دولت جداکرده است.

یعنی باحفظ اینکه ما نظام انتخابی آوردیم وجناب شماهم درآن نقش داشتید ، افغانستان هم استقبال می کند که درنفس خود نظام انتخابی به خاطری خوب است که ما از یک سیطره سی سال و چهل سال وچهل و پنج سال خلاص شدیم. فکر نمی کنید که اگر جبهه ملی حمایت خود را از آقای کرزی بگیرد ، اوضاع به گونه دیگری تحول خواهد کرد؟

مارشال فهیم: در بارۀ انتخابات، ما بدین باور هستیم که درافغانستان انتخابات یک دست آورد است. اگراین پروسه را حذف کنیم درحکم باز گشت به شش، هفت سال قبل است. یعنی تقریبا هیچ است. زحمت های که ما ودنیا کشیده ایم واستقبالی که از آن شده است همه هدر میروند. هم جبهه ملی وهم دولت به اصل انتخابات باور دارند. از طرف دیگر ما فکر می کنیم که نقاط برجسته اعلان شده دربرنامه جبهه ملی این است که اگر جبهه ملی درنتیجۀ انتخابات برنده شود، زمینه را برای تعدیل قانون اساسی درباره ایجاد نظام پارلمانی وانتخابی شدن والی ها مساعد میکند.جبهه ملی چنین تصریح نکرده است که راه خود را از انتخابات جدا خواهد کرد. خواهش ما از دولتمردان وسیاست مداران افغانستان وهم ازجامعۀ جهانی که کشوررا حمایت وپشتیبانی میکنند این است که درپروسه انتخابات سکتگی وارد نشود. باور و تصمیم جبهه ملی این است که کاندید واحد خود را خواهند داشت.

شاید آقای کرزی کاندید باشد. کسانی دیگری که سروصدای شان بلند است، کاندید خواهند شد وکسانی دیگری که هنوز اعلان نکرده اند، شاید شامل پروسه شوند. هرکس حق دارد خود را کاندید کند . ولی جبهه ملی کاندید واحد خواهد داشت. اما به خاطر مصالح ملی وکلان افغانستان (البته این نظرشخصی من است) کاندید واحد خواهیم داشت. یقین داریم که طبق ارزیابی های ما ، پیروز خواهیم شد." کل حزب بمالدیهم فرحون" ، هرکس هرچه دست آورد دارد به آن میبالد . مجاسبه ما این است که پیروز خواهیم شد . با ضعف های که دولت آقای کرزی دارد ، با ناتوانی هایی که وجود دارد، بامخالفت های که هست، با حالتی که درجنوب کشور است ، امتحان شش ساله وغیره درمجموع همه اینها جمع می شوند ونتیجه این است که افغانستان یک جامعه اسلامی است ومردم بدین باوراند که چهره های ملی و جهادی باید شخصیت ها مطرح شوند وخودرا معتقد می دانند که کارشان درآیندۀ کشورنتیجه میدهد و افغانستان را ازین بحران ها بیرون می کنند. ما مطمین هستیم که درانتخابات یک نامزد واحد داشته باشیم و برنده شویم. ولی من شخصا بدین باورم، زمانیکه آقای کرزی برنده شد وما را حذف کرد، نتوانست که امروز یک حکومت کلان در کشوربسازد. فعلا دست آوردی وجود ندارد، جزاینکه کشوررا بحران ها تهدید می کند. دولت فراگیر ایجاد کرده نتوانستند. اگر فردا ما برنده شویم و جناح های دیگر حضورنداشته باشند، حتی جناحی که امروز درصحنه است، اگر حضور نداشته باشد، باز هم یک نقیصه است . بناءً تکرار میکنم که نظر شخصی من اینست که هم طرف دولت وهم طرف های که کاندید دارند، هم جبهۀ ملی باید به اتفاق ملی به یک نتیجه برسند. اولویت های ملی را تثبیت وتشخیص کنند وبعد بطرف تعیین زعامت سیاسی بروند. درین صورت مشکل افغانستان حل خواهد شد. اما به این شکل تنش ها زیاد میشود. هرگروپی که برنده شود گروپ دیگر ولو که خورد باشد یا کلان به مخالفت خود ادامه خواهد.

خلیل رومان: جناب مارشال صاحب ؛ شما آگاهی دارید که انجمن فکری برشنا شش، هفت ماه قبل ایجاد شده است. این انجمن مبلغ وانعکاس دهندۀ افکار ملی است که ازمنافع و مصالح علیای افغانستان نماینده گی میکند. سراپای صحبت های شما هم درهمین محوربود که منافع ملی و مصالح ملی برای شما ارزش بالا تر از هر چیز است. اگرروزی این انجمن ازشما دعوت کند که روی تثبیت مولفه های منافع و مصالح ملی با هم مشترکا کارکنیم و از تجارب و نظریات شما مستفید شوند و پیشنهادات ونظریاتی برای شما داشته باشند، موضع گیری شما چه خواهد بود ؟

مارشال فهیم: نه تنها انجمن فکری برشنا بلکه انجمن های زیاد ایجاد مفکوره ها، توحید مولفه های همسو ونزدیک با هم کارکنند و بلاخره درافغانستان به یک مجمع کلان ملی پاسدار وعلم بردار منافع و مصالح علیای کشور مبدل شوند. این کار بسیار خوب است، من ازآن استقبال می کنم.

ما به هیچصورت دروطن خود تماشا بین نیستیم. ما مراقب اوضاع و احوال کشور هستیم. سرنوشت شخص ما، یک یتیم یا بیوه زن، خورد وبزرگ این کشور مشترک است. اعتقاد ما این است. به عنوان مارشال یک جایگاه اجتماعی ایکه دارم ، ایجاب می کند روی همه مصالح کشورفکرکنم. هر چیزیکه به خیر کشورباشد ویک جانبه نباشد، ما آماده هستیم که باآن همکاری کنیم. البته باید تفاهمی بوجود آید و به اصطلاح قناعت های ایجاد شود.

خلیل رومان: تشکرمارشال صاحب؛ حال که درخانه هستید و فرصت خوبی برای یک ارزیابی پیدا کرده اید، جریان کار تانرا درحکومت های دورۀ اول مجاهدین یا ادارۀ موقت چگونه ارزشیابی کرده اید. چه فکر میکنید اگر بار دیگر شروع کنید، کدام کارها را نمیکنید و کدام های آنرا بیشتر انجام میدهید؟

مارشال فهیم : درین شکی نیست که هرروززنده گی یک تجربه جدید است. به قول معروف گذشت روزگاز آموزگار بزرگ است. از دوره کارهایم درحکومت مجاهدین وحکومت های قبل ازآن، مطالعه و دریافت من این است که نقطۀ مشترک ضعیف درهمه حکومت ها وهمچنان تا حال، این است که درافغانستان درهیچ حکومتی تنوع افکارو سلیقه ها از اقوام مختلف و اقشارمختلف مدنظرگرفته نه شده است. این ضعف تا به حال ادامه دارد. درحکومت های داکتر نجیب اله، مجاهدین، طالبان وحکومت فعلی همه این نکته مشترک ضعف بوده است. کشور عقب مانده و سنتی است. تعصب هنوزدرخورد وکلان کشوراوج کامل خود را دارد.

هیچ کس نمی تواند، بطور یکجانبه به ادارۀ معقول کشور موفق شود. اگر در دورۀ حکومت استاد ربانی یک حکومت وسیع البنیاد و گسترده به وجود می آمد، سعه صدر می بود و با سینه باز همه مردم افغانستان درآن سهیم می شد، یقین دارم مشکل به این سرحد نمی کشید. دورۀ طالبان نیز همینطوربود، جزطالب نیروی دیگری را مجال ندادند. امروز نیز جزآقای کرزی و کارمندان وی که ازتعداد انگشتان دست زیاد نمی شوند، دیگران درصحنه نیستند. امروز این یک نقیصه است. من این موضوع را دیروز نقیصه می دانستم، امروزهم می دانم و درآینده هم اگر کسی به همان شیوه پیش برود، نمی تواند به سر منزل مقصود برسد.

خلیل رومان: مارشال صاحب! به عنوان حسن ختام این صحبت ضمن تشکرمی خواهم خود شما بیانی داشته باشید. ترجیح می دهم ازفلسفه،عرفان وتمثیل مولای بزرگ باشد.

مارشال فهیم: به ارتباط موضوعاتی که بحث شد وشما دربارۀ آرمانها وافسوس ها جمع بندی و ارزیابی تجربه ها وکامیابی ها و ناکامی گفتید، بدون شک آرزوهایی مانده است و تحقق نیافت. البته عوامل آن هم زیاد است. همه چیز طبق آرزو پیش نمی رود. ابیات مولانا فعلاً درذهنم آماده نیست، اما متناسب به وضعیت کنونی غزل یکی از جوانان روشنفکر و مجاهد بدخشان بیادم آمد، برای تان میخوانم.



دل خون گریست قصه دل نا شنیده ماند

نجوای دل به گوش فلک نارسیده ماند

آهنگ آستان حرم داشت مرغ دل

دربادیه به خاک هوس ها تپیده ماند

شهباز آرزو ز افق های بیکران

شهپر شکسته در دل هستی خزیده ماند

صاحبدلی نبود که داند طریق مهر

اشک نیاز بر رخ « سامع» چکیده ماند.






خصومت نژادی وزبانی مانع واقع بینی تاریخی است

سيد احمدشاه دولتی فاريابی
خصومت نژادی وزبانی مانع واقع بینی تاریخی است
قسمت دوم
محترم بغلانی نوشته اند: (اگرسخن را برپایۀ شهادت تاریخ از سغدیان ویا از آریائی ها یا هخامنشی های تمدن سازقدیم آغازنمایم ...آنهائیکه اسلاف شان دران حوزه حضورندارند آزرده گی نشان میدهند) منظورمحترم بغلانی ازیاد دهانی این موضوع ، بجزاز رجحان دادن اسلافی بر اسلاف دیگر، به قصد بالا کردن دستی ازاخلاف میراث خوراین اسلاف مورد نظرشان ، چیزدیگری نمیتواند تلقی گردد که این کجروشی و امتیازدهی به اسلاف خاص واخلاف میراث خورآن ، صاف وساده رقصیدن با بیرق تفوق طلبی نژادی درصحنۀ تب آلود سیاسی امروزین کشورمان است که نفرت انگیز است و با اینگونه طرح های نامناسب و رویا های رومانتیک ، قد بلند کردن برای مبارزه علیه نژاد گرائی وسخن گفتن برضد برتری طلبی قومی ، حرکت ریاکارانه و سالوس مآبانه است که درحقیقت تلاش بخاطرتثبیت نقش خود بحیث روی دیگرسکۀ نژاد پرستی برتری طلبانۀ قومی میتواند به حساب آید زیرا تا کنون درافغانستان یک روی سکۀ نژاد پرستی صاف به نظر میرسید ، فعلاً لازم به نظر نمیرسد به آن نا ملایمات اجتماعی که درپس منظرچنین گفتارنا سنجیده و آشفته حال ، خود را نشان خواهد داد پیش داوری ها انجام شود، آنچه قابل یاد دهانی است آن است که به شواهد تاریخ ، آنانیکه به آریائی بودن افتخارمیکنند منشأ نسل وقبایل آریائی ها درتاریخ ، قبایل کوشانی ها قلمداد گردیده است ، شرح و بیان و نام و نشان قبایل کوشانی ها نشان میدهد که آنها مربوط به طایفه وعشیرۀ نژاد تورک اند که در باکتریا (باخترزمین) یا سرزمین وسیع چین امروزی میزیسته اند که در اسطوره های کهن ونوشته ها بنام(چین ماچین وخطای ختن)یاد گردیده است و باگذشت زمان و رویدادهای حوادث طبیعی وغیر طبیعی از آنجا با عبور ازبلندی های هیمالیا به حوزۀ هند وارد گردیده اند وازجانب دیگر با طی کردن زمین های هموار مناطق غربی باکتریا ، باختر(چین)به سرزمین های وسیع آسیای مرکزی داخل شده اند .
بمنظور ابهام زدائی لازم است برای ارایۀ مستندات تاریخی درمورد سغدیان ، آریانی ها و هخا منشی های تمدن ساز مکث کوتاهی صورت گیرد:
اول آریائی ها-- جواهرلعل نهرو صدراعظم فقید هند نوشته است : آریائی ها بعد ازدوران (موهنجودارو) درسه هزارسال قبل ازمیلاد به هند آمده اند و هیچ خرابه یا آثاری ازنخستین دوران آمدن آریائی ها به هند دردست نیست اما بزرگترین یادگار آنها کتابهای قدیمی(وداها وکتب دیگر)است که درموزیم وجود دارد و این کتاب و آثارحک شده درالواح فلزی وسنگی ، افکار و عقاید آریائیهای جنگجو و خوشبخت را که به جلگه های هند فرود آمد ه اند بازگو میکند ، دروازه های «سانچی»که درنزدیکی (بهوبال) قرار دارد از نخستین هنرآریائیهای هند است که بجا مانده است ، حکاکی وکندن کاریهای زیبا برروی این دروازه ها بعمل آمده نقوش و عکس گل ها ، برگ ها وحیوانات را دارد (ص934جلد دوم : نگاهی به تاریخ جهان).
نهرو درجای دیگر دربارۀ هویت کوشانی ها نوشته است :(کوشانی ها اصلاً ازنژاد مغلی(شاخه یی ازنژاد تورک) بودند درقرن اول میلادی دولت بزرگ وامپراتوری عظیم درنواحی مرزی هند تشکیل دادند که بنارس در شرق هند ، کوهای ویندهیا درجنوب هند ، کاشغر، یارقند ،و ختن درشمال هند ، ماد وفارس وپارتیا یعنی اشکا نیان درغرب میرسید و قسمت های عمدۀ آسیای مرکزی بشمول خراسان و حوزۀ کابلستان درشمال وجنوب افغانستان امروزی درقلمرو آن واقع بود که پایتخت کوشانیها کابل و پیشاورامروز بود که دران زمان هاپوره وشاپوره گفته میشد(ص187جلد اول نگاهی به تاریخ جهان).
مرحوم غلام محمد غبارمورخ مشهورافغانستان نوشته است : کوشانیها یا (یوچی ها) شرقی ترین قبایل ستی است که بین تولن
هیوانگ و(کیلن) سکونت داشتند ، قبایل ستی اصلاً درکاشغرستان ساکن بودند و با چین همسایه ....ازقرن هفتم قبل ازمیلاد تا قرن سوم پیش ازمیلاد (ظرف چهارقرن) ازتیانشان تا اورال گسترش یافتند ، کوشانیها دراثرفشار(هوانگ نوها) ازمسکن خود جدا شدند و ازحوزۀ ایلی وتارم گذشته وارد اراضی بین النهرین (سیحون وجیحون) شدند ازفشار همین ها بود که قبایل اسکائی نیزبشمول تخارها ازآنجا به سرزمین افغانستان امروز ریختند(ص49 افغانستان درمسیر تاریخ) .
باید گفت : (ستی) واژۀ تورکی اوزبیکی است که معنی آن شکاری ، کبابی ، کباب خورمیباشد که درتاریخ تورکان این واژه مکررآمده است بعضی ها که به زبان تورکی آشنائی نداشته اند آنرا (سیتی ) نوشته اند تا مفهوم شهری وشهر نشین ازان استنباط نمایند که این اشتباه است زیرا شهر نشین ها مناسبات خاص مسکن گزینی ومتوطن بودن را دارند درحالیکه این مناسبات بین قبایل کوچی ها به ملاحظه نمیرسد.
درتاریخ آمده است که تورک تباران حتی بعضاً نام پسران خود را ستی بیگ وستی پهلوان میگذاشتند چنانچه آلتون تاش پادشاه خوارزم که درزمان سلطان محمود غزنوی وپسرش سلطان مسعود(998--1041میلادی)مدتی پادشاه خوارزم بود نام پسرش را ستی بیگ گذاشته بود وهنوز نام هائی بنام ستی بیگ وستی پهلوان دربین تورک تباران درشمال کشوروازجمله درجوزجان وفاریاب وجود دارد .
قبایل ستی(کوشانیها ) مردمان شکاری وشکاردوست بودند و آنچه شکارمیکردند آتش افروخته گوشت آنرا کباب کرده با افراد متعلق به خیل خودشان تناول مینمودند که این مهارت را بیشترطوایف نداشتند .
تولن ، کیلن نیز که دربالا به آن اشاره شده است واژه های تورکی است که تولن بمعنی پر، پرشدن (بضم پ وسکون ر، خوانده میشود) یوچی نیز واژۀ تورکی است که دشمن کش وآشتی ناپذیر با دشمن معنی دارد .
واژۀ (ایل) نیز تورکی ونام قبیلۀ تورکان است که به کسراول خوانده میشود و معنی آن : مردم ، قوم ، رعیت و آرام میباشد.
ایلی اسم مکان است بمعنی سرزمین ایل ها ویا سرزمین متعلق به ایل میباشد .
اسکائی (سکائی) نیز نام قبیلۀ تورک نژاد ها است چنانچه نهرو نوشته است : ( سکائی ها یکی ازقبایل تورک ها با قبایل و ایل بزرگ بنام کوشان ها به باکتریا وپانیا یعنی اشکانیان هجوم بردند و به تدریج درنواحی شمال هند مخصوصاً درپنجاب ، راجپوتانا ، کاتیاواد ، مسکن گزین شدند وحکمرانان باکتریائی و تورک ها درقسمتی ازهند استقراریافته وحکومت کردند (ص127جلد اول نگاهی به تاریخ جهان) بروفق تحریرات این مطالب که هرکدام با استفاده ازصدها منابع وموخذ رقم خورده است میرساند که منشأ نژاد آریائی ها ، کوشا نی ها وقبایل تورک نژاد بوده است که با گذشت زمان ، تغیرمکان وبرقراری روابط گوناگون لازمۀ زمان زیست ، آنهارا بهم آمیخته حتی این افراد متعلق به نژاد های متفاوت با زمینه سازی برای ازدواج پسران ودختران شان امکانات خون شریکی را مهیا نموده اند .
مرحوم غبار جنت مکان مینویسد : (درقرون اولیه اسلام جوزجان دولت نیمه مستقل بنام «آل فریغون» داشت که موسس آن امیر احمد فریغون) بود سلالۀ او آل فریغون یاد میشود ، میمنه(ولایت فاریاب امروزی) انبار(ولایت سرپل امروزی) دولت آباد منطقه یی درتوابع ولایت بلخ قلمرو فریغون شاه بود که درسال897میلادی حمایت اسمعیل بن منصورسامانی را پذیرفت پسر امیر جوزجان که ابوالحارث نام داشت با امیر نوح بن منصورسامانی روابط خویشاوندی برقرارنمود(ابوالحارث با دخترامیرنوح سامانی ازدواج کرد)درسال994با سبکتگین(سیویک تگین) مناسبات دوستی برقرار نموده دخترخود را به نکاح سلطان محمود پسرسبکتگین(سیویک تگین) داد وخواهرمحمود غزنوی را به نکاح خود گرفت ، پسرابونصرمحمد سامانی که درزمان سفرهای سلطان محمود به هند ، با وی همرکاب بود دخترخود را به نکاح محمد پسرسلطان محمود غزنوی داد وقتی درسال (1010م) ابونصر محمد فوت کرد ، سلطان محمود غزنوی ادارۀ امارت جوزجان را مستقیماٌ بدست خود گرفت زمانیکه دولت سامانی منقرض گردید تورکان ایلک خانی ازدودمان افراسیابی جای آنرا درماورا النهرگرفت ایلک خان دخترخودرا به نکاح سلطان محمود داد(ص105-- 108 افغانستان درمسیر تاریخ).
این ازدواج ها بین تورک تباران وساما نیان که درسطح بالا صورت گرفته وامتزاج نژادی وخون شریکی را بوجود آورده است بحیث مشت نمونۀ خروارازتاریخ نقل گردید ویقین است که ده ها هزارفامیل درسطوح پائین ترنیزاینگونه ازدواج هارا بقسم پیروی ازبزرگان شان انجام داده اند .
نسل روینده از این ازدواج (والدین تورک وتاجیک وامثال آن) اگرخود را به ارتباط خون وعروق پدری مربوط یک نژاد بدانند طبیعی است که ازلحاظ خون وعروق مادری نیزخودرامنسوب به نژاد مادری به حساب خواهند آورد ، درچنین شرایطی که تنگ شدن عرصه برای حفظ اصالت نژادی ونژاد گرائی ازقدیم آغازگردیده وبا گذشت زمانه ها تنگترمیگردد تلاش برای حفظ اصالت نژادی یک تلاش بی ثمربه نظرمیرسد و با بهانه قرار دادن خورده اختلافات بین نژاد ها ، هیزم کشی به آتش نفاق وشقاق که ازطرف مغرضان پیرو اندیشۀ استعماری (تفرقه بیانداز وحکومت کن) دامن زده میشود کارعاقلانه بشمارنمیرود .
رسالت روشنفکران وآگاهان جامعه مربوط هرقوم ونژاد که باشند تقویۀ زبان وفرهنگ ملیت شان است که به آن مهارت دارند واین بمعنی حمله به کلتوروفرهنگ دیگران نیست ، اصولاً درمورد بازگوئی اعمال نابجا وکارهای نا خوش آیند گذشتگان زمانی لازم البیان است که اخلاف میراث خوراین اسلاف اعمال ناپسند زمان گذشتۀ اجداد شان را بحیث مشی سیاسی وفرهنگی خویش تعقیب نمایند ودرصدد عملی کردن آن سیاست های کهنۀ غیرملی وسیطره جویانه باشند .
امروزتمام اقوام وملیت ها زیر شعاردموکراسی میخواهند درعرصۀ زبان ، فرهنگ ، قدرت سیاسی وغیره کاملاً متساوی الحقوق باشند زیاده روی ازاین خواست ویا درنظر نگرفتن این مطالبات عمومی سیطره طلبی قومی ونژادی تلقی میگردد که قابل قبول نبوده مبارزۀ بی امان علیه آن ضرورت است .
این مدارک واسناد تاریخی درمورد امتزاج اقوام درطول سده ها وقرون تاعصرحاضربیانگراین واقعیت است که تمام طوایف و اقوام شامل قلمرو امپراتوری کوشانی ها ، آریائی ها تورک ها ، تاجیک ها وسایراقوام خراسان قدیم یا افغانستان امروزی برادروار باهم متحد زیسته اند ونتایج همزیستی صمیمانه ودوستانه بین اقوام ونژاد های مختلف سبب گردیده است که رابطه های گونا گون اجتماعی بین شان برقرار گردیده و حتی زمینۀ مشترکات خونی بین نژاد ها طبق مقررات موضوعۀ زمان وزمانه ها فراهم شود که مدارک واسناد فراوان دراین موارد ، درتواریخ کارنامه های آن دوران وجود دارد که شمه یی ازروابط خونی وعروقی دربالا تذکار یافت .
با تأسف باید گفت : درآسیای مرکزی ، افغانستان و ایران مدت ها است ، ازطرف عده یی از افراد متأثرازافکارسیطره طلبی قومی ونژادی که میراث شوم نژاد پرستانه ونا بخردانۀ برخی ازعظمت طلبان بشمول هتلروپیروان اندیشۀ نفرت انگیز آنها بشمار میرود با وجود آگاهی ازنتا یج نا مطلوب این ایدۀ بی ثمرکه موجد نفاق وشقاق بین الاقوامی میشود طوری به آن علاقه نشان میدهند وگاهی برای گسترش این مفکورۀ متلاشی کنندۀ روابط اقوام ونژاد ها قلم فرسائی نیز مینمایند که ازیکطرف آب به سیلاب نفرت بارتهدید کنندۀ اتحاد وهمبستگی اقوام دارای مشترکات تاریخی می افزایند و تلاش دارند آنرا توپنده تربسازند وازجانب دیگرافکارسیطره جوئی یک قوم برقوم دیگر را میخواهند تقویه وگسترش بدهند که این عمل به هیچ صورت به نفع این قلم فرسایان تمام نمیشود .
دوم سغدیان --: منظورمحترم بغلانی ازسغدیان دولت سامانیان باشد که درتاریخ ثبت میباشد لازم است بخاطر آگاهی بیشتر علاقمندان این موضوع درمورد ظهور وزوال وکارنامه های دولتمداران سامانیان مختصرمعلوماتی ارایه گردد:
مرحوم غبارجنت مکان مورخ افغانستان نوشته است :(خاندان سامانی اصلاً ازبلخ بوده پیرودین زردشتی بود وشخصی بنام (سامان خدا) ازروشناسان محل حاکم بلخ بود ، اسد والی خراسان درنصف قرن هشتم میلادی با سامانی ها دوست شد ، سامان
(سامان خدا)دین اسلام را پذیرفت ونام پسرخودرا «اسد» گذاشت پسران اسد درقرن نهم درعهد مامون به حکومت های محلی هرات وماوراالنهرمقررشدند(نوح درسمرقند ، احمد درفرغانه ، الیاس درهرات ) .
زمانیکه احمد حاکم فرغانه درسال 874میلادی فوت کرد پسرش نصر درسمرقند جانشین اوشد ، اسمعیل برادرنصرحاکم بخارا شد وبعد ها دولت سامانی را درسال 892بعد ازمرگ نصر واشغال سمرقند اساس گذاشت .
زمانیکه درسال 942 نوح پسرنصر پادشاه شدادارۀ دولت سامانی ها روبه انحطاط نهاد و درسال954م نوح فوت کرد پسرش عبدالملک جانشین پدرگردید مگرسیرانحطاط ادامه یافت که سپه سالاری الپ تگین یکی ازعوامل جلوگیری ازسقوت فوری دولت سامانیان بود مگردرسال960م عبدالملک نیز فوت نمود الپ تگین وبلعمی وزیر همچنان به خاندان سامانی وفادارماندند .
منصوربن نوح قدرت را بدست گرفت قیام های دهقانان وجنگ های داخلی آغاز گشت منصوردرسال 975فوت کرد (پسر13ساله اش)بنام نوح دوم بجای پدرقرارداده شد ، درنتیجۀ مخالفت های اراکین دولت ، اداره بدست نظامیان تورکی(الپ تگین ودیگران که درخدمت سامانی ها بودند) افتاد .
متن این نوشته بیانگراین واقعیت است که الپ تگین تورک وبلعمی تا آخرین درجه ازرژیم روبه انحطاط سامانی ها حمایت کرده صداقت وصمیمیت خودرا به آل سامان نشان داده اند دران شرایط بحرانی که سامانیان با پای بندی به عنعنۀ میراثی بودن سلطنت پسر13ساله را برتخت نشانده غرق بحران سیاسی آنزمان گردیده اند ، الپ تگین که به موضوع (یامرگ یازنده گی)
مواجه گردیده بود شاید نسبت نبودن شخصیتی که بتواند خلای قدرت را پرکند ازبین سامانی ها قدراست نکرده بود بناءً برای زنده ماندن خود تمام قوای نظامی را جمع کرده آمادۀ دفاع ازخود واطرافیانش گردیده است اما درفضای چنین تلاطم سیاسی وتداوم جنک ها وقیام ها نتوانسته بود ازتمام قلمرو سامانیان دفاع نماید تنها غزنی وچند منطقۀ دیگررا درقبضه نگهداشته بود که دولت ایلک خانیۀ تورکستان شرقی (کاشغرستان وتوابع آن) را دراختیارداشت که به گسترش قلمرو خود پرداخت که بلاساغون پایتخت قراخانیان تورکستان شرقی درکاشغر، اوزگند درجنوب فرغانه پایتخت ایلک خانی های تورکان غربی بود
وسلسلۀ همین ایلک خا نی ها است که دولت تورکی هارا درقرن دهم میلادی تاسیس نمود .
سامانی ها که مدت یک قرن دران دوران پرتلاطم روزگارحکومت کرده اند تشکیلات منظم ملکی ونظامی دولتی نیز داشته اند اما به روایت تاریخ نسبت وضع مالیات سنگین به اتباع وعدم توانائی خدمات شایسته درراه رفاه اجتماعی وامن وامان سازی مناطق تحت فرمان شان نارضائیتی ها ی مردم بالارفته منجربه قیام ها علیه فرمانروایان شان گردیده است .
مرحوم غبار نوشته است : (سامانی ها سالانه اززمین ومواشی 45میلیون درهم (پول رایج آن زمان) مالیات میگرفتند از ری ، قم ، کاشان ، عراق عجم سالانه چهارمیلیون درهم اخذ میکرد ند .
دربدل اجازۀ انتقال برده ها ازیکجا بجای دیگرفی نفراز70تا100درهم مالیه میگرفتند (قیت یک کنیز یا غلام سه صد درهم تعین شده بود) اجازه نامۀ انتقال زن وشوهربرده (غلام وکنیز)فی نفر 20 تا 30 درهم بود طریقۀ حصول این مالیات با مصرف تحصیلداران وفشارارباب وملک بر رعیت کمرشکن بود بهمین سبب توده های مردم وحتی گاردشاهی ازنظام سامانی ها متنفر شده بودند که پیشه وران و دهقانان قیام کردند ودرغوروغرجستان ده هزار نفرازپیشه وران ودهقانان قیام کردند وقصر امیر سامانی را آتش زدند ودرچنین فرصتی قدرت دردست افسران نظامی متمرکزگردیده دولت سامانی سقوط نمود (ص903 افغانستان درمسیر تاریخ) .
تاریخ که آئینۀ تمام نمای جهان وجامعه وانعکاس دهندۀ عملکرد های امپراتوران ، شاهان و امیران درمقابل نژاد ها وملیت های زیر فرمان آنها درزمان ومکان معین است درهیچ گوشۀ جهان ، امپراتوران وشاهانی را نشان نمیدهد که تمام عملکردهای آنها طرف قبول رعایا بوده وکاملاً مثبت بوده باشد ازهمین سبب رایج است که علمای مذهبی میگویند : چون انسان نا کامل است لهذا همشه نمیتواند کاربیدون اشتباه انجام بدهد یعنی هرانسان درهرموقعیتی که قرار داشته باشد وقتی عمل میکند اعمال آن بعضاً با اشتباه همراه است .
آنهائیکه اذهان وافکارشان زیرتاثیر گرد وغبارتعصبات کورکننده قرار نگرفته باشد درحین داوری برعملکرد های انسانها وامپراتوران وشاهان گذشته وحال ، جهات مثبت ومنفی کارنامه های آنها را درنظرمیگیرند ، داوری برکارنامه های گـذشتگان
ازدیدگاه امروزازریشه نادرست است زیرا شرایط امروزبا شرایط قرون پیشین قابل مقایسه نیست ، داوری ها زمانی میتواند قرین به صحت تلقی گردد که کارنامه های امپراتوران وشاهان مختلف با درنظرداشت شرایط موجود همان زمان درمناطق فرمان فرمائی آنها با هم مقایسه شود .
بعضی واقعه نگاران وتاریخ نویسان مغرض وقتی برحسب ضرورت نام یک شاه ویا یک امپراتور را می نویسند اگرمخالف آن باشند تمام الفاظ رکیک را بروی نثار نموده ازتحریر کارنامه های مثبت آن خودداری مینمایند ویا با منفی بافی های نا خردمندانه ، دورازشرایط داوری به داوری می نشینند وقلم فرسائی میکنند که اینکونه نوشته ها جعل تاریخ گفته میشود مثلاً یک تاریخ نویس متعصب نژادگرا که لزوماً خودرا مکلف دیده است ازفتوحات(الف) سخن بگوید درادامۀ مطالب بخاطرمذمت وی جملات چوروچپاول را بصورت غیر واقعی وغیرموثق به ان پیوند داده درپسوند نام آن کلمۀ غدار، مکار وامثال آنرا نیزافزوده وبه مثابه شاهد عینی نوشته است (الف غدارومکار) درحملات وحشیانه خود در(فلان محل) 25هزارنفررا قتل عام نمود ، اینگونه نوشته ها جعلیات است برای سرزنش وبد نام ساختن (الف) ، زیرا درذهن خوانندۀ چنین مطالب این سوال جامیگرد که 25هزار کشته را چطورمحاسبه کرده ؟ واگرازمنابع موثقی که به جمع آوری وشماراجساد مقتول موظف بوده گرفته باشد چرا منبع آنرا تذکارنداده است ؟ وده هاسوال دیگر....
اینگونه سوال ها درحقیقت تائیدی است برجعل کاری تاریخ و تائیدی است برغیرواقعی بودن چنین نوشته ها ، این تاریخ نویس متعصب ونژاد گرا زمانیکه ازفتوحات(ب) خواسته است چیزی بنویسد که نسبت همنوائی که با او داشته است نوشته است : (امپراتور(ب) شخص مجرب ، انسان دوست ومهربان به رعایا بود ، در(فلان سال) برلشکرعظیم مخالفش غلبه کرودرفلان سالها قلمروخودرا پنج صد فرسخ وسعت داد ، ازمطالعۀ چنین نوشتۀ خوش بینانه نیز به اذهان مطالعه کننده گان این پرسش ها ایجاد میگردد که (امپراتورب) چه تجربه هائی داشته وازاین تجارب خویش به منفعت رعایایش چگونه استفاده کرده است؟ چه نشانه هائی ازانسان دوستی او وجود دارد وبه رعایا چه مهربانی ها کرده است ؟ برلشکرعظیم چگونه غلبه کرده است؟ آیا با لشکرعظیم مخالف وطرف مقابلش جنگ کرده وچه تعداد ازلشکرخودش وطرف مقابلش کشته شده اند ؟ چراتعداد کشته شده ها تذکارنیافته ؟ واگربیدون جنگ این لشکرعظیم دشمن تسلیم شده باشد انگیزه ها ودلایل آن چه بوده وافتخارپیروزی (امپراتورب) درکجا است ؟ وده ها سوال دیگر....
چنین نوشته های تاریخی گمراه کنندۀ افراد کم معلومات بیانگراحساسات نویسنده است که جعل تاریخ گفته میشود اینگونه تاریخ نویسی ها همان ضرب المثل را درانسان واقع بین تداعی مینماید که گفته میشود(آنجا چرا چنان اینجا چراچنین) .
سوم هخا منشی های تمدن ساز :برای شناخت هخامنشیان که تمدن سازبودند یا نبودند به تاریخ زمان ظهورو کارنا مه های آنها بایست مراجعه کرد ، درکتابی بنام توجه به نبوت دانیال دربارۀ امپراتوری بابل وسقوط آن بدست داریوش وتبعیدیان یهود مطالب تحقیقی ارزنده یی وجود دارد که فشرده ترین مطالب ضروری آن بخاطرازدیاد معلومات جوانان وابهام زدائی ارایه میگردد همچنان بخاطرسهولت درنوشتن موخذ بجای (توجه به نبوت دانیال) جملۀ (دانیال نبی) نوشته خواهد شد .
دانیال نبی نوشته است :(درشب پنچم وششم اوکتوبرسال539قبل ازمیلاد سپاه ماد وفارس بابل را تسخیرکردند و(بلشصر)پادشاه بابل ازپای درآمد (ص51 کتاب دانیال نبی) همچنان درصفحۀ 17همین کتاب آمده است :« پس ازسقوط بابل ، پادشاهی بنام داریوش به سلطنت رسید مگرنام داریوش مادی درمنبع غیر مذهبی یا منابع باستان شناسی به ملاحظه نرسیده است ، دایرت المعارف بریتانیکا نوشته است : داریوش شخص خیالی است وجود خارجی ندارد ، یک محقق نوشته است :(شخصی که سمت پادشاهی بابل را برعهده داشت دست نشاندۀ کوروش بود نه خودکوروش ، ص17کتاب دانیال نبی) .
اما در(ص44کتاب دانیال نبی) آمده است (کوروش درسال539 ق م به بابل تسلط یافت ) ازاین نوشته مستفاد میگردد که به نظر دانیال نبی کوروش وداریوش پشت وروی یک سکه دانسته شده ویا همان طوریکه ازنوشتۀ محقق دربالا یاد آوری شد داریوش که دست نشاندۀ کوروش بوده واصل قدرت به کوروش تعلق داشته بناءً با انصرا ف از نام داریوش ، نام کوروش تذکارداده شده است ویاهم شاید اشتبا لفظی صورت گرفته باشد .
دانیال نبی درجای دیگر نوشته است :( پس ازمرگ داریوش ، کوروش درسال539 ق م به بابل تسلط یافت ودر(ص52 کتاب خود نوشته است کوروش پس ازمرگ داریوش به تنهائی زمام امور امپرا توری فارس را بدست گرفت ) اما مرحوم غبارمورخ افغانستان آغاززمام داری داریوش وکوروش را سال545 ق م قلمداد کرده است که با نوشتۀ کتاب دانیال مطابقت ندارد ، دانیال نبی که از18سالگی تا 90سالگی درخدمت امپراتوری کلدانیان دربابل پایتخت آن قرار داشته است نوشته ها وگفتاراوبحیث شاهد عینی معتبر به نظر میرسد.
شایان ذکراست که طبق روایات تاریخی درسال618ق م (نبو کد نصر) پادشاه بابل دریک لشکرکشی اورشلیم یا یوروسلیم ویهودا را اشغال نمود وتعدادی ازجوانان با استعداد آموزش دیده را که سن شان از18 تا 22 ساله بود به بابل برد که دربین آنها دانیال نبی وسه نفر ازدوستان همفکراو بنام های (حننیا ، عزریا ، میشائیل) نیز حضورداشتند ، این جوانان بخاطری به بابل آورده شده بودند که بعد ازختم دورۀ آموزش ، درسرزمین یهودیان که شامل قلمرو امپراتوری بابل بوده توسط پادشاه دست نشانده بنام (ساتراپ ) اداره میگردید گماشته شوند اما یهودی ها که ازبردن این جوانان یهودی برای آموزش زبان کلدانی وعلوم متداول که دران زمان درحوزه های آموزشی کلدانیان تدریس میگردید ناراض بودند انتقال جوانان یهود به بابل را تبعید میگفتند
پروفیسور(کی اف کایل)نوشته است :( دانیال ویارانش می بایست حکمت «فلسفه» کاهنان ودانایان کلدانی را که درمدارس بابل تدریس میشد فرا میگرفتند وبدین سان دانیال و یارانش را بخصوص برای انجام خدمات حکومتی تربیت میکرد) .
زمانیکه درسال624 ق م (نبوپلسر) امپراتوربابل چشم ازجهان پوشید پسرش(نبوکد نصر) برتخت نشست ودرطی 43سال سلطنت سرزمین هائی را تصرف کرد که زمانی زیر سلطۀ قدرت جهانی یعنی امپراتوری آشوری ها بود .
نبو کـد نصردرسال چهارم سلطنت خود یوروسلیم ویهودارا اشغال کرده یهو یا کین را با دانیال وسایر جوانان یهودی نسب به بابل فرستاده برادرپدریهویاکین را بحیث پادشاه دست نشانده به یهودا مقرر نموده بود.
نبو کد نصر، دانیال نبی را پس ازاتمام دورۀ آموزشی وکارپرثمرش که ازمعبران و حکمای دربارش پیشی گرفته و خواب های اوراکه دیگران ازتعبیرش عاجز مانده بودند با شرح تمام تعبیرنموده بود ازاین سبب دانیال نبی را بحیث رئیس الحکمای دربارمقررکرده بود .
به روایت تاریخ ( نبوکـد نصر)پادشاه بابل120ساتراپ داشت که پس ازبه قدرت رسیدن داریوش بعضی ازاین ساتراپ ها معزول وبرخی دیگرتغیر و تبدیل گردیدند درصفحۀ115کتاب دانیال نبی آمده است : نبوکد نصرپاد شاه بابل 120ساتراپ داشت ، ساتراپ ها بعضاً ازاقوام پادشاه برگزیده میشد وبر تقسیامات ملکی قلمرو امپراتوری حکمرانی مینمود ، وظایف آنها اداره ورسیده گی به امور رعایا ، جمع آوری مالیات و باج و ارسال آن به دربار سلطنتی بود ، ساتراپ بمعنی نگهبان پادشاهی است ساتراپ ها درقلمرو خود به منزلۀ نمایندۀ با صلاحیت پادشاه عمل مینمود واین ساتراپ ها پادشاه دست نشانده یاد میگردید
درزمان به قدرت رسیدن داریوش دربابل در539 ق م دانیا ل نبی رئیس الحکمای دربارنبوکد نصرپادشاه ساقط شده محسوب میگردید که 90سال داشت داریوش تازه به سلطنت رسیده به فهم ودانش و استفاده از تجارب وی نیازمند بود ازهمین سبب دانیال نبی را بحیث یکی ازسه وزیرناظر بر اعمال ساتراپ ها تعین نمود ( هروزیر40ساتراپ را کنترول میکرد واین میراثی ازتشکیلات نبوکد نصر بود) مقربان دربارداریوش ، ساتراپ های نوکار وناراض از دانیال یهودی نسب به زودی ذهن داریوش را تغیر دادند و روزی به دربار داریوش گردآمده پیشنهاد نمودند هرکی غیرازداریوش کبیررا پرستش کند باید کشته شود ، داریوش خورسند گردید و بیدون متوجه شدن به دانیال نبی این پیشنهاد را پذیرفت وقتی دانیال نبی ازاین موضوع اطلاع یافت مشوش گشته طبق عادت پشت بام خود برآمد و به خدای خود دعا نمود ، مخالفانش که اورا تحت تعقیب داشتند موضوع را به داریوش رسانیدند داریوش امرنمود دانیال نبی را به پیش پای شیران انداخت که برای خوردن افراد متهم به اعدام تربیه ودرجای خاص درزیر زمین نگهداری میشد ، یکروز بعد داریوش به قرارگاه شیران آدم خورآمد سنگ سر گودال را باز کردند داریوش صدا کرد (ای دانیال خدایت که برایش دعا میکردی برایت چه کمک کرد؟ دانیال نبی گفت خدایم دهن شیران را بست ومرا نخوردند ، داریوش متعجب گشت و امر رهائی وآزادی دانیال نبی را صادرنمود .
مطالب فوق خلاصۀ بود ازصحات221 و 222کتاب دانیال نبی) درصفحۀ223این کتا آمده است :(داریوش بعد اً امرکرد اشخاصی را که ازدانیال نبی شکایت کرده زمینه را برای نابودی او فراهم نموده بوند با زنان دختران وپسران شان دستگیرکرده به پیش پای شیران آدم خورکه دانیال نبی را نخورده بود انداختند شیران همۀ آنهارا پاره کرد وخورد ، دران زمان درتورات موسی ع این حکم وجود داشت که ( پدران بعوض پسران کشته نشوند و نه پسران به عوض پدران کشته شوند)
( تثنیه آیۀ24باب16تورات و صفحۀ 123کتاب دانیال نبی) .
درصفحات 39و40 افغانستان درمسیر تاریخ مرحوم غبار نوشته است :( کوروش پس ازدوسال به قدرت رسیدنش به سرزمین افغانستان امروزی که فاقد دولت بود(بصورت ملک الطوایفی ادراه میشد ) حمله کرد اقوام ساکن دراین سرزمین مدت شش سال
با لشکراو جنگیدند اما کوروش مناطق کرمان ، گنداهارا ، پارتیا ، باختر، ستاکیدیا (هزاره جات) سیستان وبلوچستان را تصرف کرد ، وقتی درقرن چهارم قبل ازمیلاد اسکندرمقدونی به سرزمین ایران امروزی (ماد وفارس) لشکرکشید داریوش سوم به افغانستان روی آورد اما سیوس والی باختر(بلخ امروزی) اورا کشت وحکومت مستقل خودرا اعلام نمود .
مرحوم غباردر(ص41) افغانستان درمسیر تاریخ نوشته است : ( هخامنشی ها به علوم جهانی خدمت مهمی نکرده است)
خواننده گان محترم توجه خواهند کرد که هخامنشی های تمدن سازکه محترم بغلانی ازآن با آب و تاب یاد کرده اند درصفحات تاریخ که مورخین افغانستان نوشته اند کارنامه های عالی وچشمگیری ازهخامنشی ها که به تمدن ساز اطلاق شود به چشم نمیخورد وکارنا مه های موسس امپراتوری هخامنشیان که درتاریخ ونوشته های دیگران انعکاس یافته نیزچندان افنخار آفرین نیست ، چنانچه نمونۀ کارنامه داریوش دربالا ازملاخظۀ تان گذشت .
روح مطلب اینجا است که کارنامه های امپراتوران درهرکجای دنیا که باشد برای اخلاف میراث خورآنها ممکن است افتخارآفرین باشد اما هرآنکه خارج ازحیطۀ این میراث خوری به آن افتخارنماید انگیزۀ این افتخار چیست ودرکجا است؟ بایست منبع این انگیزه ها شناسائی شود وروی نتایج چنین افتخارات ظنین تعمق بیشترصورت گیرد .
آنهائیکه ازلحاظ نژاد به داریوش و کوروش کبیرکه همان هخامنشی ها است خودرا به آنها منسوب میدانند با انکه نژاد پرستی درجهان امروز رسماً منسوخ است بازهم نمیتوان این علاقمندی وتمایلات آنها به اسلاف شان را عیب دانست اما آنهائیکه متعلق به نژاد وسرزمین دیگربوده صرفاً ازلحاظ مشترکات زبان فارسی به هخامنشی ها افتخاربکنندودرتعریفات نالزوم اسلاف دیگران بصورت غیر واقعی تمدن سازبگویند این فرو افتادن دربستر( پان پارسیک ) است که حتی افراط گرائی درپان پارسیک بودن باعث آزرده گی خاطرمیراث خوران هخا منشیان خواهد گردید و آنها خواهند گفت این آدمان بی هویت کاسۀ داغترازآش ازکجا پیدا شدند که میخواهند به افتخارات اسلاف مان خویشتن را بحیث مهمان ناخوانده شریک بسازند؟
بناءً لازم به نظرمیرسد همۀ مردمان افغانستان بخصوص آنها ئیکه زبان فارسی را که اسلاف شان بحیث یک زبان مشترک برای افهام وتفهیم بین الاقوامی پذیرفته ودرپروسۀ زمانه ها وسده ها درپویا ئی وگسترش ساحۀ نفوذی آن تلاش داشته اند مانند اسلاف شان عمل نموده درغنا مندی آن تا جائیکه مقدوراست بکوشند و ازان دررشد وبرومندی زبان وفرهنگ ریشه دارخود نیزاستفادۀ معقول نمایند وبه هیچکس حق ندهند که درتضعیف ومسخ نمودن این زبان را که با سه لهجۀ متفاوت(فارسی ، دری ، تاجیکی) درمحاورات روزمره وآفرینش های ادبی بکارگرفته میشود حرکات ناشیانه نمایند ودرعین زمان محتاط باشند که خودرا به (پانها ی) تاریخ گـذ شته نیالایند .

(باقیدارد)

28 / 8 /2008 میلادی

نگاه مختصری پیرامون زندگی پرافتخار ظهیرالدین محمد بابر

نگاه مختصری پیرامون زندگی پرافتخار ظهیرالدین محمد بابر بنیان گذار بزرگترین
امپراطوری ترکی ( مغلی) در نیم قارهء هندوستان و شاهنشاه افغانستان کنونی
محمد همایون سرخابی از لندن
تاریخ که تماشا گه ارباب ابر دور***هر صفحه سی آیینه احوال بشر دور
تاریخ در حقیقت نمایش نامهء زندگی انسان ها است و نقش افراد و طبقات اجتماعی را در اجرای این نمایش نامه ماهرانه ترسیم میکند وبا شفافیت قضایای جاری و سیر تمدن و فرهنگ بشری همان زمان را با امانت داری ثبت میکند .
ویلیام ارسکین مستشرق معروف و مورخ نامور انگیس نیز تاریخ را سیر تمدن و فرهنگ بشری دانسته و پیرامون زندگی نامهء ظهیرالدین محمد بابر شاه بنیان گذار مدنیت بزرگ فرهنگی جهان در نیم قارهء هندوستان و افغانستان مطالب ارزشمندی را بر رشتهء تحریر در آورده و این اثر بی بدیل او که توسط ذبیح الله منصوری دانشمند شهیر ایرانی نیز ترجمه شده است خیلی ها دل چسب ، جالب و با ارزش بوده و مطالعهء آن برای همهء علاقمندان تاریخ منطقه و جهان و بخصوص دوست داران شاهنشاه بزرگ میهن عزیز ما افغانستان خالی از دل چسپی نخواهد بود . درست در سال 1483 ترسایی مطابق 888 هجری قمری مغول خاتون یکی از نواده های چنگیزخان زوجهء عمر شیخ امیر فرغانه در یکی از روز های سرد زمستان با شاد مانی به میز بانی طفل نوزادی نشسته با جشن ، سرور و پایکوبی نامش را ظهیرالدین محمد گذاشتند . ایران خاتون مادر مغول خاتون و شوهرش که در مراسم نام گذاری نوه اش ظهیرالدین محمد اشتراک نورزیده بود ، روز بعد در منزل امیر فرغانه حضور یافته و با بی صبری فریاد سر داده گفت

من نمیتوانم این اسم را به زبان بیاورم بناً من نام این پسر را ببر میگذارم تا مانند جد خود شاهنشاه جهان گردد . ولی پدر بزرگ نوزاد که در زندگی صحرا نشینی خو کرده بود و به زبان فارسی آشنایی نداشت حتی نتوانست کلمهء ببر را نیز درست ادا نماید و آن را بابر تلفظ میکرد ولی آن نام روی طفل باقی ماند و تاریخ جهان نیز اسمش را بابر ضبط کرد . عمر شیخ امیر فرغانه پسرش بابر را جهت آموزش و پرورش بهتر به شهر تاشکند فرستاد تا مانند سایر هم سالانش راهی مدرسه شود . او در سن هشت سالگی از سواد برخوردار و علاوه بر آموختن و مطالعهء اشعار ترکی به مطالعهء دیوان فردوسی حافظ علاقهء خاصی پیدا نمود ودر سن پانزده سالگی خود به سرودن شعر پرداخت . غزل معروف بابر به زبان فارسی با این بیت شروع میشود .

هیچ کس چون من خراب و عاشق و رسوا مباد هیچ محبوبی چو تو بی رحم و بی پروا مباد اگر کسی از زندگی و استعداد خدا داد بابر اطلاعی نداشته باشد هرگز نمیتواند بفهمد که این غزل را یک طفل پانزده ساله سروده است . بابر به اسب سواری علاقه خاصی داشت تهور او در اسب سواری بقدری بود که همواره اطرافیان خود را متعجب مینمود ، او مانند سایر اطفال فرغانه در سواحل رود سیحون به تفریح می پرداخت و به شنا دست رسی کامل پیدا کرد او نه فقط به مطالعهء آثار علمی و آموزش زبان و ادبیات ترکی و فارسی اکثر اوقات خود را صرف میکرد بل با شمشیر کوچک و کمانی که متناسب با جثهء او بود ، فن شمشیر زدن و تیر اندازی را هم با مهارت آموخت و مربیانش استعداد او را در این عرصه نیز می ستودند . بابر در 9 سالگی به همراهی مادر و مادر بزرگش به سمرقند رفت و مرقد جد خود امیر تیمور کورگان را زیارت کرد . مشاهده تابلو های عظیم رنگهء داخل مرقد جدش که حکایت از دستگیری بایزید یلدروم امپراطور عثمانی و میران شاه پادشاه اصفهان و فتح شهر دهلی و غیره فتوحاتش در جهان میکرد و از سوی مادر بزرگش تشریحات مفصل ارایه میگردید سخت بر او اثر گذاشت . بابر در سن ده سالگی برای اولین بار در یک جنگ در حوالی فرغانه اشتراک ورزیده و بعد از پیروزی بر دشمن لقب سالار فرغانه را نصیب شد . او یازده ساله بود که پدرش وفات نمود ویرا طبق رسوم و عنعنهء همان زمان بابر بحیث امیر فرغانه زمام امور را بدست گرفت . بابر در کودکی در اعمار مجدد قلعهء تاریخی شهر زیبا و سرسبز اندیجان که یادگاری از اسلاف بزرگش بود همت گماشت . امیر احمد کاکای بابر که امیر سمرقند بود از فهم و کار دانی این طفل در هراس شده و قصد تصرف شهر و برکناری او را از امارت فرغانه نمود ، ولی در میدان جنگ شکست خورده و اسیر شد . با این ترتیب بابر فرمانروای همهء بلاد ترکستان گردیده و دو کرور دینار زر که وجوه بی شماری در آن وقت شمرده میشد از خزانهء کاکایش به او متعلق گردید . بابر در عنفوان جوانی حین تفریح در یکی از محلات شاداب سمرقند بر سبیل تصادف با دختر زیبا روی و دلفریب ارمنی بنام ( زنیا) صبیه تیگران تاجر شناخته شده ء ارمنی روبرو و برای اولین بار دل دادهء دختری گردید . ولی نسبت اینکه زنیا قبلاً با یکی از وابستگان ارمنی قول دوستی و وفا داده بود از ازدواج با او منصرف و با این تصمیم معقول خویش احترام به حقوق اتباع را در سرلوحهء کار قلمرو پادشاهی خود قرار داد . امیر تیمور کورگان جد بابر در سمرقند علاوه بر تاسیس مراکز بزرگ علمی و آموزشی در ایجاد کتابخانه ها ، دارالترجمه ها ، دارالشفا ها ، بنای یک دارالعلوم بزرگ علم هیئت و نجوم را نیز از خود بجا گذاشته و سه صد جلد کتاب یونانی و ارمنی را ترجمه و برای مدرسین شهر سمرقند تقدیم نمود . (ارسکین) که در زمان الغ بیگ نوهء امیر تیمور این زیج یا رصد خانه با پذیرش صد ها آموزگار و استخدام ده ها مدرس نامور از نقاط مختلف جهان مراحل انکشاف خود را پیمود و به اوج شهرت خود رسید . یک اسطرلاب بزرگ در آن جابجا گردیده بود . که با آن وضع ستارگان را در آسمان به درستی و دقت کامل تعیین نموده میگفتند هر ستاره در هر موقع از سال در کدام برج قرار گرفته و چه حوادث و اتفاقاتی از نظر اجتماعی ، نظامی ، صحی و بخصوص آب و هوا و غیره جامعه را تهدید میکند و زمامداران و شهروندان چگونه تدابیر و قایویی را بایست در برابر آن حوادث پیش بینی شده اتخاذ بدارند . روزی بابر شاه از رصد خانهء بزرگ و معروف سمرقند که از سوی دولت او همه جانبه تمویل و مراقبت میشد باز دید نموده و ضمناً از مسوولین امور سؤال کرد که وضع امارت او را در ستارگان چگونه ارزیابی کرده اند ؟ استاد احراری که یکی از پیروان شناخته شدهء مکتب میرزا الغ بیگ وهم آمر آن رصد خانه مشهور بود با ترس و حراس گفت : من آیندهء امارت تو را بسیار درخشان دیده و تمام ستارگان میگفتند که تو در آینده یکی از بزرگترین سلاطین جهان خواهی شد و مانند اجداد بزرگت بر بسیاری از کشور های دنیا مستولی خواهی گشت و ممالک وسیع به تصرف تو در خواهد آمد ولی شگفت آنکه در آن موقع امیر اینجا نخواهی بود . بابر شاه قدری خشمگین گردیده ولی از صراحت کلام آن دانشمند خشنود شده و با لبخند گفت : تو مرا میشناسی و میدانی من امیری نیستم که یک منجم و یا یک انسان را به مناسبت راست گویی اش مورد مجازات قرار بدهم .

میرزا حسین علی حاکم بخارا بابر را دعوت نمود تا شاه جوان از رعایایش در آنجا نیز باز دید نموده با دخترش ( زبیده) ازدواج نماید ، بابر دعوت را پذیرفت و مدتی را در باغ بهشت که یکی از معروفترین باغ های جهان در آن زمان به حساب می آمد اقامت جست ولی با دختر حاکم فرغانه که مهماندارش نیز مقرر شده بود موافقت به ازدواج ننمود ، زیرا بابر مصمم بود تا با ( نسرین ) دختر سلطان مراد امیر فارس که قبلاً از جانب بایسنغر میرزا امیر آذربایجان خواستگاری ولی تقاضای او رد شده است ازدواج نماید . او این کار را توسط مادرش مغول خاتون و جمع غفیر از اراکین دربار انجام داد ولی حیدر بیگ امیر اصفهان که خود آرزوی همسری دخترش( نگار ) را برای بابر شاه داشت توسط گروه رهزنان عروس را با مادرش در عرض راه بسطام و خراسان ربودند و با این ترتیب مانع انجام وصلت نسرین با بابر گردید . بابر شاه که از شنیدن این خبر سخت خشمگین گردیده بود نامه مفصلی به مادرش مغول خاتون نوشت که وی از نظر عاطفی علاقهء به نسرین ندارد و از اینکه وی را ربوده اند چندان متاثر نیست ولی این عمل لطمهء به حیثیت او زده و باید نسرین و مادرش آزاد گرندد ، ضمناً علاوه نمود تا از پادشاه فارس و حاکم استر آباد کمک بخواهد و هر مبلغ پولی که برای نجات آن دو ضروری باشد متعهد به پرداخت آن گردد . متاسفانه در این هنگام قلمرو او از چندین سو ناگهان مورد تهاجم شدید قشون شیبک خان قرار گرفته و سپاهیان بابر تاب مقاومت نیاورده و به عقب نشینی مجبور وبا قشون خویش راهی بدخشان گردیدند . سلطان ارغون پادشاه کابلستان که از متانت ، رزمجویی و سجایای نیک بابر شاه اطلاع کامل و کافی داشت خواست ( نازنین) دختر خود را به عقد نکاح بابر در آورده و غرض بر آورده شدن این امر دخترش نازنین را با لباس مردانه به عنوان نماینده جهت مشوره و کمک با بابر راهی بدخشان کرد . مگر متاسفانه در اولین روز های اقامتش در بدخشان حین شکار( جوشقه ) چوچهء خوک مورد حمله( دونغوز ) خوک وحشی کلان واقع شده و از اثر جراحات شدید چند روز بعد درگذشت . پادشاه جوان فرغانه بعد از مرگ نازنین فهمید که او نرینه نبوده و قایل شد که قضا و قدر هم با ازدواج وی مخالف است و هر موقع که وی خواهان دختری میشود به وصل او نمیرسد و شاه جوان خود را مسؤول مرگ نازنین میدید و این مسؤلیت رنج او را بیشتر میکرد ماورالنهر عبارت بود از سرزمین های فی مابین رود سیحون و رود جیهون و اراضی ماورای آن و بناً بدخشان از نظر جغرافیائی جز ماورالنهر بشمار می آید .بابر شاه بعد از شکست از شیبک خان و اقامت در بدخشان در سال 1501 عیسوی از رود جیهون گذشت و بدون جنگ و خون ریزی سرزمین بلخ را فتح نمود . امیر غیاث الدین سلطان بلخ خود را به بابر تسلیم نمود ولی بابر به پاس خردمندیش از او تقاضا کرد تا کماکان به کارش ادامه بدهد . روزی سلطان بلخ ( نوبهار ) دختر خود را با عده ای از خدمه ها از منزل بیرون فرستاد تا مورد توجه بابر قرار گیرد ، زیبایی نوبهار نسبت به خدمتگاران طوری برجسته بود که هیچکس آن دختر جوان را با یکی از زن های خدمت گار اشتباه نمیکرد علاوه بر زیبایی رخسار و تناسب اندام لباس دختر جوان نشان میداد که بر همراهان ممتاز است . بابر او را بدید و از علاقمندی خود جهت ازدواج با نوبهار سلطان بلخ را مطلع نمود . راویان اخبار نوشته اند جارچی ها در شهر جار زدند که نوبهار دختر سلطان بلخ نامزد بابر شاه شده و مراسم عقد نکاح و عروسی به انجام خواهد رسید همان شب عروس را بر هودج بزرگی که بر پشت فیل بسته بودند نشانیدند و او را برای میمنت در شهر گردانیدند و بعد بخانهء بابر بردند ، شهر آیینه بندان شد و سکنهء شهر پر فروغ بلخ مدت هفت روز و شب به نوبه بر سفرهء بابر شاه نشستند و از خوردنی ها و آشامیدنی ها هرچه توانستند خوردند و نوشیدند و مردم در معابر شهر پای کوبی و شادی کردند ، نواختند ، خواندند ، رقصیدند و در همان روز جارچی ها در شهر تجدید سلطنت امیر غیاث الدین را نیز دوباره اعلام کردند . نوبهار نو عروس بخوبی آگاهی داشت که بابر از همه نعمات مادی دنیا بر خور دار است ولی یگانه تلاش او جهت دست یابی به کتب و آثار با ارزش علمی و بخصوص کارنامه های جدش امیر تیمور میباشد . بناً جهزیهء خود دو جلد کتاب بخانهء شوهر رد . یکی ظفرنامه تالیف نظام الدین سریانی و کتاب دوم ظفرنامه تالیف شرف الدین علی یزدی و هر دو کتاب مربوط است به شرح حال و زندگی و جنگ های امیر تیمور کورگان . ظفرنامهء اخیر در سال 1700 میلادی در زمان لویی چهاردهم پادشاه فرانسه به زبان فرانسوی ترجمه و چاپ شده است . بابر بنابر علاقمندی خاصی که به فتوحات جد بزرگ خود داشت کتاب دیگری بنام عجایب المقدور تالیف ابن عرب شاه مربوط امیر تیمور جد خود را بدست آورد ، این کتاب نیز در سال 1658 میلادی به زبان فرانسوی ترجمه و چاپ شده است . مطالعه این کتاب ها بابر را به شوق آورد تا از بلخ راه هندوستان را به پیش گیرد . بابر حین انتقال دربار خود از بلخ به کابل صاحب فرزندی شد و نامش را همایون گذاشتند 1502 میلادی . کاخ سلطنتی کابل در آن زمان دارالملک خوانده میشد و بابر شاه را با گرمی استقبال نمود و محمد مقیم پسر سلطان ارغون امیر کابل بدون مقاومت مجبور به فرار شد .قابل یاد آوری است که بابر شاه در مدت اقامت خود در بلخ هرگز به سربازان و افسران خود به شهر راه نداد که مبادا مزاحم مردم شده و در صدد غارت برآیند . این تصمیم معقول و بجای او در سراسر بلاد خراسان ، ترکستان و کابلستان مورد تائید مردم واقع شد . در سال 1518 میلادی بابر خیال تسخیر هندوستان را نمود وبا پنجاه هزار سرباز از راه غزنی و قندهار که جدش امیر تیمور از آن راه عازم هندوستان شده بود لشکر کشی کرد ولی امیر تیمور گفته بود که منظور حملهء او در هند جهان گشایی و کشور ستانی نیست بل برای توسعهء دین مبین اسلام به هندوستان قشون کشیده ام . ولی بابر با اینکه مسلمان بود و در صدق عقیدهء او تردیدی وجود ندارد بعد از آنکه وارد هندوستان شد نگفت که برای توسعهء دین اسلام به هندوستان قشون کشیده است و نیز نگفت منظورش از قشون کشیدن به هندوستان جهان گشایی است و می خواهد هندوستان را ضمیمه ترکستان ، کابلستان ، قندهار و هرات کند ، بل اظهار مینمود هدف او رونق تجارت بین هند و بلاد ترکستان ، خراسان و کابلستان است . کمپنی هند شرقی با اینکه سه قرن بعد از بابر وارد هندوستان گردید از روش بابر استفاده نمودند ( ارسکین ) . بابر بعد از ورود در هند با هیچ یک از امرای مسلمان و هندو نجنگید تا اینکه وارد سیالکوت شد و به تماشای فابریکهء کاغذ سازی رفت و گفت میل دارد چنان فابریکه ای در کابلستان نیز ساخته شود . مگر متاسفانه خلاف توقع او در سیالکوت بین سربازان بابر و مردم شهر از اثر سوی تفاهم جنگ شدیدی در گرفت و بابر برای جلوگیری از قتل مردم شهر سربازان تازه دم از داخل اردوگاه به شهر فرستاد و این سربازان بازوبند هایی از تکهء سرخ در دست بسته بودند گزمه های قشون بابر سربازان را که در داخل شهر مورد حملهء هندوها قرار گرفته بودند خارج نموده و با این وسیله فتنه را خاموش نمود . این رسم بعد ها در قشون بابر باقی ماند و گزمه های قشون بازوبند های سرخ رنگ به بازو می بستند و این روش بعداً در دورهء سلطنت فرزندانش و سلاطین و امرای بعدی دیگر هند سرایت نمود تا اینکه انگلیس ها وارد هندوستان شده و از تجارب ایشان آموختند و از جمله مچ پیچ سربازی و قرار دادن مقداری زره روی دوش یا شانه بجای سر دوشی و غیره که این روش بعد ها در ارتش انگلیس و سایر ارتش های کشور های دیگر جهان متداول شده یادگاری از کاردانی بابر شاه است ( ارسکین ) . بابر از وقوع جنگ سیالکوت خیلی ها متاثر گردیده و از آن به بعد هرگز اجازه نداد سربازانش بدون اجازه نامه از اردوگاه خارج شوند و برای متخلفین جزای شدید تعیین نمود . واقعهء قتل و غارت در سیالکوت به اطلاع امرای سرزمین هند به خصوص ایالت لاهور که شهر سیالکوت در آن بود رسید و همه متحداً علیه بابر قیام نمودند بابر کوشید بد بینی مردم را نسبت به خود با صرف هزینهء بیشماری از بین ببرد ولی هیچ کس گفته او را نپذیرفت و بالاخره جبههء بزرگ ملی وسیع علیه او تشکیل گردید و در پیش آهنگی آنها ( مهندا ) پادشاه مقتدر امریتسر که وزن بدنش به پنجاه من میرسید با قشون 170 هزاری مجهز با وسایل جنگی با بابر شاه اعلان جنگ نمود بابر از نوبهار پرسید اگر سربازان دشمن داخل اردوگاه شوند تصمیم تو چیست؟ نوبهار گفت با این خنجر گلوی خود را خواهم برید ، بابر گفت : تو اگر خود را به قتل برسانی فرزند مرا که در بطن داری نیز به قتل خواهی رسانید پس بهتر است با عده ای سربازان خود تو را سلامت به قندهار بفرستم ، نوبهار گفت : من اگر از میدان جنگ بترسم و ترا در این جا بگذارم .و بروم لیاقت همسری مردی چون تو را ندارم و بتو اطمینان میدهم که اگر وضعی پیش آمد بدون ترس و تزلزل سه تیغه را به گلوی خود نزدیک و به زندگی ام خاتمه خواهم داد تا اینکه حیثیت تو و من محفوظ بماند . .بابر چون در محاصره شدید و جدی دشمن قرار گرفته بود با تحلیل مشخص از وضع مشخص چون تناسب منطقی مقابله بین قوت های خود و قشون دشمن را به نفع خود ندید ، جهت جلوگیری از تباهی و بر بادی حتمی قشون خویش بعد از مشاوره با نوبهار که هر دو مطالعات زیادی در مورد تاریخ ادیان و بخصوص دین هندوان داشتند از حیله جنگی کار گرفته امر نمود تا صد ها بیرق سه رنگه به رنگ سبز ، سرخ و زرد برای همهء قطعات مختلف قشون آماده سازند ، زیرا رنگ سرخ در هندوستان علامت برهما خدای بزرگ و خالق همهء موجودات ، رنگ سبز علامت شیوا مخرب و خراب کنندهء موجودات و رنگ زرد علامت ویشنو محافظ و آمر کاینات و در مجموع هر سه رنگ علامت خدایان هندوها میباشد . در صورتیکه الوان سه گانه در یک جا جمع شود در نظر هندوان خیلی مقدس جلوه می نماید . بابر به قشون خود دستور داد با پرچم های تهیه شده به شکل منظم از اردوگاه خارج گردند . چم خال چی ها و کماندار ها تیر ها را به خم کمان بستند و زره ها را کشیدند و همه خفتان پوشیدند و نیزه ها را به تکان آورده و سربازان زره پوش در جلو با صدای دهل و سرنا با شورو هیجان از اردوگاه خارج شدند . افسران و سربازان هندو و بخصوص مهندا سر لشکر متحدان هندوستان و پاد شاه امرتسر از مشاهدهء پرچم های سه رنگ بر فراز صنوف مختلفهء نظامی بابر و خروج منظم و پرشور قطعات قشون او با وصف که از چهار طرف در محاصره کلی اش قرار گرفته بود متحیر شده و تصور نمودند که بابر به مذهب هندوان رو آورده و نباید برایشان حمله صورت گیرد .بدین ترتیب بابر توانست همهء قشون را بدون تلفات از خطرات نابودی حتمی نجات بدهد و دوباره وارد قندهار گردد . بابر میگفت که تثلیث مذهب هندوان برخلاف تصور برخی مردم دلیل بر شرک آنها نیست و هندوان مشرک نبودند و نیستند برای اینکه بالاتر از برهما ، شیوا و ویشنو عقیده به خدای واحد موسوم به ( ام ) دارند و آنچه هندوان راجع به خدای واحد یا ام گفته اند و بدان عقیده دارند آنقدر بزرگ و عمیق است که نظیر آن را از لحاظ توصیف خالق یکتا در هیچ یک از مذاهب توحیدی جز دین مقدس اسلام نه می توان یافت . بابر شاه بعد از اینکه کابلستان را مقر فرمانروایی و حکومت خود قرار داد ، معمولاً در فصل زمستان به قندهار میرفت و در فصل بهار به کابل مراجعت میکرد و بدینگونه بابر دو پایتخت زمستانی و تابستانی داشت . در یکی از روزهای سال بابر چون یک فیلسوف جهان دیدهء عاقل به زن محبوبش نوبهار بعد بازگشت از سفر هرات و بلخ به کابل گفت : تمام موجودات جاندار چه انسان چه حیوان همه می میرند و هیچ کس جز ذات پروردگار عالمیان باقی نه می ماند ، ما کاروانیانی هستیم که به نوبت از این کاروان سرا خارج میشویم ، کاروان های جدید از درب دیگر کاروان سرا وارد می شوند ولی توقف آن ها هم در این کاروان سرا محدود است و بعد از مدت قلیلی از آن خارج میگردند من گمان میکنم اشکی که ما بر سوگ عزیزان خود میریزیم اشکی است از یاد مرگ خود مان که از دیده ما جاری میگردد زیرا میدانیم چند روز بعد دیگر ما هم باید برویم ، بناً اگر اتفاقی برای من و یا فرزندانت به وقوع بپیوندد هرگز هراسان نشوی و این قانون طبیعت و خداوند (ج) است و باید به خاطر داشت که در این جهان از مرد ها گرد و از نامرد ها درد باقی میماند . بابر شاه در مورد مسلهء مرگ مردی بود واقع بین او هرگز از شنیدن نام مرگ ناراحت نمیشد محارم و ندیمان دربار او میتوانستند با جسارت راجع به مرگ خود او صحبت کنند و این روحیه در مردی که خود امپراطور بزرگ شمرده میشود در خور توجه است ( ارسکین ) . بابر شاه همیشه در فکر حملهء وسیع و تسخیر کامل هندوستان بود . با گذشت هر روز نو آوری های بیشماری در قشون او به مشاهده میرسید . شاه جوان دستور داد همهء سربازان او باید ملبس با یونیفورم نظامی برنگ خاکی باشند زیرا لباس رنگ خاکی در میدان جنگ بهترین وسیله ستر و اخفاء برای سربازان شمرده میشود ولو که در جنگ تن به تن مورال ، شتارت و دلیری سربازان ، سوق و ادارهء افسران و امور لوژیستیکی عامل عمدهء پیروزی به شمار میرود چنانچه انگلیس ها و بعداً سایر ارتش های اروپا و جهان تا کنون نیز از روش قشون بابر شاه در این زمینه استفاده مینمایند ( ارسکین ) . بعد از اینکه بابر قشون منظمی تدارک دید در تشکیلات نظامی خویش تجدید نظر نموده و قدمه های قطعات نظامی و رتبه افسری را طور ذیل به سلسهء مراتب تنظیم نمود . اون باشی (دلگی مشر) یوزباشی (کندک مشر) مینگ باشی (غند مشر) تومان باشی (فرقه مشر) و سپه سالار و هر کدام دارای یونیفورم و علامت مشخصه بودند ، دسپلین و رعایت سلسلهء مراتب در اردوی او شدیداً رعایت میشد (ارسکین) بابر شاه جهت حمله در هندوستان در جستجوی تدارک سلاح و مهمات بی شماری جنگی برآمد ، او کارگران ماهر را در کابل ، قندهار ، بلخ بدخشان و هرات تربیت و استخدام نمود و در تولید افزار جنگی همت گماشت ، سلاح های مورد استعمال قشون او عبارت بود از : یک نوع شمشیر سنگین و پهن به اسم تلوار که همواره سربازان ترکستان و کابلستان آن را به کمر میبستند ، شمشیر های دو دم و دو تیغ پهن که معمولاً سربازان قندهاری بابر آن را به کمر میبستند ، نیزه ، تیر و کمان که جز سلاح عمومی تمام ارتش های آن عصر به شمار میآمد ( .شهر تاشکند به ساختن کمان های خوب شهرت زیادی داشت ) زه و نصب کردن زه به چوب و انتخاب تیر زه و کمان اسرار بود که از اثر قرن ها تمرین و تجربه بدست آمده بود ، کوپال یا گرز ، سپر که معمولاً از پوست گاومیش و یا کرگدن تهیه میگردید ، کمند ، قلاب با زنجیر آن ، الو انداز ، فلاخن ، کلاه آهنی ، خفتان یا زره هم شامل وسایل ضروری حربی بود . .باروت که در زمان جد او امیر تیمور کورگان برای اولین بار در ترکستان کشف و تولید شده بود در جنگ ها علیه دشمن به اشکال مختلف نیز استعمال میگردید و همیشه جهت نقب زدن ها و ویرانی سدها و موانع و قلعه های مستحکم دشمن یک عنصر ضروری حربی شمرده میشد ، فیل های جنگی ، شتر ، اسب های سواری و اسب های یدک و قاطر نیز در جمله افزار جنگی او به حساب میرفت . قابل یاد آوری است که تدارکات حربی و نظامی بابر زمینه کار های حرفه وی و زندگی بهتر شهری را در ساحهء امپراطوری او رونق خوبی داد و هزاران کارگر فنی و مسلکی در رشته های مختلف به کار رو آورده و از راه زنی و قطاع الطریقی تا حد زیادی در کشور کاسته شد و شهر های کابل ، قندهار ، بلخ ، هرات ، بدخشان و سایر شهر های کشور به مراکز صنعتی و تولیدی مبدل گشت و بناً برای متخلفین و جنایت کاران مجازات سنگین تعیین و نافذ گردید . بابر شاه همیشه در رکاب خود علاوه بر پیشوایان مذهبی ، شعرا ، فضلاء ، دانشمندان ، منجمین ، مهندسین ، مشاورین حربی ، سراینده ها ، نوازنده ها و همچنان از اصناف مختلف حرفه وی از قبیل زرگر ، آهنگر ، نجار ، گلکار ، بوت دوز ، خیاط ، آشپز ، صندوق دار و بخصوص اطبای مجرب حربی و غیره کار میگرفت و جز حتمی و ضروری اردوی او را تشکیل مینمودند و هزینه و وجوه بی شماری را در این عرصه صرف آنها میکرد . بابر شاه بعد از مراجعت از سفر طولانی هرات و بلخ در شهر کابل شروع به آبادانی نمود و عددهء از مهندسین و معماران و اهل کسبه را دستور داد که برای شهر کابل نقشه طرح نمایند تا یک شهر جدید ساخته شود . بابر مقرر داشت که نقشه شهر جدید را طوری طرح نمایند که بتوان محلات شهر را در آینده توسعه داد و هر قدر جمعیت شهر افزایش پیدا کند فضا برای ساختن خانه های جدید وجود داشته باشد و در آینده مردم کابل از حیث مسکن دچار مضیقه نگردند . بابر برای هر محله یک مسجد بزرگ و پنج حمام و یک مدرسه را در نظر گرفت تا اینکه تمام محلات شهر دارای مسجد ، حمام و مدرسه باشند . روشی که امروز در اروپا از طرف شرکت های معتبر ساختمانی و موسسات خانه سازی پیروی میشود و برای مردم خانه میسازند و آنگاه قیمت خانه را با اقساط از آنها میگیرند در آن موقع از طرف بابر شاه ابتکار شد ( ارسکین) . بابر متوجه شد که در پایتخت او دو نوع از مردم زندگی میکنند ، یکی کسانی هستند که خانه دارند و دیگر آنهای که مستاجر می باشند و شمار مستاجران در آن شهر کمتر از خانه داران بود برای اینکه سکنهء تمام کشور های شرق از ازمنه قدیم عادت داشتند که در خانه خود زندگی نمایند . بابر به کسانی که خانه داشتند تکلیف میکرد که در خانه های جدید زندگی و خانه های سابق خود را در ازای خانه های جدید به دولت بدهند ( این امر اجباری نبود) و آن های که مستاجر بودند به تضمین مال التجاره شان بهای خانه را به اقساط تادیه میکردند . بابر این روش را در هندوستان نیز مروج نمود در حالیکه این روش در دنیای قدیم سابقهء نداشت و باید گفت بابر این رسم را در قلمرو خو ابداع نمود و میتوان گفت که از این حیث او چهار و نیم قرن از عصر خود جلو بود . اروپائیان بعد از جنگ جهانی دوم و امریکائیان قبل از جنگ جهانی اول به این روش رو آوردند ( ارسکین) قابل تذکر است مهندسین جریان آب را طوری بین محلات شهر تقسیم نموده بودند که در تمام فصول سال به تمام محلات کابل بقدر کافی آب میرسید و هرگز سر سبزی شهر و اشجار مردم در باغچه ها دچار تشنگی نمیشد . بابر برای بهبود هوای شهر کابل باغ ها تفرج گاه های زیادی احداث و عمارت نمود و باغ جلال یکی از معروف ترین باغ های آن زمان بود که با بهترین درختان ، بته ها ، گل ها ، مفروشات و وسایل زینتی و بخصوص چراغ های پذیرایی بزرگان تزئین شده بود و هنگام شب به وسیلهء چراغ ها داخل باغ طوری نورانی میگشت که هر بیننده را متعجب و متحیر می ساخت . چراغ ها عبارت بود از کاسهء که در آن شمع با روغن می سوزانیدند و یک حباب بلورین شمع را احاطه می نمود و آن را لاله میگفتند . نوع دیگر آن فانوس بود ، مردنگی هم نوع دیگر چراغ بود که حباب بزرگ آن به رنگ های گوناگون ساخته میشد ، مردنگی حباب بزرگ رنگه داشت ولی نسبت وزن و حجم زیاد در حضر مورد استفادهء بابر شاه قرار میگرفت و لاله حباب کوچک سفید رنگ ولی نسبت سبکی وزن و حجم کوچکش در سفر بکار می رفت اما هر دو در مقابل وزش باد خاموش نمی شدند و مجالس و مهمانی ها را دارای شکوه خاص می نمود .نوع دیگر مشعل از چوب درخت های روغنی و همچنان مشعل های فتیله دار بود که در بالای چوب های بلند قرار داده و آن را بر مخزن پر از روغن نصب میکردند و هر مخزن دارای فتیله بود بعد از آن که فتیله ها را مشتعل میکردند روی هر یک آن حباب می نهادند و بیشتر بنام مشعل های ده شعله ای و بیست شعله ای یاد می نمودند که بدینوسیله در شب های دعوت و پذیرایی از نمایندگان کشور ها باغ ها چون روز روشن مینمود ( ارسکین) . بابر کانون ادب را اولاً در بدخشان و آنگاه کابلستان و بعد در هندوستان به وجود آورد و بعد از وی فرزندانش روش پدر را تعقیب کردند . در نتیجه هندوستان به کانون ادب زبان فارسی مبدل گردید. با وصف آن که زبان مادری بابرشاه زبان ترکی چغتایی ( اوزبیکی) است و در این زبان اشعار زیادی سروده و کتاب های متعددی نوشته است . ولی زبان فارسی را زبان رسمی سرتاسری امپراطوری خویش در نیم قاره هندوستان و کابلستان مقرر نمود . بابر یک جایزه پنجاه هزار روپیه معادل شصت کیلو گرام طلا را تعیین کرده گفت آن جایزه به شاعری داده خواهد شد که بتواند یک غزل مانند حافظ شیراز بسراید ولی کسی پیدا نشد که آن جایزه را بدست آورد . در اوقات فراغت عده ای از فضلاء ، شعرا ، نویسندگان ، نوازندگان و آواز خوان ها دربار در پیرامون بابر هر شب جمع میشدند و مجلس مناظره ء ادبی منعقد میگردید یا اینکه نغمه های نوازندگان و آواز خوانان را میشنیدند و علاقهء بابر به موسیقی یک علاقهء صمیمی هنری بود . بابر علاوه بر شعر و موسیقی به رقص نیز علاقه داشت و صد ها سال قبل از این که فن هنر رقص باله (بالت) در اروپا بوجود بیاید در دربار بابر این فن بوجود آمده بود . تمام نغمه های موسیقی که وارد موسیقی کشور های شرق شد و به اسم نغمه های هندی معروف گردید در دربار او بوجود آمد و به هندوستان انتقال یافت ، (ارسکین) چهارصد سال قبل از اینکه آهنگ رقص ( تانگو) در اروپا بوجود بیاید ویا به روایتی از آمریکا به اروپا سرایت کند در دربار بابر بوجود آمده بود و آهنگ مزبور را با یکی از غزل های حافظ شیراز میخواندند که بیت معروف آن این است . آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا واحلی من قبله العذاری

یعنی آن شیئی تلخ را که به عقیده صوفیان مادر تمام عیوب و رذایل می باشد بوسیلهء بوسه ای از رخسار خود بر ما لذت بخش و شیرین کن . بابر در خاطرات خود نوشته که فقط این غزل در دیوان حافظ شیراز نیست که مطابق آهنگ (تلخ وش) می باشد . بابر عقیده داشت که خود حافظ هم هنگامی جز از صوفیان بوده و در رقص آن ها شرکت میکرده و در اشعار خود در چند مورد از رقص صوفیان صحبت نموده است . نام اکثر نغمه های که در دربار بابر شاه پرداخته میشد به مرور زمان از بین رفته ولی در تواریخ ، بعضی از آن ها دیده میشود و تقریباً در موسیقی امروزی تمام کشور های شرق احساس میگردد (ارسکین) . در ضیافت های بابر شاه پنجاه نوع غذا غیر از انواع ترشی ها و مربا ها و میوه های تازه و خشک و انواع نان ها روی سفره فراهم میشد و معمولاً خوردن غذا در دربار او با آش بلخ که خیلی ها شهرت داشت آغاز میگردید . بابر شاه که از کشته شدن مهندا سلطان امریتسر اطلاع حاصل نمود بعد مشاوره با مشاورین نظامی و غیرنظامی خویش مصمم شد تا بر هندوستان لشکر کشی نماید ، روی این منظور نامه های جداگانه و مفصلی طور مکرر برای هریک از امیران و سلاطین مسلمان و هندوی نیم قاره هند نوشت و همهء آن ها را از تصمیم و پلان حمله خود آگاهی داده و دعوت نمود تا بدون جنگ و خون ریزی از او اطاعت نمایند و در نامه های خود این بیت را نیز مرقوم نمود که از او است .

با ترک ستیزه مکن ای میر بیان است چالاکی و مردانگی ترک عیان است

گر زود نیایی و نصیحت نکنی گوش چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

بابر جهت تکمیل معلومات خویش قبل از حمله در هندوستان عده ای را موظف نمود تا به اسم تاجر و غیره به آن کشور سفر نموده و اطلاعات دقیقی تهیه و برایش ارایه بدارند . رستم ترکش یکی از مسؤولین بخش امنیتی قشون او که شخص زیرکی نیز بود موظف گردید تا معلومات مکمل و دقیقی را از پاد شاه امریتسر بدست آورد . رستم توانست وظیفه را طوری که توقع میرفت ایفا نماید . امیران و سلاطین هندوستان که از نیرومندی و ارادهء خلل ناپذیر بابر ، رشادت و دلیری افسران و سربازانش و همچنان قساوت و بی رحمی جد او امیر تیمور کورگان نیز حکایت ها و قصه های به حافظه داشتند ، اکثراً دعوت او را پذیرفتنه و رسماً وعدهء همکاری و اطاعت دادند . پادشاه کویته تعهد نمود تا شش هزار سرباز تحت فرماندهی بابر بسیج نماید . پادشاه راولپندی تعهد نمود تا هشت هزار سرباز بسیج کند . پادشاه ساندومون قسمتی از لاهور تعهد نمود تا پنج هزار سرباز در میدان جنگ حاضر نماید . پادشاه ملتان تعهد نمود تا ده هزار سرباز بسیج نماید . ولی لتکه پادشاه امریتسر پسر مهندا حاضر نگردید از اوامر بابر اطاعت کند و یا به او سرباز بسیج نماید . این تصمیم سلطان امریتسر باعث خشم و غضب امپراطور گردید . بابر شاه بعد از مشاوره و تکمیل تجهیزات جنگی جهت کشور گشایی راهی سرزمین پهناور هندوستان گردید . ملک رکن الدین سلطان کویته از بابر شاه و سپاه باشکوه و پر جلال او به گرمی استقبال کرد و کاخ سلطنتی خود را در اختیار او گذاشته اظهار نمود که : ای همایون من ، جد من والی الملک تقریباً یک و نیم قرن قبل در این باغ از جد بزرگوار تو امیر تیمور کورگان به گرمی استقبال نموده و خاطراتش را تو بزرگ مرد تاریخ زنده نمودی و نزد ما همیشه ماندگار خواهد بود . بابر با قشون خود راه امریتسر را در پیش گرفت و از لتکه پسر مهندا دشمن دیرینه مکرراً تقاضا نمود جهت جلوگیری از خون ریزی مردم .و خرابی شهر مانند سایر سلاطین و شاهان هندوستان بدون جنگ و خون ریزی خود را تسلیم نموده از حقوق و امتیازاتی که بر دیگران ارزانی نموده خود را محروم نسازد . ولی لتکه پسر مهندا تقاضای او را رد نموده اعلان جنگ داد . بابر در نزدیکی شهر امریتسر اردوگاه زد و فوراً پلیس نظامی با همان بازوبند های سرخ که قبلاً تهیه شده بود موظف گردید تا سکنه محلی مورد اجحاف و آزار سربازان هندو و مسلمان قرار نگیرند . بابر همچنان میدانست اگر شکم سرباز سیر نباشد نه می تواند خوب بجنگد و راه پیمایی نماید . دستور داد غذای مکمل و با انرژی برای همهء سربازان و افسران قبل از آغاز جنگ تهیه و توزیع بدارند . بابر از مشاهده قشون بزرگ هفتادوهشت هزار نفری هندو و مسلمان تحت قومانده خودش سخت لذت برده و قشون را به چهار قسمت تقسیم کرد . 1- قلب سپاه 2 – جناح راست سپاه 3 – جناح چپ سپاه 4 – ذخیره . این جنگ که به نام جنگ یشم یاد میشود بیانگر کار نامه های چشمگیر بابر شاه در میدان نبرد است . بابر با آغاز جنگ با لتکه اعلان نمود هر فردی که لتکه را زنده دستگیر کند یک هزار مثقال زر را برایش خواهد بخشید . بعد از جنگ های شدید و تلفات زیاد جانی و مالی بالاخره لتکه پادشاه امریتسر زنده دستگیر و بابر شاه در کشوری که یک بار شکست خورده بود پیروز شد و مردم شهر امریتسر از بابر به گرمی استقبال نمودند . تا آن زمان سیکهای مقیم شهر از ترس هندوان و سلاطین جابر هندو اجازه ادای آزادانهء مناسک مذهبی خویش را نداشتند . بابر امر نمود همه سیک ها مانند هندوان و مسلمانان آزادانه می توانند مناسک مذهبی خویش را بدون خوف ادا نمایند . بابر عقیده داشت بابه نانک شخصیت قابل احترامی است و این شایعه را که پدر نانک مسلمان بوده باشد نمی پذیرفت ، نانک رهبر سیک ها عقیده داشت دین اهل هنود به اثر مرور سال ها توام با خرافات شده و باید آن را از دین دور کرد .اسم دین جدید نانک سیک بود و سیک به زبان هندی مرید است ، چون مریدانی از هر سو به او رو می آوردند بناً کیش نانک موسوم به سیک شد . بابر می گفت : بدون تردید نانک از پند و اندرز های حکمای اسلام الهام گرفته مثلاً در کتاب مقدس شان (گولو گرانت) که در محل به نام ( گررانت صاحب ) جا داده شده مطالب مشابه این بیت آمده است که :

عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

و این چنین مطالب را میتوان به وفور در آن کتاب دید . سیک ها خدای یگانه را میپرستند و اثری از بت پرستی در دین شان وجود ندارد و عقیده دارند خداوند (ج) خالق همهء انسان ها است وهمهء انسان ها را مساوی خلق نموده است . سیک ها موی سر وریش خود را نمی تراشند و عقیده دارند که موی نعمت خداوندی و وسیله زیبایی برای مرد وزن است و انسان نباید از این لطف خداوندی خود را محروم سازد و همچنان عقیده دارند خداوند همهء جانوران نر را زیباتر از جانوران ماده آفریده ، چنانچه شیر نر از شیر ماده ، خروس از مرغ زیباتر است و انسان هم همین طور است و عامل اصلی زیبایی آن ها موی ریش و سبیل شان میباشد و نبود آن به منزلهء کفر نعمت خداوند است . عقاید نانک تا حدودی از آئین زردشتی نیز متاثر گردیده چنانچه نانک میگوید : ریاضت عبارت است از : پندار نیک ، گفتار نیک ، رفتار نیک و پیروان مذهب سیک هرگز دروغ نمی گویند و دروغ را ناروا و حرام می پندارند . بابر شاه بهترین وسیله بود جهت نجات و توسعه مذهب سیک در هندوستان . زیرا قبل از حضور او در هند ، سیک ها حتی اجازه اعمار معابد خود را نداشتند .البته این شیوه بابر و اولادهء او توانستند برای همیشه از حمایت و پشتی بانی سیک ها بر خور دار گردند . قابل یاد آوری است قشون مختلف هندی متعلق به سپاه بابر همیشه تحت فرماندهی افسران خود شان بودند و آن ها فقط از شخص بابر دستور در یافت میکردند . شاه کابلستان هیچ یک از افسران خود را مافوق هندی قرار نمیداد که مبادا غرور شان جریحه دار شود ، اگر یک سرباز مسلمان یک سرباز هندو را مورد تحقیر قرار میداد شدیداً تنبیه میشد و حتی یکی از سربازان مسلمان که به دین سرباز هندو اسائه ادب کرد به حکم قانون به قتل رسید و از آن به بعد کسی بدین هندی جسارت نکرد . بابر دسپلین شدید نظامی را در سپاه خود حکمفرما نمود و به هیچ سرباز هندی و مسلمان اجازه نمی داد تا بدون اجازه نامه رسمی از اردوگاه خارج و وارد شهر شوند . پولیس نظامی شدیداً از سربازان و حتی افسران باز جویی و مراقبت میکرد . تهیه و صرف غذای مکمل و استعمال یونیفورم در مغرب زمین زمان ناپلیون امپراطور فرانسه مرسوم گردید . در حالیکه در مشرق زمین اولین کسی که تغذیه کامل سربازان را به عهده گرفت بابر شاه بود ( ارسکین) . فرزندان بابر لباس متحد الشکل خود را در هند زیباتر کردند و این روش بعد از تسلط انگلیس ها بر هند در قشون آن ها نیز اقتباس و مروج گردید (ارسکین) . بابر شاه به تعقیب نامه های قبلی اش نامه دیگری به سلطان ابراهیم شاه دهلی نوشته از او تقاضا نمود تا بدون جنگ و خون ریزی تسلیم او گردیده از حقوق و امتیازاتی که به سایر شاهان هند داده او نیز برخوردار گردد. ولی سلطان ابراهیم نتنها به نوشته بابر اعتنایی نکرد ، بلکه با تحریر جواب توهین آمیز از بزدلی و فرار او از قشون مهندا پادشاه امریتسر نیز یاد آوری نموده نفرت و کینه بابر را علیه خود بر انگیخت . در سال 932 هجری قمری سلطان ابراهیم با قشون قوی و بزرگش جهت سرکوبی بابر روانهء امریتسر گردید . قشون بابر که آمادگی لازم حربی را قبلاً تدارک دیده بودند در میدان وسیع و علف زار پانی پت با قشون سلطان ابراهیم مقابل شد . سوق و اداره و مورال قشون بابر به حدی بود که نیروی عظیم سلطان ابراهیم تاب مقاومت نیاورده و به فرار مجبور شدند . قشون بابر شاه با شکوه خاصی وارد شهر دهلی شده و شهریان دهلی که از اوصاف نیک و کار دانی او آگاهی کامل داشتند از او با گرمی استقبال کرده و مقدمش را گرامی داشتند بابر شاه غنایم بی شماری را در این جنگ نصیب گردید . سلطان ابراهیم که در شهر آگره اخذ موقع نموده بود در صدد آرایش مجدد قشون خود بود مورد هجوم بابر شاه قرار گرفته با استعمال باروت و نقب گذاری یک جناح قلعه مستحکم آن شهر در برابر بابر شاه سنگر گرفت ولی بابر شاه با استعمال باروت ونقب گذاری یک جناح قلعه او را تخریب و او را زنده دستگیر نمودند . افسران بابرشاه سلطان ابراهیم را دست بسته نزد بابر آوردند . ولی بابر شاه از او با حرمت استقبال نموده روی سفرهء غذا خوری در مقابل خود جا داده گفت : سلطان ابراهیم تو به من توهین کردی و ناسزا گفتی ولی من بتو ناسزا نه می گویم و با مسالمت رفتار می نمایم تا بدانی فرق میان من و تو چیست ؟ اگر تو بر من غلبه میکردی بدون تردید مرا به قتل می رسانیدی ولی من تو را به قتل نه میرسانم و حتی سلطنت تو را بر میگردانم ، اما قلمرو تو مانند گذشته وسیع نخواهد بود و تو از این پس سلطان همین شهر خواهی بود . سلطان ابراهیم که در انتظار مرگ خود لحظه شماری میکرد از خوشی به پوست نه می گنجید و مانند سایر شاهان هند در برابر بابر زانو زد ، سوگند وفاداری یاد کرد و از اعمال نا درست گذشته خود اظهار پشیمانی نمود . ولی بابر شاه که شخص روان شناس ماهری نیز بود ، بابه طغرایی کابلی را که از جمله مقربان دربار او بود منحیث پیش کار و مراقبت کننده او تعیین نمود . سلطان ابراهیم خلاف تعهدات خویش در جستجوی تدارک قشون مخفی گردید و با صرف وجوه بیشمار در جنگل های اطراف آن شهر بیست هزار سرباز را به لباس سادو جمع آوری و مسلح نموده و بابه طغرایی کابلی و چهار تن از بزرگان شهر آگره را که از بابر شاه به گرمی استقبال نموده بودند سر برید و به آتش افگند و به قفس ببر ببست . بابر شاه که از فتنه او آگاهی یافت به سادگی او را دستگیر و طبق تقاضای شخص خودش با نوشیدن شیره تریاک او پدرود حیات گفت و بابر شاه پسر او را عوض پدر سلطان آگره تعیین نمود . بابر شاه با وصفی که خود ترک نژاد بود به زبان فارسی و عربی نیز حرف میزد و در هر سه زبان شعر می سرود ، بعد ها زبان هندی و پشتو را نیز آموخت ، جون یک تن از زوجه هایش بی بی مبارکه دختر شاه منصور رهبر قبیله ای یوسف زایی ها بود . بابر برای اولین بار در مشرق زمین کتابخانه بزرگی را در شهر امریتسر اعمار نمود و ریاست آن را به نوبهار همسر خود که زن فاضله ای بود سپرد و اعتبار بی شماری برای خرید کتاب در دست رس همسرش نهاد . نوبهار به وسیله جارچیان در شهر جار زده و ندا در دادند : هر کسی که نسخه از کتاب خوب داشته باشد می تواند عرضه کند و بهای خوب دریافت نماید . بابر شاه کتابخانه بزرگی را در دهلی نیز بنیان گذاشت که یکی از بزرگترین کتابخانه های جهان شد و شاید هرگز در جهان کتابخانه ای که بابر بنا نهاده به وجود نیاید (ارسکین) . برای اولین بار فن کتابداری مطابق روش جدید در کتابخانه بزرگ بابر مورد استفاده قرار گرفت .فهرست ها را طوری منظم ترتیب نموده بودند که هر کتاب در هر زبان و هر رشته که می خواستند بدون تاخیر بدست می آمد . بابر برای کتابخانه بزرگش دارالترجمهء بزرگی را با هزینه ای بیشماری نیز تاسیس نمود . در حالیکه امروز کتابخانه های چون لندن و پاریس دارای دارالترجمه نیست . ( ارسکین) . این امر در زمان فرزندان بابر به شکل بهتر و بزرگتر آن انکشاف داده شد . و امروز در قرن بیست یک در هیچ یک از کشور های جهان نه می توان نظیر آن را پیدا نمود . غربی ها را عقیده بر این بود که اولین که اولین دایره المعارف جهان در فرانسه (دیده رو) است اما غافل از این که اولین دایره المعارف جهان به دستور شاه جهان نوه بابر شاه بنام ( چهار عنصر دانش ) قبلاً به زبان فارسی در هندوستان تهیه و ترتیب گردیده است . بعد از بابر در عهد پسرش همایون نیز به همین شکل دوره سلطنت اکبر و بعد جهانگیر و بعد اورنگ زیب این روش توسعه یافت و در حدود هزار مترجم و دانشمند برجسته از نقاط مختلف جهان به هندوستان رو آورده و در این رشته کار میکردند . کتابخانه بابر که یکی از بزرگترین کتابخانه های جهان است بنام ( کتابخانهء سلطنتی هندوستان ) مسمی گردید که دارای کتب نادر به خط برجسته ترین و خوش نویس های اعصار گذشته یا خود مولفین کتاب جمع آوری شده بود . طور مثال کتاب یوسف زلیخا به خط میر علی خوش نویس و یا گلستان سعدی به قلم خودش و غیره کتاب ها که هر کدام بعد از آزمایش لابرتواری به وسیله ( کاربون 14) به ثبوت رسانیده شده است و بیش از صد ها هزار پوند سترلنگ هر یک آن قیمت دارد جمع آوری شده بود . همایون پسر بابر شاه بهزاد نقاش بزرگ و معروف شرق را از هرات باستان دعوت نمود تا دو جلد کتاب یکی به اسم ( تاریخ تیموری) و دیگری به اسم ( ریاض الادویه) را مصور نماید .در زمان اکبر شاه کتاب های تورات و انجیل نیز به زبان فارسی ترجمه شده و شهرت کتابخانه هند بجایی رسید که حتی از مصر و کشور های اروپایی دانشمندان به هند مسافرت میکردند . چنانچه دو محقق معروف انگلیسی به نام های ( هنریک و لیث ) راجع به کتابخانه سلطنتی هند تحقیقات ارزشمندی نموده و گفته اند که در آن زمان در کتابخانه سلطنتی هندوستان پنجاه دو هزار عنوان کتاب وجود داشته که شمار آن از چهار صد هزار تجاوز میکند . وجود این رقم کتب را در آن زمان که صنعت چاپ اختراع نگردیده بود واقعاً میتوان از عجایب عالم شمرد . هنریک ولیث میگویند ارزش کتاب ها بیش از بیست و پنج ملیون روپیه در زمان اکبر پادشاه بوده که ارزش یک روپیه اکبر پادشاه بیش از بیست برابر خرید روپیه کنونی هند میباشد بها داشته است . جهانگیر نوه بابر شاه اولین پادشاهی است در جهان که علاوه بر زبان مادری اش ترکی چغتایی (اوزبیکی) به زبان های فارسی ، پشتو، عربی ، هندی ، پرتقالی ، اسپانیایی و فرانسوی تکلم میکرد . قابل تذکر است که از اثر تشویق جلال الدین محمد اکبر از کار خانه های کاغذ سازی سیالکوت هند کاغذ های ء تولید و خارج میشد که حتی امروز فابریکه های کاغذ سازی دنیا کمتر قادر به تولید آن است و تصویر اکبر پادشاه را در آن زمان در جرم کاغذ نقش کرده بودند . هنریک و لیث فهرست این کتاب ها را که ملیون ها دالر ارزش دارد به این شرح یاد آور گردیده اند : گلستان ، بوستان ، اخلاق ناصری ، کیمیای سعادت ، قابوس نامه ، مثنوی معنوی ، جام جم ، خمسه نظامی ، دیوان ناصر خسرو، دیوان جامی ، دیوان خاقانی ، دیوان انوری ، تاریخ تیموری ، شاهنامه فردوسی ، قانون همایونی ، ریاض الادویه ، جواهر العلوم ، همایونی ، همایون نامه ، آئین اکبری ، مهابراتا به زبان فارسی ، آتوراوادا به زبان فارسی ، باگاتاوا به زبان فارسی ، سانگ سی بی تی سی به زبان فارسی ، راجارانگی به زبان فارسی ،باشاتارا به زبان فارسی ، هاری بان سا به زبان فارسی ، معجم البلدان ، وفیات البدری داراب نامه ، چنگیز نامه ، ظفر نامه ، نل ودمن ، کلیله و دمنه ، تاریخ خاندان تیموری ، ماهابراتا به زبان فارسی ، رزم نامه ، منتخب التواریخ ، روضه الاحباب ، تفسیر حسینی ، تفسیر کاشف ، اقبال نامه ، جهانگیری ، مآثر جهانگیری ، زبده التواریخ . قابل یاد آوری است تعداد زیاد این کتاب ها بعد از سقوط دولت تیموری در هند پراگنده شده است و می توان یک تعدادش را در کتابخانه خدا بخش در شهر پتنه و غیره کتابخانه های شخصی در هند ویا در لاکر های شخصی افراد در بانک های جهان پیدا و ملاحظه نمود . جهانگیر پاد شاه هند بنابر علاقه ای خاصی که مانند اجدا خود در گسترش علم و فرهنگ و بخصوص انکشاف صنایع داشت او رصد خانه بس بزرگی را با استخدام دانشمندان و تهیه وسایل لازم ، در دهلی ایجاد و خود شخصاً در این عرصه مطالعه و تحقیق می نمود . او همچنان یک تعداد زارعین را جهت تحصیل در رشته زراعت بخصوص زرع برنج که خوراک اکثر مردم هندوستان است به جاپان فرستاد و همچنان دو نفر از نقاشان سلطنتی را جهت تعلیمات بیشتر فن نقاشی برای مدت هفت سال روانه ایطالیا نمود . او صنعت کشتی سازی را رونق داد وفابریکه های تولید کشتی های جنگی او به شیوه اروپا در هند مروج گردید . او تعلیمات عمومی را برای همه رایگان اعلان نمود تا مردم هند با زیور علم و دانش آراسته گردند . او به خاطر گرامی داشت از جد بزرگ خود بابر شاه که شهر جلندر را بنا نهاده و در تولید پنبه ، ابریشم و توسعه صنعت ریسندگی و پارچه بافی و بخصوص پارچه های نفیس و نازک ابریشمی ، نخی و پشمی کار های ماندگاری را انجام داده بود توجه خاصی مبذول و آن شهر را به یکی از مناطق مهم صنعتی هندوستان مبدل نمود . بابر شاه بعد از فتح هندوستان بنابر علاقه خاصی که به دیار خود داشت دوباره راهی کابلستان شد تا پروژه های نیم کاره در آن بلاد را تکمیل و در گسترش بیشتر صنایع مروج هند در کابلستان کار های مثمری را انجام دهد .روی این منظور همایون پسر ارشد خود را مسؤول امور کشور هند نمود . و خود با شکوه و جلال خاصی روانهء کابل شد . مگر مدتی از اقامت او در کابل سپری نشده بود که خبر ناخوش جنگ شدید و تباه کن میان هندوان و مسلمانان در سومنات واقع در بمبئی به او رسید . بابر شاه ناگزیر برای خاموش نمودن فتنه جنگ با عجله دوباره راهی هندوستان گردید . راویان اخبار علت جنگ را چنین ثبت نموده اند . یک مرد بدهکار مسلمان از چنگ یک هندوی طلبگار فرار نموده و به یکی از مساجد جامع شهر بمبئی از ترس پناه می آورد مگر هندوی طلبگار با عده ای از هندوان دیگر بدون در نظر داشت احترام به مکان مقدس مسلمین و عقاید مردم بی باکانه داخل مسجد گردیده و بدینوسیله جنگ بین هندوان و مسلمانان آغاز و آتش جنگ به حدی بین گروه متخاصم شعله ور می شود که هزاران نفر از طرفین جان های شیرین خود را از دست میدهند و قسمت اعظم شهر طعمهء حریق میگردد و حتی راجای محل با همه قشون خود قدرت اداره و کنترول طرفین را از دست داد و از بابر شاه که در کابل اقامت داشت در خواست کمک عاجل و فوری را نمود . بابر شاه با قشون خویش با عجله وارد بمبئی شده توسط جارچیان جار میزند که بابر شاه وارد شهر شده و می خواهد برای همهء شهریان بمبئی سخن رانی کند . بابر شاه عده ای از پلیس نظامی را با یونیفورم مخصوص موظف می کند تا از محل تجمع هندو و مسلمان مراقبت نماید . بابر شاه در سخنرانی معروف و عالمانه خود خطاب به مردم جنگ زده ای شهر بمبئی میگوید : ای برادران هندو و مسلمان ! من به این جا نیامده ام تا قدرت نظامی خود را به شما به نمایش بگذارم و با قوه ای قهریه که استعمال آن برایم خیلی ها سهل است با شما رفتار نمایم بل آمده ام به هرج و مرج و کشتار بی رحمانه ای برادر توسط برادر خاتمه بدهم . مدت چهل روز است که زندگی مردم بکلی فلج شده و هزاران انسان که همه از خود وابسته گانی دارند و جان های شیرین خود را با یک اشتباه و احساسات از دست داده اند ، از تداوم جنگ و این وضعیت بکلی خسته شده اند . من میدانم هر دو طرف از هرج و مرج و تعطیل اجباری رنج می برند و هیچ یک از شما نه می خواهند فرزندان خود را گرسنه و یتیم ، خانه و کاشانه ای خود را ویرا ببینند من توسط جارچیان خود برای همه شهروندان بمبئی امر و اخطار صادر نموده ام که مردم شهر بدون وقفه دست از منازعه و خشونت بردارند . بعد از همین روز همه دکان ها ، تجارت خانه ها ، کار گاه ها و غیره موسسات دولتی و غیر دولتی مجدداً باز گردد و همه به کار نورمال خود دوباره آغاز نمایند گزمه های قشون من جداً مراقب اوضاع اند . اگر گزمه ها در خارج از منزل شخصی را با شمشیر ، خنجر ویا سلاح دیگر پیدا نماید بر متخلفین هرگز رحم نخواهد کرد و وی را همان لحظه به قتل خواهد رسانید . چون مردم شهر بمبئی از قدرت ، صداقت و قاطعیت بابر شاه امپراطور بزرگ هندوستان آگاهی کامل داشتند از ترس جان سلاح حمل نه نمودند و صلح دایمی در آن شهر برای همیش حکمفرما گردید ( ارسکین) . بابر شاه که تازه از فتنه ای بمبئی فارغ شده بود اطلاع حاصل نمود که هسپانویها وپرتگالی ها که یکی از قدرت های بزرگ آن زمان در اروپا شمرده میشدند چندین مراتب به فکر تسخیر سر زمین افسانوی هندوستان شده اند . چنانچه فلیپ پادشاه مقتدر هسپانیه ماژیلان معروف را جهت تسخیر جزایر ادویه جانب هند فرستاد ، ولی ماژیلان بعد از سفر خسته کن ، طولانی و قبول مشقت ها از طریق بحر الکاهل به جزایر حوزه جنوب شرق آسیا یعنی فلیپین امروزی رسیده و بعد از عبور از راه دماغه امید افریقا دوباره وارد هسپانیا گردید . که از آن تاریخ به بعد آن جزایر به نام آن شاه مقتدر هسپانیه فلیپ ( فلیپین) نام گذاری شد مگر شاه پرتگال که به اوج قدرت قرار گرفته بود به هیچ یک کشور اروپایی اجازه نه می داد تا وارد حریم آب های هندوستان گردند . زیرا به اساس فرمان و دستور پاپ اعظم آن حوزه را جز مالکیت قانونی خود می پنداشت ، بدینوسیله بنادر هند تحت تسلط کامل پرتگالی ها قرار گرفته بود . بابر شاه خبر یافت که کشتی های مال التجاره ای سایر کشورها در ساحهء قلمرو او بخصوص بنادر بمبئی توسط پرتگالی ها مورد تفتیش و باز جویی قرار میگیرد . او طور عاجل دستور داد همه ای بنادر توسط قوت های هندوستان مورد کنترول و باز جویی قرار گیرد نه نیرو های بیگانه ، ولی در این هنگام که چهار کشتی بزرگ جنگی و تجارتی پرتگال در بمبئی لنگر انداخته بود ( آلفونسو رادز) سرلشکر کشتی های پرتگالی که در برابر حکومت هند کاملاً بی اعتنا بود از عکس العمل بابر شاه متعجب شده و به قشون خود دستور داد تا همه از کشتی ها پیاده شده و با همه وسایل جنگی آماده مقابله با قشون بابر شاه گردند . آلفونسو که در حیات خود هرگز چنان دلیری و تهور سربازان را نشنیده و نه دیده بود بعد از جنگ شدید شکست خورده و حتی نه توانست از محل واقعه فرار نماید . عده ای از سربازان و افسران ا و کشته و زخمی شده ، خودش با عده ای دیگر اسیر و چهار کشتی جنگی دیگر در جمله کشتی های جنگی بابر شاه علاوه گردید . شاه پرتگال از جریان موضوع آگاهی حاصل و سخت خشمگین شده دستور صادر نمود تا کشتی های بیشتر جنگی با سر بازان و افسران مجرب طور عاجل روانه هند گردند تا با ضربات شدید آتشین خود تلفات سنگینی را متوجه بابر شاه و قشون او نمایند تا در آینده بابر شاه مرتکب خطا و بی حرمتی در مقابل او نگردد . این بار (البوکرک) با بیست و یک کشتی جنگی عهده دار قشون بزرگ پرتگالی ها بود . بابر که از خود خواهی و جسارت شاه پرتگال به خوبی اطلاع داشت منتظر ورود کشتی های جنگی آن کشور بود . البوکرک با همه تجهیزات مدرن و توپ های جنگی خود داخل قلمرو آبی هند شده و در بندر بمبئی اعلان جنگ داد . ولی بعد از در گیری شدید در برابر قشون بابر شاه تاب مقاومت نیاورده و همه در قعر دریا فرو رفتند وعده ای هم زنده دستگیر شدند . بابر ثابت نمود در صورتی که قشون و ملوانان دلیر و رشید داشته باشد ، می تواند با کشتی های بزرگ جنگی توپ دار ملل اروپایی نیز مقابله و فائق آید . البوکرک با هزاران مشکل توانست با استفاده از تاریکی شب با چند تن محدود دیگر روانهء پرتگال شود . خبر شکست پی هم شاه پر قدرت پرتگال برق آسا به همه ای کشور های اروپایی نشر شده و همچنان رشادت و دلیری سربازان و افسران بابر در شهر های اروپا وسیعاً پخش گردید . شاه پرتگال که شکست های را برای دولت مقتدر خود غیر قابل قبول میدانست یکی از بزرگتزین سالار جنگی کشور به نام (ژون آن سالرو) را که سردار جنگی شناخته شده ای پرتگال بود و همهء کشور های اروپایی از دلیری ، خشونت و بی رحمی و بخصوص سوق و ادارهء جنگی او اطلاع کافی داشتند با وسایل مدرن جنگی افسران و سربازان بی شمار و اختیارات عام و تام روانهء هندوستان نمود . قشون بزرگ او به شهر بمبئی مواصلت نموده و بدون وقفه شهر را وحشیانه زیر آتش توپ قرار داده و به سادگی شهر بمبئی را متصرف شده و جهت دستگیری بابر شاه روانه دهلی گردیدند . بابر شاه از وقوع حادثه اطلاع حاصل نموده دستور داد تا یک بخش مجهز قشون او با یک تکتیک خاص جنگی از راه های دور خود را به عقب قشون دشمن نزدیک نماید . او همچنان به دستهء دیگر قشون خود هدایت صادر نمود تا از شهر دهلی خارج شده و انتظار ورود قشون پرتگالی را بکشند و بابر هرگز نه خواست خود را در حصار قلعه های شهر مصون محافظه کند و مانند جدش امیر تیمور که در تمام عمر از حصار شهر ها استفاده نکرد و خودش نیز خارج دهلی رفت تا مردم شهر از اثر حملات دشمن ، گرسنگی و جنگ تلف نشوند ، رنج نبرند و متضرر نگردند . جنگ شدید میان آن دو قشون در نزدیکی شهر دهلی آغز شد سالرو با وصفی که از رشادت و دلیری بابر و سربازان او اطلاع کافی داشت ولی هرگز در میدان نبرد با او مقابله ننموده بود جسارت و دلیری بابر ، سربازان و افسران او سالرو را به وحشت انداخت ، دو شب بعد فیصله نمود تا همهء قوت های پرتگالی عقب نشینی نماید ، مگر حین عقب نشینی قشون شکست خورده سالرو مورد حملهء شدید و برق آسای قشون دیگر بابر شاه که قبلاً در عقب جبهه او جا گرفته بود واقع شده و حتی سربازان اجیر و قوی هیکل سیاه پوست سالرو از ترس و وحشت قادر به حرکت شمشیر های خود در برابر قشون بابر نگردیده و همه خود را تسلیم نمودند . بابر شاه با وصفی که از کشته شدن عده ای از سربازان و افسران دلیر خود سخت خشمگین و متاثر بود ، امر نمود همه را دست و پا ببندند جنرال سالرو سر لشکر بزرگ جنگی پرتگالی ها را که در جمله اسیران جنگی زنده دستگیر شده بود نزد او احضار نمایند . بابر شاه همیشه عادت داشت بعد از ختم جنگ با اسیران ترحم کند و با همان عادت و اخلاق عالی دستور داد که با اسیران جنگی بد رفتاری نشود و در میدان جنگ برای همهء اسیران آب و غذای کافی تهیه و توزیع گردد . عده ای از افسران و سربازان پرتگالی و بخصوص سیاه پوستان اجیر با مشاهدهء آن وضع و بخصوص از تهیه و توزیع غذای لذیذ در میدان جنگ که خون جویان دو طرف نه خشکیده بود به حیرت آمده و از بابر شاه تقاضا نمودند تا آن امپراطور خردمند از آن ها نیز در قشون خویش بحیث سرباز استفاده نماید و بابر چنین کرد و از داوطلبان در قشون خود به گرمی استقبال نمود . بابر شاه جنرال سالرو و سر افسران قشون پرتگالی را با 11 نفر هیئت رهبری قشون به حضور خویش احضار واجازهء نشستن داده امر فرمود تا برای شان غذا و آشامیدنی خنک بیاورند . بابر شاه ، سالار جنگی پرتگال را مخاطب قرار داده گفت ! آقای جنرال : اگر من اسیر شما می شدم چه عملی علیه من انجام میدادید ؟ یقیین مرا قتل می نمودید ولی من هیچ یک از شما را اعدام نه می کنم . بابر شاه امپراطور خردمن ترک همهء آن ها را رها کرد تا به وطن خود برگردند و با این عمل انسانی خویش نام نیکو و بس بزرگ ابدی برای خود کمایی کرد . شاه پرتگال که هرگز انتظار چنین شکستی را نداشت سر تسلیم به کاردانی و شهامت بابر شاه فرو آورده و نامه مفصلی به امپراطور هندوستان فرستاده از سوق و اداره ، رشادت و دلیری او و سربازان و افسرانش یاد آوری کرده از اخلاق عالی ، مردانگی و الطاف آن ابر مرد زمان به نیکویی یاد آوری و ضمناً پیشنهاد نمود که : 1 – بین شاه پرتگال و بابر شاه صلح دایمی بر قرار بماند . 2 – کشتی های طرفین بتوانند آزادانه وارد بندر یک دیگر شوند و سوداگران هر دو کشتی آزادانه مشغول داد و ستد باشند . 3 – در صورتی که ملوانان ، سوداگران و یا اتباع یکی از طرفین در کشور دیگر مرتکب خلاف ورزی شوند شخص متخلف در دادگاه قضایی محاکمه و مجازات شود . این اولین باری بود که از جانب یک کشور معظم اروپایی با یک کشور آسیایی امضا معاهده رسماً درخواست میگردد . شکست های پی هم شاه مغرور پرتگال در نیم قاره هند و روحیه عالی افسران و سربازان ، سوق و اداره ء بی نظیر بابر شاه در همهء کشور های اروپایی هنگامهء عجیبی را خلق و به افسانه های جالبی مبدل گشت . آوازه این پیروزی های قشون بابر شاه در نیم قاره هند و شکست های پی هم قشون شاه پرتگال در سرتاسر کشور های آسیایی و جهان نیز منتشر شد . شاه اسماعیل صفوی پاد شاه پر قدرت ترک تبار ایران که با بابر شاه دوست صمیمی و هر دو از یک تبار نیز بودند طی نامه های مکرر دعوت نمود تا از کشور پهناور ایران نیز بازدید نماید ، ولی شاه اسماعیل جوان مرد و بابر شاه موفق به دیدن او نشد و می خواست پسرش شاه طهماسب صفوی را ببیند خاصه آن که شاه طهماسب خیلی نسبت بابر ابراز دوستی میکرد . بابر شاه نامهء به شاه طهماسب نوشته افزود ، امروز گشایشی حاصل شده و دیگر مشکلات سماوی و ارضی مرا دوچار مضیقه نمی کند و به حمدالله در هندوستان ارزاق فراوان است و دشمن بیگانه نایاب و چون از زمان جوانی و چه در دورهء سلطنت والد خلد آشیان شما و چه اکنون آرزوی مسافرت با ایران را داشته ام با این وسیله کسب اجازه می کنم برای زیارت جمال مثال آن دوست بزرگ و درجه دوم برای مشاهده شهر زیبای اصفهان و سایر بلاد ایران که نمایانگر بزرگی و مردم خرد اندیشی شاهان ترکتبار صفوی است سفر کنم . شاه طهماسب صفوی در جواب نامه بابر شاه نوشت : روزی که آن برادر عزیز تر از جان کشور ایران و شهر اصفهان را به قدوم خود مزین نمایند برای او سعادت بخش ترین ایام زندگی خواهد بود و هر موقع که آن برادر عزیز اراده کنند من و تمام اتباعم برای پذیرایی آماده هستیم . مگر دردا و دریغا که بابر شاه آن ابر مرد نام دار زمان به مریضی مزمن دل درد کهنه (آپندیسیت) مبتلا بود ولی تداوی هیچ یک از اطبای هند ، ایران ، ترکستان وکابلستان برایش موثر واقع نشد و در سال 937 هجری قمری مطابق 1530 میلادی در شهر آگره که یکی از بلاد معروف هندوستان است زندگی را بدرود گفت و هنگام مرگ به روایتی 49 سال از عمرش می گذشت و به اساس وصیت او جنازه اش را محترمانه به کابل انتقال داده و در باغ بابر شاه به خاکش سپردند . بعد از او پسرش همایون جانشین پدر نام دار و بزرگش گردید . ظهیرالدین مخمد بابر که یکی از بزرگترین چهره های سیاسی منطقه و جهان و بخصوص کشور عزیز ما افغانستان است با کار نامه های ماندگار خویش در جملهء یکی از پر تلاش ترین زمام داران روشنفکر جهان به شمار می آید . اگر عمر او کفاف می کرد دست به کار های بزرگتری می زد . بابر شاه در دوران سلطنت خود چه در فرغانه ، چه در افغانستان و چه در هندوستان به قول خودش گرفتار بلا های ارضی و سماوی بی شماری بود ، ولی با آن هم توانست برای آبادی هند و کابلستان قدم های بزرگ بردارد ، اختلافات هندو و مسلمان را بر اندازد و در عرصهء فرهنگی کار های ماندگاری انجام دهد . بابر شاه از لحاظ روحی مردی بود معتدل و تمامی صفاتی را که باید یک فرماندار داشته باشد داشت و هرگز فرمان قتل یک محکوم را صادر نکرد . بابر شاه توانست عدالت را در هند بر قرار کند . تا امروز هم بابر شاه در هند بین هندو و مسلمان از نام نیک برخوردار می باشد . تخت سلطنتی که در قرن 17 نشیمن گاه سلاطین بابری هند بود طی هفت سال به طول سه گز عرض دو نیم گز و ارتفاع شش گز ساخته شد مقدار یک هزار توله طلا به قیمت هشت ملیون روپیه جواهر در آن به کار رفت . مصارف جواهر ، سرپیچ ، جیغه ، کمربند ، بازوبند ، خنجر و یراق اسب های شاهان مغلی در هندوستان بیش از ده ملیون روپیه بود سربلند خان یکی از خدام صادق شاه جهان و صوبه دار کابلستان روزی معادل بیست ملیون روپیه جایداد از شاه جهان انعام گرفت . بابر نامه یا توزک بابری یکی از آثار و خاطرات بزرگ ادبی او به شمار می آید که به زبان ترکی چغتایی ( اوزبیکی) تحریر شده و این اثر با ارزش بعد از وفات او در زمان حکمروایی نواسه اش جلال الدین محمد اکبر توسط عبد الرحیم خان (خان خانان) به سال 1589 به زبان فارسی ترجمه گردیده و بنابر ارزش خاص فرهنگی اش بعداً به زبان های انگلیسی ، فرانسوی ، جرمنی ، روسی ، ترکی ، عربی ، هندی ، فارسی و پشتو ترجمه شده است . بابر شاه در اواخر عمرش علاوه بر زبان های ترکی ، فارسی ، پشتو و عربی زبان هندی را نیز آموخت و به درستی تکلم میکرد . او خطاط ماهر بود و اسلوب تازه ای را در صنعت خط به وجود آورد . در مینیاتوری و نقاشی و صنعت تزئین ید طولایی داشت . انواع آلات موسیقی را ماهرانه می نواخت و آهنگ های بی شمار کلاسیک هندی را کمپوز کرد . بابر نامه که یکی از شاه کار های ادبی جهان به شمار می آید و زبان گویایی از شخصیت فرهنگی ، دانش و واقعیت گرایی بی نظیر او است که از نظر شیوهء نگارش حوادث بهترین مثال واقعه نویسی در جهان بوده می تواند (ارسکین) . بابر نامه را می توان به این بخش ها تقسیم و آن را مورد مطالعه قرار داد . بخش نخست به تخت نشینی بابر این پاد شاه جوان فرغانه در بلاد ترکستان غربی و ترک سرزمین آبایی اش . بخش دوم حوادث ، اتفاقات و خدمات بابر در سرزمین های خراسان وکابلستان . بخش سوم آن شامل حوادث قبل از وفات این جهان گشای نستوه در سرزمین پهناور هند و کابلستان است . قابل یاد آوری است در مورد بابر شاه و کار نامه های ماندگار او تحقیقات بی شماری توسط دانشمندان و پژوهش گران جهان صورت گرفته است که از جمله می توان از مستشرقین و مورخین نامدار جهان چون ویلیام ارسکین ، جان لیدن ، مونت استورات الفنستن ، هنری بورویچ و ویلرام تاکسیتن انگلیسی و همچنان دانشمندان روسی جورج جتکوبکهر ، دانشمند فرانسوی ابل پافیت دو کورتلی ودانشمند جاپانی مانو ایزی و غیره و همچنان دانشمندان ترکیه ، هندوستان ، اوزبکستان ، ایران ، و کشور عزیز ما افغانستان محترم پروفیسور استاد داکتر راعی برلاس ، پروفیسور استاد محمد یعقوب واحدی و محترمه استاد دوکتور شفیقه یارقین وغیره نام برد . دانشمندان محترم و دوست داران بابر و افغانستان می توانند با مراجعه به آثار این شخصیت های ارزشمند تاریخ منطقه و جهان معلومات بیشتر در زمینه شناخت ظهیرالدین محمد بابر و کارنامه های این شخصیت بی بدیل تاریخ به دست آورند .

و من الله التوفیق





نگاه مختصری پیرامون زندگی پرافتخار ظهیرالدین محمد بابر

نگاه مختصری پیرامون زندگی پرافتخار ظهیرالدین محمد بابر بنیان گذار بزرگترین

امپراطوری ترکی ( مغلی) در نیم قارهء هندوستان و شاهنشاه افغانستان کنونی

محمد همایون سرخابی از لندن

تاریخ که تماشا گه ارباب ابر دور ******** هر صفحه سی آیینه احوال بشر دور

تاریخ در حقیقت نمایش نامهء زندگی انسان ها است و نقش افراد و طبقات اجتماعی را در اجرای این نمایش نامه ماهرانه ترسیم میکند وبا شفافیت قضایای جاری و سیر تمدن و فرهنگ بشری همان زمان را با امانت داری ثبت میکند .

ویلیام ارسکین مستشرق معروف و مورخ نامور انگلیس نیز تاریخ را سیر تمدن و فرهنگ بشری دانسته و پیرامون زندگی نامهء ظهیرالدین محمد بابر شاه بنیان گذار مدنیت بزرگ فرهنگی جهان در نیم قارهء هندوستان و افغانستان مطالب ارزشمندی را بر رشتهء تحریر در آورده و این اثر بی بدیل او که توسط ذبیح الله منصوری دانشمند شهیر ایرانی نیز ترجمه شده است خیلی ها دل چسب ، جالب و با ارزش بوده و مطالعهء آن برای همهء علاقمندان تاریخ منطقه و جهان و بخصوص دوست داران شاهنشاه بزرگ میهن عزیز ما افغانستان خالی از دل چسپی نخواهد بود . درست در سال 1483 ترسایی مطابق 888 هجری قمری مغول خاتون یکی از نواده های چنگیزخان زوجهء عمر شیخ امیر فرغانه در یکی از روز های سرد زمستان با شاد مانی به میز بانی طفل نوزادی نشسته با جشن ، سرور و پایکوبی نامش را ظهیرالدین محمد گذاشتند . ایران خاتون مادر مغول خاتون و شوهرش که در مراسم نام گذاری نوه اش ظهیرالدین محمد اشتراک نورزیده بود ، روز بعد در منزل امیر فرغانه حضور یافته و با بی صبری فریاد سر داده گفت

من نمیتوانم این اسم را به زبان بیاورم بناً من نام این پسر را ببر میگذارم تا مانند جد خود شاهنشاه جهان گردد . ولی پدر بزرگ نوزاد که در زندگی صحرا نشینی خو کرده بود و به زبان فارسی آشنایی نداشت حتی نتوانست کلمهء ببر را نیز درست ادا نماید و آن را بابر تلفظ میکرد ولی آن نام روی طفل باقی ماند و تاریخ جهان نیز اسمش را بابر ضبط کرد . عمر شیخ امیر فرغانه پسرش بابر را جهت آموزش و پرورش بهتر به شهر تاشکند فرستاد تا مانند سایر هم سالانش راهی مدرسه شود . او در سن هشت سالگی از سواد برخوردار و علاوه بر آموختن و مطالعهء اشعار ترکی به مطالعهء دیوان فردوسی حافظ علاقهء خاصی پیدا نمود ودر سن پانزده سالگی خود به سرودن شعر پرداخت . غزل معروف بابر به زبان فارسی با این بیت شروع میشود .

هیچ کس چون من خراب و عاشق و رسوا مباد هیچ محبوبی چو تو بی رحم و بی پروا مباد اگر کسی از زندگی و استعداد خدا داد بابر اطلاعی نداشته باشد هرگز نمیتواند بفهمد که این غزل را یک طفل پانزده ساله سروده است . بابر به اسب سواری علاقه خاصی داشت تهور او در اسب سواری بقدری بود که همواره اطرافیان خود را متعجب مینمود ، او مانند سایر اطفال فرغانه در سواحل رود سیحون به تفریح می پرداخت و به شنا دست رسی کامل پیدا کرد او نه فقط به مطالعهء آثار علمی و آموزش زبان و ادبیات ترکی و فارسی اکثر اوقات خود را صرف میکرد بل با شمشیر کوچک و کمانی که متناسب با جثهء او بود ، فن شمشیر زدن و تیر اندازی را هم با مهارت آموخت و مربیانش استعداد او را در این عرصه نیز می ستودند . بابر در 9 سالگی به همراهی مادر و مادر بزرگش به سمرقند رفت و مرقد جد خود امیر تیمور کورگان را زیارت کرد . مشاهده تابلو های عظیم رنگهء داخل مرقد جدش که حکایت از دستگیری بایزید یلدروم امپراطور عثمانی و میران شاه پادشاه اصفهان و فتح شهر دهلی و غیره فتوحاتش در جهان میکرد و از سوی مادر بزرگش تشریحات مفصل ارایه میگردید سخت بر او اثر گذاشت . بابر در سن ده سالگی برای اولین بار در یک جنگ در حوالی فرغانه اشتراک ورزیده و بعد از پیروزی بر دشمن لقب سالار فرغانه را نصیب شد . او یازده ساله بود که پدرش وفات نمود ویرا طبق رسوم و عنعنهء همان زمان بابر بحیث امیر فرغانه زمام امور را بدست گرفت . بابر در کودکی در اعمار مجدد قلعهء تاریخی شهر زیبا و سرسبز اندیجان که یادگاری از اسلاف بزرگش بود همت گماشت . امیر احمد کاکای بابر که امیر سمرقند بود از فهم و کار دانی این طفل در هراس شده و قصد تصرف شهر و برکناری او را از امارت فرغانه نمود ، ولی در میدان جنگ شکست خورده و اسیر شد . با این ترتیب بابر فرمانروای همهء بلاد ترکستان گردیده و دو کرور دینار زر که وجوه بی شماری در آن وقت شمرده میشد از خزانهء کاکایش به او متعلق گردید . بابر در عنفوان جوانی حین تفریح در یکی از محلات شاداب سمرقند بر سبیل تصادف با دختر زیبا روی و دلفریب ارمنی بنام ( زنیا) صبیه تیگران تاجر شناخته شده ء ارمنی روبرو و برای اولین بار دل دادهء دختری گردید . ولی نسبت اینکه زنیا قبلاً با یکی از وابستگان ارمنی قول دوستی و وفا داده بود از ازدواج با او منصرف و با این تصمیم معقول خویش احترام به حقوق اتباع را در سرلوحهء کار قلمرو پادشاهی خود قرار داد . امیر تیمور کورگان جد بابر در سمرقند علاوه بر تاسیس مراکز بزرگ علمی و آموزشی در ایجاد کتابخانه ها ، دارالترجمه ها ، دارالشفا ها ، بنای یک دارالعلوم بزرگ علم هیئت و نجوم را نیز از خود بجا گذاشته و سه صد جلد کتاب یونانی و ارمنی را ترجمه و برای مدرسین شهر سمرقند تقدیم نمود . (ارسکین) که در زمان الغ بیگ نوهء امیر تیمور این زیج یا رصد خانه با پذیرش صد ها آموزگار و استخدام ده ها مدرس نامور از نقاط مختلف جهان مراحل انکشاف خود را پیمود و به اوج شهرت خود رسید . یک اسطرلاب بزرگ در آن جابجا گردیده بود . که با آن وضع ستارگان را در آسمان به درستی و دقت کامل تعیین نموده میگفتند هر ستاره در هر موقع از سال در کدام برج قرار گرفته و چه حوادث و اتفاقاتی از نظر اجتماعی ، نظامی ، صحی و بخصوص آب و هوا و غیره جامعه را تهدید میکند و زمامداران و شهروندان چگونه تدابیر و قایویی را بایست در برابر آن حوادث پیش بینی شده اتخاذ بدارند . روزی بابر شاه از رصد خانهء بزرگ و معروف سمرقند که از سوی دولت او همه جانبه تمویل و مراقبت میشد باز دید نموده و ضمناً از مسوولین امور سؤال کرد که وضع امارت او را در ستارگان چگونه ارزیابی کرده اند ؟ استاد احراری که یکی از پیروان شناخته شدهء مکتب میرزا الغ بیگ وهم آمر آن رصد خانه مشهور بود با ترس و حراس گفت : من آیندهء امارت تو را بسیار درخشان دیده و تمام ستارگان میگفتند که تو در آینده یکی از بزرگترین سلاطین جهان خواهی شد و مانند اجداد بزرگت بر بسیاری از کشور های دنیا مستولی خواهی گشت و ممالک وسیع به تصرف تو در خواهد آمد ولی شگفت آنکه در آن موقع امیر اینجا نخواهی بود . بابر شاه قدری خشمگین گردیده ولی از صراحت کلام آن دانشمند خشنود شده و با لبخند گفت : تو مرا میشناسی و میدانی من امیری نیستم که یک منجم و یا یک انسان را به مناسبت راست گویی اش مورد مجازات قرار بدهم .

میرزا حسین علی حاکم بخارا بابر را دعوت نمود تا شاه جوان از رعایایش در آنجا نیز باز دید نموده با دخترش ( زبیده) ازدواج نماید ، بابر دعوت را پذیرفت و مدتی را در باغ بهشت که یکی از معروفترین باغ های جهان در آن زمان به حساب می آمد اقامت جست ولی با دختر حاکم فرغانه که مهماندارش نیز مقرر شده بود موافقت به ازدواج ننمود ، زیرا بابر مصمم بود تا با ( نسرین ) دختر سلطان مراد امیر فارس که قبلاً از جانب بایسنغر میرزا امیر آذربایجان خواستگاری ولی تقاضای او رد شده است ازدواج نماید . او این کار را توسط مادرش مغول خاتون و جمع غفیر از اراکین دربار انجام داد ولی حیدر بیگ امیر اصفهان که خود آرزوی همسری دخترش( نگار ) را برای بابر شاه داشت توسط گروه رهزنان عروس را با مادرش در عرض راه بسطام و خراسان ربودند و با این ترتیب مانع انجام وصلت نسرین با بابر گردید . بابر شاه که از شنیدن این خبر سخت خشمگین گردیده بود نامه مفصلی به مادرش مغول خاتون نوشت که وی از نظر عاطفی علاقهء به نسرین ندارد و از اینکه وی را ربوده اند چندان متاثر نیست ولی این عمل لطمهء به حیثیت او زده و باید نسرین و مادرش آزاد گرندد ، ضمناً علاوه نمود تا از پادشاه فارس و حاکم استر آباد کمک بخواهد و هر مبلغ پولی که برای نجات آن دو ضروری باشد متعهد به پرداخت آن گردد . متاسفانه در این هنگام قلمرو او از چندین سو ناگهان مورد تهاجم شدید قشون شیبک خان قرار گرفته و سپاهیان بابر تاب مقاومت نیاورده و به عقب نشینی مجبور وبا قشون خویش راهی بدخشان گردیدند . سلطان ارغون پادشاه کابلستان که از متانت ، رزمجویی و سجایای نیک بابر شاه اطلاع کامل و کافی داشت خواست ( نازنین) دختر خود را به عقد نکاح بابر در آورده و غرض بر آورده شدن این امر دخترش نازنین را با لباس مردانه به عنوان نماینده جهت مشوره و کمک با بابر راهی بدخشان کرد . مگر متاسفانه در اولین روز های اقامتش در بدخشان حین شکار( جوشقه ) چوچهء خوک مورد حمله( دونغوز ) خوک وحشی کلان واقع شده و از اثر جراحات شدید چند روز بعد درگذشت . پادشاه جوان فرغانه بعد از مرگ نازنین فهمید که او نرینه نبوده و قایل شد که قضا و قدر هم با ازدواج وی مخالف است و هر موقع که وی خواهان دختری میشود به وصل او نمیرسد و شاه جوان خود را مسؤول مرگ نازنین میدید و این مسؤلیت رنج او را بیشتر میکرد ماورالنهر عبارت بود از سرزمین های فی مابین رود سیحون و رود جیهون و اراضی ماورای آن و بناً بدخشان از نظر جغرافیائی جز ماورالنهر بشمار می آید .بابر شاه بعد از شکست از شیبک خان و اقامت در بدخشان در سال 1501 عیسوی از رود جیهون گذشت و بدون جنگ و خون ریزی سرزمین بلخ را فتح نمود . امیر غیاث الدین سلطان بلخ خود را به بابر تسلیم نمود ولی بابر به پاس خردمندیش از او تقاضا کرد تا کماکان به کارش ادامه بدهد . روزی سلطان بلخ ( نوبهار ) دختر خود را با عده ای از خدمه ها از منزل بیرون فرستاد تا مورد توجه بابر قرار گیرد ، زیبایی نوبهار نسبت به خدمتگاران طوری برجسته بود که هیچکس آن دختر جوان را با یکی از زن های خدمت گار اشتباه نمیکرد علاوه بر زیبایی رخسار و تناسب اندام لباس دختر جوان نشان میداد که بر همراهان ممتاز است . بابر او را بدید و از علاقمندی خود جهت ازدواج با نوبهار سلطان بلخ را مطلع نمود . راویان اخبار نوشته اند جارچی ها در شهر جار زدند که نوبهار دختر سلطان بلخ نامزد بابر شاه شده و مراسم عقد نکاح و عروسی به انجام خواهد رسید همان شب عروس را بر هودج بزرگی که بر پشت فیل بسته بودند نشانیدند و او را برای میمنت در شهر گردانیدند و بعد بخانهء بابر بردند ، شهر آیینه بندان شد و سکنهء شهر پر فروغ بلخ مدت هفت روز و شب به نوبه بر سفرهء بابر شاه نشستند و از خوردنی ها و آشامیدنی ها هرچه توانستند خوردند و نوشیدند و مردم در معابر شهر پای کوبی و شادی کردند ، نواختند ، خواندند ، رقصیدند و در همان روز جارچی ها در شهر تجدید سلطنت امیر غیاث الدین را نیز دوباره اعلام کردند . نوبهار نو عروس بخوبی آگاهی داشت که بابر از همه نعمات مادی دنیا بر خور دار است ولی یگانه تلاش او جهت دست یابی به کتب و آثار با ارزش علمی و بخصوص کارنامه های جدش امیر تیمور میباشد . بناً جهزیهء خود دو جلد کتاب بخانهء شوهر ببرد . یکی ظفرنامه تالیف نظام الدین سریانی و کتاب دوم ظفرنامه تالیف شرف الدین علی یزدی و هر دو کتاب مربوط است به شرح حال و زندگی و جنگ های امیر تیمور کورگان . ظفرنامهء اخیر در سال 1700 میلادی در زمان لویی چهاردهم پادشاه فرانسه به زبان فرانسوی ترجمه و چاپ شده است . بابر بنابر علاقمندی خاصی که به فتوحات جد بزرگ خود داشت کتاب دیگری بنام عجایب المقدور تالیف ابن عرب شاه مربوط امیر تیمور جد خود را بدست آورد ، این کتاب نیز در سال 1658 میلادی به زبان فرانسوی ترجمه و چاپ شده است . مطالعه این کتاب ها بابر را به شوق آورد تا از بلخ راه هندوستان را به پیش گیرد . بابر حین انتقال دربار خود از بلخ به کابل صاحب فرزندی شد و نامش را همایون گذاشتند 1502 میلادی . کاخ سلطنتی کابل در آن زمان دارالملک خوانده میشد و بابر شاه را با گرمی استقبال نمود و محمد مقیم پسر سلطان ارغون امیر کابل بدون مقاومت مجبور به فرار شد .قابل یاد آوری است که بابر شاه در مدت اقامت خود در بلخ هرگز به سربازان و افسران خود به شهر راه نداد که مبادا مزاحم مردم شده و در صدد غارت برآیند . این تصمیم معقول و بجای او در سراسر بلاد خراسان ، ترکستان و کابلستان مورد تائید مردم واقع شد . در سال 1518 میلادی بابر خیال تسخیر هندوستان را نمود وبا پنجاه هزار سرباز از راه غزنی و قندهار که جدش امیر تیمور از آن راه عازم هندوستان شده بود لشکر کشی کرد ولی امیر تیمور گفته بود که منظور حملهء او در هند جهان گشایی و کشور ستانی نیست بل برای توسعهء دین مبین اسلام به هندوستان قشون کشیده ام . ولی بابر با اینکه مسلمان بود و در صدق عقیدهء او تردیدی وجود ندارد بعد از آنکه وارد هندوستان شد نگفت که برای توسعهء دین اسلام به هندوستان قشون کشیده است و نیز نگفت منظورش از قشون کشیدن به هندوستان جهان گشایی است و می خواهد هندوستان را ضمیمه ترکستان ، کابلستان ، قندهار و هرات کند ، بل اظهار مینمود هدف او رونق تجارت بین هند و بلاد ترکستان ، خراسان و کابلستان است . کمپنی هند شرقی با اینکه سه قرن بعد از بابر وارد هندوستان گردید از روش بابر استفاده نمودند ( ارسکین ) . بابر بعد از ورود در هند با هیچ یک از امرای مسلمان و هندو نجنگید تا اینکه وارد سیالکوت شد و به تماشای فابریکهء کاغذ سازی رفت و گفت میل دارد چنان فابریکه ای در کابلستان نیز ساخته شود . مگر متاسفانه خلاف توقع او در سیالکوت بین سربازان بابر و مردم شهر از اثر سوی تفاهم جنگ شدیدی در گرفت و بابر برای جلوگیری از قتل مردم شهر سربازان تازه دم از داخل اردوگاه به شهر فرستاد و این سربازان بازوبند هایی از تکهء سرخ در دست بسته بودند گزمه های قشون بابر سربازان را که در داخل شهر مورد حملهء هندوها قرار گرفته بودند خارج نموده و با این وسیله فتنه را خاموش نمود . این رسم بعد ها در قشون بابر باقی ماند و گزمه های قشون بازوبند های سرخ رنگ به بازو می بستند و این روش بعداً در دورهء سلطنت فرزندانش و سلاطین و امرای بعدی دیگر هند سرایت نمود تا اینکه انگلیس ها وارد هندوستان شده و از تجارب ایشان آموختند و از جمله مچ پیچ سربازی و قرار دادن مقداری زره روی دوش یا شانه بجای سر دوشی و غیره که این روش بعد ها در ارتش انگلیس و سایر ارتش های کشور های دیگر جهان متداول شده یادگاری از کاردانی بابر شاه است ( ارسکین ) . بابر از وقوع جنگ سیالکوت خیلی ها متاثر گردیده و از آن به بعد هرگز اجازه نداد سربازانش بدون اجازه نامه از اردوگاه خارج شوند و برای متخلفین جزای شدید تعیین نمود . واقعهء قتل و غارت در سیالکوت به اطلاع امرای سرزمین هند به خصوص ایالت لاهور که شهر سیالکوت در آن بود رسید و همه متحداً علیه بابر قیام نمودند بابر کوشید بد بینی مردم را نسبت به خود با صرف هزینهء بیشماری از بین ببرد ولی هیچ کس گفته او را نپذیرفت و بالاخره جبههء بزرگ ملی وسیع علیه او تشکیل گردید و در پیش آهنگی آنها ( مهندا ) پادشاه مقتدر امریتسر که وزن بدنش به پنجاه من میرسید با قشون 170 هزاری مجهز با وسایل جنگی با بابر شاه اعلان جنگ نمود بابر از نوبهار پرسید اگر سربازان دشمن داخل اردوگاه شوند تصمیم تو چیست؟ نوبهار گفت با این خنجر گلوی خود را خواهم برید ، بابر گفت : تو اگر خود را به قتل برسانی فرزند مرا که در بطن داری نیز به قتل خواهی رسانید پس بهتر است با عده ای سربازان خود تو را سلامت به قندهار بفرستم ، نوبهار گفت : من اگر از میدان جنگ بترسم و ترا در این جا بگذارم .و بروم لیاقت همسری مردی چون تو را ندارم و بتو اطمینان میدهم که اگر وضعی پیش آمد بدون ترس و تزلزل سه تیغه را به گلوی خود نزدیک و به زندگی ام خاتمه خواهم داد تا اینکه حیثیت تو و من محفوظ بماند . .بابر چون در محاصره شدید و جدی دشمن قرار گرفته بود با تحلیل مشخص از وضع مشخص چون تناسب منطقی مقابله بین قوت های خود و قشون دشمن را به نفع خود ندید ، جهت جلوگیری از تباهی و بر بادی حتمی قشون خویش بعد از مشاوره با نوبهار که هر دو مطالعات زیادی در مورد تاریخ ادیان و بخصوص دین هندوان داشتند از حیله جنگی کار گرفته امر نمود تا صد ها بیرق سه رنگه به رنگ سبز ، سرخ و زرد برای همهء قطعات مختلف قشون آماده سازند ، زیرا رنگ سرخ در هندوستان علامت برهما خدای بزرگ و خالق همهء موجودات ، رنگ سبز علامت شیوا مخرب و خراب کنندهء موجودات و رنگ زرد علامت ویشنو محافظ و آمر کاینات و در مجموع هر سه رنگ علامت خدایان هندوها میباشد . در صورتیکه الوان سه گانه در یک جا جمع شود در نظر هندوان خیلی مقدس جلوه می نماید . بابر به قشون خود دستور داد با پرچم های تهیه شده به شکل منظم از اردوگاه خارج گردند . چم خال چی ها و کماندار ها تیر ها را به خم کمان بستند و زره ها را کشیدند و همه خفتان پوشیدند و نیزه ها را به تکان آورده و سربازان زره پوش در جلو با صدای دهل و سرنا با شورو هیجان از اردوگاه خارج شدند . افسران و سربازان هندو و بخصوص مهندا سر لشکر متحدان هندوستان و پاد شاه امرتسر از مشاهدهء پرچم های سه رنگ بر فراز صنوف مختلفهء نظامی بابر و خروج منظم و پرشور قطعات قشون او با وصف که از چهار طرف در محاصره کلی اش قرار گرفته بود متحیر شده و تصور نمودند که بابر به مذهب هندوان رو آورده و نباید برایشان حمله صورت گیرد .بدین ترتیب بابر توانست همهء قشون را بدون تلفات از خطرات نابودی حتمی نجات بدهد و دوباره وارد قندهار گردد . بابر میگفت که تثلیث مذهب هندوان برخلاف تصور برخی مردم دلیل بر شرک آنها نیست و هندوان مشرک نبودند و نیستند برای اینکه بالاتر از برهما ، شیوا و ویشنو عقیده به خدای واحد موسوم به ( ام ) دارند و آنچه هندوان راجع به خدای واحد یا ام گفته اند و بدان عقیده دارند آنقدر بزرگ و عمیق است که نظیر آن را از لحاظ توصیف خالق یکتا در هیچ یک از مذاهب توحیدی جز دین مقدس اسلام نه می توان یافت . بابر شاه بعد از اینکه کابلستان را مقر فرمانروایی و حکومت خود قرار داد ، معمولاً در فصل زمستان به قندهار میرفت و در فصل بهار به کابل مراجعت میکرد و بدینگونه بابر دو پایتخت زمستانی و تابستانی داشت . در یکی از روزهای سال بابر چون یک فیلسوف جهان دیدهء عاقل به زن محبوبش نوبهار بعد بازگشت از سفر هرات و بلخ به کابل گفت : تمام موجودات جاندار چه انسان چه حیوان همه می میرند و هیچ کس جز ذات پروردگار عالمیان باقی نه می ماند ، ما کاروانیانی هستیم که به نوبت از این کاروان سرا خارج میشویم ، کاروان های جدید از درب دیگر کاروان سرا وارد می شوند ولی توقف آن ها هم در این کاروان سرا محدود است و بعد از مدت قلیلی از آن خارج میگردند من گمان میکنم اشکی که ما بر سوگ عزیزان خود میریزیم اشکی است از یاد مرگ خود مان که از دیده ما جاری میگردد زیرا میدانیم چند روز بعد دیگر ما هم باید برویم ، بناً اگر اتفاقی برای من و یا فرزندانت به وقوع بپیوندد هرگز هراسان نشوی و این قانون طبیعت و خداوند (ج) است و باید به خاطر داشت که در این جهان از مرد ها گرد و از نامرد ها درد باقی میماند . بابر شاه در مورد مسلهء مرگ مردی بود واقع بین او هرگز از شنیدن نام مرگ ناراحت نمیشد محارم و ندیمان دربار او میتوانستند با جسارت راجع به مرگ خود او صحبت کنند و این روحیه در مردی که خود امپراطور بزرگ شمرده میشود در خور توجه است ( ارسکین ) . بابر شاه همیشه در فکر حملهء وسیع و تسخیر کامل هندوستان بود . با گذشت هر روز نو آوری های بیشماری در قشون او به مشاهده میرسید . شاه جوان دستور داد همهء سربازان او باید ملبس با یونیفورم نظامی برنگ خاکی باشند زیرا لباس رنگ خاکی در میدان جنگ بهترین وسیله ستر و اخفاء برای سربازان شمرده میشود ولو که در جنگ تن به تن مورال ، شتارت و دلیری سربازان ، سوق و ادارهء افسران و امور لوژیستیکی عامل عمدهء پیروزی به شمار میرود چنانچه انگلیس ها و بعداً سایر ارتش های اروپا و جهان تا کنون نیز از روش قشون بابر شاه در این زمینه استفاده مینمایند ( ارسکین ) . بعد از اینکه بابر قشون منظمی تدارک دید در تشکیلات نظامی خویش تجدید نظر نموده و قدمه های قطعات نظامی و رتبه افسری را طور ذیل به سلسهء مراتب تنظیم نمود . اون باشی (دلگی مشر) یوزباشی (کندک مشر) مینگ باشی (غند مشر) تومان باشی (فرقه مشر) و سپه سالار و هر کدام دارای یونیفورم و علامت مشخصه بودند ، دسپلین و رعایت سلسلهء مراتب در اردوی او شدیداً رعایت میشد (ارسکین) بابر شاه جهت حمله در هندوستان در جستجوی تدارک سلاح و مهمات بی شماری جنگی برآمد ، او کارگران ماهر را در کابل ، قندهار ، بلخ بدخشان و هرات تربیت و استخدام نمود و در تولید افزار جنگی همت گماشت ، سلاح های مورد استعمال قشون او عبارت بود از : یک نوع شمشیر سنگین و پهن به اسم تلوار که همواره سربازان ترکستان و کابلستان آن را به کمر میبستند ، شمشیر های دو دم و دو تیغ پهن که معمولاً سربازان قندهاری بابر آن را به کمر میبستند ، نیزه ، تیر و کمان که جز سلاح عمومی تمام ارتش های آن عصر به شمار میآمد ( .شهر تاشکند به ساختن کمان های خوب شهرت زیادی داشت ) زه و نصب کردن زه به چوب و انتخاب تیر زه و کمان اسرار بود که از اثر قرن ها تمرین و تجربه بدست آمده بود ، کوپال یا گرز ، سپر که معمولاً از پوست گاومیش و یا کرگدن تهیه میگردید ، کمند ، قلاب با زنجیر آن ، الو انداز ، فلاخن ، کلاه آهنی ، خفتان یا زره هم شامل وسایل ضروری حربی بود . .باروت که در زمان جد او امیر تیمور کورگان برای اولین بار در ترکستان کشف و تولید شده بود در جنگ ها علیه دشمن به اشکال مختلف نیز استعمال میگردید و همیشه جهت نقب زدن ها و ویرانی سدها و موانع و قلعه های مستحکم دشمن یک عنصر ضروری حربی شمرده میشد ، فیل های جنگی ، شتر ، اسب های سواری و اسب های یدک و قاطر نیز در جمله افزار جنگی او به حساب میرفت . قابل یاد آوری است که تدارکات حربی و نظامی بابر زمینه کار های حرفه وی و زندگی بهتر شهری را در ساحهء امپراطوری او رونق خوبی داد و هزاران کارگر فنی و مسلکی در رشته های مختلف به کار رو آورده و از راه زنی و قطاع الطریقی تا حد زیادی در کشور کاسته شد و شهر های کابل ، قندهار ، بلخ ، هرات ، بدخشان و سایر شهر های کشور به مراکز صنعتی و تولیدی مبدل گشت و بناً برای متخلفین و جنایت کاران مجازات سنگین تعیین و نافذ گردید . بابر شاه همیشه در رکاب خود علاوه بر پیشوایان مذهبی ، شعرا ، فضلاء ، دانشمندان ، منجمین ، مهندسین ، مشاورین حربی ، سراینده ها ، نوازنده ها و همچنان از اصناف مختلف حرفه وی از قبیل زرگر ، آهنگر ، نجار ، گلکار ، بوت دوز ، خیاط ، آشپز ، صندوق دار و بخصوص اطبای مجرب حربی و غیره کار میگرفت و جز حتمی و ضروری اردوی او را تشکیل مینمودند و هزینه و وجوه بی شماری را در این عرصه صرف آنها میکرد . بابر شاه بعد از مراجعت از سفر طولانی هرات و بلخ در شهر کابل شروع به آبادانی نمود و عددهء از مهندسین و معماران و اهل کسبه را دستور داد که برای شهر کابل نقشه طرح نمایند تا یک شهر جدید ساخته شود . بابر مقرر داشت که نقشه شهر جدید را طوری طرح نمایند که بتوان محلات شهر را در آینده توسعه داد و هر قدر جمعیت شهر افزایش پیدا کند فضا برای ساختن خانه های جدید وجود داشته باشد و در آینده مردم کابل از حیث مسکن دچار مضیقه نگردند . بابر برای هر محله یک مسجد بزرگ و پنج حمام و یک مدرسه را در نظر گرفت تا اینکه تمام محلات شهر دارای مسجد ، حمام و مدرسه باشند . روشی که امروز در اروپا از طرف شرکت های معتبر ساختمانی و موسسات خانه سازی پیروی میشود و برای مردم خانه میسازند و آنگاه قیمت خانه را با اقساط از آنها میگیرند در آن موقع از طرف بابر شاه ابتکار شد ( ارسکین) . بابر متوجه شد که در پایتخت او دو نوع از مردم زندگی میکنند ، یکی کسانی هستند که خانه دارند و دیگر آنهای که مستاجر می باشند و شمار مستاجران در آن شهر کمتر از خانه داران بود برای اینکه سکنهء تمام کشور های شرق از ازمنه قدیم عادت داشتند که در خانه خود زندگی نمایند . بابر به کسانی که خانه داشتند تکلیف میکرد که در خانه های جدید زندگی و خانه های سابق خود را در ازای خانه های جدید به دولت بدهند ( این امر اجباری نبود) و آن های که مستاجر بودند به تضمین مال التجاره شان بهای خانه را به اقساط تادیه میکردند . بابر این روش را در هندوستان نیز مروج نمود در حالیکه این روش در دنیای قدیم سابقهء نداشت و باید گفت بابر این رسم را در قلمرو خو ابداع نمود و میتوان گفت که از این حیث او چهار و نیم قرن از عصر خود جلو بود . اروپائیان بعد از جنگ جهانی دوم و امریکائیان قبل از جنگ جهانی اول به این روش رو آوردند ( ارسکین) قابل تذکر است مهندسین جریان آب را طوری بین محلات شهر تقسیم نموده بودند که در تمام فصول سال به تمام محلات کابل بقدر کافی آب میرسید و هرگز سر سبزی شهر و اشجار مردم در باغچه ها دچار تشنگی نمیشد . بابر برای بهبود هوای شهر کابل باغ ها تفرج گاه های زیادی احداث و عمارت نمود و باغ جلال یکی از معروف ترین باغ های آن زمان بود که با بهترین درختان ، بته ها ، گل ها ، مفروشات و وسایل زینتی و بخصوص چراغ های پذیرایی بزرگان تزئین شده بود و هنگام شب به وسیلهء چراغ ها داخل باغ طوری نورانی میگشت که هر بیننده را متعجب و متحیر می ساخت . چراغ ها عبارت بود از کاسهء که در آن شمع با روغن می سوزانیدند و یک حباب بلورین شمع را احاطه می نمود و آن را لاله میگفتند . نوع دیگر آن فانوس بود ، مردنگی هم نوع دیگر چراغ بود که حباب بزرگ آن به رنگ های گوناگون ساخته میشد ، مردنگی حباب بزرگ رنگه داشت ولی نسبت وزن و حجم زیاد در حضر مورد استفادهء بابر شاه قرار میگرفت و لاله حباب کوچک سفید رنگ ولی نسبت سبکی وزن و حجم کوچکش در سفر بکار می رفت اما هر دو در مقابل وزش باد خاموش نمی شدند و مجالس و مهمانی ها را دارای شکوه خاص می نمود .نوع دیگر مشعل از چوب درخت های روغنی و همچنان مشعل های فتیله دار بود که در بالای چوب های بلند قرار داده و آن را بر مخزن پر از روغن نصب میکردند و هر مخزن دارای فتیله بود بعد از آن که فتیله ها را مشتعل میکردند روی هر یک آن حباب می نهادند و بیشتر بنام مشعل های ده شعله ای و بیست شعله ای یاد می نمودند که بدینوسیله در شب های دعوت و پذیرایی از نمایندگان کشور ها باغ ها چون روز روشن مینمود ( ارسکین) . بابر کانون ادب را اولاً در بدخشان و آنگاه کابلستان و بعد در هندوستان به وجود آورد و بعد از وی فرزندانش روش پدر را تعقیب کردند . در نتیجه هندوستان به کانون ادب زبان فارسی مبدل گردید. با وصف آن که زبان مادری بابرشاه زبان ترکی چغتایی ( اوزبیکی) است و در این زبان اشعار زیادی سروده و کتاب های متعددی نوشته است . ولی زبان فارسی را زبان رسمی سرتاسری امپراطوری خویش در نیم قاره هندوستان و کابلستان مقرر نمود . بابر یک جایزه پنجاه هزار روپیه معادل شصت کیلو گرام طلا را تعیین کرده گفت آن جایزه به شاعری داده خواهد شد که بتواند یک غزل مانند حافظ شیراز بسراید ولی کسی پیدا نشد که آن جایزه را بدست آورد . در اوقات فراغت عده ای از فضلاء ، شعرا ، نویسندگان ، نوازندگان و آواز خوان ها دربار در پیرامون بابر هر شب جمع میشدند و مجلس مناظره ء ادبی منعقد میگردید یا اینکه نغمه های نوازندگان و آواز خوانان را میشنیدند و علاقهء بابر به موسیقی یک علاقهء صمیمی هنری بود . بابر علاوه بر شعر و موسیقی به رقص نیز علاقه داشت و صد ها سال قبل از این که فن هنر رقص باله (بالت) در اروپا بوجود بیاید در دربار بابر این فن بوجود آمده بود . تمام نغمه های موسیقی که وارد موسیقی کشور های شرق شد و به اسم نغمه های هندی معروف گردید در دربار او بوجود آمد و به هندوستان انتقال یافت ، (ارسکین) چهارصد سال قبل از اینکه آهنگ رقص ( تانگو) در اروپا بوجود بیاید ویا به روایتی از آمریکا به اروپا سرایت کند در دربار بابر بوجود آمده بود و آهنگ مزبور را با یکی از غزل های حافظ شیراز میخواندند که بیت معروف آن این است . آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا واحلی من قبله العذاری

یعنی آن شیئی تلخ را که به عقیده صوفیان مادر تمام عیوب و رذایل می باشد بوسیلهء بوسه ای از رخسار خود بر ما لذت بخش و شیرین کن . بابر در خاطرات خود نوشته که فقط این غزل در دیوان حافظ شیراز نیست که مطابق آهنگ (تلخ وش) می باشد . بابر عقیده داشت که خود حافظ هم هنگامی جز از صوفیان بوده و در رقص آن ها شرکت میکرده و در اشعار خود در چند مورد از رقص صوفیان صحبت نموده است . نام اکثر نغمه های که در دربار بابر شاه پرداخته میشد به مرور زمان از بین رفته ولی در تواریخ ، بعضی از آن ها دیده میشود و تقریباً در موسیقی امروزی تمام کشور های شرق احساس میگردد (ارسکین) . در ضیافت های بابر شاه پنجاه نوع غذا غیر از انواع ترشی ها و مربا ها و میوه های تازه و خشک و انواع نان ها روی سفره فراهم میشد و معمولاً خوردن غذا در دربار او با آش بلخ که خیلی ها شهرت داشت آغاز میگردید . بابر شاه که از کشته شدن مهندا سلطان امریتسر اطلاع حاصل نمود بعد مشاوره با مشاورین نظامی و غیرنظامی خویش مصمم شد تا بر هندوستان لشکر کشی نماید ، روی این منظور نامه های جداگانه و مفصلی طور مکرر برای هریک از امیران و سلاطین مسلمان و هندوی نیم قاره هند نوشت و همهء آن ها را از تصمیم و پلان حمله خود آگاهی داده و دعوت نمود تا بدون جنگ و خون ریزی از او اطاعت نمایند و در نامه های خود این بیت را نیز مرقوم نمود که از او است .

با ترک ستیزه مکن ای میر بیان است چالاکی و مردانگی ترک عیان است

گر زود نیایی و نصیحت نکنی گوش چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

بابر جهت تکمیل معلومات خویش قبل از حمله در هندوستان عده ای را موظف نمود تا به اسم تاجر و غیره به آن کشور سفر نموده و اطلاعات دقیقی تهیه و برایش ارایه بدارند . رستم ترکش یکی از مسؤولین بخش امنیتی قشون او که شخص زیرکی نیز بود موظف گردید تا معلومات مکمل و دقیقی را از پاد شاه امریتسر بدست آورد . رستم توانست وظیفه را طوری که توقع میرفت ایفا نماید . امیران و سلاطین هندوستان که از نیرومندی و ارادهء خلل ناپذیر بابر ، رشادت و دلیری افسران و سربازانش و همچنان قساوت و بی رحمی جد او امیر تیمور کورگان نیز حکایت ها و قصه های به حافظه داشتند ، اکثراً دعوت او را پذیرفتنه و رسماً وعدهء همکاری و اطاعت دادند . پادشاه کویته تعهد نمود تا شش هزار سرباز تحت فرماندهی بابر بسیج نماید . پادشاه راولپندی تعهد نمود تا هشت هزار سرباز بسیج کند . پادشاه ساندومون قسمتی از لاهور تعهد نمود تا پنج هزار سرباز در میدان جنگ حاضر نماید . پادشاه ملتان تعهد نمود تا ده هزار سرباز بسیج نماید . ولی لتکه پادشاه امریتسر پسر مهندا حاضر نگردید از اوامر بابر اطاعت کند و یا به او سرباز بسیج نماید . این تصمیم سلطان امریتسر باعث خشم و غضب امپراطور گردید . بابر شاه بعد از مشاوره و تکمیل تجهیزات جنگی جهت کشور گشایی راهی سرزمین پهناور هندوستان گردید . ملک رکن الدین سلطان کویته از بابر شاه و سپاه باشکوه و پر جلال او به گرمی استقبال کرد و کاخ سلطنتی خود را در اختیار او گذاشته اظهار نمود که : ای همایون من ، جد من والی الملک تقریباً یک و نیم قرن قبل در این باغ از جد بزرگوار تو امیر تیمور کورگان به گرمی استقبال نموده و خاطراتش را تو بزرگ مرد تاریخ زنده نمودی و نزد ما همیشه ماندگار خواهد بود . بابر با قشون خود راه امریتسر را در پیش گرفت و از لتکه پسر مهندا دشمن دیرینه مکرراً تقاضا نمود جهت جلوگیری از خون ریزی مردم .و خرابی شهر مانند سایر سلاطین و شاهان هندوستان بدون جنگ و خون ریزی خود را تسلیم نموده از حقوق و امتیازاتی که بر دیگران ارزانی نموده خود را محروم نسازد . ولی لتکه پسر مهندا تقاضای او را رد نموده اعلان جنگ داد . بابر در نزدیکی شهر امریتسر اردوگاه زد و فوراً پلیس نظامی با همان بازوبند های سرخ که قبلاً تهیه شده بود موظف گردید تا سکنه محلی مورد اجحاف و آزار سربازان هندو و مسلمان قرار نگیرند . بابر همچنان میدانست اگر شکم سرباز سیر نباشد نه می تواند خوب بجنگد و راه پیمایی نماید . دستور داد غذای مکمل و با انرژی برای همهء سربازان و افسران قبل از آغاز جنگ تهیه و توزیع بدارند . بابر از مشاهده قشون بزرگ هفتادوهشت هزار نفری هندو و مسلمان تحت قومانده خودش سخت لذت برده و قشون را به چهار قسمت تقسیم کرد . 1- قلب سپاه 2 – جناح راست سپاه 3 – جناح چپ سپاه 4 – ذخیره . این جنگ که به نام جنگ یشم یاد میشود بیانگر کار نامه های چشمگیر بابر شاه در میدان نبرد است . بابر با آغاز جنگ با لتکه اعلان نمود هر فردی که لتکه را زنده دستگیر کند یک هزار مثقال زر را برایش خواهد بخشید . بعد از جنگ های شدید و تلفات زیاد جانی و مالی بالاخره لتکه پادشاه امریتسر زنده دستگیر و بابر شاه در کشوری که یک بار شکست خورده بود پیروز شد و مردم شهر امریتسر از بابر به گرمی استقبال نمودند . تا آن زمان سیکهای مقیم شهر از ترس هندوان و سلاطین جابر هندو اجازه ادای آزادانهء مناسک مذهبی خویش را نداشتند . بابر امر نمود همه سیک ها مانند هندوان و مسلمانان آزادانه می توانند مناسک مذهبی خویش را بدون خوف ادا نمایند . بابر عقیده داشت بابه نانک شخصیت قابل احترامی است و این شایعه را که پدر نانک مسلمان بوده باشد نمی پذیرفت ، نانک رهبر سیک ها عقیده داشت دین اهل هنود به اثر مرور سال ها توام با خرافات شده و باید آن را از دین دور کرد .اسم دین جدید نانک سیک بود و سیک به زبان هندی مرید است ، چون مریدانی از هر سو به او رو می آوردند بناً کیش نانک موسوم به سیک شد . بابر می گفت : بدون تردید نانک از پند و اندرز های حکمای اسلام الهام گرفته مثلاً در کتاب مقدس شان (گولو گرانت) که در محل به نام ( گررانت صاحب ) جا داده شده مطالب مشابه این بیت آمده است که :

عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

و این چنین مطالب را میتوان به وفور در آن کتاب دید . سیک ها خدای یگانه را میپرستند و اثری از بت پرستی در دین شان وجود ندارد و عقیده دارند خداوند (ج) خالق همهء انسان ها است وهمهء انسان ها را مساوی خلق نموده است . سیک ها موی سر وریش خود را نمی تراشند و عقیده دارند که موی نعمت خداوندی و وسیله زیبایی برای مرد وزن است و انسان نباید از این لطف خداوندی خود را محروم سازد و همچنان عقیده دارند خداوند همهء جانوران نر را زیباتر از جانوران ماده آفریده ، چنانچه شیر نر از شیر ماده ، خروس از مرغ زیباتر است و انسان هم همین طور است و عامل اصلی زیبایی آن ها موی ریش و سبیل شان میباشد و نبود آن به منزلهء کفر نعمت خداوند است . عقاید نانک تا حدودی از آئین زردشتی نیز متاثر گردیده چنانچه نانک میگوید : ریاضت عبارت است از : پندار نیک ، گفتار نیک ، رفتار نیک و پیروان مذهب سیک هرگز دروغ نمی گویند و دروغ را ناروا و حرام می پندارند . بابر شاه بهترین وسیله بود جهت نجات و توسعه مذهب سیک در هندوستان . زیرا قبل از حضور او در هند ، سیک ها حتی اجازه اعمار معابد خود را نداشتند .البته این شیوه بابر و اولادهء او توانستند برای همیشه از حمایت و پشتی بانی سیک ها بر خور دار گردند . قابل یاد آوری است قشون مختلف هندی متعلق به سپاه بابر همیشه تحت فرماندهی افسران خود شان بودند و آن ها فقط از شخص بابر دستور در یافت میکردند . شاه کابلستان هیچ یک از افسران خود را مافوق هندی قرار نمیداد که مبادا غرور شان جریحه دار شود ، اگر یک سرباز مسلمان یک سرباز هندو را مورد تحقیر قرار میداد شدیداً تنبیه میشد و حتی یکی از سربازان مسلمان که به دین سرباز هندو اسائه ادب کرد به حکم قانون به قتل رسید و از آن به بعد کسی بدین هندی جسارت نکرد . بابر دسپلین شدید نظامی را در سپاه خود حکمفرما نمود و به هیچ سرباز هندی و مسلمان اجازه نمی داد تا بدون اجازه نامه رسمی از اردوگاه خارج و وارد شهر شوند . پولیس نظامی شدیداً از سربازان و حتی افسران باز جویی و مراقبت میکرد . تهیه و صرف غذای مکمل و استعمال یونیفورم در مغرب زمین زمان ناپلیون امپراطور فرانسه مرسوم گردید . در حالیکه در مشرق زمین اولین کسی که تغذیه کامل سربازان را به عهده گرفت بابر شاه بود ( ارسکین) . فرزندان بابر لباس متحد الشکل خود را در هند زیباتر کردند و این روش بعد از تسلط انگلیس ها بر هند در قشون آن ها نیز اقتباس و مروج گردید (ارسکین) . بابر شاه به تعقیب نامه های قبلی اش نامه دیگری به سلطان ابراهیم شاه دهلی نوشته از او تقاضا نمود تا بدون جنگ و خون ریزی تسلیم او گردیده از حقوق و امتیازاتی که به سایر شاهان هند داده او نیز برخوردار گردد. ولی سلطان ابراهیم نتنها به نوشته بابر اعتنایی نکرد ، بلکه با تحریر جواب توهین آمیز از بزدلی و فرار او از قشون مهندا پادشاه امریتسر نیز یاد آوری نموده نفرت و کینه بابر را علیه خود بر انگیخت . در سال 932 هجری قمری سلطان ابراهیم با قشون قوی و بزرگش جهت سرکوبی بابر روانهء امریتسر گردید . قشون بابر که آمادگی لازم حربی را قبلاً تدارک دیده بودند در میدان وسیع و علف زار پانی پت با قشون سلطان ابراهیم مقابل شد . سوق و اداره و مورال قشون بابر به حدی بود که نیروی عظیم سلطان ابراهیم تاب مقاومت نیاورده و به فرار مجبور شدند . قشون بابر شاه با شکوه خاصی وارد شهر دهلی شده و شهریان دهلی که از اوصاف نیک و کار دانی او آگاهی کامل داشتند از او با گرمی استقبال کرده و مقدمش را گرامی داشتند بابر شاه غنایم بی شماری را در این جنگ نصیب گردید . سلطان ابراهیم که در شهر آگره اخذ موقع نموده بود در صدد آرایش مجدد قشون خود بود مورد هجوم بابر شاه قرار گرفته با استعمال باروت و نقب گذاری یک جناح قلعه مستحکم آن شهر در برابر بابر شاه سنگر گرفت ولی بابر شاه با استعمال باروت ونقب گذاری یک جناح قلعه او را تخریب و او را زنده دستگیر نمودند . افسران بابرشاه سلطان ابراهیم را دست بسته نزد بابر آوردند . ولی بابر شاه از او با حرمت استقبال نموده روی سفرهء غذا خوری در مقابل خود جا داده گفت : سلطان ابراهیم تو به من توهین کردی و ناسزا گفتی ولی من بتو ناسزا نه می گویم و با مسالمت رفتار می نمایم تا بدانی فرق میان من و تو چیست ؟ اگر تو بر من غلبه میکردی بدون تردید مرا به قتل می رسانیدی ولی من تو را به قتل نه میرسانم و حتی سلطنت تو را بر میگردانم ، اما قلمرو تو مانند گذشته وسیع نخواهد بود و تو از این پس سلطان همین شهر خواهی بود . سلطان ابراهیم که در انتظار مرگ خود لحظه شماری میکرد از خوشی به پوست نه می گنجید و مانند سایر شاهان هند در برابر بابر زانو زد ، سوگند وفاداری یاد کرد و از اعمال نا درست گذشته خود اظهار پشیمانی نمود . ولی بابر شاه که شخص روان شناس ماهری نیز بود ، بابه طغرایی کابلی را که از جمله مقربان دربار او بود منحیث پیش کار و مراقبت کننده او تعیین نمود . سلطان ابراهیم خلاف تعهدات خویش در جستجوی تدارک قشون مخفی گردید و با صرف وجوه بیشمار در جنگل های اطراف آن شهر بیست هزار سرباز را به لباس سادو جمع آوری و مسلح نموده و بابه طغرایی کابلی و چهار تن از بزرگان شهر آگره را که از بابر شاه به گرمی استقبال نموده بودند سر برید و به آتش افگند و به قفس ببر ببست . بابر شاه که از فتنه او آگاهی یافت به سادگی او را دستگیر و طبق تقاضای شخص خودش با نوشیدن شیره تریاک او پدرود حیات گفت و بابر شاه پسر او را عوض پدر سلطان آگره تعیین نمود . بابر شاه با وصفی که خود ترک نژاد بود به زبان فارسی و عربی نیز حرف میزد و در هر سه زبان شعر می سرود ، بعد ها زبان هندی و پشتو را نیز آموخت ، جون یک تن از زوجه هایش بی بی مبارکه دختر شاه منصور رهبر قبیله ای یوسف زایی ها بود . بابر برای اولین بار در مشرق زمین کتابخانه بزرگی را در شهر امریتسر اعمار نمود و ریاست آن را به نوبهار همسر خود که زن فاضله ای بود سپرد و اعتبار بی شماری برای خرید کتاب در دست رس همسرش نهاد . نوبهار به وسیله جارچیان در شهر جار زده و ندا در دادند : هر کسی که نسخه از کتاب خوب داشته باشد می تواند عرضه کند و بهای خوب دریافت نماید . بابر شاه کتابخانه بزرگی را در دهلی نیز بنیان گذاشت که یکی از بزرگترین کتابخانه های جهان شد و شاید هرگز در جهان کتابخانه ای که بابر بنا نهاده به وجود نیاید (ارسکین) . برای اولین بار فن کتابداری مطابق روش جدید در کتابخانه بزرگ بابر مورد استفاده قرار گرفت .فهرست ها را طوری منظم ترتیب نموده بودند که هر کتاب در هر زبان و هر رشته که می خواستند بدون تاخیر بدست می آمد . بابر برای کتابخانه بزرگش دارالترجمهء بزرگی را با هزینه ای بیشماری نیز تاسیس نمود . در حالیکه امروز کتابخانه های چون لندن و پاریس دارای دارالترجمه نیست . ( ارسکین) . این امر در زمان فرزندان بابر به شکل بهتر و بزرگتر آن انکشاف داده شد . و امروز در قرن بیست یک در هیچ یک از کشور های جهان نه می توان نظیر آن را پیدا نمود . غربی ها را عقیده بر این بود که اولین که اولین دایره المعارف جهان در فرانسه (دیده رو) است اما غافل از این که اولین دایره المعارف جهان به دستور شاه جهان نوه بابر شاه بنام ( چهار عنصر دانش ) قبلاً به زبان فارسی در هندوستان تهیه و ترتیب گردیده است . بعد از بابر در عهد پسرش همایون نیز به همین شکل دوره سلطنت اکبر و بعد جهانگیر و بعد اورنگ زیب این روش توسعه یافت و در حدود هزار مترجم و دانشمند برجسته از نقاط مختلف جهان به هندوستان رو آورده و در این رشته کار میکردند . کتابخانه بابر که یکی از بزرگترین کتابخانه های جهان است بنام ( کتابخانهء سلطنتی هندوستان ) مسمی گردید که دارای کتب نادر به خط برجسته ترین و خوش نویس های اعصار گذشته یا خود مولفین کتاب جمع آوری شده بود . طور مثال کتاب یوسف زلیخا به خط میر علی خوش نویس و یا گلستان سعدی به قلم خودش و غیره کتاب ها که هر کدام بعد از آزمایش لابرتواری به وسیله ( کاربون 14) به ثبوت رسانیده شده است و بیش از صد ها هزار پوند سترلنگ هر یک آن قیمت دارد جمع آوری شده بود . همایون پسر بابر شاه بهزاد نقاش بزرگ و معروف شرق را از هرات باستان دعوت نمود تا دو جلد کتاب یکی به اسم ( تاریخ تیموری) و دیگری به اسم ( ریاض الادویه) را مصور نماید .در زمان اکبر شاه کتاب های تورات و انجیل نیز به زبان فارسی ترجمه شده و شهرت کتابخانه هند بجایی رسید که حتی از مصر و کشور های اروپایی دانشمندان به هند مسافرت میکردند . چنانچه دو محقق معروف انگلیسی به نام های ( هنریک و لیث ) راجع به کتابخانه سلطنتی هند تحقیقات ارزشمندی نموده و گفته اند که در آن زمان در کتابخانه سلطنتی هندوستان پنجاه دو هزار عنوان کتاب وجود داشته که شمار آن از چهار صد هزار تجاوز میکند . وجود این رقم کتب را در آن زمان که صنعت چاپ اختراع نگردیده بود واقعاً میتوان از عجایب عالم شمرد . هنریک ولیث میگویند ارزش کتاب ها بیش از بیست و پنج ملیون روپیه در زمان اکبر پادشاه بوده که ارزش یک روپیه اکبر پادشاه بیش از بیست برابر خرید روپیه کنونی هند میباشد بها داشته است . جهانگیر نوه بابر شاه اولین پادشاهی است در جهان که علاوه بر زبان مادری اش ترکی چغتایی (اوزبیکی) به زبان های فارسی ، پشتو، عربی ، هندی ، پرتقالی ، اسپانیایی و فرانسوی تکلم میکرد . قابل تذکر است که از اثر تشویق جلال الدین محمد اکبر از کار خانه های کاغذ سازی سیالکوت هند کاغذ های ء تولید و خارج میشد که حتی امروز فابریکه های کاغذ سازی دنیا کمتر قادر به تولید آن است و تصویر اکبر پادشاه را در آن زمان در جرم کاغذ نقش کرده بودند . هنریک و لیث فهرست این کتاب ها را که ملیون ها دالر ارزش دارد به این شرح یاد آور گردیده اند : گلستان ، بوستان ، اخلاق ناصری ، کیمیای سعادت ، قابوس نامه ، مثنوی معنوی ، جام جم ، خمسه نظامی ، دیوان ناصر خسرو، دیوان جامی ، دیوان خاقانی ، دیوان انوری ، تاریخ تیموری ، شاهنامه فردوسی ، قانون همایونی ، ریاض الادویه ، جواهر العلوم ، همایونی ، همایون نامه ، آئین اکبری ، مهابراتا به زبان فارسی ، آتوراوادا به زبان فارسی ، باگاتاوا به زبان فارسی ، سانگ سی بی تی سی به زبان فارسی ، راجارانگی به زبان فارسی ،باشاتارا به زبان فارسی ، هاری بان سا به زبان فارسی ، معجم البلدان ، وفیات البدری داراب نامه ، چنگیز نامه ، ظفر نامه ، نل ودمن ، کلیله و دمنه ، تاریخ خاندان تیموری ، ماهابراتا به زبان فارسی ، رزم نامه ، منتخب التواریخ ، روضه الاحباب ، تفسیر حسینی ، تفسیر کاشف ، اقبال نامه ، جهانگیری ، مآثر جهانگیری ، زبده التواریخ . قابل یاد آوری است تعداد زیاد این کتاب ها بعد از سقوط دولت تیموری در هند پراگنده شده است و می توان یک تعدادش را در کتابخانه خدا بخش در شهر پتنه و غیره کتابخانه های شخصی در هند ویا در لاکر های شخصی افراد در بانک های جهان پیدا و ملاحظه نمود . جهانگیر پاد شاه هند بنابر علاقه ای خاصی که مانند اجدا خود در گسترش علم و فرهنگ و بخصوص انکشاف صنایع داشت او رصد خانه بس بزرگی را با استخدام دانشمندان و تهیه وسایل لازم ، در دهلی ایجاد و خود شخصاً در این عرصه مطالعه و تحقیق می نمود . او همچنان یک تعداد زارعین را جهت تحصیل در رشته زراعت بخصوص زرع برنج که خوراک اکثر مردم هندوستان است به جاپان فرستاد و همچنان دو نفر از نقاشان سلطنتی را جهت تعلیمات بیشتر فن نقاشی برای مدت هفت سال روانه ایطالیا نمود . او صنعت کشتی سازی را رونق داد وفابریکه های تولید کشتی های جنگی او به شیوه اروپا در هند مروج گردید . او تعلیمات عمومی را برای همه رایگان اعلان نمود تا مردم هند با زیور علم و دانش آراسته گردند . او به خاطر گرامی داشت از جد بزرگ خود بابر شاه که شهر جلندر را بنا نهاده و در تولید پنبه ، ابریشم و توسعه صنعت ریسندگی و پارچه بافی و بخصوص پارچه های نفیس و نازک ابریشمی ، نخی و پشمی کار های ماندگاری را انجام داده بود توجه خاصی مبذول و آن شهر را به یکی از مناطق مهم صنعتی هندوستان مبدل نمود . بابر شاه بعد از فتح هندوستان بنابر علاقه خاصی که به دیار خود داشت دوباره راهی کابلستان شد تا پروژه های نیم کاره در آن بلاد را تکمیل و در گسترش بیشتر صنایع مروج هند در کابلستان کار های مثمری را انجام دهد .روی این منظور همایون پسر ارشد خود را مسؤول امور کشور هند نمود . و خود با شکوه و جلال خاصی روانهء کابل شد . مگر مدتی از اقامت او در کابل سپری نشده بود که خبر ناخوش جنگ شدید و تباه کن میان هندوان و مسلمانان در سومنات واقع در بمبئی به او رسید . بابر شاه ناگزیر برای خاموش نمودن فتنه جنگ با عجله دوباره راهی هندوستان گردید . راویان اخبار علت جنگ را چنین ثبت نموده اند . یک مرد بدهکار مسلمان از چنگ یک هندوی طلبگار فرار نموده و به یکی از مساجد جامع شهر بمبئی از ترس پناه می آورد مگر هندوی طلبگار با عده ای از هندوان دیگر بدون در نظر داشت احترام به مکان مقدس مسلمین و عقاید مردم بی باکانه داخل مسجد گردیده و بدینوسیله جنگ بین هندوان و مسلمانان آغاز و آتش جنگ به حدی بین گروه متخاصم شعله ور می شود که هزاران نفر از طرفین جان های شیرین خود را از دست میدهند و قسمت اعظم شهر طعمهء حریق میگردد و حتی راجای محل با همه قشون خود قدرت اداره و کنترول طرفین را از دست داد و از بابر شاه که در کابل اقامت داشت در خواست کمک عاجل و فوری را نمود . بابر شاه با قشون خویش با عجله وارد بمبئی شده توسط جارچیان جار میزند که بابر شاه وارد شهر شده و می خواهد برای همهء شهریان بمبئی سخن رانی کند . بابر شاه عده ای از پلیس نظامی را با یونیفورم مخصوص موظف می کند تا از محل تجمع هندو و مسلمان مراقبت نماید . بابر شاه در سخنرانی معروف و عالمانه خود خطاب به مردم جنگ زده ای شهر بمبئی میگوید : ای برادران هندو و مسلمان ! من به این جا نیامده ام تا قدرت نظامی خود را به شما به نمایش بگذارم و با قوه ای قهریه که استعمال آن برایم خیلی ها سهل است با شما رفتار نمایم بل آمده ام به هرج و مرج و کشتار بی رحمانه ای برادر توسط برادر خاتمه بدهم . مدت چهل روز است که زندگی مردم بکلی فلج شده و هزاران انسان که همه از خود وابسته گانی دارند و جان های شیرین خود را با یک اشتباه و احساسات از دست داده اند ، از تداوم جنگ و این وضعیت بکلی خسته شده اند . من میدانم هر دو طرف از هرج و مرج و تعطیل اجباری رنج می برند و هیچ یک از شما نه می خواهند فرزندان خود را گرسنه و یتیم ، خانه و کاشانه ای خود را ویرا ببینند من توسط جارچیان خود برای همه شهروندان بمبئی امر و اخطار صادر نموده ام که مردم شهر بدون وقفه دست از منازعه و خشونت بردارند . بعد از همین روز همه دکان ها ، تجارت خانه ها ، کار گاه ها و غیره موسسات دولتی و غیر دولتی مجدداً باز گردد و همه به کار نورمال خود دوباره آغاز نمایند گزمه های قشون من جداً مراقب اوضاع اند . اگر گزمه ها در خارج از منزل شخصی را با شمشیر ، خنجر ویا سلاح دیگر پیدا نماید بر متخلفین هرگز رحم نخواهد کرد و وی را همان لحظه به قتل خواهد رسانید . چون مردم شهر بمبئی از قدرت ، صداقت و قاطعیت بابر شاه امپراطور بزرگ هندوستان آگاهی کامل داشتند از ترس جان سلاح حمل نه نمودند و صلح دایمی در آن شهر برای همیش حکمفرما گردید ( ارسکین) . بابر شاه که تازه از فتنه ای بمبئی فارغ شده بود اطلاع حاصل نمود که هسپانویها وپرتگالی ها که یکی از قدرت های بزرگ آن زمان در اروپا شمرده میشدند چندین مراتب به فکر تسخیر سر زمین افسانوی هندوستان شده اند . چنانچه فلیپ پادشاه مقتدر هسپانیه ماژیلان معروف را جهت تسخیر جزایر ادویه جانب هند فرستاد ، ولی ماژیلان بعد از سفر خسته کن ، طولانی و قبول مشقت ها از طریق بحر الکاهل به جزایر حوزه جنوب شرق آسیا یعنی فلیپین امروزی رسیده و بعد از عبور از راه دماغه امید افریقا دوباره وارد هسپانیا گردید . که از آن تاریخ به بعد آن جزایر به نام آن شاه مقتدر هسپانیه فلیپ ( فلیپین) نام گذاری شد مگر شاه پرتگال که به اوج قدرت قرار گرفته بود به هیچ یک کشور اروپایی اجازه نه می داد تا وارد حریم آب های هندوستان گردند . زیرا به اساس فرمان و دستور پاپ اعظم آن حوزه را جز مالکیت قانونی خود می پنداشت ، بدینوسیله بنادر هند تحت تسلط کامل پرتگالی ها قرار گرفته بود . بابر شاه خبر یافت که کشتی های مال التجاره ای سایر کشورها در ساحهء قلمرو او بخصوص بنادر بمبئی توسط پرتگالی ها مورد تفتیش و باز جویی قرار میگیرد . او طور عاجل دستور داد همه ای بنادر توسط قوت های هندوستان مورد کنترول و باز جویی قرار گیرد نه نیرو های بیگانه ، ولی در این هنگام که چهار کشتی بزرگ جنگی و تجارتی پرتگال در بمبئی لنگر انداخته بود ( آلفونسو رادز) سرلشکر کشتی های پرتگالی که در برابر حکومت هند کاملاً بی اعتنا بود از عکس العمل بابر شاه متعجب شده و به قشون خود دستور داد تا همه از کشتی ها پیاده شده و با همه وسایل جنگی آماده مقابله با قشون بابر شاه گردند . آلفونسو که در حیات خود هرگز چنان دلیری و تهور سربازان را نشنیده و نه دیده بود بعد از جنگ شدید شکست خورده و حتی نه توانست از محل واقعه فرار نماید . عده ای از سربازان و افسران ا و کشته و زخمی شده ، خودش با عده ای دیگر اسیر و چهار کشتی جنگی دیگر در جمله کشتی های جنگی بابر شاه علاوه گردید . شاه پرتگال از جریان موضوع آگاهی حاصل و سخت خشمگین شده دستور صادر نمود تا کشتی های بیشتر جنگی با سر بازان و افسران مجرب طور عاجل روانه هند گردند تا با ضربات شدید آتشین خود تلفات سنگینی را متوجه بابر شاه و قشون او نمایند تا در آینده بابر شاه مرتکب خطا و بی حرمتی در مقابل او نگردد . این بار (البوکرک) با بیست و یک کشتی جنگی عهده دار قشون بزرگ پرتگالی ها بود . بابر که از خود خواهی و جسارت شاه پرتگال به خوبی اطلاع داشت منتظر ورود کشتی های جنگی آن کشور بود . البوکرک با همه تجهیزات مدرن و توپ های جنگی خود داخل قلمرو آبی هند شده و در بندر بمبئی اعلان جنگ داد . ولی بعد از در گیری شدید در برابر قشون بابر شاه تاب مقاومت نیاورده و همه در قعر دریا فرو رفتند وعده ای هم زنده دستگیر شدند . بابر ثابت نمود در صورتی که قشون و ملوانان دلیر و رشید داشته باشد ، می تواند با کشتی های بزرگ جنگی توپ دار ملل اروپایی نیز مقابله و فائق آید . البوکرک با هزاران مشکل توانست با استفاده از تاریکی شب با چند تن محدود دیگر روانهء پرتگال شود . خبر شکست پی هم شاه پر قدرت پرتگال برق آسا به همه ای کشور های اروپایی نشر شده و همچنان رشادت و دلیری سربازان و افسران بابر در شهر های اروپا وسیعاً پخش گردید . شاه پرتگال که شکست های را برای دولت مقتدر خود غیر قابل قبول میدانست یکی از بزرگتزین سالار جنگی کشور به نام (ژون آن سالرو) را که سردار جنگی شناخته شده ای پرتگال بود و همهء کشور های اروپایی از دلیری ، خشونت و بی رحمی و بخصوص سوق و ادارهء جنگی او اطلاع کافی داشتند با وسایل مدرن جنگی افسران و سربازان بی شمار و اختیارات عام و تام روانهء هندوستان نمود . قشون بزرگ او به شهر بمبئی مواصلت نموده و بدون وقفه شهر را وحشیانه زیر آتش توپ قرار داده و به سادگی شهر بمبئی را متصرف شده و جهت دستگیری بابر شاه روانه دهلی گردیدند . بابر شاه از وقوع حادثه اطلاع حاصل نموده دستور داد تا یک بخش مجهز قشون او با یک تکتیک خاص جنگی از راه های دور خود را به عقب قشون دشمن نزدیک نماید . او همچنان به دستهء دیگر قشون خود هدایت صادر نمود تا از شهر دهلی خارج شده و انتظار ورود قشون پرتگالی را بکشند و بابر هرگز نه خواست خود را در حصار قلعه های شهر مصون محافظه کند و مانند جدش امیر تیمور که در تمام عمر از حصار شهر ها استفاده نکرد و خودش نیز خارج دهلی رفت تا مردم شهر از اثر حملات دشمن ، گرسنگی و جنگ تلف نشوند ، رنج نبرند و متضرر نگردند . جنگ شدید میان آن دو قشون در نزدیکی شهر دهلی آغز شد سالرو با وصفی که از رشادت و دلیری بابر و سربازان او اطلاع کافی داشت ولی هرگز در میدان نبرد با او مقابله ننموده بود جسارت و دلیری بابر ، سربازان و افسران او سالرو را به وحشت انداخت ، دو شب بعد فیصله نمود تا همهء قوت های پرتگالی عقب نشینی نماید ، مگر حین عقب نشینی قشون شکست خورده سالرو مورد حملهء شدید و برق آسای قشون دیگر بابر شاه که قبلاً در عقب جبهه او جا گرفته بود واقع شده و حتی سربازان اجیر و قوی هیکل سیاه پوست سالرو از ترس و وحشت قادر به حرکت شمشیر های خود در برابر قشون بابر نگردیده و همه خود را تسلیم نمودند . بابر شاه با وصفی که از کشته شدن عده ای از سربازان و افسران دلیر خود سخت خشمگین و متاثر بود ، امر نمود همه را دست و پا ببندند جنرال سالرو سر لشکر بزرگ جنگی پرتگالی ها را که در جمله اسیران جنگی زنده دستگیر شده بود نزد او احضار نمایند . بابر شاه همیشه عادت داشت بعد از ختم جنگ با اسیران ترحم کند و با همان عادت و اخلاق عالی دستور داد که با اسیران جنگی بد رفتاری نشود و در میدان جنگ برای همهء اسیران آب و غذای کافی تهیه و توزیع گردد . عده ای از افسران و سربازان پرتگالی و بخصوص سیاه پوستان اجیر با مشاهدهء آن وضع و بخصوص از تهیه و توزیع غذای لذیذ در میدان جنگ که خون جویان دو طرف نه خشکیده بود به حیرت آمده و از بابر شاه تقاضا نمودند تا آن امپراطور خردمند از آن ها نیز در قشون خویش بحیث سرباز استفاده نماید و بابر چنین کرد و از داوطلبان در قشون خود به گرمی استقبال نمود . بابر شاه جنرال سالرو و سر افسران قشون پرتگالی را با 11 نفر هیئت رهبری قشون به حضور خویش احضار واجازهء نشستن داده امر فرمود تا برای شان غذا و آشامیدنی خنک بیاورند . بابر شاه ، سالار جنگی پرتگال را مخاطب قرار داده گفت ! آقای جنرال : اگر من اسیر شما می شدم چه عملی علیه من انجام میدادید ؟ یقیین مرا قتل می نمودید ولی من هیچ یک از شما را اعدام نه می کنم . بابر شاه امپراطور خردمن ترک همهء آن ها را رها کرد تا به وطن خود برگردند و با این عمل انسانی خویش نام نیکو و بس بزرگ ابدی برای خود کمایی کرد . شاه پرتگال که هرگز انتظار چنین شکستی را نداشت سر تسلیم به کاردانی و شهامت بابر شاه فرو آورده و نامه مفصلی به امپراطور هندوستان فرستاده از سوق و اداره ، رشادت و دلیری او و سربازان و افسرانش یاد آوری کرده از اخلاق عالی ، مردانگی و الطاف آن ابر مرد زمان به نیکویی یاد آوری و ضمناً پیشنهاد نمود که : 1 – بین شاه پرتگال و بابر شاه صلح دایمی بر قرار بماند . 2 – کشتی های طرفین بتوانند آزادانه وارد بندر یک دیگر شوند و سوداگران هر دو کشتی آزادانه مشغول داد و ستد باشند . 3 – در صورتی که ملوانان ، سوداگران و یا اتباع یکی از طرفین در کشور دیگر مرتکب خلاف ورزی شوند شخص متخلف در دادگاه قضایی محاکمه و مجازات شود . این اولین باری بود که از جانب یک کشور معظم اروپایی با یک کشور آسیایی امضا معاهده رسماً درخواست میگردد . شکست های پی هم شاه مغرور پرتگال در نیم قاره هند و روحیه عالی افسران و سربازان ، سوق و اداره ء بی نظیر بابر شاه در همهء کشور های اروپایی هنگامهء عجیبی را خلق و به افسانه های جالبی مبدل گشت . آوازه این پیروزی های قشون بابر شاه در نیم قاره هند و شکست های پی هم قشون شاه پرتگال در سرتاسر کشور های آسیایی و جهان نیز منتشر شد . شاه اسماعیل صفوی پاد شاه پر قدرت ترک تبار ایران که با بابر شاه دوست صمیمی و هر دو از یک تبار نیز بودند طی نامه های مکرر دعوت نمود تا از کشور پهناور ایران نیز بازدید نماید ، ولی شاه اسماعیل جوان مرد و بابر شاه موفق به دیدن او نشد و می خواست پسرش شاه طهماسب صفوی را ببیند خاصه آن که شاه طهماسب خیلی نسبت بابر ابراز دوستی میکرد . بابر شاه نامهء به شاه طهماسب نوشته افزود ، امروز گشایشی حاصل شده و دیگر مشکلات سماوی و ارضی مرا دوچار مضیقه نمی کند و به حمدالله در هندوستان ارزاق فراوان است و دشمن بیگانه نایاب و چون از زمان جوانی و چه در دورهء سلطنت والد خلد آشیان شما و چه اکنون آرزوی مسافرت با ایران را داشته ام با این وسیله کسب اجازه می کنم برای زیارت جمال مثال آن دوست بزرگ و درجه دوم برای مشاهده شهر زیبای اصفهان و سایر بلاد ایران که نمایانگر بزرگی و مردم خرد اندیشی شاهان ترکتبار صفوی است سفر کنم . شاه طهماسب صفوی در جواب نامه بابر شاه نوشت : روزی که آن برادر عزیز تر از جان کشور ایران و شهر اصفهان را به قدوم خود مزین نمایند برای او سعادت بخش ترین ایام زندگی خواهد بود و هر موقع که آن برادر عزیز اراده کنند من و تمام اتباعم برای پذیرایی آماده هستیم . مگر دردا و دریغا که بابر شاه آن ابر مرد نام دار زمان به مریضی مزمن دل درد کهنه (آپندیسیت) مبتلا بود ولی تداوی هیچ یک از اطبای هند ، ایران ، ترکستان وکابلستان برایش موثر واقع نشد و در سال 937 هجری قمری مطابق 1530 میلادی در شهر آگره که یکی از بلاد معروف هندوستان است زندگی را بدرود گفت و هنگام مرگ به روایتی 49 سال از عمرش می گذشت و به اساس وصیت او جنازه اش را محترمانه به کابل انتقال داده و در باغ بابر شاه به خاکش سپردند . بعد از او پسرش همایون جانشین پدر نام دار و بزرگش گردید . ظهیرالدین مخمد بابر که یکی از بزرگترین چهره های سیاسی منطقه و جهان و بخصوص کشور عزیز ما افغانستان است با کار نامه های ماندگار خویش در جملهء یکی از پر تلاش ترین زمام داران روشنفکر جهان به شمار می آید . اگر عمر او کفاف می کرد دست به کار های بزرگتری می زد . بابر شاه در دوران سلطنت خود چه در فرغانه ، چه در افغانستان و چه در هندوستان به قول خودش گرفتار بلا های ارضی و سماوی بی شماری بود ، ولی با آن هم توانست برای آبادی هند و کابلستان قدم های بزرگ بردارد ، اختلافات هندو و مسلمان را بر اندازد و در عرصهء فرهنگی کار های ماندگاری انجام دهد . بابر شاه از لحاظ روحی مردی بود معتدل و تمامی صفاتی را که باید یک فرماندار داشته باشد داشت و هرگز فرمان قتل یک محکوم را صادر نکرد . بابر شاه توانست عدالت را در هند بر قرار کند . تا امروز هم بابر شاه در هند بین هندو و مسلمان از نام نیک برخوردار می باشد . تخت سلطنتی که در قرن 17 نشیمن گاه سلاطین بابری هند بود طی هفت سال به طول سه گز عرض دو نیم گز و ارتفاع شش گز ساخته شد مقدار یک هزار توله طلا به قیمت هشت ملیون روپیه جواهر در آن به کار رفت . مصارف جواهر ، سرپیچ ، جیغه ، کمربند ، بازوبند ، خنجر و یراق اسب های شاهان مغلی در هندوستان بیش از ده ملیون روپیه بود سربلند خان یکی از خدام صادق شاه جهان و صوبه دار کابلستان روزی معادل بیست ملیون روپیه جایداد از شاه جهان انعام گرفت . بابر نامه یا توزک بابری یکی از آثار و خاطرات بزرگ ادبی او به شمار می آید که به زبان ترکی چغتایی ( اوزبیکی) تحریر شده و این اثر با ارزش بعد از وفات او در زمان حکمروایی نواسه اش جلال الدین محمد اکبر توسط عبد الرحیم خان (خان خانان) به سال 1589 به زبان فارسی ترجمه گردیده و بنابر ارزش خاص فرهنگی اش بعداً به زبان های انگلیسی ، فرانسوی ، جرمنی ، روسی ، ترکی ، عربی ، هندی ، فارسی و پشتو ترجمه شده است . بابر شاه در اواخر عمرش علاوه بر زبان های ترکی ، فارسی ، پشتو و عربی زبان هندی را نیز آموخت و به درستی تکلم میکرد . او خطاط ماهر بود و اسلوب تازه ای را در صنعت خط به وجود آورد . در مینیاتوری و نقاشی و صنعت تزئین ید طولایی داشت . انواع آلات موسیقی را ماهرانه می نواخت و آهنگ های بی شمار کلاسیک هندی را کمپوز کرد . بابر نامه که یکی از شاه کار های ادبی جهان به شمار می آید و زبان گویایی از شخصیت فرهنگی ، دانش و واقعیت گرایی بی نظیر او است که از نظر شیوهء نگارش حوادث بهترین مثال واقعه نویسی در جهان بوده می تواند (ارسکین) . بابر نامه را می توان به این بخش ها تقسیم و آن را مورد مطالعه قرار داد . بخش نخست به تخت نشینی بابر این پاد شاه جوان فرغانه در بلاد ترکستان غربی و ترک سرزمین آبایی اش . بخش دوم حوادث ، اتفاقات و خدمات بابر در سرزمین های خراسان وکابلستان . بخش سوم آن شامل حوادث قبل از وفات این جهان گشای نستوه در سرزمین پهناور هند و کابلستان است . قابل یاد آوری است در مورد بابر شاه و کار نامه های ماندگار او تحقیقات بی شماری توسط دانشمندان و پژوهش گران جهان صورت گرفته است که از جمله می توان از مستشرقین و مورخین نامدار جهان چون ویلیام ارسکین ، جان لیدن ، مونت استورات الفنستن ، هنری بورویچ و ویلرام تاکسیتن انگلیسی و همچنان دانشمندان روسی جورج جتکوبکهر ، دانشمند فرانسوی ابل پافیت دو کورتلی ودانشمند جاپانی مانو ایزی و غیره و همچنان دانشمندان ترکیه ، هندوستان ، اوزبکستان ، ایران ، و کشور عزیز ما افغانستان محترم پروفیسور استاد داکتر راعی برلاس ، پروفیسور استاد محمد یعقوب واحدی و محترمه استاد دوکتور شفیقه یارقین وغیره نام برد . دانشمندان محترم و دوست داران بابر و افغانستان می توانند با مراجعه به آثار این شخصیت های ارزشمند تاریخ منطقه و جهان معلومات بیشتر در زمینه شناخت ظهیرالدین محمد بابر و کارنامه های این شخصیت بی بدیل تاریخ به دست آورند .

و من الله التوفیق


جواني كه به هشت زبان آشناست

جواني كه به هشت زبان آشناست

عبدالخالق متعلم صنف دوازدهم ليسه حبيبيه است. او از ولسوالي درايم ولايت بدخشان به كابل آمده تا ادامه تحصيل دهد. او اول نمره ليسه است و داراي استعداد فوق العاده اي است. وي به هشت لسان بلديت دارد، تركي، عربي، انگليسي، قزاقي، اردو، پشتو، ازبكي و فارسي.
او مي گويد از آن جهت ليسه حبيبيه را براي تحصيل انتخاب كرده است كه قدامت تاريخي دارد و نامدار است،‌ اما اين مكتب آن چنان كه مي خواستم نبود. در سال هاي گذشته در برخي مضامين، اساتيد مجرب نداشته ايم. مضاميني مثل مثلثات و الجبر و رياضيات و...
عبدالخالق؛ زبان هاي خارجي را در پاكستان ياد گرفته است. او مي گويد كه شرايط محيطي آنجا به شمول همكاري تعدادي از دوستانم مرا به فراگرفتن زبان ها كمك رسانده اند و زبان هاي عربي و انگليسي را در آموزشگاه ها، درس خوانده است.
او همچنين حافظ قرآن عظيم الشأن نيز مي باشد. او فقط در سال 1379 به مدت يكسال تمام قرآن را از حفظ كرده است و به تجويد كلام الله مجيد نيز تسلط دارد. وي مي گويد كه امسال در كانكور دانشگاه اشتراك مي نمايم و علاقمندم كه در رشته حقوق ادامه تحصيل دهم چون به باور او حقوقدان واقعي؛ نياز امروز جامعه است.
وقتي از او مي پرسيم چرا او و بسياري از جوانان ديگر افغانستاني اين قدر به حقوق و سياست و علوم انساني علاقمند اند؟!
چرا به رشته هاي علوم كاربردي همچون فيزيك و كيميا و ساينس و... كمتر علاقه دارند؟
مي گويد: چون جوانان ما در يك محيط اجتماعي توأم با جنجال و جنگ بزرگ شده اند آنان هميشه با سياست و اجتماع و مشكلات اجتماعي و فرهنگي سر و كار داشته اند البته بسياري از محصلين به رشته هاي نظير طب و رياضيات و فيزيك و... هم علاقمند مي باشند.
عبدالخالق واثق؛ نماينده پارلمان آموزشي جوانان نيز مي باشد
.

donderdag 28 augustus 2008

سخنی چند با آقای بشیر بغلانی ودوستان ايشا

سخنی چند با آقای بشیر بغلانی ودوستان ايشان
تورديقل ميمنگی
چندی پیش مقاله ای را از جناب بشیر بغلانی در سایت آریائی به خوانش گرفتم که مقدمۀ آن با توصیۀ رجوع به مرجع تاریخ جهت دریافت جنبه های زیبا وزشت زندگی انسانها آغاز وبا اعتراض بی امان به داوری های افراد ومحافل مجهول در رابطه با مقالۀ ششماه قبل ایشان دنبال وبالآخره هم با سرهم بندی یک سلسله مسایل متضاد ومتناقض باهم در رابطه با مسایل مختلف سیاسی ،اجتماعی وتاریخی در ارتباط با چگونگی پیدایش وتداوم حیات مردم مسکون در افغانستان کنونی ودیگر کشور های منطقه انکشاف وخاتمه پیدا کرده بود.
با شناختی که از طرز ديد بغلانی صاحب داشتم وقبلاً هم همچو مقالات ماجرا آفرين را از جناب ایشان توام با بی مهری ها و قضاوت های غيرعينی بالای افراد وگروه ها وگاهی هم بالای اقوام وملیت های باهم برادرساکن در کشور ما به خوانش گرفته بودم ، آگاهانه تصمیم گرفتم که این هیاهو های سوال برانگيز آن جناب را بازهم باسکوت عاقلانۀ “سلام در برابر دشنام” بر گزار وامید وار به تغييرات مثبت به طرز ديد وقضاوت غيرواقعی ایشان نسبت به مناسبات قومی وزبانی اقوام باهم برادر مملكت با توجه به عواقب نامطلوب این چنین بازی های ناعاقبت انديشانه ،باقی بمانم. اما دریغا که این شیوۀ جنجال آفرينی های ذهنيگرايانه از جانب بغلانی صاحب که در همه حال من یقین دارم آگاهانه وهدفمند است ادامه یافت وتوصیه های دلسوزانه ومشوره های صائب اهل نظر نیز نتوانست مانع از ادامۀ رهنوردی منفی ایشان گردد .
اندک زمانی بعداز نشر مقاله ماجرا آفرين آقای بغلانی ، نوشته های چندی نیز از شخصیت های خوب وقلم بدست کشور چون آقایان خوشه چین ،نايل وعالم که بایستی نخست مقالۀ آقای بغلانی را به دقت مطالعه وبعد به ارائۀ دیدگاه ها ونظرات خویش میپرداختند ،با نوعی تأئید ودفاع از نوشتۀ بغلانی صاحب در مقابله با نوشتۀ جناب دوکتور همت فاریابی در سایت ها به مشاهده رسید ،از قراین چنین بر میآید که بعضی از ایشان طبق فرمایش ومشوره بغلانی صاحب ،صرف نوشتۀ داکتر فاریابی را خوانده واصلاً مقالۀ آقای بغلانی را مرور نکرده اند .در غیر آن محال بود که این دوستان درین بازار چنین متاعی را صرف باپیروی از نوعی احساس نا پخته عرضه نمایند که مظهر یک نوع همبستگی گروهی در دفاع از همدیگر است، تا تبیین دلسوزانۀ واقعیت ها که خود گویای تسلط نوعی همبستگی قبیلوی سخن در دفاع از آن من منتسب بخویشتن را به نمایش میگذارد، تاخوشه چینی دردمندانۀ یک خوشه چین افروخته از درد والم همه در یک بساط انسانی! كه اگر از قالب های زیبای سخن در متن ها بعداز لذت بردن های کلامی که با موی پالیدن ها در خمیر وجستجوی این یا آن کلمه ، این یاآن نام صورت گرفته بگذریم ، به وضاحت نوعی تعهد باهمی در دفاع از همدیگر را در کلیه شرایط واحوال با قربانی ساختن حقیقت ورجوع به :از من بهتر را به خوانش میگیریم که این خود بزرگترین معضلۀ دوگونه اندیشی وظاهر دیسی اقشار ولایه های مدعی روشنفکری در جامعۀ سنتی قبیلوی افغانستان همیشه بوده وهنوز هم ادامه دارد که اختلاف عمیق وجانکاه شعار ها وشعور ها را به نمایش میگذارد .

وایشان هم همسو با آقای بغلانی، داعيه های حق طلبانه وانسانی تورکان مسکون درین خطه را که به منظور تعریف وتبیین من انسانی خود ها در جامعۀ امروزی، نا گزیراز رجوع به زبان سر کوب شده، فرهنگ تحقیر گردیده وتاریخ تحریف خوردۀ خویشتن اند واز مدتها بدینسوتیرهای فلج کنندۀ “امپراتوران ويرانگر” ، “مهاجمین مغول” ، “قبایل بیابانگرد” و امثالهم را همه روزه ازجانب به اصطلاح فرهنگیان دوست ، چه رسد به دشمن که خود دشمن است بر قلب ودماغ خویش میخورند وتازه مجال بازنگری، راه رفته وحقیقی در تاریخ را در رابطه باخود ودیگرانی که همیشه باهم همسفر بوده اند، در جهت بررسی خویشتن انسانی خویش دراین منجلاب بدست آورده اند ،متهم به پان تورکیستی وپارسی ستیزی میکنند . که این امر خود سخت مایۀ تأسف ودرد آور است که تیری چنین زهر آلود به سینه ات حواله شود وحق فریادکشیدن هم تحت نام دوست ودوستی ومصلحت از تو گرفته شود .آنهم از جانب کسانی که خویشتن را هم دوست میخوانند وهم مدعی پیروی از خط انسان سالاری !!!
دوستان!
اگر فرزندی از فرزندان تورک های مسکون درین سر زمین، با بیان سر نوشت دردناك خود در تاریخ این کشور از شما دانشمندان انسانسالاربپرسد که : من مظلومی که حق آموختن به زبان مادری جبراً از من سلب شده ومن تا جائیکه به یاد دارم ،به زبان های پشتو وپارسی آموزش میبینم . معلم من پشتو ویا پارسی سخن میگویدومن بیچاره هردو را نمیدانم وکتاب من هم به آن زبان ها نوشته شده که من ناآشنا ام ونام منهم روزی قل، توره قل وامثالهم است که همیشه از جانب دوست ودشمن به سخریه گرفته میشود وزمانی هم با یک همزبانم در مجلسی خواهان صحبت به زبان مادری خود میشوم ، حتی آگاهان وخبرگان بازم میدارند ومیگویند که :قیلدینگ ،بیلدینگ نکو!!! صاف وساده مسلمانی حرف بزن !یا میگویند که دوی سه وائی ! په کومه ژبه ژغیژی ولی مسلمانی خبری نکوی ،تاسو افغانان نه یاست ؟ حتی همین حالا که با شمایان راز دل دارم اززبان خودم سررشتۀ نیست .در حالیکه در پارسی نویسی باسوادم وپشتو را هم بلدم وشاید هم چندین زبان دیگررا . ولی از بخت بد در روستای خود از فهم زبان عامی همروستای همزبانم محرومم .واو امروز هم چون گذشته ها هیچ زبان دیگری را جز زبان مادریش نمیداند .نه پارسی پروری امیران وشهنشاهان تورک در طول این سده های دراز ونه هم نهی ونهیب زمامداران تورک ستیز موفق به تغيير زبان مادری ايشان وتحميل زبان های حاکم بالای آنها شده و این منم که با مکتب رفتن ودرس خواندن از خود واز همه بیگانه شده ام که در آن من مقصر نیستم واوهم که پارسی ویا پشتونمیداند مقصر نیست !!!! اوکه پسآیند نسل های بزرگ انسانی بوده ودر کلیه مقاطع تاریخ از خود نام ونشان ،رسم وزبانی داشته وامروز جز یک نام تحقیر شده چیزی را باخود ندارد .مقصر کیست ؟او ویا مستبدین خودرای وموعظه گران بی ایمان وسخن فروش حاکمیت های جبارویا آن مظلوم که هر فریادش با اتهامی درگلوگاهش خفه گردیده؟ او چی باید کند؟ تا پان تركيست و پارسی ستيز خطاب نشود ؟ او که مظلومانه در کمال بیچارگی از شما میپرسد : وقتی که او از حق تکلم وآموزش به زبان مادری محروم ساخته میشود برای او چی تفاوت دارد که این زبان حاکم پارسی پیشرفته وتکامل یافته باشد ویا پشتوی بدوی که به او جبراً تحمیل میشود.. او درعين زمان خواهان زبان مادری خود نيز ميباشد وکاری هم به گذشته ها واجداد خوب ویا بد خود ودیگران ندارد . واین امر هم که نياكانش در گذشته های تاريخ از کجا وچطور وچی وقت آمده برایش مهم نیست .فقط میخواهد که در قطار دیگران انسان باشد واز حقوق انسانی بر خوردار وجای معینی جهت زیستن در این کرۀ خاکی داشته باشد،چی جواب خواهید داد ؟ آیا آن بیچاره را مثل بغلانی صاحب با زهم با کوبیدن مهر پارسی ستیزی وپان تورکیستی که درین روزها خیلی مورد استعمال هم دارد، محکوم به خاموشی خواهید ساخت ؟
وباز هم اگر بپرسد که : بکدام گناه کتب وآثار علمی وتاریخی بجا ماندۀ از زمانه های دور ومتعلق به خلق تورک به آتش کشیده شد ومدتها این مردم از پوشیدن چپن آستین دراز محروم وپوشندۀ آن مجرم بود ،ونواختن آلا ت موسیقی معمول محلی چون دنبوره ودوتارممنوع بود .چی جواب خواهید داد.؟
وبالآخره هم زمانیکه از تعریف استبداد بپرسد واز محرومیت تعریف بخواهد وبگوید که در چوکات این خانۀ مشترک خواهان مشخص شدن نام وهویت خود است ، هويت وحاکمیت هیچکسی را از هیچ استقامتی وتحت هیچ عنوانی بجز برابری پذیرا نمیباشد وفقط میخواهد در کنار دیگران خودش ومتعلق به آن خودش باشد اورا پان تورکیست خواهید خواند ؟
چنانچه ما هم اکنون شاهد آنیم که آقای بغلانی ،در آستانۀ سفر قریب الوقوع خویش به تاجکستان برای اشتراک در جشن تاجيكان جهان! و سیمینار رودکی سمرقند ی ،شاعر مظلومی که بینائیش توسط آل سامان ، همین ممدوحان آقای بغلانی معدوم گردیده ،بخاطر خوش خدمتی به آقای امام علی رحمانوف که جهت تحکیم پایه های حکومت خویش ، روسهارا ناجی خلق تاجیک از زیر سلطۀ ازبیک ها ارزیابی وازبیک هارا دشمن درجه اول تاجیک ها در منطقه به حساب میآورد ، ودر ین استقامت توسط سازمانهای سیاسی سامانیان کبیر ، کوروش کبیر ،ایران باستان وغیره همراهی ودوخلق باهم برادر وشریک در مقدرات تاریخی تورک وتاجیک را در دشمنی بر علیه هم قرارداده است ، مقالۀ اخیر خویش را با حمله به خلق تورک آرایش وبا تعبیر غلط ومغرضانه از خواست های بر حق وانسانی تورک های مظلوم در افغانستان که با انسجام وجمع شدن کنار هم خواهان رهگشائی به ساحل نجات ودستیابی به حقوق از دست رفتۀ تاریخی خود ها اند وتازه گام های نخستین خودهارا درین راستا دارند بر میدارند، باا تهامات پارسی ستیزی وپان تورکیست بودن به باد حمله بگیرد .تا باشد که تحفۀ برای بردن به دربار رحمانوف ها با خود داشته باشد. ما تورک زادگان افغانستانی کاری به این کار آقای بغلانی هم نداریم که در جهت خدمت گزاری و خوش ساختن آقای رحمانوف کدام کار هارا انجام میدهند .کی هارا دوست وکی هادشمن ارزیابی مینمایند.حرف ما روی این نکته است که چراآقای بغلانی انتخاب مواد کار خود را از مردم مظلوم وجفا دیدۀ افغانستان وخصوصاًتورک وتاجیک این کشور نمودند . تا به این آتش که از مدتها قبل مشتعل گردیده واز سالها بدینسو هست ونیست مردم مارا همه باهم میسوزاند ودمندگان به آتش هم از خود وبیگانه فراوان اند ، شاخۀ يی را افزوده ووفاداری خود را به رحمانوف ها به اثبات برساند .چرا از اسلام کریموف که واقعاً رقیب سر سخت رحمانوف است توضیح نداد که با واقعیت ها قرین تر میبود تا اینکه از فریاد های حق خواهانۀ تورکان افغانستانی دادسخن داد؟
اندرین مقطع است که فرزندان تورکها در افغانستان ، با شکستن مهر خاموشی وارد عرصه شده وخود هارا مکلف به ارائۀ جواب به اتهامات آقای بغلانی ودفاع از خود میدانند .تا باشد که توطئۀ نفاق افگنانۀ بغلانی وبغلانی صفت های تورک ستیز وزبان پرست را افشا ومانع از ایجاد فاصله های مضاعف ونا خواسته با تبعیت از ارادۀ تاجیکها ویاتورک های بیرون از مرز های کشور ما ،در بین این دو مردم باهم برادروهمسفر در کشتی مظلومیت ومحرومیت درین سرزمین شده بتوانند .

ما درینجا به محتوای علمی وادبی مقالۀ جناب بغلانی وبه این دیدگاه جزمی وخود پسندانۀ ایشان که نقد وارزیابی دیگران را بنابه تعبیر خود مستهجن وبمثابۀ دشمنی باخود ونوشته های عالمانۀ خود ارزیابی میکنند حرفی نداریم واینراهم که هر نوشته زمانی که به جامعه ومردم سپرده میشود ودر صفحات یک جریده ویا انترنیت به نشر میرسد ،مردم حق داوری نسبت به آن را همیشه دارند واین حق خوانندگان است حرفیست عام وقبول شده ،نیک میدانیم که حتی مبتدی ترین گام گزاران راه تحریر وقلم هم نمیتوانند مخالف آن باشند.واما اینکه بغلانی صاحب این حق راچگونه وبکدام صلاحیت از مردم سلب واین خواست خودبیش بینانۀ فردی را بالای دیگران حکم ،ونقد دیگران را با دهن پر مستهجن میخوانند بخود جناب بغلانی واگذار میشویم، که با اعصاب آرام ،بدون دشمن تراشی های فرضی وخیالی درجهت مهم جلوه دادن خود در کلیه احوال وشرایط ، بالای آن فکر وقضاوت نمایند.
مهمتر اینکه آقای بغلانی در نوشتۀ خوداز افراد وگروه های که نوشته های عالمانه وبی بدیل آنهارا تعبیر سوء نموده ووارونه جلوه داده اند شکوه سر میدهد ،ولی ازمراجع وآدرس های تبصره کننده ها هیچ نشانی در دست نمیدهند ویا نمیخواهند بدهند .تابا مجهول گذاریها زمینه های مجعول گوئی های بیشتر را برای خود فراهم کنند!! که آیا واقعاً،آن مراجع با توجه ودقت به مطالب تکراری وسر هم بندی شدۀ مقالات ایشان ارزش نقد وتبصره را قایل شده ونقطه نظرات خود هارا ارائه داده باشند ؟.تا باشناخت از هویت وتعلقات سیاسی ،فکری معترضین ومخالفین ،در رابطه با حقایق ناب ونامکرر مورد نظر آقای بغلانی که محصول نبوغ ودهای ا یشان بوده وهیچکسی راجع به صحت وسقم آنها حق داوری وابراز نظر ندارد ،حد اقل روشنی ایجاد شود . وهمه بدانند که آنان کی هاهستند که این قدر جرئت نموده و اين همه مایۀ کدورت خاطر جناب ایشان را فراهم نموده اند.ویکباره بااین همه کینه وخشم ا یشان را وارد میدان جنگ ساخته وآوای قلم را چون شمشیر در دست زنگی مست به بازیچۀ اوشان مبدل نموده واز جادۀ منطق،تعقل وبردباری به بیرون افگنده . که سخت جای دقت است . زیرا من معتقد هستم که چنین اشخاص وگروه ها اگر دیروز به خاطر تعلق سیاسی وعقیدتی بغلانی در میان هواداران مکتب افغان ملتی وجود میداشت دیگر امروز که او خود در کنار آنان قرار دارد وجود خارجی ندارد ، وکمتر کسی هم مایل به ضیاع وقت در رابطه با چنین نوشته های تجارتی واشتهاری است. وحقیقت هم این است این گونه نوشته ها که صرف با اهداف اشتهاری وارضای خاطر بیمار نویسندگان آن ها ارائه میگردند ارزش خواندن را ندارند چی رسد به آنکه به نقد وارزیابی گرفته شوند.واحیاناً اگر ناگزیری جوابدهی درمواردی ضرورت افتد، آنهم در حقیقت کاری خواهد بود اجباری وپاسخ به هرزه گوئی های گمراه کننده ونفاق افگنانۀ این قبیل اشخاص ، تا باشد این تیپ وقماش انسانها که همیشه فهم خام وعاریتی خود ،در سایۀ دیگران را،تصور در کمال ونبوغ خویش به حساب آورده وعالمی را نادان تر ازفهم منیت مجهول ومجعول خویش به تصویر میکشند، اندکی جواب یافته واز اهانت به فهم اجتماعی جامعه وانسانهای دور وپیش خود دست بر دار شوند.
نوشته های آقای بغلانی از اولین روزهای پیدایش آنها که فقط دوسه سال پیشتر از امروز آغاز شد وقبل بر آن هیچ کسی شاهد خواندن حتی یک صفحه منظم نوشتاری از ایشان ، بجز از عریضه نویسی برای بیسوادان عارض در ادارات دولتی ،در هیچ موردی نیست. وبا کمال تأسف اولین نوشتۀ ایشان هم بگونۀ خنجر کشیدن بر رخ پیروان ورهروان صادق ووفادار معلم شهید محمد طاهر بدخشی بود وتا امروزهم این شیوۀ کار از جانب ایشان دوام دارد ،نمونۀ کاملی از همین گونه نوشته های اشتهاری وتجارتی است که هر بار به منظور نیل به اهداف خاصی صورت میگیرد . که درینجا من فعلآمجال توضیح همۀ آن اهداف را ندارم وصرف آخرین نوشته وآخرین هدف ایشان راکه همانا تدارک تحفۀ سخن به حضور آقای رحمانوف رئیس جمهور تاجکستان قبل از سفر به تاجکستان واشتراک در جشن تاجيكان در دوشنبه و سیمینار رودکی است وبگونۀ حمله وتوهین بالای تورکهای ساکن افغانستان وبلند نمودن هژمونی زبان پارسی مطرح گردیده ونمونۀ گویای این نوع تجارت مقطعی کلام به نرخ روز است که آقای بغلانی بدان نیک وارداند، جواب گفته وارزیابی مینمایم.
شنیدن این حرف ها در سر آغاز آخرین مقالۀ عالمانۀ بغلانی صاحب که هر خواننده اگر اولین مقالۀ ایشان را خوانده باشد ،تکرار مكرر محتوا را با الفاظ دیگر یکبار دیگربخوانش میگیرد ، در ذهن هر کسی این مفکوره را تداعی میکند که جناب ایشان مقالات خودرا با روحیۀ جنگ بادیگران ونوعی دوئل به تحریر میکشند ،تاباشد که از طریق مشاجره وجاری ساختن نام شان بر سر زبان ها حس جاه طلبی های مضاعف را که درین سن وسال هنوز هم دروجود ایشان همچنان متبارز ادامه دارد ، تسکین بخشند ویا شاید هم منظور مهم تر ازآن مثل بزرگ جلوه دادن خود در نظر دیگران خصوصاً در کشور های همسایۀ افغانستان راداشته باشند که در رابطه به همین جملۀ نخستین مقالۀ ایشان هم که جای بحث فراوان دارد وایشان شناخت زشتی وزیبائی حوادث زندگی انسانها را جانشین شناخت حقیقت ها وواقعیت ها در چگونگی رشد وتکامل حیات انسانی و نقش آفرینی انسانها درین پروسۀ طولانی وپایان ناپذیر حیات بشرنموده اند ، هیچ باب بحثی را فعلاً نمیگشايم .هیچگاهی زیبائی های فریبنده را ، واقعیت وحقیقت وتلخی های حقیقت هارا، زشتی ارزیابی نه نموده وهمه داشته های تاریخ راهم به زشتی وزیبائی خلاصه نمیکنم . زیرا که مخالف با موازین علمی ارزیابی های تاریخی است .در کنار اینهمه اهل دانش وبینش محض مطالعۀ تاریخ را هم به دریافت ورسیدن به حقیقت وواقعیت کافی نمیدانند که جای بحث فراوان دارد.
من درینجا محض مکثی بر روی یک سلسله استنباطات داهیانۀ آقای بغلانی در رابطه با مسایل مربوط به مناسبات تاریخی اجتماعی اقوام وملیت های ساکن سر زمین خویش میکنم .که ایشان در سر تاپای نوشتۀ خویش مردم مسکون درین خطه را از ملحوظات مذهب ، رسوم ،زبان وغیره متضاد ونا همآهنگ توصیف وتلاش ورزیده اند که قوم وقبیلۀ منسوب به خویش را با پیوند به هخامنشی ها سغدی ها وآریائی ها باشندگان اصلی،تمدن ساز وگلهای روئیده ازخاک این منطقه معرفی ومتباقی همه را مهاجر ،مهاجم،اشغالگر وتمدن ستیز صحرا گرد وبیابان نشین تعریف نمایند . که این گونه برداشت های غير واقعی را با این صراحت واز زوایای دیگرفقط میتوانیم در نوشته های شوونيست های قبیله سالاری رد یابی کنیم که از بدو رهیابی به قدرت سیاسی درین کشور تا امروز تلاش درجهت اثبات این ادعا وپاک سازی دیگران از این سرزمین را بگونه های متفاوت دارند .
وآقای بغلانی هم درین مقالۀ خود ،مسأله را از زاویۀ برتری زبان پارسی وقداست تاریخی آن مطرح وگویندگان این زبان را که همانا قوم وقبیلۀ منسوب به ایشان باشد ، به گونۀ برترین مخلوقات وتمدن ساز ترین مردم جهان معرفی ودیگران را دعوت به ادامۀ پذیرش آن با کنار گذاشتن زبان های طبیعی ومادری ایشان مینماید که در واقعیت امر شکل مفتضح تر پشتونیزه کردن کشور توسط افغان ملتی ها با اساس قرار دادن معیار تعلق خاک به پشتون ها با نامگذاری افغانستان بدان است که آقای بغلانی هم با تمسک به این که در طول صد ها سال زبان پارسی زبان یگانۀ خط وکتابت ودفتر داری در بار ها بوده بناءً امروز هم مردم متعلق به هر قوم وملیتی که باشند از زبانهای مادری منصرف وبه پاسداری از آموزش زبان پارسی مفتخر شوند، تا محکوم به پارسی ستیزی نشوند !!!!!!!!!!
آقای بغلانی !من که درزبان پارسی با سوادم درست نخواهد بود که پارسی ستیزم بخوانید .شاید پارسی ستیزان اصلی آن همزبانان مظلوم وبیچارۀ من باشند که در روستاهای تورک نشین سرتاسر افغانستان هنوز هم پارسی نمیدانند ونام فرزندان خود هارا به تورکی نام گذاری مینمایند!!!واز اسمای عربی هم بيگانه اند .
آقای بغلانی ! آیا زمانیکه شما این دردانه های سخن را از ذکاو دهای خدا دادی خود سرهم بندی وازحضور با عظمت اجداد سغدی هخامنشی وآریائی تمدن ساز قدیم تان داد سخن میدادید گاهی هم از خود پرسیده اید که اگر کسی از شما دلیل وبرهان این ادعا را بخواهد، چه خواهید گفت وچی دُر خواهید سفت وکدام مظاهر تمدنی را درین رابطه ارائه خواهید داد که در آن پای دیگر انسانهای ساکن این منطقه دخیل نباشد؟
امپراطوران وامیران که عامل ایجاد تمدن نیستند .ودر اکثر موارد ویران گر تمدن ها هم به شمار میروند . همانند ویرانگری های کوروش وداریوش در حملات بر بابل ومصر ویونان وهند وباختریا هم چنگیز وتیمور واحمد شاه ابدالی وغیره كه اين پديده های تاريخی نبايد به حيث مباهات ويا سرزنش اخلاف آنها قلمداد شود .
وباز هم اگر کسی از شما جویا شود که آیا این اجداد فرضی شما از مبدأ خلقت ساکنین این منطقه بودند واز مناطق دیگرکرۀ زمین هجرت نکرده ویا هجوم نیاورده اند؟ که شما دیگران را مهاجم ومهاجر واشغالگر وخودرا گیاهان روئیده از متن این آب وخاک میدانید !!!.چی خواهید گفت!
واگر پرسیده شود : در صورتیکه جنگ وتهاجم از جانب زمامداران تورک وعرب ویا پشتون وحشت وبربریت وغارت بوده پس جنگ ها وتهاجمات هخامنشی، سامانی وسغدی شما چگونه بوده که آنها غارتگر وویرانگر تمدنها اند واینها اساسگزاران تمدن وفرهنگ انسانی، چگونه جواب خواهید داد؟
وبازهم اگر کسی باشد که از شما سوال نماید وبپرسد : شماکه بی نام بردن از معلم خود خویشتن را ملزم به پیروی از تعالیم ارزشمند او میدانید وبه زعم خود با اینهمه زخم زبان ها ودشنامهای آب وتابدار معلمانه به آدرس مردم باهم برادر وهمسنگر تاریخ در این سرزمین خودرا از درشت گوئی وزشت زبانی مبرا میدانید ، شهامت نام بردن آشکار ومردانه از او را چرا از خود سلب میکنید؟
کسی هم اگر پیدا شود وبگوید که منظور شما از معلم تان ،آیا شهید محمد طاهر بدخشی است که جان در راه آزادی وعدالت گذاشت ،و مفاهیم موهوم قوم برتر وقبیلۀ برتر با زبان برتر در قاموس فکری اوگنجایش نداشت ونخستین کسی در تاریخ این سر زمین است که با مفاهیم فاشیستی ،هیتلری آریائی ونژاد آریائی به نبرد بر خواست واثر فنا ناپذیر (آریا وآریا بازی) را چهل سال قبل براین به رشتۀ تحریر کشید. وشما امروز با ادعای شاگردی او قدم در جای پای دشمنان او گذاشته وفریاد های آریائی گری را عربده میکشید ، چی جواب خواهید داد؟واگر پرسیده شود که در هنگام نوشتن این اراجیف گاهی هم حضور روح آن بزرگ مرد را در برابر خویش با ضمیر وجدان احساس کرده اید ؟واگر احساس کرده باشید درک شما از تعالیم او کدام است؟ صادقانه بگوئید : چقدر از تعالیم واندیشه های اورا دانسته از او پیروی کرده اید ؟واگر به عقاید او باور داشتید اینهمه بیراهه رفتن وحتی تا سرحد خیانت به آرمانهای اوپیش رفتن از کجا سر چشمه میگیرد ؟
جناب بغلانی !
من که این بحث را بدینگونه به تحریر میکشم نه جاه ومقامی از خون آن شهید توشه ساخته ام ونه هم نام ونشانی ! فقط نان آگاهی را نسبت به جامعه وملیت خود از دستر خوان معنی ومعرفت آن بزرگ مرد به وام گرفته ام که امروز شمارا که مدعی مقام شاگردی در برابر اوئید در مقام خیانت به او تماشا میکنم که سخت مایۀ تأسف واندوه من است.
امابیاد داشته باشید !
تورک زادگان این سر زمین که همانند هر باشندۀ دیگراین جغرافیای آتش گرفته خود هارا فرزندان این آب وخاک میدانند نه با توطئه های شما ونه هم دیگر عظمت طلبان وتمامیت خواهان ، پا را از معرکۀ مبارزه در جهت دستیابی به حقوق حقه وانسانی خود هابرون نخواهند کشید .ومادامی که ظلم واستبداد در کلیه اشکال وجلوه های آن جاری باشد مبارزات دادخواهانۀ جاری است وخواهد بود.وهمانند اینکه نام ونشان خلق تورک با کتاب سوزی ها وچپن سوزی های محمد گل مهمند وکشتار های عبدالرحمان خانی وهاشم خانی از بین نه رفت .نام ونشان فرزندان او نیز به لطف ویا خشم این ویا آن افول ویاعروج نخواهد کرد .
درین راه نه نیازی به کعبه وقبلۀ بیرونی داریم ونه هم بیم از توطئه گران داخلی .همه چیز وهمه دار وندارما به این خاک وجغرافیا پیوند دارد که هر بی وطن ويا بيابانگرد كوچی نمیتواند مارا مهاجر ومهاجم بخواند.نه مارا نیازی به گذشته پرستی های موهوم وتحمیق کننده است ونه هم ما تحت تأثیر ناسیونالیسم کور ولگام گسیختۀ مریض خود ، در مقام دفاع از جهانگشایان و امپراطوران ویرانگر قرار میگیریم وما در مقام دفاع از اعمال وکار کرد های ایشان نیستیم ونخواهیم بود وتاریخ خود بهترین قاضی وداور درین رابطه است که مارا امروز نه نصیبی ازجنگ وغارت ایشان است ونه هم تکلیفی در دفاع ویا تبرئۀ انها .ما امروز به اندازۀ کافی حرف برای گفتن وراه برای رفتن خود داریم ودیگر آن دورانی را که احساسات پاک ما وسیلۀ اغفال ما شود پشت سر گذاشته ایم.
اگر در مواردی ناگزیر از عکس العمل در برابر دشنام ها وتوهین ها ی نثار شده به آدرس این یا آن محمود ويا تیموری میشویم فقط ناشی ازتعصب كور گویندگان آنها در غیاب آن مرده ها ودر حضور این زنده هاست که در حقیقت با مرده هاکاری ندارند وفقط خواهان عقده گشائی در برابرما مردمی اند که از قضای روزگاردر کشتی دوران با انها همسفریم .
یکبار دیگر با صراحت باید اذعان بداریم که نه تورک بودن ما افتخاری بالاتر از دیگرانسانها را بما ارمغان دارد ونه هم کدام کمبودی را وهمین کافیست که انسانیم ودر قلمرو انسانیت در جستجوی نام ونشانی هستیم که همگان مستحق داشتن آن اند.
نه چیزی بیشتر ونه هم چیزی کمتر.نه با حوزۀ تمدنی زبان پارسی وکبیر کبیر های موهوم خودهارا مصروف میسازیم ونه هم با لر وبرپشتونخوا!اگر شماها بااین شعار های بدون مرز خود ، پان ایرانیست وپان تاجکیست وپان پشتونیست نشوید ما هیچگاهی با این خواست های حق طلبانه ومساوات خواهانۀ خود در داخل این جغرافیای که زندگی میکنیم ، پان تورکیست نخواهیم شد!
تورک بودن هویت انسانی ماست وتورکی زبان مادری ما ودستیابی به حقوق برابر با دیگران حق طبیعی ما میباشد که در هر نفسی بخاطر آن مبارزه خواهیم کرد.

کاروان درراه ورهروان بیدارند

ما راه خود رویم و کجروان خویش دانند
29 - 08 - 2008

maandag 25 augustus 2008

ترکستان واوزبیگ ها در آیینهء تاریخ


ترکستان واوزبیگ ها در آیینهء تاریخ
محمد همایون سرخابی
از لندن

طبق درخواست بعضی از دوستان و عزيزانيكه به دانستن تاريخ اوزبيكها و وجه تسميه كلمه “اوزبيگ” علاقمند بودند اینک معلومات اندکی که از منابع مختلف محدود بدسترس قرار داشت در مورد اوزبیگ ها و واژه اوزبیگ معلومات مختصری ارایه می گردد ، آرزومندم که مقبول خاطر علاقمندان گرامی قرار گیرد .
سرزمین پهناور ، باستانی و تاریخی ترکستان با کوه های شامخ پر برف ، وادی های شاداب و سرسبز و صحرا های غنی و مملو از ذخایر عظیم طبیعی ساحهء بزرگی بود در آسیای مرکزی که از شمال غرب جمهوری چین تا قلب روسیه امتداد داشت و از نظر تاریخی به سه منطقهء جغرافیایی تقسیم میگردد . منطقه مهم و تاریخی آن ساحهء ماورالنهر است ، که در بین دو دریای سیحون و جیهون و ماورای آن قرار داشته و بزرگترین جهان گشایان جهان و شخصیت های بی بدیل مذهبی ، سیاسی ، نظامی و علمی و بهترین ثروت های مدنی و فرهنگی آسیا را در آغوش خود پرورانده و شهر های تاریخی تاشکند ، سمرقند ، بلخ ، بخارا ، هرات ، خیوه ، کازان ، استر خان و غیره که از جمله مراکز بزرگ علمی جهان اسلام به شمار می آید در همین منطقه واقع گردیده است . جمهوریت های کنونی آسیای میانه اوزبیکستان ، ترکمنستان ، قرغزیزستان ، قزاقستان ، تاجکستان و صفحات شمال افغانستان و دشت های قبچاق کهن و قفقاز ساحهء این منطقه می باشد .
قسمت دوم ترکستان شامل علفزار ها و مراتع وسیع و سر سبزی است که در شمال دریای سیحون و کوه های تیانشان موقعیت دارد . این سرزمین از جنوب تا جبال تیانشان و از شمال تا جنگل های انبوه سایبریا امتداد داشته و انتهای غربی آن تا رود والگا و اوکراین میرسد . بنابر تحقیقات دانشمندان ، دریای والگا را در گذشته دریای توران و ترکتباران این منطقه ، ساحه جنوب شرق جهیل بلخاش را هفت دریا میگفتند .
قسمت سوم ترکستان شرقی است که شامل منطقهء کاشغریه بوده و از لحاظ تاریخی و جغرافیایی از دو منطقهء دیگر تا حدودی متفاوت میباشد . بخش اعظم این منطقه را بیابان مخوف و مرگ بار تکله مکان احتوی نموده که از شمال به جبال تیانشان و از غرب به پامیر و از جنوب به جبال کونلون متصل میباشد . با وجود موانع عظیم و دشوار جغرافیایی و شداید تاقت فرسای اقلیمی ، کاشغر دور از عبور و مرور و تلاقی ادیان و تمدن ها نبوده بل این منطقه نیز در مسیر راه ابریشم قرار داشته و کاروان های بزرگ تجاری که از طریق پامیر و بدخشان و مسیر دریای آمو رفت و آمد داشتند از کاشغر عبور می نمودند .
مگر متاسفانه با نفوذ روز افزون کشور های استعمار گر اروپایی در جهان و بخصوص در این منطقه و توافقات آشکار و یورش خشن اشغالگران انگلستان ، روسیه ، فرانسه ، اسپانیا و غیره زمینه سقوط تدریجی حکم روایی سلاطین و امیران ترکتبار را نتنها در قلب اروپا ، شاخ افریقا ، شبه جزیره عرب بل در نیم قارهء هندوستان ، ایران و آسیای میانه به سرعت آغاز کرد و سرزمین های زیبا و تاریخی ترکستان ، این گهواره تمدن در آسیای میانه را به پارچه ها منقسم و همهء داشته های با ارزش مدنی و فرهنگی اش یکی پی دیگر پرپر شده و ترکستان شرقی به نام ترکستان چینی ، ترکستان غربی به نام ترکستان روسی و ترکستان جنوبی به نام ترکستان افغانی مسمی شد . ولی با وصف آن هم ابر قدرت ها به این امر اکتفا نکرده و به منظور جلوگیری از اتحاد و احیای مجدد این قدرت و نیروی بزرگ و عظیم جنگی که خطر جدی در تداوم حاکمیت استعماری شان پنداشته می شد با دسیسه های گوناگون و توطئه های رنگارنگ ، همه نیرو های تحول طلب و آزادی خواه را به تدریج یک سره نابود نموده و حتی به مرور زمان از کاربرد و استعمال نام ترکستان در وسایل اطلاعات جمعی ، نشریه ها و غیره جلو گیری جدی و شدید به عمل آوردند . محققین و پژوهشگران علم تاریخ و جامعه شناسی را عقیده بر آن است که : دشت های سرسبز و شاداب قبچاق و سرزمین های جنوب روسیه طور سهمیه برای جوجی پسر ارشد چنگیز خان مغول تعیین گردیده و به همین مناسبت اقوام و طوایف مختلف ترکتبار را که در آن ساحهء ها زیست می نمودند به نام اولوس جوجی یاد میکردند . چنانچه مطابق این عنعنه در زمان حکمروایی اوزبیگ خان ، این مناطق نیز به نام اولوس اوزبیگ مسمی گردیده بود . ولی بعد از آن این نام تغییر نیافته دوام پیدا نمود تا اینکه سلطان محمد خان شیبانی امپراطوری نیرومند و بزرگ اوزبیکیه را در منطقه ایجاد و تاسیس نمود .. بدینگونه واژه ای اوزبیگ که نام و لقب یک امپراطور و حکمرانی بود مطابق رسوم و عنعنات ترکان به مردمان ترکستان غربی و جنوبی اطلاق شد چنانچه این عنعنه را میتوان در مورد امپراطوری عثمانی نیز به وضاحت دریافت نمود . بعد از وفات طغرل پا شاه ، شاهنشاه یزرگ و نامور ترک ، پسر نامدار او محمد عثمان که سی سال عمر داشت در سال 687 هجری قمری زمام امور را بدست گرفت و از اثر رشادت و فتوحات بی نظیرش در اروپا و افریقا و گسترش دین مقدس اسلام در ساحهء متصرفاتش نام ترکان عثمانی از نام او گرفته شده است . واژه اوزبیگ به ترکتباران آسیای مرکزی که جمعیت کنونی جمهوری اوزبیکستان و شمال سلسله جبال هندوکش را دربر دارد اطلاق میشود . اوزبیگ کلمه ترکی است ، یکی ( اوز ) به معنی ( خود ) و دیگری ( بیگ ) که مفاهیم خاص اشرافی داشته و معمولاً به شاه زاده گان نخبه گان ، نجبا ، امیر قبیله ، فرمانده سپاه ، بای و شخصیت های بزرگ و با نفوذ اطلاق میگردد .
بعد از ظهور دین مبین اسلام در آذربایجان و بخصوص در عهد امپراطوری چندین قرن سلاطین ترک نژاد سلجوقی ها ، صفوی ها ، افشاری ها و قاجاری ها در ایران که کار نامه ها و بنا های بزرگ تاریخی شان در اصفهان و غیره شهر ها مایه افتخار جهان اسلام و ایران است و برادران ایرانی ما فخر آن را گران می فروشند ، واژه بیگ بیشتر مورد استعمال داشته است . زیرا در آن زمان زبان ترکی زبان دربار ، نجبا ، اشراف و اعیان شناخته شده واژه بیگ نیز به حیث عنوان بزرگ تشریفاتی سر افسران جنگجو و قهرمانان ملی به خصوص بین قزلباش ها به کار میرفت ، همچنان این واژه در متصرفات ترکان عثمانی در شبه جزیره عرب حوزه بالکان و شاخ افریقا هم متداول بود است چنانچه سلطان عادل و رعیت پرور ترکتبار تونس به نام بای احمد بیگ 1837 - 1855 که برای اولین بار برده داری را در آن کشور ممنوع و یهودیان را در ادای مناسک دینی و مذهبی شان آزادی کامل داده و تساوی حقوق با مسلمانان را یک سان اعلان نمود به اسطوره ها و افسانه های تاریخی عدالت پسندی ترکان جهان در آنکشور مبدل گشت و اکنون نیز از واژه بیگ به نیکویی یاد میگردد و به کلمهء بیگ ارج و حرمت میگذارند . زبان اوزبیگی بخشی از زبان ترکی اورال آلتایی است که در کشور عزیز ما افغانستان در ولایات هرات ، بادغیس ، فاریاب ، جوزجان ، سرپل ، بلخ ، سمنگان ، بغلان ، قندوز ، تخار بدخشان و بخشی از پروان و کابل ، از قرن ها به این سو مروج بوده و شخصیت های بزرگ علمی ، فرهنگی ، سیاسی و نظامی بیشماری از این تبار در کشور عزیز ما پا به عرصه وجود گذاشته اند، که همهء آن ها حماسه های جاودان و نقش مهمی در معرفی و شهرت تاریخ فرهنگی کشور ما بازی نمود اند . داکتر جانتانلی مورخ مشهور و افغانستان شناس نامور انگلیس اخیراً در کتاب معروف خویش ( افغانستان و جنگ های بلخ و بخارا ) می نویسد : بعد از شهادت نادر افشار امپراطور نامدار ترکتبار ایران در جون 1747 قشون و طوایف مختلف پشتون و اوزبیگ که تحت فرمانروایی احمد خان ابدالی قرار داشتند، حرم شاه را از گزند و دست برد افسران ایرانی محافظه نمودند . حرم نادر شاه افشار در برابر این عمل خردمندانه و جسورانه ، الماس کوه نور را به قوماندان قطعات پشتون و اوزبیگ احمد خان ابدالی طور تحفه اهدا کرد . در اوکتوبر همان سال اختلافات جدی میان رهبران قبایل غلزایی ، پوپلزایی ، اسحاق زایی ، نور زایی و غیره جهت انتخاب و تعیین رهبری و زعامت ملی پشتون ها به وجود آمد ، مگر عنصر قومی متحد و یک پارچهء اوزبیگ و وفادار به احمد خان ابدالی نقش مناسبی در انتخاب او بحیث پادشاه مقتدر افغانستان بازی کرد . احمد شاه ابدالی به پاس این ایستادگی دلیرانهء اوزبیگ ها یکی از افسران همکار قشون اوزبیگ را که از دلیر مردان شهر تاریخی میمنه بود در سال 1751 بحیث اختیار دار کل ترکستان جنوبی مقرر کرد . حاجی بیگ مینگ توانست همهء ساحات ترکستان جنوبی را بدون خون ریزی تحت کنترول خویش قرار داده و به تسلط عطاواله خان ایرانی و بقایای امرای نادر شاه افشار خاتمه بدهد . احمدشاه ابدالی به پاس پیروزی های چشمگیر او لقب خان ترکستان جنوبی را به وی اعطا نمود . قابل یاد آوری است که خاندان درانی هرگز در ساحات ترکستان جنوبی حکومت نکرده ولی از عواید مالیات و بعضاً خدمات سربازی قشون اوزبیگ ها مستفید گردیده اند . مگر برای اولین بار امیر دوست محمد خان تمام ساحات ترکستان جنوبی را تحت تسلط و حکمروایی مستقیم خود قرار داده و زمینه سقوط کلی خانات ترکستان را به حکمروایان بعدی خویش مساعد و میسر ساخت بناً تصور اینکه اوزبیگها ، ترکمن ها ، قزاق ها ، اویغور ها و غیره ترکتباران ساکن افغانستان که از آن سوی رود آمو به افغانستان آمده اند کاملاً نادرست و دور از حقیقت است . آرزومندم معلومات مختصری که با استفاده از منابع مختلف دانشمندان علم تاریخ راجع به اوزبیگ ها ارایه گردید مورد قبول و استفاده علاقمندان واقع گردیده باشد .
و من الله التوفیق
25 آگست 2008

خصومت نژادی و زبانی مانع واقع بینی تاریخی است

سید احمد شاه دولتی فاریابی

خصومت نژادی و زبانی مانع واقع بینی تاریخی است

21/ 8 /2008میلادی
روز دوشنبه هفتۀ گذشته در سایت آریائی مقاله یی تحت عنوان ( خصوصیات تاریخی ....) بقلم محترم بشیر بغلانی انتشار یافت که این مقاله مانند قطرات باران فضای مملو از عناصر آتش و دود ناشی از اشتعال مخازن نفت وباروت آن قدرناخوشآیند بود که میتوان گفت حتی خود نویسنده نیز با فکر دور از تعصبات مجدداً آنرا مطالعه نماید به ناخوش آیند بودن آن متوجه خواهد شد . من که این مقاله را از سر تا پای مطالعه کردم لزوماً روی بضی از جملات و پاراگراف های آن برای ابهام زدائی و بازگوئی حقایق انکارناپذیر به اتکای اسناد تاریخی ، علمی و فلسفی مکث وتبصره های قصیر ارایه میگردد تا اذهان خواننده گان محترم بخصوص جوانان روشن گردیده وغبار خصومت نژادی و زبانی ناشی ازتبلیغات ناسودمند را با آب حقا یق علمی وتاریخی بزدایند.
محترم بغلانی نوشته اند: (انسان ازطریق آشنائی با تاریخ با شیوۀ زنده گی گذشته انسانی و حوادث زشت و زیبای آن آگاهی پیدا میکند) باید متوجه بود تشخیص زشت وزیبائی که ازعملکرد شخصیت های سیاسی نظامی یا فرهنگی هنری افراد واشخاص دریک کشور، منطقه وجهان درتاریخ ثبت گردیده است ، خصوصیات اخلاقی حقیقت پذیرعاری ازخصومت نژادی و زبانی میطلبد و از طرف دیگرازاین نکته نیز نمیتوان انکارنمود که بسیاری از واقعه نگاران وتاریخ نویسان ، حقایق عینی وقایع تاریخی را بشکل ریالیستیک آن همان طوریکه رخ داده واتفاق آفتاده انعکاس نداده و آنرا از قالب ریالیستیک اش خارج ساخته درقالب سورریالیزم گنجانیده و مطابق میل ومنفعت خود و پاداش دهنده گان خویش نوشته اند که آثار نوشته شده وانتشاریافته درافغانستان ، ایران و پاکستان در سه دهۀ اخیر در مورد حوادث و رویداد های مختلف و مباحث گوناگون میتواند بحیث مشت نمونۀ خروار برای مصداق این قول مورد ارزیابی قراربگیرد ، بناءً به روشنی میتوان درک نمود که برداشت همه از زشت و زیبای تاریخ نمیتواند یکسان باشد و یقیناً هرآنکه حس نژاد گرائی دارد ، از تاریخ نژاد دیگران که به نفع نژاد خودش چیزی درآن نمی یابد ویا حسب الخواهش او چیزی بیان نگردیده است بجای داوری نفرت میکند ، ازاین لحاظ اشخاص وگروه های سیاسی که عدالت اجتماعی ومساوات درقالب دموکراسی به شکل دموکراتیک میخواهند نباید به آدرس قوم ونژاد ها تاخت وتاز کرده ،آتش خصومت قومی را مشتعل وافتراق آفرینی نمایند زیرا عوامل سد سدید دراین راه ، تمام اشخاص وگروه های منسوب به یک قوم ونژاد نیست بلکه طرح های سیاسی وغیرسیاسی است که توسط مشتی ازافراد به منظورخاص خودشان پیش کشیده میشود ، بایست تمام توجه وانتقاد بروی طرح های نادرست غیرملی ، تعصب آمیز، نژاد پرستانه وضد همبستگی اقوام متمرکز گردیده وبرای اصلاح آن مبارزه صورت بگیرد و نام قوم و زبان دیگران مورد سرزنش ونکوهش قرارنگیرد وبه آتش خصومت های قومی که ازطرف مغرضین دامن زده میشود بنزین پاش نگردد .
محترم بغلانی نوشته اند: (در نوشتۀ قبلی برداشت من از برخی حوادث تاریخی وانگیزه های آن بیان ونشرشده بود بعداز گذشت ششماه درمحفل های خاص پیرامون آن برداشت های غلط شنیده میشود وسعی کرده اند که سخن های راستین مرا وارونه بیان ونشان بدهند و ذهنیت هارا تحریک بکنند) .
باید یاد آورشد آنهائیکه بر نوشتۀ قبلی محترم بغلانی اعتراض کرده اند مربوط به همان فاکت ها میگردد که برداشت های تمام اشخاص از یک بیان و یک نوشته یکسان نیست ومتناسب به موضع گیری ها ، خصایل ، ذهنیت ها ، درک ها وحب وبغضها فرق مینماید ، آنکه بریک نوشته یا گفتۀ شخص اعتراض میکند دلایل وبراهین لازم درمورد علت اعتراض خود ارایه مینماید واین وارونه جلوه دادن حقایق پنداشته نمیشود بلکه بازگو کنندۀ متفاوت بودن درک ها ، نظربه خصوصیات روحی، ذهنی وموضع گیری آنها در امر یک مطلب است مثلاً در تصادمات روسیه و گرجستان در اوایل ماه آگست 2008میلادی روسیه و دوستانش میگویند گرجستان هجوم نظامی به اسیتیای جنوبی را آغاز کرد که1600نفر را کشت و آنرا جنایت وجنیساید میخوانند اما گرجستان و دوستانش میگویند روسیه به حریم گرجستان هجوم آورده وتمامیت ارضی آنرا نادیده گرفته است یعنی یک موضوع از دو دیدگاه بصورت متفاوت بیان میگردد همچنان وقتی دریک اجتماع در داخل یک اطاق یک فکاهی گفته میشود عده یی میخندند وعده دیگر با خاموشی و پیشانه ترشی به فکاهی واکنش نشان میدهند ونمی خندند واین مربوط میشود به کارکردهای غـدوات داخل وجود این افراد ومتفاوت بودن خصایل وذهنیت آنها که بازتابی ازپدیده ها وشرایط محیط وماحول آنها متناسب به درک ودرایت شان است .
قابل یاد آوری است که برای به سکوت واداشتن چنین افراد بعداز ششماه ، یک نوشتۀ واکنشی را سرهم بندی نموده ازطریق رسانه های بیدون مرز به نشر سپردن بمعنی وضع سانسوردرگفتارمردم درخانه ومحل تجمع شان می باشد که کارعامه پسند نیست این حرکت اگر انگیزاسیون نبا شد به اصطلاح چوچۀ انگیزاسیون است .
محترم بغلانی متوجه باشند: دروغ که ساخته وپرداختۀ ذهنی است همیشه برای فریب واغوای دیگران بخاطر رسیدن به هدف معین ارایه میگردد ومخا لفین نامشخص احتمالی که ازطرف محترم بغلانی متهم به دروغ گوئی شده اند ازدروغ گفتن قصد رسیدن کدام هدفی را دنبال میکردند وضاحت ندارد و دروغ گوئی ایشان خیلی کمرنگ به نظر میرسد.
محترم بغلانی گفته اند : من ازاستادم آموخته ام که درشت زبانی وبی ادب سخن گفتن کارنا پسند اجتماعی بوده واخلاق انسان متمدن نمیباشد) این آموزۀ خوبی است اما برداشت ها از( ادب ، زشت ، کارناپسند ، اخلاق انسان متمدن وامثال آن) نظر به موقعیت زمانی ومکانی افراد فرق میکند مثلاً درافغانستان گپ زدن جوانان درمقابل مسنترها بی ا دبی وبی احترامی به آنها محسوب میگردد درحالیکه این امر در دنیای متمدن بخصوص در(اروپا وغرب) بی ادبی وبی احترامی به بزرگان شمرده نمیشود همچنان بوس وکنارمردان وزنان(بخصوص نسل جوان) درمحضرعام دراروپا وغرب عمل زشت پنداشته نمیشود درحالیکه درافغانستان وکشورهای اسلامی عمل زشت ومذموم وغیرقابل تحمل پنداشته میشود واین بیانگراین واقعیت است که اخلاق انسانی نظربه موقعیت های مکانی فرق مینماید که نمیتوان درمورد اخلاق ، ادب وخصایل جوانان افغانستانی وغیره دراروپا وغرب ازدیدگاه مردمان ساکن درافغانستان ومنطقه نگریست وقضاوت کرد وحتی افراد واشخاص متمدن افغانستان با متمدنین غربی متفاوت اند.
در نوشتۀ محترم بغلانی آمده است : (با سفسطه نمیتوان حقایق تاریخی را جعل وپنهان کرد) باید گفت سفسطه که مفاهیم فلسفی را با سخنا ن غیرعلمی وغیرمنطقی آمیختن مفهوم دارد که بعضی ها مطالب متناقض ومملو ازپارادوکس را نیزسفسطه میگویند ولوکه این مطالب فلسفی هم نباشد ، چنانچه در بسیاری اوقات در بحث های طولانی وکج بحثی های غیرعالمانه این سفسطه گوئی (تناقض گوئی) روی میدهد وبعضی اوقات درنوشته های واکنشی واحساساتی نویسنده گان نیزخود را نشان میدهد اما جعلیات عملی است مغرضانه که در زمان به خطر افتادن منافع یک شخص یا یک گروه قومی یا سیاسی برای فریب اذهان مقابل و درست جلوه دادن آنچه میگویند ویا در گذشته گفته اند ازقوه به فعل می آید که احتمالا چنین جعلکاران درمقابل محترم بغلانی شاید وجود عینی وفیزیکی نداشته باشد زیرا ایشان فعلاً درموقعیت ومنزلتی قرار ندارند که درصورت جعل نکردن درمقابل محترم بغلانی ، مخالفین شان متضرر گردند.
محترم بغلانی گفته اند: بقول عبدالحسين زرین کوب «... حقيقت آنستکه تأریخ جنگها، تأریخ فتوحات و تأریخ امپراطوری ها به هيچوجه نمایندۀ تأریخ واقعی انسانيت نيست. اگر چيزی هست که تأریخ واقعی انسانيت را می تواند بدرستی نشان دهد ترقيات معنوی انسان است و پيشرفتهای مربوط به صنعت) ازگفتار زرین کوب پیداست که اوبیشتر به معنویات ومسایل روبنائی اتکا دارد که برای بسیاری از دانشمندان عرصه های علمی فلسفی که تمام پدیده های مادی ومعنوی جهان را بصورت دیالکتیک مرتبط بهم مطالعه مینمایند شاید قابل پذیرش نبا شد زیرا این گفتاردرحد یک نظریۀ انتزاعی است.
زرین کوب گفته است : جنگ ها و فتوحات کسانیکه مؤجد امپراطوری های بزرگ بوده اند غالباً به نتيجۀ پایدار نرسيده است. تمام امپراتوریهای که در طی تأريخ بوجود آمده اند، همچون بنای متروک و ناتمام به تجزیه و انحلال محکوم شده اند ... تنها تأثيری هم که در وجدان انسانيت باقی گذاشته اند عبارت است از حس غرور در بين اعقاب فاتحان و حس کينه در بين اخلاف مغلوبان)زرین کوب که با نفرت ازجنگ خواسته است سخن بگوید وموجدین امپراتوری ها،جنگها وفتوحات آنهارا ناپایدار وبه بنای متروک تشبیه کرده است خواسته است ازخود روحیۀ صلح خواه وضد جنگ نشان بدهد وموجدین امپراتوری ها را که باعث افتخارتمام نژادهاواقوام پیروخط این امپراتورها اند فاقد ارزش وانمود کرده است درحالیکه ملت ایران امروزی به موسسین امپراتوری کوروش کبیرو ساسانی ها ، واقوام افغانستان به موسسین امپراتوری آریائی ها ، کوشانی ها وتورک ها و ملت تاجکستان به موسس دولت سا مانی ها وهمچنان هرملت به موجدین امپراتوران اسلاف شان افتخارمینمایند وتلاش برای مخدوش ساختن این افتخارات بسیاری اوقات انگیزۀ جدال های لفظی وقلمی بین وارثین این افتخارات میگردد واین نادرست ولرزان بودن پایۀ نظریۀ زرین کوب را نمایان میکند که نباید به چنین نظریات ناپخته دل بست وبه اتکای آن درصدد مخدوش کردن افتخارات اقوام دیگر برآمد.
زرین کوب که کارنامه های افتخارآفرین امپراتوران را به بنای متروک تشبیه نموده درحقیقت خلاف حکم (تنازع البقا) سخن گفته است درحالیکه طبق حکم تنازع البقا غیرازآفریدگارعالم هیچ چیز درجهان وما فیها ثابت نمیماند وعلوم مثبته نیزموضوع رابطۀ انسا ن ، حیوان ونباتات را بقسم یک سیکل طرح میکند وتوضیح میدهد که این هرسه در دوران حیات وممات ازهمدیگر تغذیه میکنند وبه حیات ادامه میدهند ، فلسفه نیزحکم میکند مرگ ادامۀ زنده گی است ودرآیت قرآن شریف نیز آمده است (والحی من المیت والمیت من ا لحی) یعنی زنده گی ادامۀ مرگ است ومرگ ادامۀ زنده گی است وقتی چنین فارمول هائی ازاحکام مذهبی ، فلسفه وعلوم مثبته در دست است امپراتوران را به بنای متروک ویا محکوم به تجزیه وانحلال تشبیه کردن یک خود خواهی درویش مآبانه است که پیام ارزش ندادن به دفاع از سرزمین ومیهن وروحیۀ ضد پاتریاتیستی دارد که مذموم است.
زرین کوب درنتیجه گیری ازتاریخ تقابل امپراتورها وجنگجویان کشورها که درحقیقت مدافعان منافع عامه بوده اند آنهارا متهم کرده است که تنها حس غرور در بین اعقاب فاتحان وحس کینه دربین اخلاف مغلوبان باقی گذاشته اند ، این حقیقت است که درهرجنگ غالب ومغلوب وجود دارد اما بسیاری اوقات مغلوبین جنگ زیر فرمان فرمان روای جدید که عادل ترازفرمان روای قبلی شان بوده وحقوق پامال شدۀ قبلی آنها را اعاده واحیا کرده اند بجای کینه خوشبینی های زیاد به فرمان روای جدید ازخود نشان داده ودرخدمت آنها قرارگرفته به تلاش زنده گی شان ادامه داده اند بناءً داوری زرین کوب درمورد امپراتوران ، غیرعالمانه است که گیرائی ندارد.
تاریخ نشان میدهد که زمین با داشته های خود چه درسطح آن بوده مثل آبهای شوروشیرین حیوانات آب زی وخشکه زی ، میدان های وسیع قابل کشت وکشاورزی ، علوفۀ وافر، جنگلات طبیعی و مصنوعی پرثمر وکثیرالاستفاده وامثال آن وچه دردل آن بوده مثل مخازن عظیم نفت وگاز، طلا وسایر فلزات واحجارکریمه ، درطول قرون وسده هامنبع مناقشه وانگیزۀ جنگها بین امیران ، امپراتوران وشاهان وپیروان آنا ن بوده است که بهترین این فرمانروایان درتاریخ ، همان هائی محسوب گردیده اند که ازیکطرف به گسترش اعتقادات مذهبی شان تلاش کرده وازجانب دیگربرای حفظ وحراست سرزمین شان همچون شیرغران وعقاب های بلند پرواز وتیزبین با توانمندی خیره کننده یی مراقب بوده اند واینکه با تمام این تلاش ها پس ازمد تی طویل یا قصیرطبق قانون تنازع البقا چشم ازجهان پوشیده اند موافق به ضرب المثل وطنی(هرکی راپنجروزه نوبت اوست) نوبت به دیگران رسیده برخلاف نظر زرین کوب عملکرد های مثبت آنهارا بی ارزش نمیسازد بلکه اعمال آنها ، روح پاتریا تیستی وهمبستگی را درنهاد اخلاف شان دمیده آنهارا درستیغ قهرمانی ودفاع ازسرزمین وخانه وکاشانۀ شان قرار میدهد وبه دیگران پیام روشن ارایه مینماید که با اخلاف چنین اسلاف قهرمان وپاتریاتیست نمیتوان به آسانی پنجه نرم کرد واین نماد قهرمانی مردم دردفاع ازاستقلال وتمامیت ارضی محسوب میگردد که بعداز برقراری کشورها وبه رسمیت شناخته شدن حدود جغرافیا ئی آن ، درتاریخ جنگ ها (شکست ها وپیروزی ها) بین طرفین درگیربحیث واقعیا ت عینی جامعه وجهان انعکاس یافته است .
محترم بغلانی نوشته اند : یک انسان متفکر وتاریخ ساز قرن بیست گفته است : اگر بخواهيد در کشور و جامعۀ بخصوص تغيير وتحول مثبت آورده شود باید تأریخ هزارسالۀ آنرا آموخت و درنظر گرفت، ورنه نا آشنا به تأریخ و خصوصيات واقعی جامعه دچار مشکل و گمراهی خواهی شد).
این گفتار وجیز متفکر مورد نظرمحترم بغلانی ، اگربصورت عمیق با محک علم وفلسفه زیر انالیز قرار داده شود عصاره ومحتوای آن نهایت ضعیف به نظر میرسد زیرا جهان وجامعه که امروزشکل ایستائی یا بطائت قرون گذشته را ندارد ، شکل پویا وحتی بالنده وجهنده را بخود گرفته است واین پویا ئی وبالنده گی جهان که با توان علوم مثبته ، تکنالوژی مدرن وحتی بیوتکنالوژی وجهان کمپیوتر توام است تغیرات شگرف وغیرقابل پیشبینی را حتی درظرف یکسال درمعرض مشاهده میگذارد چه رسد به هزار سال .
تاریخ بشریت که انعکاس دهندۀ مجموعۀ فعالیت ها ی نظامی سیاسی ، علمی وفنی ، اقتصادی وکلتوری وتغیرات مورفولوژیک وپولیتیکل جیوگرافیک درکرۀ زمین وحتی تسخیرات فضا وستاره ها را منعکس میسازد ومجموع این جریانات بصورت حتمی برمناسبت بین کشورها وقاره ها ، خصوصیات اخلاقی وکلتوری جوامع بشری تاثیرعمیق گذاشته آنهارا عوض مینماید ومتحول میکند و درظرف هزارسال چندین بارهمۀ این مناسبات واخلاق وکلتور آنها نیزعوض میگرد د وحتی هزارسال قبل ازامروز نیز درنظر گفته شود خصوصیات اخلاقی اخلاف هزارسال قبل اقوام وملیت ها بلا تغیرنما نده است یعنی خصوصیات اخلاقی اسلاف هزارساله را هیچ یک ازسلالۀ آنها ندارند ، کارکرد فعالین بیولوژیک (کروموزوم -- دی،ان،ای) البته ازاین امرمستثنی است
بناءً برمبنای گفتاراین متفکر مورد نظرمحترم بغلانی مطالعۀ تاریخ هزارسا لۀ اقوام وملیت ها درقرن21میلادی بحیث یک الیمنت ازخصوصیات اخلاقی وتاریخی همان هزارسال قبل آنها مطلع خواهد ساخت که با اخلاق وتاریخ اخلاف آنها درزمان حاضرقابل مقایسه نخواهد بود بناءً توجه باید داشت که برای شناختن خصوصیا ت اخلاقی وتاریخ وکلتور معاصراقوام وملت ها بایست خط مشی وعملکردهای حاضرۀ فرمان داران وحامیان منطقه واجتماعی آن مطا لعه گردد که بادرنظر داشت اوضاع عمومی داخلی وخارجی برای رسیدن به یک هدف طرح گردیده است ، درصورت مترقی وعامه پسند وملی بودن این طرح مورد حمایت قرار گیرد ودراصلاح نقایص آن ابرازنظرهای سازنده ودوستانه ارایه گردد ، درصورتیکه تشخیص شود این فرمان روایان یا گروه قومی وسیاسی (حزبی) خواهان سیطره جوئی نژاد گرایانه ، انحصارقدرت بدست گروه منسوب به خود (تک قومی ، تک حزبی) باشد برای افشا وخنثی کردن این طرح وپلان نا شایست وغیردموکراتیک واسارت بار، مطابق به حکم شرایط محیط زنده گی مبارزۀ بی امان وبازدارنده بازبان وقلم صورت بگیرد وتحرکات دموکراتیک سازمان داده شود ودرچنین زمانی است که زمینه مساعد میگردد تمام افراد واقوام تحت ستم هرگونه خورده اختلافات را کنارگذاشته با صرفنظر از کی بودن وچی بودن دریک صف واحد متحد ومنسجم شوند وتحت امر رهبران وپیشگامان این کتلۀ متحد ومنسجم بخاطر رفع ستم ستمگران سیطره جو ، دست به اقدامات موثردموکراتیک بزنند وبرای تا مین عدالت اجتماعی ومتساوی الحقوق بودن کلیه ساکنین کشور راه وچاره بسنجند ، این است پروژۀ زود ثمر برای نجات از مخمصۀ واگیرستم واستبداد ، نه راه اندازی منا قشه های بی ثمر و دلبد کننده بخاطردفاع ازمسایل روبنا ئی که فاصله ها را بین اقوام دارای مشترکات وسیع تاریخی ، کلتوری وفرهنگی عمیق میسازد
.
(با قیدارد ).







 
  • بازگشت به صفحه اصلی