zaterdag 12 april 2008

گزارش تحليلی گردهمآيی فرهنگیان تورک افغانستانی در شهر مونشن جمهوری فدرال آلمان


گزارش تحليلی گردهمآيی فرهنگیان تورک افغانستانی در شهر مونشن جمهوری فدرال آلمان
{ قسمت دوم }
تهيه كننده متن گزارش تحليلی - تورديقل ميمنگی
موضوع اصلی صحبت ما درین مبحث تصویر گری کلامی از گردهمآئی یک عده انسانهای جستجو گر راه های رهائی تورک های تحقیر شده ومحروم از حقوق انسانی چون زبان وفرهنگ خود در افغانستان است که حتی در ناب ترین محافل خودی هم توان کار بردی زبان مادری را از دست داده اند وبا نوعی عدم اعتماد به نفس از بکار گیری زبان مادری واهمه دارند، ودر مجموع از نوشتن به آن عاجز و اتفاقاً اگر کدام کسی جرأت ارائۀ کدام نوشته را هم کند اکثریت از خوانش وفهم آن ناتوان اند .درلحظات آغازین این محفل و حتی در مسیر تداوم آن سایۀ این کمبود شوم یعنی عدم آشنائی با زبانهای غنامند و پرشکوه مادری یعنی زبان های تورکی اوزبیکی وتورکمنی که تداوم تاریخی استبداد وحاکمیت تک ملیتی وقبیلوی حق آموزش به آن یعنی زبان مادری را از ایشان سلب وفرزندان تورک ها را از توانمندی نوشتن وخواندن به زبان مادری محروم ساخته با وضوح کامل به چشم می خورد ، و بهترین نمونۀ آنهم همانا نوشته جات مختلف موجود وقابل ارائه در محفل جهت ارزیابی وبحث بود که همه وهمه به زبان دری بودند،وصحبت های با همی هم ناخود آگاه گاهگاهی با وجود آنکه همه حاضرین محفل به زبان تورکی اوزبیکی آشنا وتوانمندی تکلم وادامۀ بحث ها را داشتند از مسیر زبان تورکی اوزبیکی خارج وبه زبان دری فارسی صورت می گرفت،در فضای محفل یک نوع ازخود بیگانگی آشکار به چشم می خورد وهمه درنهاد خود در پی گمشدۀ هستند ، واین گم شدۀ تاریخی بلاتردید همانا زبان مادری ، فرهنگ ملی وهویت طبیعی انسانی آنها یعنی تورک بودن است که استبداد وحاکمیت حاکمان از ایشان در ربوده ، تا ایشان را در وجود منیت های عقیم واستحماری خودها مضمهل ونابود سازد ، ولی شگفتا که چنین نه شده واین اقوام وملیت ها با وجود ازمیان رفتن و مسدود شدن کانون های پر جوش فرهنگی تورکتباران در تورکستان وآسیای صغیر با استیلای بلای استعمار در تورکستان وتغیر الفبا در تورکیه وحاکم شدن دشمنان سوگند خوردۀ مجموع تورکتباران درمنطقه ، با سخت جانی باور نکردنی توانستند ازبقا وموجودیت خودها دفاع وبا قبول صدمه های بس بزرگ مادی ومعنوی موجودیت خود هارا تا این مرحلۀ تاریخ با کاروان بزرگ بشریت یکجا حمل کنند وتلاش های مختلف وکثیرالابعاد امروزی فرزندان تورک تبار افغانستانی در ادامۀ مبارزات گذشته، در جهت خاتمه بخشیدن به این فاجعۀ بزرگ انسانی یعنی حاکمیت تک ملیتی وتلاش ها در زمینۀ ازبین بردن هویت های ملی وفرهنگی اقوام وملیت های موجود درکشورتحت نام وعنوان افغان وافغانستان ، که از بخت واژگون هنوز هم به همان شکل وشیوۀ کهن وهمان اهداف غیر انسانی از جانب گروه های مختلف نژاد پرستان ، برتری جويان وقبیله قبله نما های حاکمیت طلب ادامه دارد خود مصداق تداوم مبارزۀ حق در برابر باطل با موجودیت نیرو های ادامه دهندۀ صادق وجان به کف آن است.
محفل کوچک ما که در یک رستورانت کوچک وطنی بنام پامیر در یک گوشۀ شهر مونشن برپا گردیده بود در حقیقت امر تا اندازۀ زیادی به یک نشست فامیلی که اعضای یک خانواده را ازفاصله های دور باطرز دید های مختلف وانباشته های گوناگون فکری ومنطقی وتجارب تلخ وشیرین زیاد ، بعداز یک فاصلۀ بزرگ زمانی که آنها ازهم دور بودند و در جهت بحث ورهگشائی به مشکلات مشترک دیروز وامروز وفردای خانوادۀ واحد وسرکوب شدۀ تورک ها در افغانستان با خواست وارادۀ خود آنها جمع نموده باشد شباهت داشت تا یک جلسۀ رسمی وتشریفاتی .
اندیشۀ پیدا کردن راه رهائی از نابرابری ها ونابرادری ها در وطن وخانۀ خود بزرگترین دغدغۀ فکری همه حاضرین بود وانسان به سادگی میتوانست درسیمای این محفل کوچک سیما وآرمان یک ملیت مظلوم را با کلیه مشخصات آن با برجستگی کامل مشاهده کند، واینکه محرومیت چه پیآمد های میتواند به یک ملیت محکوم به بار بیاورد وتلاشهای افراد این ملیت در چه جلوه ها ودر کدام ابعاد قابل لمس وپیشبینی است کاملأ هویدا وآشکار بود .همه به رهائی ونجات مردم خود می اندیشیدند وسوزش جانگداز اخگر حقارت های ناشی ازبی رحمی هاوشقاوت های هموطنان خود را تحت نام وعنوان قوم ، زبان، نژاد وغیره در روح وروان خود ها احساس میکردند، همه در خاموشی مصروف مرور خاطرات پنهانی خودها با خود بودند وهر یک هزاران گفتۀ ناگفته در سینه داشت که می خواست باگفتن آنها سینه سبک کند، ولی هنوز هم نامطمئن از آن بود که شاید به حرف های او باور نکنند ویا باز هم چون گذشته ها متهم به انحراف از این یا آن اندیشه ویاآیدیالوژی ها اش کنند وتحت نام های اهدا شده از سوی اسارتگران چون تجزیه طلب ، سکتاریست ، ناسیونالیست تنگ نظروغیره توبیخ وتوهین شوند .
البته اینهم مثل گذشته های تلخ ، اکثرأ یکجا با دیگران ازجانب آنانی که با او ریشه وتبار مشترک دارند وبا او دریک کشتی سوار اند!!!!
رگه های از حزبی اندیشدن ها وآیدیالوژیکی فکرکردن و گروهی بر خورد کردن هاهم هنوز که هنوز است به چشم میخورد وهستند عدۀ که هنوزهم درد های جامعۀ ما را بامسکن های مبارزۀ طبقاتی خواهان درمان وتداوی اند وگورستان های بجا مانده با بد بختی های بی شمار امروزی که یکی از نمونه های کوچک آن همین بی وطنی وآوارگی ملیون ها هموطن ما در بد ترین شرایط با گروگان گذاری همه چیز در بدل قبول پناهندگی در این یا آن کشور است هم ایشان را از خواب های آیدیالوژیکی بیدار نکرده وحتی درمتن این کشور های لیبرالیستی هم خود هارامصمم به ادامۀ راه های دیروز که در جهان امروز مدتها ازجنازه خوانی بر میت آن اندیشه ها حتی در زادگاه بنیانگزاران آن ها میگذرد ، میدانند ! آفرین به خواب سنگین وعزم راسخ شان! وهستند عدۀ دیگری هم که به نمایندگی از تیپ وگروه معینی ازگذشته ها که به شکلی از اشکال موجودیت خود را امروز نیز خواهان تمثیل اند و راه حل مشکلات دیروز وامروزمردم ما را منوط به پیروی از راه برگزیده و تجربه شدۀ به بن بست رسیدۀ گروهی خودمیدانند ،خواهان ابراز وجود اند .ولی باکمال سعادت آنچه که درین محفل به چشم میخورد وهمه را کنار هم قرار داده پیدایش وکمال احساس مشترک محرومیت ملی است که بر خلاف گذشته ها امروز دیگر هیچ کسی منکروجود آن نیست ورهائی از آن را برای خود وملیت خود فرض بزرگ انسانی میدانند واین طرز دید مشترک مرهون درس های مکرر تاریخ وتجارب تلخ محکومیت های دیروزدر قالب ها واشکال جدید است وهریک از حاضرین محفل ما امروز می خواهند که جوابی به این سوال که چگونه واز چه طروقی میتوان به اینحالت فاجعه بار که با گذشت هر روز عمق آن بیشتر و ابعاد آن وسیعتر می گردد خاتمه داد؟ را پیدا کنند، که این خود موهبتی است بس بزرگ که روزنه های رهیابی به امید های بس بزرگی در فردا را به روی همگان میگشاید واین اندیشۀ صائب وبه قوام رسیده را از ورای نخستین رد وبدل شدن های نظریات وسیمای هریک از حاضرین به سادگی وبی پیرایگی تمام میتوان به تماشا نشست ، واز ورای سکوت ها ونگاه های استفهامی متوجه شد که همه میخواهند از همدیگر بپرسند که : اکنون که گذشته ها باهمه تجارب تلخ آنها گذشته ولی زندگی وسر نوشت مردم ما هنوز هم در معرض بازی های خطرناک سیاسی واجتماعی بس بزرگی قرار دارد که بی تفاوتی در برابر آن به معنی نابودی واز دست دادن همه چیزوبرای همیشه است،چه باید کرد ؟واز کجا باید آغازنمود؟
هر یک از حاضرین میخواهند از درد ها ورنج های که خود تجربه نموده اند و شاهد بی مدعای وقوع آن ها در هزاران شکل وتجربۀ درد آور واستخوان گدازبوده اندسخن بگویند ودر سکوت گویای همین لحظه هاست که انسان با بصیرت انسانی خود درمی یابد که محرومیت ومحکومیت چه مصیبت وحشتناکی است که انسان مظلوم را حتی از فریاد کشیدن ، سخن گفتن وحتی گریستن مانع میشود واطاعت برده وار وفراموش کردن همه چیز جز منافع آزمندانۀ ارباب قدرت که هیچ بدیلی بخود نمی شناسد را تحکیم وتأمین میکند که ما امروز و در همین محفل کوچک میتوانیم از سیما ونگاه های هریک از حاضرین مجلس مفهوم وسیع وبزرگ محرومیت از گفتن درد ها و رنج ها را بخوبی دریابیم که هر یک از ما چه درد های بزرگ وچه آرزو های برباد رفته وغمهای ناگفته در سینه داریم که باید بگوئیم ونیازمند گفتن آنها هستیم تا از گرانی بارغمی که در سینه داریم اندکی کاسته باشیم. اینجا جمع شده ایم که بگوئیم وبشنویم،از همه چیز هائیکه دیده وشنیده ایم باید حرف بزنیم،از درد ها ورنج های مکتوب ونا مکتوب تاریخ در رابطه باخود ودیگران باید حرف بزنیم ، از زنده سوزی ها درخرمن گندم خود، از روغن داغ کردن ها، ازچشم کشیدن ها، کله منار ساختن ها ، نسل کشی ها، کتاب سوزی ها،کوچ های اجباری، پاک سازی قومی باسلب مالکیتها وبردگی رسمی تحت نام نفر خدمت در دوره های گذرانیدن خدمت عسکری ومحرومیت از استخدام وتقرر به پست های با اعتبار ملکی ونظامی وغیره که همه وهمه در قلوب ما ، در ضمیر و وجدان ما سنگینی میکند بگوئیم وامروز با صدای بلند فریادبکشیم که، تا باشد که راه آزاد زیستن وانسانی زیستن درکنار دیگران را دریابیم ودر تداوم زندگی امروز وفردا فرزندان ما محکوم به چنین عقوبتی نباشند، بگوئیم تابیاموزیم که چگونه باید زیست.حقیقت تلخ است ویادآوری دردهای گذشته هم تکاندهنده، پس بگذار تکان بخوریم وبخود آئیم که سخت از خود بیگانه شده ایم وبه یاد بیاوریم که دستان مابه امید واهی رستن ازخشم وغضب ستمگران بی عاطفۀ تاریخ به دامان چه نا کسانی دراز وبا ناامیدی تمام واپس زده شده که همین امروزنیز دراثنائی که آب دهان خودهارا فرومی بریم، اگر کمی دقت کنیم شاید ذائقۀ تلخ وناهنجار آنهمه توهین ها وتحقیرهارا که با ما وزبان مقدس مادری ما وحتی با نام ها ی مربوط به زبان مادری ما اگر ما باخود میداشتیم ودر کلیت با مجموع داشته های معنوی ومادی ما صورت گرفته ,هم اکنون هم در قلب و وجدان وحتی در حلق ودهان خود احساس کنیم ویاد آنهمه حقایق دردناکی که اکثرأ قلم از تحریر وزبان از بیان آنها عاجز است چون یاد انسانهای پاک سرشت وقربانی شدۀ هم تبار ما که فقط به جرم داشتن آرزو های انسانی زیستن وبرابر زیستن بادیگران حق حیات از آنها سلب گردیده وفریاد های حق خواهانه ومظلومانۀ ایشان در گلو ها خفه گردیده قلوب مارا مملو از درد و اندوه جانکاهی می سازد که یگانه راه علاج آنها همانا مبارزه در راه تحقق آن همه آرزو های به عدم پیوستۀ انسانی مردم ماست وبس.
حاضرین در دو ردیف ودر کنار هم دریک گوشۀ رستورانت نشسته اندوسکوت حکمفرماست وهمه منتظر چیزی هستند، وگاهی هم اشخاص کنار هم در گوش های همدیگرچیز هائی را نجوامیکنند ولی با یک حالتی که گویا در صدد حفظ حرمت سکوت در سوگ بربادی های حال وگذشته اند وازین برزخ در ضمیرخودها در جستجوی راه خروج وروزنۀ امیدی به طرف فرداهای روشن باشند به سکوت ادامه میدهند وهمگان هم به انتظارآغاز گفت وشنود اند، زمان به آرامی به پیش می خزد ونگاه ها با هم رد وبدل می شوند ومسلمأ هم افکاری درجریان است وشاید بعضی ها راجع به همدیگر می اندیشند که برای اولین بار است با هم روبرو وملاقات میکنند وشاید عدۀ هم تحت تاثیر پیشداوری ها وشایعه سازی های قبلی که مسلمأ شک وتردید هائی را نیزدر رابطه با اهداف ونیات برگزار کنندگان محفل ایجاد نموده است، فکر میکنند، که شاید تا اندازۀ قابل دقت وتوجه هم باشد! واین مسأله که گویا دعوت کنندگان در صدد بهره برداریهای شخصی در رابطه با گروه ویاحزب معینی اند هنوزهم مجهول است واینکه اینچنین بهره برداری ها وتجارت با مقدس ترین آرمان های مردم ما در گذشته های دور ونزدیک فراوان صورت گرفته کاملأ یک حرف واضح است ولی حرف اساسی اینجاست که ماباید با توسل به هر وسیلۀ ممکن ومعقولی که میتوانیم این چنین موانع را از سر راه مردم خود دور کنیم وفضای اعتماد واعتماد متقابل را در بین مردم وخاصتأ روشنفکران ومنورین جامعۀ خود احیا کنیم وزمینه های عملی تفاهم و همدلی رادر رابطه با قضایای مهم وحیاتی مردم خود از طریق تفاهم وتبادل نظر های سالم وسازنده فراهم نمائیم ومانع از تأثیر گزاری توطئه های عناصر فرصت طلب در همچو موارد شویم.
این یک حقیقت انکار ناپذیر درکلیه جوامع بشری منجمله مردم ما، در همه ادوار تاریخ است که بروز شرایط بحرانی درجوامع انسانی عدۀ را آمادۀ بهره برداری ها وسودجوئی های نامشروع به قیمت همه چیز خود ومردم خود میکند واین چنین افراد وگروه های سود جو و مامله گر فرصت طلب که همیشه به نرخ روز نان خوردن وجز منافع شخصی خود به هیچ چیزدیگر اعتقاد وباورنداشتند خصیصۀ ذاتی آنهاست،همیشه و درهمه ادوار حضوردارند که مانیز درهمه ادوار تاریخ ازین قماش آدم نما ها در جامعۀ خود نمونه های زیادی داشته ایم وهنوز هم داریم که متاع با ارزش بازار دادوستد آنهافقط گوشت،خون واستخوان نزدیک ترین انسانها نسبت به آنهاست.ولی باکمال تأسف نتایج کار های پست وفرومایۀ ایشان چیزی راکه همزمان باهزاران زخم خونچکانی که درپیکر جامعۀ سرکوب شده وزخمی ما ایجاد میکند ونتائج آن هزاران بار کشنده تراز دیگر اعمال وکردار آنهاست همانا بذر تخم نفاق ومحو نطفه های باور واعتماد نسبت به هم در بین مردم وخصوصأ روشنفکران متعهد است که باالهام از اعمال وتوطئه های جنایتبار آنها در برابر همدیگر نیز حساس وبی اعتماد گردیده وهر حرکتی را ولو که صادقانه ومخلصانه هم باشد با ترازوی شک وتردید مورد ارزیابی قرار میدهند، که نتایج اسفبار این شک وتردید ها هم قبل از همه خنثی شدن وعقیم ماندن بهترین ومفید ترین حرکت های فکری واجتماعی سازندۀ مردم ما درفضای بی اعتمادی و کمبود باور نسبت به هم دیگر است ، که این خود بزرگترین مصیبت درجامعۀ ماست واکثرأ دشمنان مردم ما باشنیدن صدای اولین گامهای روشنگری در بین مردم وازجانب روشنفکران به این سلاح خانمانسوز متوسل شده وشائعه مورد نیاز ماشین نفاق وبی اعتمادی را ماهرانه پخش میکنند تاباشد که هر حرکتی را بتوانند در نطفۀ آن خنثی سازند، که تدویر محفل کنونی ما نیز از آسیب این پدیدۀ منحوس در امان نماند واز همان نخستین لحظات دعوت به اشتراک درین محفل شروع وتاهمین لحظۀ که ما افراد موجود واشتراک کنندۀ محفل درکنار هم قرار داریم این چنین فعالیت ها که شاید در بخشی واقعیت وقابل احتیاط هم باشد ،جریان دارد، البته درین میان نقش افراد وگروه های کاسبکار و کهنه کار سیاسی که با وجود محکوم به زوال شدن راه ها وشیوه های مبارزۀ انتخابی آنها هنوز هم بنابه مقتضای طبیعت وارضای جاه طلبی خود ها در سدد دنباله رو ساختن یک عده با هر اسم ورسمی هستند وهر آن حرکتی را که خواست واندیشه وبالآخره منافع جاه طلبانۀ آنها در آن جا افتاده نباشد ، آنرا به شکلی از اشکال با زهر پراگنی ها ترور وخواهان عقیم سازی آن در اذهان مردم اند، بامسدود ویامخدوش نمودن زمینه های تفاهم مانع از ابتکارات فکری وعملی نسل های امروزی با بکارگیری طروق وشیوه های آزاد اندیشی وتبادل نظربی ریا در جامعۀ می شوند به وضاحت دیده میشود. وهستند عدۀ دیگری هم که زندگی وطرز دید های امروزی خودها را ا ز کسوت حیات وگذشتۀ شکست خوردۀ دیروزی مجزا ساخته نمی توانند وآن راه های باطل شدۀ دیروزی را با امید های موهوم هنوز هم به پاس نان ونمک اعطا کنندگان مقامات دولتی والقاب گذشتۀ رسمی، مجدانه پاسداری وبا فاضل آب بجا مانده از آن ساختارهای معدوم ومتروک که نتائج آنهمه همین تحفه های بدبختی وسیاه روزی در مجموع برای مردم ما در زندگی امروزی است، پاسداری نموده واز فهم ودرک درس های حقیقت ساز وتلخ روزگار عاجز اند ومجدانه میخواهند که این رگه های بیداری وخود آگاهی انسانی مردم را در رابطه با حق وحقوق انسانی ایشان ، پامال اندیشه های کور انترناسیونالیستی راست وچپ گذشته وعقیم خود سازند واز پذیرش ودرک این حقیقت که زندگی در کنار دیگران ایجاب معرفت به هویت وشخصیت خویشتن را میکند یا بکلی عاجز اند ویاهم نمیخواهند که به آن آگاه شوند که در هردو حالت نتائج آن جز فاجعه وبازی با آرمان های مردم درجهت تأمین منافع فردی وگروهی چیزی بیش نیست که راهیان راه های جوابگو به نیاز های امروز مردم ما باید باهوشیاری متوجه آنها بوده وخودهارا آمادۀ برخورد خلاقانه باآنها سازند.
در محفل کوچک ما در شهر مونشن نیز مجموع این همه مشکلات به وضوح کامل قابل رویت بود، عدۀ قبلأ آنرا تحریم نموده بودند وعدۀ دیگری هم با ادا ها وحرکات دیپلوماتیکئ سلامی از دور فرستاده بودند وبس ببینند که چه خواهد شد وعدۀ کثیری هم صادقانه بااظهار تأسف از عدم دسترسی به امکانات اشتراک درین محفل پیامها ونقطه نظرات خودهارا به آدرس محفل نه این یا آن شخص یاگروه فرستاده بودند ویک عدۀ معین هم که توانسته بودند خودها را تا اینجا برسانند در محفل حضور داشتند ومنتظر آغاز رسمی محفل بودند.
ختم قسمت دوم
۱۱ - ۰۴ - ۲۰۰۸
ادامه دارد

گزارش تحليلی گردهمآيی فرهنگیان تورک افغانستانی در شهر مونشن جمهوری فدرال آلمان

گزارش تحليلی گردهمآيی فرهنگیان تورک افغانستانی در شهر مونشن جمهوری فدرال آلمان

تهيه كننده متن گزارش تحليلی - تورديقل ميمنگی
{ قسمت اول }
حیات تورک های افغانستانی که با تبعیت از سر نوشت محکوم آنها درطول تاریخ پیدایش و شکل گیری دولت کنونی افغانستان جز تحمل استبداد وناامیدی ارمغانی باخود نداشته وهمیشه ودرکلیه مراحل تاریخ این کشور لبه های تیز وبرندۀ کلیه قوانین ونهاد های ارگانیک دستگاه های دولتی ودیگر نهاد های رسمی وغیررسمی مستقیم وغیر مستقیم بر علیه آنها بوده وکوچکترین حرکت حق طلبآنه و عدالت خواهانۀ آنان با انواع واشکال مختلف سر کوب و محکوم به شکست گردیده ودر شرایط کنونی جامعۀ ما وجهان امروز نیز هر گامی را که در جهت خاتمه دادن به میراث شوم استبداد وحاکمیت مطلقۀ تک ملیتی ومناسبات غیرعادلانه وغیر انسانی قرون وسطائی میخواهند بردارند در پهلوی اینکه هنوز هم از جهات واستقامت های مختلف در معرض حملات وافتراآت با هدف خاموش سازی ندا های حق طلبانۀ خود قرار دارند،که با کمال تأسف در داخل اجتماع خود نیز همواره با مشکلات ونابسامانی های مختلفی که اکثرأ محصول مستقیم محکومیت ومحرومیت های اجتماعی، فرهنگی وسیاسی در گذشته وامروز میباشد مواجه اند، که عمده ترین آن همانا ضعف اعتماد وباور نسبت به تصامیم فعالیت های عملی وسازندۀ خود در راستای خاتمه بخشیدن به کاستی های اجتماعی وفرهنگی سیاسی موجود در جامعه است که علت اساسی آن به دو منبع اساسی زیرمرتبط است :
الف :مداخلات نیروهای حاکم درکشور که به هیچ وجه حاضر به پذیرش یک جامعۀ تورک متساوی الحقوق با خود در افغانستان نیستند واز گذشته های دور تا امروز به اشکال وعناوین گوناگون وسیستماتیک کوشیده اند که اندیشۀ رعیت بودن وتابع بودن به هر نوع حاکمیتی را که به قوم وقبیلۀ حاکم تعلق میگیرد ، در اذهان وقلوب عموم اقوام وملیتهای محکوم در کشور ایجاد وآنرا به یک امر دائمی وپذیرفته شدۀ همگانی مبدل سازند .
در راستای همین هدف برده سازی غیر انسانی است که مقوله های اقوام وملیتهای بومی وبیگانه،کوچک وبزرگ،اقلیت واکثریت، نژاد اصیل آریائی وغیراصیل غیر آریائی یعنی ترک ومغول وغیره را با تبعیت ازکلیه مکاتب سیاسی حامی وطرفدارتئوری های نژاد پرستی چون فاشیسم ورآسیزم ، وغیره تئوری پردازی نموده و در گوش هر طفلی که درخانواده های آنها متولد میگردد به جای آذان اسلامی همین اندیشه های خانمانسوز غیر انسانی را زمزمه می کنند .
ما امروز عمق فاجعه را تا آن حدی میتوانیم شاهد باشیم که از مدعیان روشنفکری در راست ، چپ ، میانه ودیموکرات تا گروه های متعلق به معتقدین اندیشه های قرون وسطائی وماقبل اسلام چون طالبان ، مذهبی وغیرمذهبی همه با هم یک صدا تکبیر نژاد برتر آریائی را با خون پاکتر وصافتر نعره زده وبه دیگر باشندگان کشور اخوت برده شدن وبنده شدن را لطف وارزانی میدارند واین هم تازه اگرافراد وابسته به این اقوام وملیت ها اقبال به دست آوردن این مقام را بتوانند کمائی وبا اطاعت بیچون وچرای خود محکوم به ترک کشور به جرم تاجیک بودن به تاجیکستان و اوزبيک بودن به اوزبيکستان وهزاره بودن هم به ایران نه شوند.
ازهمه دردناکتر اینکه در کشوری که ما آنرا وطن مشترک خطاب میکنیم و وجب وجب خاک ولحظه لحظۀ تاریخ آن گواه زندگی مشترک توأم باغم وشادی ها، ساختن ها وسوختن های باهمی کلیه باشندگان کشورمنجمله تورک تباران است ، دردا و حسرتا که تا اکنون هم در حواشی آن چون مهمانان ناخوانده وموجودات اضافی که مدعیان مالکیت این کشور هرآن آرزوی پرتاب مارا به بیرون حتی به قیمت امحای حیات همگانی ما دارند، زندگی وامرار داریم .
پاکسازی های قومی وسیاست های امحای جمعی دوره های عبدا لرحمان خانی، نادرخانی، هاشم خانی حفیظ الله امینی وطالبانی را با سخت جانی در ازای خون هزاران هزار مبارزان نستوهی که جان های شیرین خود را بی دریغ در راه آزادی وعدالت نثار نموده اند پشت سر گذاشته ایم و هنوز هم درین کشوریکه تعلق ما به آن هزاران بار ثابت تر و روشنتر از میراثخواران کاذب وعظمت طلب حاکم امروزی است ودر هرصفحۀ تاریخ این خاک هزاران نشان از زندگی وپیکارهستی آفرین وتمدن ساز نیاکان ما ازتورکتباران کوشانی ویفتلی تا امپراطوری های نپکی، تگین شاهی، خلجی، غزنوی ، سلجوقی ، خوارزمشاهی، تیموری ، شیبانی ، بابری وغیره که همه وهمه گواه براثبات پیوندهای عمیق تاریخی مردم ما با این آب وخاک است ، چون بیگانگان ومهمانان ناخوانده ودر نهایت باز ماندگان مهاجمین مغول وبه اصطلاح عدۀ از فرهنگی مآبان مفتخر به آریائی تبار بودن موهوم ، میراث شوم دوره های ترکتازی درین منطقۀ عالم تبلیغ وبا هر وسیلۀ دست داشته ازکتب درسی مکاتب شروع تا اخبار و جراید ، رادیو وتلویزیون وصفحات انترنیتی وباالآخره هم منبرها ومساجد تعریف وتفکیک می شویم .
بذر تبعیض وتعصب برعلیه ما حد و مرزی ندارد وما مردمی که در سرتاسرتاریخ دیروز وامروز این جغرافیای مصیبت زدۀ تاریخ معاصر، سنگین ترین بار مسئولیت های بدون امتیاز را در مقابله با انواع مصائب وبد بختی ها متقبل و هیچگاهی هم در تاریخ این سر زمین نه ما ونه هم اجدادما در صدد مالکیت مطلق ونا بود سازی دیگر باشندگان این جغرافیای آشوب که امروز ما در عمق فاجعه بار ترین دور انحطاط و زوال آن در تحت سیطرۀ قبیله سالاران عظمت طلب عقبگرا از یک جانب وهواداران نژاد پرست آریائی تبار افسانوی و وابسته به نهاد های سیاسی آیدآلوژیکئ سامانیان کبیر، کوروش کبیر، آریانای کبیر وخراسان کبیرکه جز به کبیر سازی های موهوم و زهرآلود قومی ونژادی به هیچ چیز به درد بخور دیگر نمی اندیشند وکارگاه اذهان عقیم شان شب و روز فقط در جستجوی واژه های کبیر سازی است، از جانب دیگر دست وپا میزنیم، نه بودیم ونه هم چنین آرزوی غیر انسانی را که تاریخ بشرحکم زوال ونا بودی آنرا از مدتها قبل صادر نموده وآخرین نمونه های آن امروز در سیما ونمای صیهونیسم اسرائیل در مواجه با عالم بشریت در مجموع باتکیه برجهانخواران امریکائی درحال تقلاست وخلق یهود را یک بار دیگردر رویاروئی دردناک با کلیه باشندگان عالم با غصب واشغال سرزمین خلق فلسطین قرار داده داریم وآرزوی جاویدان مارا فقط باهم زیستن وبرابر زیستن کلیه باشندگان این سرزمین دریک نظام قانونمند ودیموکراتیک تشکیل می دهد و بس، نمی دانیم چرا وتا چه زمانی در معرض این چنین سیاست های تفرقه افگنانه وخانمانسوز قرارخواهیم داشت وما در زادگاه وسرزمین خود چون بیگانگان محاسبه ومعامله خواهیم شد؟ واسفبارتراینکه در تاریخ مبارزات وشکل گیری ملت ها درهر کشوری مناقشات ودر گیری هائی به اشکال مختلف وجود داشته که در اکثر موارد هم مسألۀ تأمین عدالت اجتماعی ومحو نابرابری هادرمناسبات با همی اقوام ، ملیت ها، مذاهب ونژادها در آن ها مطرح بوده ولی هیچگاهی تاریخ چنین یک اتحاد نامقدس ضد عدالت وهمزیستی انسانهای ساکن در یک سر زمین را از جانب قوم وقبیلۀ معین به یاد ندارد که در آن تقریبأ همه افراد وابسته به آن قوم در چنین یک اتحاد محکمی که درچوکات آن از سلطنت طلب کهنه کار تا کمونیست دو آتشۀ وانترناسیونالیست واسلامسیت معتقد به کلمۀ توحید وحتی پیروان طریقت های تصوف همه با هم وفقط آرزوی تحقق آرمان های بر تری جویانۀ قبیله وتبار خودرا داشته باشند،واقعأ چنین یک نمونه را کمتر میتوان درتاریخ پیدا کرد. زیرا درکلیه نظام های استبدادی جهان بودند عدۀ هم از ریشه وتبار خود مستبدین که در همدستی وهم سوئی با مظلومین در جنگ برعلیه بیدادگران خودی هم نوا و حتی قیامهای ضد استبداد را در همکاری صادقانه با مظلومین سازماندهی ورهبری نموده اند که ما نمونه های فراوان آنرا در نهضت های دفاع ازحقوق سرخپوستان وسیاهپوستان امریکا ونظام اپارتاید در افریقای جنوبی ودوران حاکمیت فاشیزم هتلری در آلمان وحتی همین امروز یک عده یهودی های آزادی دوست وانسانسالار را که در مخالفت باسیاست های صیهونیستی دولت اسرائیل به اشکال مختلف مبارزه نموده ومی نمایند به کثرت پیدا کرد، که بدبختانه یک چنین پدیدۀ را در میان قبیله پرستان حاکمیت طلب کشور ما نه میتوان امروز پیدا کرد ونه هم در گذشته مطالعه نمود که این خود نمایانگر عمق جهنمی فاجعه در مناسبات متقابل حاکم ومحکوم،ظالم ومظلوم در کشور ماست که این خود نیاز مند یک مبارزۀ آگاهانه در برابر این پدیده از جانب روشنفکران قبایل حاکم در همسوئی با کلیه نیازمندی های یک ساختار سیاسی واجتماعی قانونمدار ودیموکراتیک در تفاهم و همآهنگی روشنفکران وآزاد اندیشان مجموع باشندگان کشور ما است.
اما تاثیرات این سیاست های استبدادی در رابطه با اقوام محروم به گونۀ بوده که از یک طرف موج های مقاومت را در بین آنها بر انگیخته واز جانب دیگر در نتیجۀ شکست ها وسرکوب های وحشیانه وفشار های همه جانبۀ دوامدار باعث زوال اعتماد به نفس قومی وملیتی وریشه یابی نفاق درمناسبات ذات البینی واز بین رفتن فضای اعتماد وباور نسبت به همدیگر و از خود بیگانگی با هویت وشخصیت تاریخی وملیتی ، زوال وانحطاط ارزش های فرهنگی ومعنوی با شیوع روحیۀ اتکا به دیگران با تمرکز روان اجتماعی بد بینانه ومشکوک نسبت به خود ودیگران با پیشداوری های منفی بافانه با تمکین های ناخود آگاه در برابر ارباب قدرت داخلی وخارجی وباالآخره هم اشکال عدیدۀ عقدۀ حقارت در رابطه با مسائل روزمرۀ حیات فردی وزندگی اجتماعی آنها مستولی گردانیده است که ما تأثیرات مرگبار آنرا در کلیه ابعاد زندگی مردم خود به سادگی میتوانیم مشاهده ومورد بررسی قراردهیم که راه رستگاری مردم ما خواهی نخواهی باید ازمسیر وبستر تداوی این امراض زادۀ استبداد ومحرومیت عبور کند ،که رجوع به ابواب احیای فرهنگ ومعنویات سرکوب شدۀ ما نخستین واساسی ترین گام درین راستا به شمار میرود، که امروز ما شاهد تحقق اینگونه حرکات فرهنگی که نخستین گام های آن با تلاشهای خستگی ناپذیر وخلاق عدۀ از فرزندان آگاه ومتعهد مردم ما همین اکنون به ادامۀ تلاشهای گذشته درقارۀ آسيا ، اروپا وامريكا در حال بر داشته شدن است میباشیم و میخواهیم که به ادامۀ کار نامه های ماندگارگذشتگان خود مشعلدار این راه بزرگ وآرمان بر حق مردم خود در پیشگاه تاریخ وجامعۀ خود در حد توان ومشارکت خلاق وسازنده با کلیه تلاشهای روشنفکران وفرهنگیان متعهد وآزاد اندیش میهن ومردم خود در داخل وخارج کشور باشیم.
ب :عوامل باز دارندۀ مبارزات اقوام وملیتهای محکوم از متن خود آنها که در مسیرتاریخ استبداد ومحکومیت همیشه در خدمت نیروهای مستبد قرار گرفته وبرعلیه مردم چون عامل ودست راست مستبدین و اسارت گران عمل نموده ، که همانا افراد وگروه های فرصت طلب ، محافظه کاران مصلحت اندیش و عقبگرایان متحجر وگذشته پرست است که در قالب های مختلف تبارز وهمیشه منافع خود را در ادامۀ وضع موجود وهمکاری های مستقیم وغیرمستقیم بانیروهای اسارتگر قوم وملیت وحتی در مجموع وطن خود می بیند که نقش های بازدارنه ومنفی این عوامل درونی همیشه ودرهر اجتماعی به مراتب خطرناکتر از عاملین بیرونی استبداد هست…زیرا این عاملین فرصت طلب ومعامله گر مقید ومعتقد به هیچ اعتقاد انسانی وارزش های مردمی نبوده ، درهرحالتی ملاک محاسبۀ آنان صرف منافع خود آنان هست وبس ، که افراد متعلق به این طیف وقماش در هر لحظۀ ازحیات به مقتضای غریزۀ نفع ونقص روزانۀ خود آمادۀ تبدیل چهره ولباس اند وتمامی ارزش های انسانی برای آنها صرف وابسته به بازار منافع آنهاست وبس .
البته دراین میان نقش مدعیان روشنفکری دیروز را که با عقبمانی از تحولات سازندۀ زمان هنوزهم درغلاف باور های عقیم وتاریخ زدۀ گذشته غنوده اند وبا وجود دگرگون شدن های عمیق جهان امروز و از بین رفتن مظاهر عینی و وجودی آن نهاد ها وارزشها هنوز هم حاضر به تجدید نظرخلاق و واقعبینانه در افکار واندیشه های خود نیستند وبا یاد خاطرات گذشته هنوزهم خودها را در زین و رکاب مقامات بی مکان دیروزی احساس ومجدانه درصدد پاسداری از آن دیروز ازدست رفتۀ خود هااند , نیز کمتر خطرناک از آن گروه های فرصت طلب بازاری نیست ، زیرا که هردو گروه فوق در جهت باز داشتن جامعه از اتحاد وهمبستگی نقش های مشابه وگاهی هم متحدالشکل را ایفا مینمایند .ومسلمأ گاهی هم از طروق مجاری مختلف !!!!
در چنین یک اوضاع احوالی است که ما از یک طرف شاهد تلاش های بیدار گرانه وعدالت طلبانۀ روشنفکران واقعی وبی مدعای مردم ومیهن خود در مجموع در بین مردم وکشور خود هستیم واز جانب دیگر تلاشهای بی قید وشرط مخالفین آزادی وعدالت اجتماعی را در پوشش قیافه ها و نیرنگ های مختلف وگاهی هم کاملأ عریان وبی پرده همه روزه مشاهده میکنیم .
سخن بر مقتضای ضرورت روشنگری درین مبحث اندکی به درازا کشید وهدف اساسی در این جا تصویر گری ساده وبی شائبه از یک محفل کوچک وهدفمندی بود که به تاریخ بیست وسوم ماه مارچ در شهر مونشنٍ جمهوری فدرال آلمان ، در تصادف با اولین روز های بهار سال 1387 هجری خورشیدی بنا به دعوت عده ای از روشنفکران مهاجرین تورک تبارافغانستانی مقیم آن شهر با اشتراک یک عده اهل فرهنگ وقلم مربوط به این گروه قومی در افغانستان که همین اکنون در کشور های مختلف اروپائی زندگی دارند بر گزار گردید . مشاهدۀ اوضاع واحوال مقارن برگزاری گرد همآئی با شک وتردید های ایجادشده وشائعه پراگنی های هدفمند وبی هدف،پیشداوری های بازدارنده ونفاق آفرین وناشیگری در پذیرش فضای تفاهم با رعایت واحترام عقاید متفاوت سیاسی وعقیدتی همه وهمه سبب گردید که این مقدمه دراینجا عرض وجود کند که مطالعه وارزیابی آن برای اندیشمندان حقیقت جو ونسل های جوان روشنفکری مردم ومیهن ما عاری ازمفاد ونتیجه گیری مثبت نخواهد بود . تا باشد که یک تصویر روشن ازپارۀ علل وعوامل انحطاط معنوی جامعۀ ما که چون موریانه جسم وجان ، روح وروان جامعۀ مارا از درون وبی صدا تخریب ونابود میکند با خود داشته باشند . و اینراکه چگونه نفوذ اندیشه های ویرانگر با تخریب معنویات انسانی یک اجتماع هستی اجتماعی ومنیات انسانی آنرا رو به زوال می برد و حتی وحشتناکتر از همه کاملأ نابود میکند و در یک سخن دیگر اگر یک جامعه از لحاظ مادی وفز یکی هزار بار ویران شود امکانات احیای مجدد وبهتر آن میسر است مگر فساد معنوی واستحالۀ ارزش های معنوی آن جبران ناپذیر، باید هر انسان آگاه جامعۀ ما با هر امکانی که درتوان دارد درراستای پاسداری جلوگیری ازنفوذ وریشه یابی عوامل فساد وتفرقه که بسط واشاعۀ اندیشه های انحصارطلبی وخود بیش بینی های نژادی،قومی ،قبیلوی، زبانی،دینی ومذهبی از کشنده ترین وخطرناکترین انواع آن است وطعم تلخ آنرا مردم ساکن در کشور ما در بر خورد با شئونیسم قبیلوی وفخر فروشان زبان پرست در طول سده های اخیر خصوصأ باظهور وبسط اندیشه های فاشیستی اریائی بازی هتلری در کشورما وکشور همسایۀ ما ایران که هر دانا ونادانی رابه شکلی از اشکال به دنبال اوهامات افسانوی وفریبندۀ تحمیق کنندۀ خود مصروف وفاصله های افسانوی را در بین ساکنین با هم مأنوس وبرادر این سر زمین ها که هزاران سال را درکنارهم به سر برده وهستی آفریده بودند وامروز در هوای متورم خود برتر بینی های نژادی وزبانی آریائی تباران تخیلی که صرف با تکیه به چند افسانۀ مهمل اویستائی، کارگاه های تخیلات نژادی ایشان با گذشت هر روز با پرروئی ووقاحت هرچه تمام برعکس اندیشمندان دیگر نقاط عالم که اختراعی اکتشافی دراین یا آن رشتۀ علوم مثبته در جهت شناخت بهتر وبیشتر انسان وجهان انجام میدهند و مصدرکار خیری به عالم بشریت می شوند ,این آقایان عظمت طلب ما با ذره بین های نا بینای اذهان عقیم خود ها فقط در جستجوی موهومات در هزاران سال پیش از آدم وعالم اند که ،با کدام یک از آنها قریب تر ونزدیک تر اندکه حاصل افتخارات موهوم آن را با ذرق به عقول وشعور نسل های کنونی دور وپیش مورد علاقۀ خود جهت بذر تخم نفاق برتر بینی با امید محو واستحالۀ دیگران در وجود منیت های استحماری قوم وقبیلۀخود منحیث مادۀ سوخت ماشین نفاق وافتراق مورد استفاده قرار دهند وحاصل آن هم کاملأ روشن وبهترین نمونۀ آن زندگی نکبت بار دیروز ، امروز و فردای بی امید مردم وکشور ماست که اگرکار بدین منوال بازهم ادامه یابد خدا داند که چه مصیبت های نامکتشف دیگر در انتظار مردم ما خواهد بود؟؟؟؟
به هر صورت آنچه که تااینجا بیان گردید فقط یک اشارۀ کوتاهی است به خاطر بیان واقعیت های تلخ تفرقه افگن وخانمانسوزجامعۀ بد بخت وماتمزدۀ ما که با گذشت هرروز دامنه های آن وسیع تروکارد های قصابان نیز درجهت اندام بریدن بند به بند مردم ومیهن ما آماده تر وتیز تر میشود وعدۀ آگاهانه وعدۀ هم ناخود آگاه به دمیدن به این آتش با امید دستیابی به کثافات ته مانده از قصابان ادامه می دهند وتحت نام حکومت کردن بالای مردم خود بردگی اجانب را در کشورقبول وحتی باهم مسابقۀ خدمت بهتر به ولینعمتان خود راهم راه اندازی و با افتخار به آن ادامه می دهند که اگر در برابر آن جبهۀ برعکس آن ازطریق اتحاد وهمبستگی نیروهای آگاه ومتعهد واز خود گذر برمبنای قبول واقعی ترین حقیقت های موجود درماضی وحال ومستقبل جامعۀ ما با صداقت وایمان ایجاد نگردد، مطمئنأ پیش بینی عمق وپهنای سیاه روزی های فردا را در ادامۀ حال وگذشته کسی نخواهد توانست کند که خاموشی ومصلحت اندیشی آگاهان جامعۀ ما درین مورد گناه وحتی جنایت است.ونفس قضیه در رابطه با اقوام وملیت های تورکتبار کشور ما نیز در صورت شکل گیری اندیشه های برتری جویانۀ قومی وقبیلوی ونژادی در میان آنان در رابطه بادیگر باشندگان کشور مابه همان اندازه قابل دقت ونیازمند مبارزۀ قاطع برعلیه آن است که شئونیسم وسیاست های عظمت طلبانۀ هر گروه قومی دیگر ایجاب آنرا می کند وملاک قضاوت ، تفکر وعمل ما درین رابطه فقط حق وحقوق تثبیت شدۀ انسان ها درعالم بشریت به دور از هر نوع دغدغه های تفوق طلبی واستثمار وبهره کشی ازانسان است وبس .
پايان قسمت اول
ادامه دارد



dinsdag 8 april 2008

نگرشی برمغالطات فرهنگ

نگرشی برمغالطات فرهنگ

شوونیستی

آنگاهی که آذرخشی برپیکره زشت تابو های شوونیستی فرومی غلتد، وچه برق آسا شیار های شکننده یی در پیکرگلین تابوهانقش می بندد، ناگه طلسم شوم جادوگران قبیله که سازندگان واقعی این تابوهای دهشتناک بوده اند، شکسته و باطل می شود، ساحران قبیله سرسام گرفته بعوض نوش دارو برای تن زخم خورده شان به شوکران دست می اندازند، پای منطق و استدلال شان می لنگد وبا لجام گسیختگی با مغالطات، فحش ودشنام های ركيك و مبتذل وافترا آميز و تهديد آميزو برچسپ زدن به" تابو شکن"حمله ور می شوند و با این فرهنگ مبتذل و بدوی خویش، خود جام شوکران سرمی کشند٠ ومن تابو شکن بی باک و بی هراس، با تعهد وصداقت براه وهدفی میروم که برگشت ناپذیراست، با سلاح معقولیت، منطق و استدالال بجنگ پلیدی ها، حسادت ها، دسایس و توطئه های شوونیست ها و شبه شوونیست های که آب در آسیاب پدر خوانده های فاشیست خود میریزند، ره می سپارم٠

اینبار هم برچسپ های دیگری را برای بحث مغالطات فرهنگ شوونیستی با دل و جان خریدارم ٠

بحث مغالطات، بحثی بسیار بسیار مهم وجالبی می باشد که ستم پذیری مردمان ما از همین تابوسازی ها و مغالطات سودجویان و فرصت طلبان ناشی می شودکه بدین وسیله ستمگران توانسته اند تا به اهداف شوونیستی خوداز طریق یک شسشوی مغزی همگانی وسیستماتیک دست یابند، تاریخ، فرهنگ وتمام ارزش های هویتی ما را متلاشی و فرهنگ مغالطه را در جامعه حاکم نمایند، که در واقع با ایجاد مکتب " اصالت مغالطات" وگریزازفهم واقعیت ومسوولیت خویشتن درجهان وگریزازسرنوشت خویشتن وتبرئه اعمال خویشتن می باشند٠ اساس گذاران این مکتب جز توجیه تبهکاری های خود مقصودی ندارند٠

منظور از " زبان مغالطه آميز"، نشان دادن رفتار خلاف زبانی معقول است٠ تا بفهميم رفتار زبانی معقول چيست و رفتار زبانی مان را با هنر استدلال همراه با منطق نمادین، معقولیت بخشیم٠ پس زبان مغالطه آميزیعنی زبان غیر معمول٠

دراين مغالطات اساسا" يك استدلال حقيقي اتفاق نمی افتد، بلكه معمولا به طورعمدی از برچسب زدن، حيله و ترفند به جای استدلال کارگرفته می شود خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكری و گفتاری دخيل در استدلال بر ميگردند٠٠٠ و عواملی خارج از ذات استدلال وجود دارند٠
مغالطه در ساده‌ترین تعریف، لغزش فکر و نتیجه‌ی ناصواب گرفتن از مقدمات استدلال است، و برخی نیز آن را تلاش عمدی در جهت به خطا انداختن مخاطبان تعریف کرده‌اند٠ به هر صورت می‌توان مغالطه را خطای در استدلال و به خطا انداختن مخاطب نیز تعریف کرد٠ اکنون به نظر می‌رسد مطالب مطرح شده در این گفتمان حاوی چندین مغالطه است که به چند نمونه از آن‌ می پردازم٠

: (Ad Hominem) مغالطه ی شخص ستیزی

در این جا می توان از مغالطه توهین که مغالطه حمله شخصی با واژه ها و عبارات " شخص ستیزی " است نام برد که مغالطه دشنام یا حمله شخصی شنا خته شده است٠ درین مغالطه میتوان گفت شخصی، بجای حمله به استدلال یک شخص، به شخصیت اواعتراض میشود و با پر رنگ کردن یک نکته که قابل اعتراض است یا نیست ، تلاش که استدلال آن شخص و ادعایش به حاشیه رانده شود٠

اینکه این حمله به چه ویژگی یک شخص انجام میگیرد، موضوعی است که در نمونه های مختلف این مغالطه متفاوت هستند، برای نمونه این ویژگی " شخص مورد نظرشوهرش را طلاق کرده است ، برادر شوهر طلاق شده اش کمونیست بوده است و چون شخصی بنام کریم بهاء در خاد کار میکرد، حتما" برادر وی است !" معمولاًً این مغلطه دو مرحله دارد. نخست حمله ای علیه شخصی که ادعا یا استدلال را ارائه داده است (در مورد شخصیت او، شرایط او، یا کردار او) انجام میگیرد. دوم این حمله به عنوان مدرک یا استدلالی علیه استدلال یا ادعای آن شخص مورد حمله، استفاده می‌شود٠

دلیل اینکه یک حمله شخصی (نوعی) مغلطه است این است که، شخصیت، دانش، شرایط یا کردار یک شخص (در بیشتر موارد) هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای او (یا کیفیت استدلال او) ندارند و برای بررسی درستی یک ادعا باید از معیارهای منطقی سود جست نه معیارهای ارزشگذاری اخلاقی پیرامون شخصیت کسی که نظرش را مطرح کرده است، طور مثال نقدی نوشتم که افاغنه بازمانده ده قبیله گمشده یهودی است ویا استدلالی در مورد تابو سازی های شوونیستی ارائه دادم ، اما پورتالی های فخیم بعوض استدلال برای رد ادعای من با حالت هستریک به مغالطه دشنام های رکیک و اتهامات دست انداختنند که بیانگر سطح دانش و فرهنگ شان است٠

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

حمله شخصی در شخصیت بسیاری از افراد بعنوان استدلالی معتبر در مخالفت با ایده ها و انتقادات حک شده است و از رایج ترین شیوه های "استدلال" کردن در میان عوام و لمپنها است و برخی از افراد در حمله شخصی تبحر دارند و به این خیلی افتخار میکنند که میتوانند با حملات شخصی، طرف مقابل را “ساکت” کنند، یا آنقدر اطلاعات !؟ راجع به شخصیت کسی دارند که با کوبیدن او میتوانند تمام توجه را از استدلالها و باورهای او بسوی گویا شخصیت منفی او منحرف کنند٠ هنگامی که با یک حمله شخصی روبرو میشویم میتوانیم از شخصیت خود دفاع کنیم و نشان دهیم که آنچه پیرامون شخصیت ما قابل اعتراض پنداشته شده دروغیین بوده و واقعیت ندارد و قابل اعتراض نیست و ناشی از جنون طرف است. یا اینکه شیوه ای مشابه را پیش گیریم و ما نیز به شخص مقابل حمله کنیم. اما هیچیک از این دو شیوه، روش من نیست زیرا این دو مناظره را از مسیر خود خارج میکند و بجای پرداختن به استدلالها و نقد، رد یا پذیرش آنها ما را به مسائل بی ارتباط مشغول میکند و تفاهم و یا شناختی ایجاد نمیکند٠بلکه انسان را از هدف اصلی دور و مصرف هذیان گویی می نماید و بسیاری که از استدلال طرف درهراس اند، آگاهانه میخواهند طرف را از هدف اصلی منحرف ودر سطح فرهنگی خود نزولش دهند٠

بهترین راه برای مقابله با این مغالطه آن است که از شخص مقابل بپرسیم " پس استدلال من چه شد؟ چرا به استدلال من پاسخ ندادی؟،" این پرسش ممکن است وی را به مسیر اصلی مناظره بازگرداند. اگر این کارگر نیفتاد بهتر است برای وی توضیح دهیم که اگر مسئله ای قابل اعتراض نیز در شخصیت ما وجود داشته باشد این مسأله بی ارتباط به استدلال ما است و همه آدمها حتی بدترین آنها نیز میتوانند گاهی افکار درستی داشته باشند، پس وقتی با یک فکر و ادعا یا استدلال روبرو میشویم بهتر است بجای نقد گوینده، نویسنده یا اندیشمند، گفتار، نوشته یا اندیشه او را نقد کنیم٠ بعنوان آخرین تلاش برای بازگرداندن مناظره به مسیری درست میتوان به وی گفت که “من برای شنیدن قضاوتهای شما راجع به شخصیتم پیش شما نیامده ام، اینکه شما در مورد شخصیت من چه قضاوتی میکنید برای من اهمیتی ندارد، من برای شما استدلال کردم و شما یا باید استدلال من را قبول کنید یا نشان دهید که غلط است٠

البته روشن است که معرفی کردن این مغلطه به طرف مقابل و آوردن مثال برای مردم بیش از هر چیز میتواند به تشخیص و شناسایی فرهنگ بیمارومبتذل شوونیست های افغان نازی کمک کند٠

)personificationمغالطه دیگر شخصیت بخشیدن به امری که شخصیت ندارد٠ (

همین كار را گاهی با تاریخ كرده اند. گویی تاریخ شخصیتی است كه روانه است و حوادث می آفریند و از راهی می رود یا از جاده ای منحرف می شود مثلا" چاچا معروفی می نویسند" حکم محکمه تاریخ است ویا تاریخ بی پروا است ، تاریخ بی رحم است " چاچا تاریخ را با محمد گل مومند ویا نادرشاه و هاشم جلاد عوضی گرفته است ، در حالیکه تاریخ را همین انسان های جنایتکار و یا انسانهای بزرگ می سازند و سازندگان واقعی تاریخ همین انسان ها استند٠

مغالطه بعدی مغالطه ی عوام فریبی: است که در آن گوینده سعی میکند با تحریک و تهییج افکار عمومی و بدون اقامه ی دلیل و برهان و با توسل به جو حاکم نتیجه مطلوب خود را بدست آورد٠ با توجه به فرهنگ و سنت خاص ما و ارتباطات و پیوندهای عمیق میان مادر و فرزند و نقش کلیدی زن در نهاد خانواده، گاه مشاهد میشود که جنبش فمینیستی به عنوان نابودگر همه این ها معرفی شده و بدون اقامه دلیل و با تکیه بر حساسیت عمومی، فمینیسم به عنوان امری مذموم معرفی میشود.منتهی همیشه این اصل رعایت نمیشود، ویا مبارزه علیه ستم ملی راامری مذموم معرفی کرده اند که ستمی ها تجزیه طلب اند" وحدت ملی" را نقص میکنند وباین صفت مذموم مردم را گروگان گرفته تا به بهانه " وحدت ملی " یوغ " ستم ملی" را بردوش کشند و حق تعیین سرنوشت نداشته باشند٠

مغالطه ی توسل به مرجع کاذب : در واقع هنگامی رخ میدهد که افراد غیر متخصص ، اما مشهور در انظار عمومی ، درباره حوزه ای که در آن صلاحیت ندارند اظهار نظر کنند، و این مغالطه نیز فراوان دامنگیر اصطلاحات سیاسی و واژه های زبان فارسی شده است که پشتو تولنه ، خرم و یا معلم فارسی کورس اکابر، برای استادان مسلم زبان و ادبیات فارسی چون باختری، ناظمی وزریاب واژه های فارسی را تدریس کند و مورد قبول فارسی زبانهاهم باشد٠
ویا پاسداران بدویت برای حفظ مناسبات شوونیستی خود به تحریف اصطلاح فدرالیسم پرداخته که گویا طرفداران فدرالیسم تجزیه طلبان اند و تجزیه کشور را میخواهند، با تحریف وارزش گذاری منفی از فدرالیسم به استثمار و برده سازی ملیت های غیر توسل می جویند، همچنان در برنامه ها، مصاحبه ها و گفتگوهایی که در رسانه ها منتشر میشود موارد فراوانی را میبینیم که در آنها طرف گفتگو فدرالیسم را مطرح میکند، اما به محض اینکه از او پرسیده میشود آیا شما خود یک فدرالیست هستید؟ طرف قویا رد میکند این عمل در واقع برای فرار از بار ارزشی این کلمه است ، کلمات مترادف در فرهنگ های مختلف دارای بار ارزشی متفاوتی هستند و گاه برای فرار از ارزش گذاری منفی مخاطبان، افراد وادار به انکار برخی حقایق میشوند٠ در واقع بدون اینکه از اصطلاح فدرالیسم برداشت و تعریف علمی و بیطرفانه ارائه شود، این واژه در لیست سیاه کلمات جای گرفته ویک تابو از آن ساخته می شود، واگر کسی این تابو ها را زیر سوال برده و بشکند بوسیله تروریست های افغان جرمن آنلاین ترور شخصیتی ویا درصورت امکان ترور فزیکی می شود٠

.
مغالطه ی تکرار :
که در آن با تکرار یک مطلب، به عنوان مثال « پشتون ها اکثریت استند » و یا « بغیر از قوم پشتون اقوام دیگرنمی توانند پادشاهی کنند » ، بجای آوردن دلیلی برای مدعای خود مخاطب را به لحاظ روانی خسته میکنند تا تسلیم شود٠ با تکرار مداوم اغلب مدعیات مطرح شده چنان ملکه ذهن مخاطب می شود که او خیال میکند زمانی استدلال محکمی برای این ادعا ی مکرر شنیده است و اکنون به یاد ندارد وباید قبول کند،در حالیکه ادعا تکراری هیچ اساس علمی و واقعی ندارد٠

مغالطه ی مسموم کردن چاه؛ (poisoning the well): این مغالطه در جایی است که کسی ادعایی کند و برای جلوگیری از اعتراض دیگران، صفت مذمومی را به مخالفان آن نسبت دهد، به طوری که اگر کسی بخواهد اعتراض کند، گویا خود را مصداقی از مصادیق آن صفت مذموم دانسته است. این کار از آن جهت مغالطه است که به جای ارائه‌ی دلیل برای اثبات حرف خود، به تحقیر مخالفان تمسک می جویند٠ به نظر می‌رسد ایشان در فرازهایی از این مقاله دچار این مغالطه شده است. مثلا" آنجا که می‌گوید: ایشان با الفاظی همچون وی « سی آی ای ، کاجی بی و خادیست است » ویا « تابو شکن، دهری و مرتد است » سعی در تحقیر مخالفان خود دارند و مجال را از ابراز ایده مخالف می‌گیرند٠ این نوع از مغالطه شاید ناجوان‌مردانه‌ترین مغالطات محسوب گردد٠

: مغالطه بسیار رایج دیگر مغالطه ای است تحت عنوان پهلوان پنبه و آن (straw man) مغالطه ی پهلوان پنبه زمانی است که شنونده با مدعایی مستدل برخورد میکند که قدرت نقد آن را ندارد، آنگاه یک مدعای سست و ضعیف را به مخاطب خود نسبت میدهد، بعنوان مثال حالت افراط یا تفریط شده مدعا را و یا ضعیف ترین تقریر ممکن از آن ادعا را بعنوان افراط و تفریط شده نقد میکند که بیشتر در نشرات پورتالی ها دیده می شود زمانیکه با ادعای قوی و مستحکمی برخورد می کنند که قدرت نقد و یا فهم آنرا ندارند یک مدعای سست و ضعیف را به طرف مقابل خود نسبت میدهند و بجای نقد مدعای اصلی، آنرا نقد می کند٠ مثلا" چاچا معروفی میگوید احسان یار شاطر نوشته که" ازتغییر اسم فارس به ایران نادم می باشیم زیرا اسم تاریخی کشور ما فارس بوده است" و بازچاچا میگوید: باید افغانستانی ها درس بگیرند و در فکر تغییر نام کشور نباشند ، اما چاچا نگفت که اسم تاریخی کشور ما نیز خراسان و بخشی ازآن ایران بود، اما اولاده ساول اسم اصلی کشور مارا تغییر داده اوغانستان گذاشتند، چون با تغییرنام همه افتخارات تاریخی و فرهنگی خودرا دو دسته تقدیم "ایران امروز" کردیم حالا نادم استیم٠

مغالطه ی توسل به زور : كه حصول نتيجه در آن بيشتر در گرو تهديد به زور و ارعاب است تا استدلال منطقى٠

البته اين تهديد مى‏تواند جنبه فيزيكى ویا ممكن جنبه روانى داشته باشد ٠

Walton, 1991, pp.93

مغالطه تشنيع واهانت (يا استدلال عليه شخصيت ) (Argumentum ad Hominemecabusive)

دراین نوع مغالطه حتما" باید دو استدلال كننده وجود داشته باشد. يكى از آن دو به نحو صريح استدلالى را انجام مى‏دهد. نفر ديگر به جاى آنكه استدلال نفر اول را مورد انتقاد قرار دهد سعى مى‏كند با مخدوش كردن شخصيت استدلال كننده اول، استدلالش را در نظر ديگران نادرست جلوه دهد. اين خدشه‏سازى از سه راه امكان‏پذير است يا از طريق ناسزاگويى به شخص، يا از طريق بيان شخص که سطح دانش، اوضاع وشرايط فرهنگی ویژه شخص در نحوه استدلال او نقش دارد، يا از طريق تبيين مغايرت رفتار شخص با نتيجه استدلال او به نوع اول مغالطه تشنيع میگویندکه مثال برجسته آن فرهنگ تشنیع پورتال فخیم "جرمن افغان آنلاین" است ٠

مغالطه ی توسل به تفاخر (Appeal to vanity) : غالبا در مواردى صورت مى‏گيرد كه ادعا شود انجام يك عمل ویا استفاده از يك کالا و نام ومقام بزرگ از ويژگيهاى یک فرد یا یک قوم خاص است ٠ طور مثال پادشاهی و یا استفاده از لقب انا و بابا خاص مردم قندهار است و ملیت های دیگر چنین حق وتفاخری داشته نمی توانند٠

: (Appeal to Majority) مغالطه ی توسل به اکثریت

دراین مورد، حالت ذهنی زیادی از مردم ، ونه تنها یک نفر به عنوان شاهدی بر درستی یک ادعا گرفته شده است. اما این برهان نیز ذهنیت گراست، و لذا مغالطه است٠ در اینجا هم با تشخیص فرض ضمنی چنین برهانی می توانیم ببینیم که چرا چنین استدلالی مغالطه است: به طور ضمنی فرض شده که هرچه راکه اکثریت درست بدانند، درست است٠ مسلما نظر اکثریت خطا ناپذیر نیست٠ قبلاً اکثریت باور داشته اند که زمین مسطح است و برخی زنان جادوگر اند و باید سوزانده شوند ٠

ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت هنگامی است که کسی باوری را فقط به این خاطر بپذیرد که تعداد زیادی از مردم آن را می پذیرند(چه آن مردم در اکثریت باشند یا نباشند) . این مغالطه در عرصه ی سیاست بیش از هر جای دیگری بروز می کند. یک روایت از این مغالطه، سفسطه ی سنت است ٠ مانند اینکه "من مخالف فدرالیسم هستم، چون با سنت قبیلوی ما که همیشه استبدادی بوده در تضاد است٠" گفتن اینکه اصلی یا سیاستی سنتی است، فقط بدان معناست که پیشینیان ما آن را پذیرفته بودند، و صرف اینکه قبایل بدوی آن را پذیرفته بودند ثابت نمی کند که درست باشد ویا بدون سرشماری نفوس و آمار دقیق، دهل و سرنا میزنند که پشتون ها اکثریت اند و به بهانه اکثریت تمام ارزش های فرهنگی و هویتی ملیت های دیگر را که هزاران سال قبل مناسبات بدوی قبیله را ترک گفته بودند، مورد تهاجم قرار میدهند، برای یک لحظه فرض کینم که اکثریت اند، این که توسل به اکثریت مغالطه آمیز است بدان معنا نیست که باید نظر اکثریت را نادیده بگیریم. عینیت مستلزم آمادگی شنیدن و اهمیت دادن به نظرات دیگران است. شاید به دلیل درستی یک اصل یا سیاست های استبدادی و فاشیستی باشد که عده ی زیادی از مردم آن را نا گزیرپذیرفته اند. بررسی این احتمال مسلما مفید است٠ با این حال، هنگام این بررسی باید به دنبال شواهد عینی باشیم؛ صرف آمار سازی های جعلی و تبلیغات کفایت نمی کند٠ بر علاوه، در یک دموکراسی، تصمیمات سیاسی معینی توسط رأی عموم اتخاذ می شوند٠ این وضع مغالطه آمیز نیست. اما حتی در این زمینه نیز، اکثریت مصون از خطا نیست. پشتیبانی اکثریت از یک سیاست ثابت نمی کند که آن سیاست به طور عینی درست است. نکته ای که باید به خاطر داشت این است که ارتکاب مغالطه ی توسل به اکثریت موقعی، و فقط موقعی، می باشد که مقبولیت ادعا در نظر مردم به عنوان شاهدی بر درستی آن ادعا گرفته شود٠

)Appeal to Emotions مغالطه ی توسل به عواطف واحساسات (

این مغالطه هنگامی رخ می دهد که برای واداشتن کسی به قبول یک نتیجه، به جای شواهد، به عواطف او متوسل شوند. کسی که مرتکب این مغالطه می شود امیدوار است که شنونده اش یک باور را برپایه ی احساساتی بپذیرد که با آن باور همراه می سازد. احساساتی مانند خشم، عداوت، ترس، افسوس، گناه، یا هر چیز دیگر. در عمل، او امیدوار است که مخاطبان اش مرتکب مغالطه ی ذهنیت گرایی شوند تا از طريق برانگيختن حس عاطفه و ترحم در مخاطب، او را به پذيرش نتيجه‏اى تحريك كنند كه از لحاظ منطقى مستدل نيست، اما برپایه ی احساساتی بپذیرد که عواطف اش داوری کند وقتی استدلال کنی که حکومت چرابرای کوچی ها شهرکی در کابل ساخته است، درحالیکه باشندگان اصلی کابل از زادگاه شان کوچانیده شده اند و یا چرا کوچی ها درمناطق شمال ومرکزی روی سیاست های محمدگل مومندی بعنوان ناقلین فرستاده می شوند، نمی گویند که این یک برنامه فاشیستی برای تثبیت تیوری " قوم اکثریت " و" تیوری ناقلین است" میگویند که حیوانات مظلوم شان چراگاه ندارند علوفه ندارند خودشان سر پناه ندارند، هیچگاه برای انسان افغانستانی که در جهنم ایران فریاد میکشند عواطفی درایشان بر نمی انگیزد٠چون ملیت های غیر پشتون اند وهرروز صدها زن و طفل وپیر وجوان این تبعدیان در میان برف و سرمای زمستان جان می سپارند، چرا از تیوری توسل به عواطف کار نمی گیرند وسیاست فاشسیتی شان پراست از خدعه و نیرنگ و کمین ودام ، لبریز است از مغالطات شوونیستی برای تثبیت هویت زیر سوال رفته ی شان٠

شما را بار دیگر به دیدن ودیو کلیپ زیر دعوت میکنم ٠

http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/part3.htmپارت ٣ فلم

http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/part4.htm پارت ۴ فلم

ثریا بهاء

کالیفورنیا

hamasah.persianblog.ir وبلاگم : حماسه ی زن


zondag 30 maart 2008

بهار آرزو ها - محسن زردادی


بدینوسیله حلول سال نو 1387 هجری -شمسی را
بتمام هموطنانم تبریک میگویم.

بهار آرزوها
بهار سال می آید بهار کار می خواهم
بهار آرزوهارا گل وگلزار می خواهم
وطن راغرق درامواج علم ودانش وفرهنگ
جوانان را یکایک عاقل وعیار می خواهم
چوهنگام خراسان بار دیگر اندرین کشور
بباغ آرزو هرنخل راپربار می خواهم
طلوع صبح صلح وآشتی را هرچه عاجلتر
غروب دشمنی وکینه وپیکار می خواهم
فضا را خالی ازبوی نفاق وکینه وتبعیض
وطن راخالی ازهرخائن وخونخوارمی خواهم
تمام ملت خوب وطن را در اموراتش
بسان دولت آزاد وخود مختار می خواهم
تمام فردفرد کشورم راسالم وخوشبخت
توانا وغنی ازثروت وسرشار می خواهم
برای عاشقان صبر وثبات واجر دامادی
کمی درمان وداروی دل افگار می خواهم
هزاران دیده در دل انتظار تیر آمورند
از آنسوهای آمو ایخدا! دلدار می خواهم
بهشت میهن وحور دهاتی وشراب شیر
مگو کاینبار باز اززندگی بسیارمی خواهم!
برای (محسن زردادی ) درسالیکه می آید
دگرهم شعر رنگینتر زسال پار می خواهم.

مارچ سال 2008

نوروز
به سیر سبزه بیا که بهار آمده است
چمن قشنگ چوروی نگار آمده است
نمانده جای که پاه را بباغ بگذاری
زبسکه لاله وگل بیشمار آمده است
بخیر مقدم ماه حمل طبیعت را
ببین که درهمه جاه باردارآمده است
چو غنچه پیرهن سبز واکند تا صبح
بناله بلبل وزاری هزار آمده است
ببام خانه نگر سرسر شقایق را
زمین تو گویی که درجوش نار آمده است
درآستانهء نوروز وفصل رستا خیز
ببین چگونه دلم بیقرار آمده است
اجل بصورت یکدختر سبکبالی
برای بردن من درکنار آمده است.
مرو مرو که پس ازسالها تورا (محسن)
امید روز خوش روزگار آمده است.

بخیر مقدم بهار

غچی بیا ومژده ده آمدن بهار را
ساقی بیا بجام کن بادهء خوشگوار را
تا ما بآب آتشین دسته گل خرد دهیم
تا باز توبه بشکنیم ونشکنیم خمار را
رو جانب چمن کنیم ، سیر گل وسمن کنیم
خدمت گلبدن کنیم عزت گلعذار را
با ساز وساغر وسبو تازه کنیم آبرو
با مهرخان موج مو برجای اعتبار را
شب همه شب تمام شب سینه بسینه لب بلب
بوسه زنیم بتاب وتب آتش آبدار را
تا بنگریم بچشم سر باری بموقع سحر
گل گشتن شگوفه ونالیدن هزار را
تاکه بباغ سر زنیم آستین وپاچه بر زنیم
نقش نو ودیگر زنیم کردهء کردگار را
غچی بیا ومژده ده ازگلسرخ در وطن
تاکه بخاطر آوریم خاطرهء مزار را
با دختران آرزو پرسه زدن بدشت وکوه
با جست وخیز جستجو کردن لاله زار را.
یارب بعالم وجود کو آنکه از کفم ربود
بیخبر از ثواب وسود آرامش وقرار را؟
خوشبخت آنکسیکه او با خانم فرشته خو
بر باد وصل میدهد آتش انتظار را
درموسم بهار نو با کار وابتکار نو
تسخیر میکند به دو قلهء افتخار را
(محسن) بموسم بهاریک طرح تازهء بیار
تا ما زدست روزگار گیریم اختیار را.








سيمای شهرت گريز حامد فاريابی قسمت ششم

زشت يا زيباست حامد بر بشر تحويل شد

حامد فاريابی

حامد فاريابی آثار منظومش را خود تدوين كرده است و در تدوين اين آثار ، دو روش بكار برده :ء

يكی روش الفبائی :ء اين ميتود تنها « در جلد اول ادبيات حامد » رعايت شده است .

دوم روش تاريخوار :ء بقيه آثارش را به اين روش مُدَوَن كرده است . به اين روش هم خيلی دقيق بوده ، يعنی روز ، ماه و سال را درنظر داشته است . اين روش علمی تر روشيست كه در ترتيب آثار ، چونكه درين ميتود روند تكاملی موضوعی و شكلی آثار از يك سو و جريان تكاملی افكار از سوی ديگر بخوبی مطالعه و برسی شده ميتواند . با آنكه آثارش را به ترتيب تاريخ ايجاد تدوين كرده ، مگر از ميتود الفبائی هم غافل نبوده . به اين معنی كه در خاتمهء هر شعر به كدام رديف مربوط بودن آن را مينويسد .

فهرست آثار منظوم حامد فاريابی ، آنگونه كگ خود وی تدوين نموده ، قرار آتيست :ء

۱ـ ادبيات حامد جلد اول : از (( 1325 - 1 / 7 / 1347 )) اين اثر دربرگيرندهء دو صد و پانزده غزل ميباشد كه در سی حرف تدوين شده اند و 2608 بيت دارد . تعدادی ازين غزل ها تاريخ ندارند . رساله « رسوا گر » در اخير اين جلد آمده است .

۲ـ ادبيات حامد جلد دوم : (( 1 / 7 / 1346 - 1369 )) « 1372 » اين اثر نيز دربرگيرندهء غزلهاست و 362 غزل دارد كه 4009 بيت ميشوند . اين جلد به ترتيب تاريخ ايجاد اشعار آماده شده است . در آخر اين دفتر ورفهايی هم افزوده شده است . و در آنها ، فهرست كلی مجموعه درج است . از برهمی و ناموزونی خط و جدول نمودار است كه اين فهرست در بستر بيماری شايد اندكی پيش از وفات آماده گرديده است . اين فهرست در شانزده صفحه است . آخرين غزل اين مجموعه « جزاء بوسه » نام دارد كه در تاريخ (( 23 / 4 / 1372 )) سروده شده . اين غزل را آخرين شعر حامد فاريابی ميتوان حساب كرد . اين هردو مجموعه { 577 } غزل دارند كه { 6617 } بيت ميشوند .

۳ ـ ادبيات حامد جلد سوم (( قصايد اوزبيكی و دری )) در آغاز اين دفتر مينويسد : « بخش قصايد دری و اوزبيكی با يك پيشگفتار » اما در متن پيشگفتار وجود ندارد . قصد نوشته آنرا داشته ، مگر عملی نشده است . بعضی ازين قصايد دو تاريخ دارند ، مثلآ قصيده « آغاز سخن » كه هم تاريخ ( 1329 ) را دارد وهم تاريخ ( 1362 ) را . اين مسئله ميرساند كه حامد فاريابی سروده هايش را بازنگری ميكرده است . در مجموعه يی كه در دست داريد ، تاريخ اولی درنظر گرفته شد . اين دفتر پنجاه و شش قصيده دارد كه جمعآ ( 2248 ) بيت ميشوند . تاريخ ايجاد اولين قصيده ( 26 / 9 / 1329 ) و از آخرين آن ( 18 / 8 / 1368 ) است . يكی ازين قصايد اوزبيكی است كه بيست و يك بيت دارد . انديشه های سياسی - اجتماعی حامد فاريابی درين آثار نسبتآ منظمتر انعكاس يافته است .

۴ ـ ترانه های جديد (( جزء دوم جلد اول ، مجموعه ادبيات )) : اين دفتر شامل اشعاری است كه در قالب چار پاره سروده شده اند . اولين آن « ترانهء عشاق » است كه تاريخ هفت ثور ( 1333 ) را دارد و آخرين آن « راه رشد سريع « ميباشد كه تاريخ ( 11 / 10 / 1364 ) زمان ايجادش است . ( 129 ) پارچه - 2446 - بيت در آن هست . در آغازين صفحهء اين دفتر ، دو بند زيرين را ميخوانيم :ء

كاش بودی صفحه وش بنمودنی ءءءءء اين جگر يعنی كنام داغها

در شهادتگاه عينی واشدی ءءءءء تا عيان ديدی زبان ابلاغها

******

چون نسوزم آتشست اين گفته ها ءءءءء كسوت ِ تعبير پوشيده زشعر

نارسا اظهار رنج است اين پيام ءءءءء گر دلی سوزد به تحقيقش زمهر

۵ ـ جلد چهارم ، قسمت اول جلد سوم ادبيات حامد فاريابی (( مثنويها ، مثلث ِ ادبی ، مخمسات ، مسدسات ، ترجيع بندها ، تركيب بندها ، مستهزاد )) شامل چهل و سه قطعه و ( 2763 ) بيت است . جمع ابيات با مجموع ابيات هر نوع سر نميخورد . نميدانم رقم جمع ابيات بر كدام معيار است .

۶ ـ اشعار سياه : اين اثر در فهرست خود ترتيب دادهء وی آمده است متكی به آن فهرست كه در اخير جلد دوم ادبيات حامد فاريابی آمده است ، ( 127 ) پارچه شعر و ( 1711 ) بيت داشته . دفتر ديگری هست با پوش سياه كه نقل دوم قصايد ، مثنويات ... ميباشد . اثر مستقلی نيست ، صرف يكی - دو پارچه افزونتر دارد . در آغاز اين دفتر كه كاپی دوم تعدادی از اشعار است ميخوانيم :ء

قسمت اول يادداشتهای حامد فاريابی ، جلد دوم ، جزء دوم ، چكامه های 1329 - 1360 و چكامه های بعداز سال 1360 تا سال ...

۷ ـ رسالهء رسواگر : اين اثر طولانيترين قصيده زبان فارسی ـ دری است كه ( ۴۶۸ ) بيت دارد . موضوع اثر ، بيان به بيراهه كشانيده شدن دختری به وسيلهء مادرش و تولد فرزندی نامشروع و كشتن آن فرزند توسط مادر دختر و جنجالهای ايجاد شده در بين خانواده ها از اثر اين واقعه است . از آهنگ پرشتاب قصيده معلوم ميشود كه در كوتاه مدت ايجاد شده است .و كار بعدی به آن صورت نگرفته . تاريخ و جای انشاد قصيده هم معلوم نيست .شاعر قصدآ نخواسته كه نوك نخی بدهد . يك صفحه يادداشت هم دارد . ضميمه دفتر اول است .

۸ ـ سحر گاه خونين : اين اثر را در شمار اثر های مستقل نياورده است . در تدوين او شامل مثنويها در جلد چهارم است . مگر با درنظرداشت موضوع و موضع تاريخی و خصوصيات داستانی ، ميتوان اثر جداگانه اش شمرد . اين مثنوی ( 268 ) بيت دارد . و بر وزن شاهنامه در عقرب ( 1346 ( سروده شده است . موضوع آن :ء فرستادن شكايتنامه مردم قندهار از مظالم گرگين به شاه حسين صفوی و اعتنا نكردن شاه مذكور به آن شكايتنامه كه توسط ميرويس هوتكی به اصفهان برده شده بود :

بنام ميرويس هوتكی ، حملهء محمود هوتكی به اصفهان و گذاشتن شاه حسين صفوی تاج شاهی ايران را بر فرق محمود هوتكی است .

حامد فاريابی افزون بر اين دفتر های شعری ، رساله های منثور هم دارد به اين هيئت و شمار:

۱ ـ خاكشناسی : اثری بوده است در شناخت خاك ، وزارت زراعت از وی گرفته بوده است .

۲ـ ميترولوژی : اين اثر هم تسليم وزارت زراعت شده است .

۳ ـ زهر شناسی : اين اثر در سال ۱۳۵۶ تسليم وزارت دفاع شده است .

۴ ـ رنگهای ادبی : اين رساله پيرامون خصوصيات موضوعی اشعار با درنظرداشت مفاهيم رنگ ها و مطابقت موضوع شعر با مفهوم رنگ ، ترتيب داده شده است . احتمال قوی است كه اين اثر در نزد محترم الحاج محمد كاظم امينی بوده باشد .

۵ ـ « بيست غزل مولوی » : اين رساله تبديل بيست غزل مولوی به نثر همراه با متن غزلهاست . اين اثر نزد نگارنده است .

۶ ـ مقدمه يی بر ادبيات كلاسيك : اين مبحث ، در مقدمه يی گزينه يی از اشعارش كه به خواهش من ، تهيه كرده بود ، آمده است . اين اثر هم نزد نگارنده محفوظ است . جهت نمودن نمونه يی از آثار منثور و سنخ فكری او ، درين دفتر آورده شد .

۷ ـ يادداشتهايی در زمينه فنون ادبی : اين يادداشت ها را جهت رهنمايی شاعران جوان تدوین كرده بوده . احتمالآ اين اثر نيز نزد محترم الحاج محمد كاظم امينی هست .

۸ ـ رنگين كمان شعر : اين اثر تآليف جمعی است . موءلفان آن محمد اسلم گذار ، رحيم ابراهيم ، حامد فاريابی ، تاشقين بهايی ، محمد كاظم امينی و شايق وصال اند . درين تذكره شرح حال و نمونه كلام « ۱۲۱ » تن از شاعران فارياب آمده است .

افزون بر اينها ، بنابر اظهار خود مرحوم حامد فاريابی مقالتی از او در رابطه به گرسنگی توسط يكی از ارگانهای سازمان ملل به انگليسی ترجمه شده و در ايتاليا به نشر رسيده است .

باری هم مرحوم گفته بود كه شماری از قصايد مشاعره بزرگ و هزارساله زبان فارسی ـ دری را كه با اين بيت عنصری

« عنبر است آن حلقه گشته زلف او يا چنبر است ؟ ءءءءء چنبر است آری وليكن ، چنبر اندر عنبر است

شروع شده است و تا روزگار ما ادامه دارد ، جمع آوری نموده است . نميدانم كه اين مجموعه است ياخير؟ قصيده او درين مشاعره « رهبر تربيت ، چهار دال » نام دارد كه در تذكره « رنگين كمان شعر » منتشره رياست اطلاعات و كلتور فارياب سال ۱۳۶۹ آمده است .

به اينترتيب مرحوم عبدالموءمن حامد فاريابی « ۶ » دفتر شعر ، « ۲ » رساله منظوم و « ۸ » رساله منثور از خود به يادگار گذاشت و سهم با ارزشی در گنجينه عالم بشريت افزود .

تعداد مجموعی اشعار حامد فاريابی در جاها و سالهای مختلف به كميت های دگرگون قيد شده است :

۱۲۰۰۰ « دوازده هزار » بيت در مصاحبه يی كه در شماره دوم ماهنامه ارمغان ( فقط دو شماره به مديريت انجنير سردار رحمان اوغلی نشر شد ) با محترم آلتين تاش ( محمد كاظم امينی ) داشته است .

۱۸۰۰۰ « هژده هزار » بيت در جريان يك صحبت در سال ۱۳۶۵ .

۲۰۰۰۰ « بيست هزار » بيت در تذكره ( رنگين كمان شعر ) .

۱۶۸۶۲ « شانزده هزار و هشتصد و شصت و دو » بيت در آخرين احصائيه يي كه در آخر ( جلد دوم ادبيات حامد ) آورده . اين رقم نيز دقيق نيست چون بعضی از اشعار از شمار افتاده اند . و نيز در مجموع يك دفتر شعر ، در رقميكه نوشته است و رقميكه از شماره دوباره آن بدست ميآيد ، تفاوت است .

گفته ميتوانيم كه حامد فاريابی نزديك به هفده هزار بيت ايجاد كرده است .

حامد فاريابی در عنوان گذاری اشعارش نيز روش خاص خود را دارد . در سروده هايش افزون بر عنوان اصلی ، عنوان فرعی نيز ميگذارد . در انتخاب عنوان بيشتر به محتوای كلی شعر نظر دارد تا بر يك كلمه ويا يك تركيب زيبا . اين دقت ، در گزينش عناوين دفتر های شعری بكار گرفته نشده است . در مجموعه « صور قلم » هردو عنوان آورده شد .

ادامه دارد

فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی(=قسمت یازدهم)

فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی(=قسمت یازدهم)
*قرغََََنَه[=qārğānā]=[=هزارگي]=نوعي درختچه كوهي، ايضاً نام منطقه‌اي در هزارستان/باميان=قَرغَنَه‌تو.
قراغَنَه[=مغولي]=نام نوعي درختِ اقاقيا، معروف به اقاقيايِ سيبي(Caragana Arboreseens)، ( منبع: جامع التواريخ/ ص2384).

*قرغوي[=qārğāwi]=[=هزارگي]=نام روستا و هم منطقه‌اي در هزارستان/ميدان-وردك/بيسود/حصهء اول/در غرب كوتل اونَي و دشتِ يورت.
كورغوي[=تركي اويغوري]=قرقي(=منظور از قرقي يك نوع پرندۀ شكاري خردجثه مي‌باشد)، (منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص548).
كرغيي[=تركي قزاقي]=قرقي(منبع: همان، ص542).

*قَرَه[=qārā]=[=هزارگي]=1- سياه[=در لهجه دايزنگي] 2-اسبِ سياه 3- اكثراً، خالص، ناب، يكدست. ايضاً نام اصلي و جزء آخر و مياني نام سه طائفه فرعي از قبيلهءهزاره 1-شيخعلي ساكن در ولسوالي تالَه و برفكِ بغلان در عهد عبدالرحمن‌خان: دولت‌بيگِ قره، 2-ولسوالي لعل و سرجنگل ولايتِ غور: قره‌قُل دَغي 3-و ولسوالي خدير دايكُندي: قره...همچنين جزئي از نام قراء و مناطقي در هزارستان، از جمله: قره‌ساي، قره‌قل، قره‌قَتَك، قره‌خوال، قره‌باتور ، قرناله...ايضاً جزء دوم نام نوعي گياهِ كوهي در هزارستان: ايرم‌قَرَه~يرم‌قَرَه.
قرا/قارا[=تركي]=سياه(منبع: سنگلاخ، ص199).
قرا/قارا[=تركي]=سياه، انبوه، قوي، متراكم(=اين مورد را در جايي خوانده بودم كه فعلا منبع دقيق آنرا فراموش كرده ام).

*قرَه‌باغ[=qārābağ]=[=هزارگي]=نام يك ولسوالي(=شهرستان/ فرمانداري) در هزارستان/از توابع ولايتِ غزني. زين العابدين شيرواني كه اهل افغانستان هم نيست، چشم‌ديد خود را از قره‌باغ غزني در حدود سه سدۀ قبل چنين مي‌گويد: «... قره‌باغ قصبه‌ايست بين راه غزني و قندهار، محلي است بهجت‌آثار و در زمين هموار اتفاق افتاده است، اطرافش گشاده، باغ‌هاي فراوان و آب روان دارد، مردمش اكثر "قوم هزاره" و شيعي مذهب و جبلي مشرب‌اند...»(منبع پژوهشي در تاريخ هزاره ها، ج2، ص64، يزداني، به نقل از كتاب بستان السياحه، زين العابدين شيرواني، ص455) متأسفانه طي ادوار متأخرتر(=بويژه تا زمان فتنه عبدالرحمن)، بخش بزرگي از بوميانِ اين ولسوالي(=هزاره‌ها) توسط افغانها قتل‌عام و سرزمين آنها طي پاكسازي‌ها و نسل كشي‌هاي متواتر، به زور سرنيزه از صاحبانِ‌شان خالي و سرقت شده است. امروزه فقط نيمي از ساكنان اين ولسوالي را هزاره‌ها و مابقي را افاغنه متجاوز تشكيل ميدهند.
قرَه‌باغ/قراباغ[=تركي]=نام ولايتي از آذربايجانِ شمالي كه فعلا در اشغال ارمنستان است.

*قَرَه‌موغ[=qārāmuğ]=[=هزارگي]=سياه‌سرفه(=در لهجهء دايزنگي).
قرا‌موق[=تركي]=آبلهءسياه را گويند كه اطفال خُردسال آرند(منبع: سنگلاخ، ص210).

*قرَه‌يوسف[=qārāyusof]=[=هزارگي]=نام يكي از درهّ‌هاي هزارستان/غزني/چَغَتو.
قارا/قرَه‌يوسف[=تركي]=در گذشته نامي رايج در بين تُركان بوده است. از جمله نام اولين امير خاندان و سلسلهء تركمني قرا/قاراقويونلو كه قلمرو آنها از ساوه در مركز ايران تا حَلَبِ سوريه بوده است(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص506).

*قَريش[=qāriş]=[=هزارگي]=وَجَب(=ضرب‌المثل: دم خَرَه از هر طرف قريشكني دو قريشَه!).
قاريش[=تركي آذربايجاني]=وَجَب( منبع: خودآموز و مكالمات روزمره تركي آذربايجاني/ ص290).

*قُلاج/قولاج[=qulaj]=[=هزارگي]=فاصله از اين سر دست تا آن سر دست(=مثال: الا اسبِ سفيد، يالت بلنده...بزن قُلاج كه منزل اند و بنده...بزن قلاج اگر چند ميتواني...كه خانهء دلبرم دَ او لبِ بنده!).
قولاج[=تركي]=عبارت از سرپنجه باشد تا سرپنجه ديگر(منبع: سنگلاخ، ص217).

*قلپاق[=qālpaq]=[=هزارگي]=نوعي كُلاهِ پوستي و قديمي مردانهِ هزارگي كه امروزه متروك شده.
قالپاق[=تركي]=كُلاه، كلُاهِ َلبه‌دار(منبع: همان، ص206).

*قَلغُو/قلغان[=qālğo]=[=هزارگي]=نام نوعي گياه، برگِ ريواس، برگِ چتر مانند چُكري(=ريواس)=(ضرب‌المثل: اختيار قَلغُو به دست باده!).
قلقان[=تركي]=به تركي رومي نام گياهي است ساقه‌دار كه خار دارد و به عربي طراثون گويد(منبع: سنگلاخ، ص206).

*قَمچي/قمچين[=qāmçi]=[=هزارگي]=تازيانه(=ضرب‌المثل: اسبِ خوبه، يك قمچي بَسَه!).
قمچي[=تركي]=نوعي تازيانه(منبع: همان، ص207).

*قُناغ/قوناق[=qonağ~qunaq]=[=هزارگي]=1-محلي براي گذراندن شب، شب‌جاي، مهمانخانه. همچنين نام مناطقي در هزارستان، از جمله روستا و كوتلي در حدفاصل ولسوالي پنجاب و شهرستان و نام روستايي در ولسوالي جاغوري: قوناق‌پاطو و ايضاً نام روستايي از توابع "درۀ تركمن" و هم خطهء "دايزنگي".
قوناغ/ق[=تركي]=به‌معني مهمان باشد 2- روميه(=تركان) خانه، منزل و سرا را گويند(منبع: همان، ص218).

*قُنغَر[=qonğār]=[=هزارگي]=گَاو زرد متمايل به قهوه‌اي، بُز و گوسفندِ زرد رنگ.
قنقر/قنگور[=تركي]=در زبان تركي به‌معناي: قهوه‌اي كمرنگ، قهوه‌اي مايل به زرد، رنگِ شاه بلوطي، كرند، گرنگ است. بيشتر براي رنگِ اسب(=و شايد استر نيز) به كار مي رود. اين واژه به زبان مغولي راه يافته و مغولي شده آن قونگغور است(منبع: جامع التواريخ، ص2417).
قنغر[=تركي]=اسبي كه رنگ او مايل به تيرگي باشد( منبع: سنگلاخ، ص219).

*قنجَغَه[=qānjāğā]=[=هزارگي]=فِتراك، جَنب، پهلو(=ضرب‌المثل: هر كس آهو بكشه، دَ قَنجَغَهخو بسته موكونه!).
قنجوغه[=تركي]=فِتراك(منبع: همان، ص208).

*قنچيغ/ق[=qānçiğ]=[=هزارگي]=1-سگِِِ ماده، 2-نوعي دشنام به زنانِ سليطه و بي‌حيا(=ضرب‌المثل: تا قنچيغ دم نزنه، كِندوگ نميَه!)
قانجيق[=تركي]=سگِ ماده را خوانند(منبع: همان، ص208).

*قَنجي[=qānji]=[=هزارگي]=سيرشدن از آب.
قان[=تركي]=امر است از سيرشدن(منبع: همان).

*قيم/قين[=qin~qin]=[=هزارگي]=انتقام(=از جمله در لهجه دايزنگي)
قنيل[=qānil]=[=هزارگي]=اظهار انتقام جوئي نمودن(=در لهجهء دايزنگي).
كينجي/كين+جي[=تركي آناطولي]=انتقامجو(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص556).
قين[=تركي]=شكنجه و عذاب(منبع: همان، ص225).
قانيق[=تركي]=خون آشام دشمن، تشنه به خونِ دشمن(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص513).

*قوبوز[=qubuz]=[=هزارگي]=نوعي آلتِ موسيقي هزارگي كه امروزه متروك شده(=به نقل از آقايان صفدر توكلي و داوود سرخوش دوتن از آوازه خوانان هزاره، در راديو آزادي و هفته نامه همبستگي – مهاجرين افغاني- در ايران).
قوبوز[=تركي]=بربط را خوانند و آن يك نوع سازي است معروف(منبع: سنگلاخ، ص212).
كوپوز[=تركي آناطولي]=ساز عاشيق‌هاي نوازنده آذربايجاني و ديگر تركان(منبع: فرهنگِ نامهاي تركي/ ص545).
قوووز[=تركي تركمني]=نوعي ساز دَهَني تركمن‌ها(منبع: همان، ص525).
قوپوز[=تركي]=در زبان تركي نام سازي است ماننده به عود و سه تار اما زهي(منبع: جامع التواريخ/ ص2212).

*قوتو/قوتان[=quto]=[=هزارگي]=1- نوعي پرندۀ مهاجر آبزي،2- جايگاهِ نگهداري احشام، همچنين نام روستائي در هزارستان/ميدان-وردك/دايميرداد: قوتو(=ضرب‌المثل: آيَه قوتويه، بابَه چوپويَه!).
قوتان/غوتان[=تركي]=1- مرغ سقا 2- محوطه‌اي براي خوابگاهِ گوسفند. غوتان در زبان تركي تركمني به‌معني پليكان و مرغ ماهيخوار است(منبع: سنگلاخ، ص212 و فرهنگ نامهاي تركي/ ص162).

*قوچاغ/ق[=quçağ]=[=هزارگي]=آدم سالم و نيرومند.
قوچاي[=تركي تركمني]=مرد دلاور(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص519).

*قوچقار/قوشقار[=quçqar]=[=هزارگي]=قوچ، گوسفندِ نر(=ضرب‌المثل: روباه دَ اميد خايهقوچقار كه كَي دَ زيمي موفته!).
قوجغار/كوشكار[=تركي]=قوچ را گويند اعم از آنكه كوهي باشد يا غير از آن، كوشكار در زبان تركيِ قزاقي نيز از جمله به‌معناي قوچ است(منبع: سنگلاخ، ص 212 و فرهنگ نامهاي تركي / ص550).

*قور[=qor]=جمع افراد، قور شدن=يعني چند نفر سر سفرۀ غذا با هم هم‌كاسه شدن(=ضرب‌المثل: از قورِ خلق بورََه!).
قور[=تركي]=حلقه نشستن سور و جمع را نامند(منبع: سنگلاخ، ص213).

*قورَه‌جي[=qurāji]=[=هزارگي]=تفنگدار ، نظامي، ياغي[=در لهجه دايزنگي]=(ضرب‌المثل: قورَه‌جي بُرده!).
قورچي[=تركي]=سلاحدار(منبع: همان، ص214).

ادامه در پُستِ بعدي...

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۱

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۱

ناصر پور پيرار

تا شناسایی کامل عواملی که با نام سلاطین عالی جاه صفوی به تاریخ ما قالب زده اند، به خواست خدا تنها یکی دو یادداشت فاصله داریم. اگر موضوع رسیدگی به منابع معمول و مجعول صفویه، چنین کش دار می نماید، از آن روست که بدون تعارف معلوم شود، تاریخ کنونی صفویه، از راه خواندن سفرنامه ها و یا دیدار از نوشته هایی که می گویند از مورخین آن زمان مانده، نه فقط قابل ادراک و برداشت نیست، بل از فرط نادرستی و آشفتگی، اهل خرد را مطمئن می کند که همان سازندگان افسانه های شاه نامه و اشکانیان و ساسانیان، در این جا هم واقعیتی هولناک را، در ورای جملات و تصاویر این سفرنامه ها و تواریخ باسمه ای، از دید و دانایی تاریخ دور کرده اند. اینک مورخ مطمئن است که با مبنا قرار دادن قتل عام وسیع و غیر قابل انکار پوریم، جست و جوی خود درتاریخ ایران را، بر زمینه ای هموار و بدون بن بست طی کرده است، زیرا تنها با تکرار این سئوال اولیه و بی پاسخ مانده، که به کدام علت ادامه ساخت و اتمام ابنیه، در محوطه ی تخت جمشید را متوقف مانده است و چرا هیچ قدرت سیاسی و اقتصادی پس از هخامنشیان، در طول دو هزاره، آن محوطه ی نیمه ساخت را به سود خود مصادره و اجرای آن را کامل نکرده، به آسانی وسعت ویرانی حاصل از پوریم و نیز فقدان هرگونه قدرت سیاسی بومی و محلی و منطقه ای در ایران پس از آن واقعه را اثبات کرده است.

پیوستگی منطقی و پرهیز از گسست مادی در این بررسی های تازه از موضوع تاریخ ایران، ناگزیر مورخ را، در مدخل ورود به موضوع صفویه، به عرضه سئوال مقدماتی دیگری وادار کرده است که: در سرزمین ۲۰۰۰ سال بدون نمایه های اقتصادی و اجتماعی ایران، ناگهان این همه معمار و شهر ساز و صنعتگر و هنرمند عهد صفویه، چه گونه و بر چه زمین و زمینه ای ظهور کرده اند و اگر این گونه توانایی ها را وارداتی بدانیم، پس چنان واحد ملی و یا حتی بومی سرمایه گذار در چنین پروژه ی نوسازی عظیم، از چه منابع و ذخایر اقتصادی تغذیه شده و برداشت کرده است و چون دست مایه ی قابل تاییدی، از چنین انباشت دارایی، در هیچ صورت آن به دست نداریم، پس تحولات عصر صفویه، در برنامه ریزی و سرمایه گذاری و اجرا، بر پایه ی ملی متکی و مستقر نمی شود و به بررسی مخصوص خود نیازمند است. با نگاه دقیقی به چنین تصویر روشنگر تاریخی، که درستی و صحت آن را، هم نبود عینی و مادی و دراز مدت مظاهر و لوازم تولید و توزیع و ابنیه ی عمومی، چون پل و سد و آب انبار و حمام و بازار و کاروان سرا، در دوران پیش از صفویه و هم برافراشته شدن ناگهانی نمودار و نمونه هایی از عالی ترین مصادر سازندگی به زمان صفویه تایید می کند، آن گاه بی نیاز به مباحث فرعی، معلوم می شود که شمایل و پازل تاریخ ایران تنها از سه قطعه ی عمده تشکیل شده است:
۱. دوران شکوه کهن، از قریب هفت هزار تا ۲۵۰۰ سال پیش، که کاوندگان میراث های این سرزمین و مورخین غالبا یهودی، در وجه عمده ندیده گرفته و می گیرند و باز شناسی کامل آن به خانه تکانی لازم در مراکز ایران شناسی کنونی نیازمند است. روند توسعه ی درخشان و رو به پیش این دوران، در برخورد با قتل عام پر دامنه و نسل کسی کامل پوریم، متوقف ماند.
۲. دوران دو هزار ساله ی سکوت مطلق و یا نسبی، ناشی از آن کشتار و ویرانگری عام، که کم ترین نشانه تجمع و تمدن در ایران باقی نگذارد و به سبب امحاء کامل مبانی و زیر بناهای زیستی و نیز نبود نیروی نوساز انسانی، حتی سطری مستندات غیر جاعلانه برای نمایش تحرک اجتماعی در آن دوران به دست نداریم.
۳. دوران نوسازی جدید، معروف به عهد سلاطین صفوی، که مرتکبان قتل عام پوریم، برای مخفی نگهداشتن عوارض آن کشتار بزرگ، از دید کسانی که پس از امکان گذر از اقیانوس ها، برای نخستین بار به مشرق زمین سرازیر می شدند، دکور سازی اجتماعی موقت و بی ریشه ای را، با به صحنه آوردن نمایشی از بناهای عام المنفعه و عمومی متنوع، در ایران آغاز کردند و باسمه هایی از آن را به صورت تصاویر و یادداشت های سیاحان قلابی به جهان فرستادند تا ماسک دیرینگی تمدن دروغینی بر سیمای سرزمینی بنشانند که قرون متمادی در آوار پوریم مدفون بوده است. آن گاه با تولید حجم قابل اعتنایی از مناظر و تظاهرات فرهنگ ایرانیان، در دوران های مختلف، به صورت کتب و دواوین و مکاتب گوناگون، بر این دکور بندی خشک صورت زنده تر و جذاب تر و کهنه تری دادند و کسانی را موظف کردند تا در قرن اخیر به عنوان تنها نشان حیات فرهنگی خویش، اجناس قلابی این بازار مکاره ی سراپا جعل و فریب را، برق اندازی و عرضه کنند و از جمله به تبلیغ حافظ شیرین سخن و لسان الغیبی مشغول شوند، ساکن شیرازی که سیصد سال پس از دوران حیات ادعایی او ساخته شده است!!!

بنا بر این پی کاوی نقادانه و مستمر اسناد صفوی، از جمله یادداشت ها و رسامی های متعلق به سیاحان ظاهرا گذر کرده از ایران آن زمان، که در نگاه سخت گیر نخست، ساختگی بودن تمامی آنان محرز می شود، در فروریزی پایه های اسناد فرهنگی و بی اثر کردن تلقینات موجود در باب آن سلسله، نقش اساسی دارد. در این جا نیز برخورد و بررسی های نقادانه به همان نتایجی خواهد رسید که در باب دیگر مقاطع تاریخ ایران به دست آمد. یعنی اگر قابل اثبات است که از قول سیاحی دروغین مطالبی نادرست در باب دولت و اقتدار و هنر و صنعت و رسوم و سنت صفوی تولید کرده اند، پس آن سلسله محتاج لفافی از دروغ برای پوشاندن زشتی معینی بوده است، تا تاریخ ایران توان کشف و اشاره بدان را نداشته باشد. این همان شیوه ای است که برای بخشیدن هویت به سلسله ی موهوم ساسانی، یک دانشگاه پرآوازه ی آمریکایی را واداشته است تا در نقش رستم، به خط فرضی پهلوی، برای آن سلسله کتیبه ی نوکنده فراهم کند!!! با همین اشاره معلوم می شود که کارگزاران تاریخ ساز برای ایران و اسلام و شرق میانه، واحد معینی با اهداف و مراکز و سرمایه و شیوه های عمل یکسان است.

این تصویر یکی از مراسم تنبیه در زمان صفویه است که از تصویر شماره ی ۱۳۰ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...»، با نام «بریدن بینی» برداشته ام، که در آن اغتشاش عجیبی برقرار است. مردی در میانه ی رسامی، با شمشیری برکمر، گریبان مرد کوتاه قامت دیگری را گرفته و ظاهرا با دست آزاد خود مشغول برداشتن کلاه از سر اوست. گروه گوناگونی از مردم در صحنه می لولند و در آن میان مرد بلند قامتی، کلاه مخصوص کوه نشینان آلپ را بر سر دارد. در سمت راست قسمت پایین رسامی، ساختمانی با ستون های سنگی رومن و پنجره هایی با کرکره های چوبی دیده می شود. در انتهای تصویر نیز با الگوهای دیگری از بناهای کلاسیک اشراف اروپایی رو به روییم. چه گونه می توان تعیین کرد که نقاش این تابلو شاهد اجرای مراسم بریدن بینی، به اصفهان و در عهد صفوی بوده است و یا در قلب پاریس و به دوران سلطنت لویی چهاردهم؟!!

این تصویر شماره ی ۱۲۲ از جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» با عنوان «مراسم عید عمر» است که گویی اجرای آن در شهر قزوین گذشته است. در ابتدای سمت راست تصویر مردی با دامن و جوراب بلند اسکاتلندی در حال حمل شیئی ناشناس است، سگی بازیگوشانه بیرون از حلقه ی مردم می دود و در میانه کسانی در اطراف هیمه ی پر دودی جمع اند که اشیای نامعینی را در میانه ی آن می سوزانند. در اطراف میدان چنان ساختمان های بلندی با اسلوب کلاسیک اشراف اروپایی صف کشیده، که بر مبنا و با مراجعه به آن ها می توان مدعی شد که این مراسم عمر سوزان را، نه در قزوین قرن یازده هجری، بل اخیرا در وین پای تخت اطریش برگزار کرده اند!!!

«از مراسم عید عمر نیز تصویری در مجموعه ی فاندرآ در دست است که آن هم بدون طرح قبلی، از روی نوشتجات آنتونی شرلی تهیه شده است. این تصویر مراسم، عید عمر را در شهر قزوین نشان می دهد. این عید سابقاٌ بسیار با عظمت گرفته می شده و در نهم ربیع الاول اجرا می گردیده است. البته مسائل سیاسی در این موضوع دخالت تام داشته است. ایرانیان می خواستند در مقابل عثمانی ها بخصوص این عید را با مراسم هر چه با شکوه تر برگزار نمایند تا بدین وسیله ی روح ملیت را در مردم بیدار نمایند. اصولاٌ مذهب شیعه را ایرانیان از لحاظ حفظ ملیت خویش در مقابل اعراب به منزله ی عامل مهمی انتخاب نموده، تحقیقات و خدماتی در آن به عمل آورده آن را در قرن سیزدهم با ظهور شیخ صفی الدین اردبیلی تقویت کردند». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۲)

با این مقدمات، که به طور کامل، ادعاهای ثبت شده، داده های رسامی و متون مندرج در سفرنامه های اصطلاحا عهد صفویه را ابطال و بی اعتبار می کند، به موضوع مقابر شاهان صفوی در ایران باز می گردم تا معلوم شود که نه تنها پرآوازه ترین شاه آن سلسله، یعنی شاه عباس اول در ایران آرامگاهی نداشته ، بل از دیگر سران آن سلسله نیز تاکنون مقبره ای که با وضوح لازم قابل انتساب به هر یک از سلاطین صفوی باشد، نمی شناسیم.

«قم دارای دومین بارگاه بسیار مقدس مذهبی در ایران و آرامگاه چند تن از پادشاهان آن است. قبلا هم اشاره کردم که امام رضا (ع) به واسطه ی علاقه ی سرشار، عده ای از منسوبان خود را در زمان حیات به قصد خدمتگزاری و بعد از مرگ هم نعش آن ها را در نقاط متعدد ایران که دوست می داشته پراکنده ساخت. در قم آرامگاه خواهرش حضرت فاطمه است که می گویند به واسطه ی مظالم خلفا از بغداد گریخته بود و در این محل رحل اقامت افکنده و درگذشته است. روایت دیگر این است که در راه سفر طوس که به عزم دیدار برادر می رفته در این نقطه بیمار شده و رحلت کرده است و می گویند که برادرش هم به پاس این واقعه هر روز جمعه از بارگاه خود در مشهد برای بازدید خواهر به قم می آید...
مقبره های سلطانی ـ از قرن هفدهم به این طرف قم آرامگاه چندین تن از سلاطین ایران شده است. در آن جا شاه صفی اول و شاه عباس دوم و شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از سلسله ی صفویه مدفون شده اند و از سلاطین قاجار فتحعلی شاه با دو فرزندش در عمارتی جداگانه کنار شهر و محمد شاه در آن جا مدفون اند. بایستی که نعش های متعددی در نقطه ی واحدی دفن شده باشد، زیرا که بنا بر اطلاع از منابع ایرانی ۴۴۴ قبر مقدسان و شاهزادگان در آن جا است و مقبره ی آن ها را که از مرمرهای سفید و مرمر و عاج و چوب آبنوس و چوب کافور تهیه شده است با پرده های گرانبها پوشانیده اند و ملاها شب و روز به تلاوت قرآن مشغول اند». (ایران و قضیه ایران، جرج. ن. کرزن، جلد دوم، ص ۸ و ۱۰)

بی توجه به توضیح شگفت آور کرزن در باب پراکنده کردن نعش اقوام امام رضا، ترافیک دفن شاهان و شاه زادگان در کنار مزار و مدفن حضرت معصومه، در نوشته ی او، چنان در هم پیچیده است، که گویا ۴۴۴ سلطان و شاه زاده را در نقطه ای واحد و احتمالا به صورت طبقاتی دفن کرده اند؟!!! جست و جوهای کنونی در این باره، درست همانند آن چه در باب آرامگاه شاه عباس اول در کاشان گذشت، لااقل و تا آن جا که به سلاطین صفوی مربوط می شود، با بن بست فقدان اسناد قابل اعتنا مواجه است.

«از آن جمله درباره شاه صفی که قبر او در قم می باشد کتاب خلد برین پس از بیان درگذشت وی در عمارت دولتخانه کاشان می نویسد: «ارکان دولت بعد از تجهیز و تکفین نعش او را به رسم آیین سلاطین بر دوش کشیده گریان و نالان به دارالمومنین قم روانه گردانیدند و در جوار مزار فایض الانوار مدفون نمودند». با این حال مولف کتاب قصص خاقانی تالیف سال ۱۰۷۳ هجری می نویسد: «در باب تعیین محل دفن آن پادشاه امراء ایران بساط کنکاش گستردند. رأی ها بر آن قرار گرفت که چند نعش نقل به اماکن مشرفه نمایند و فردای آن روز سه نعش را تجهیز نموده یکی را به سمت نجف اشرف یکی را به جانب مشهد و دیگری را به بلده دارالمومنین قم. ظاهرش آن که در قم مدفون شد». همچنین راجع به شاه عباس دوم که در آرامگاه مخصوصی در قم به خاک سپرده شد باز هم شایعه مزبور بر زبان ها جاری بوده از جمله مصحح چاپ دوم سفرنامه تاورنیه در حاشیه کتاب بدون ذکر ماخذی توضیح داده که: «جنازه شاه عباس دوم را به مشهد بردند». و نیز شاردن فرانسوی پس از شرح و وصف مفصلی که از تزیینات و تشریفات شاهانه آرامگاه شاه صفی و شاه عباس دوم در قم می دهد اثاثه زرین و اسباب گران بهای آن را می شمارد تا جایی که می گوید قریب به هشتاد درصد از بودجه کل عوائد آستانه قم به مصرف این دو آرامگاه می رسد. باز هم بر اثر شایعات آن ایام می گوید: «مع هذا من گمان نمی کنم که اجساد آن ها در همین مزار مدفون باشد زیرا رسم پادشاهان این کشور آن است که مدفن حقیقی خود را مکتوم بدارند به همین جهت هنگام تدفین اجساد سلاطین معمولا شش تا دوازده دستگاه تابوت به اسم پادشاه معرفی می کنند...» بدین ترتیب معلوم می شود از زمانی که شایعه خالی از حقیقت مذکور درباره قبر شاه طهماسب به دستور شاه عباس کبیر ساخته و به دهان مردم انداخته شد، دیگر از میان نرفته و بل که روز به روز آن را بزرگ تر نمودند و نسبت به اخلاف وی هم ادامه یافت تا جایی که تعداد نعش های ساختگی را در افواه به دوازده تابوت هم رسانیدند». (حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۳)

پس بنا بر این تفصیل شاردن ناشناس، اصولا شاهان ایران به داشتن قبری شناخته عادت نداشته اند. این مطلبی است که باور به آن دشوار نیست، زیرا شاهانی که نتوانسته اند از پس پوریم تا دوران صفویه، کوچک ترین نشان حیات از خود باقی گذارند ، طبیعی است که برای قرارگاه پس از مرگ خود حساسیت ویژه ای نشان نداده باشند!!! چنان که می خوانیم داستان نعش های ساختگی و دفن های قلابی، نه فقط شامل حال شاه عباس اول، که به سایر مردگان سلاطین صفوی نیز سرایت کرده است. این سئوال که چرا جسد این صاحب منصبان پر قدرت و سلاطین سازندگی، که به ترین کاشی پزان و گچ بران و سنگ تراشان و آیینه کاران را در اختیار داشته اند، قبر خانوادگی معتبری، شاید بر صفای کنار زاینده رود و یا بر صحن وسیع این همه مسجد با شکوه اصفهان باقی نگذارده و نعش خود را بی نشانه های لازم و همراه با انواع صحنه سازی های سینمایی، در به در شهرها کرده اند، جز این پاسخی ندارد که چنان شاهانی، با چنین مشخصات و زمان تسلط که برشمرده اند هرگز در ایران آن عهد ظهور نکرده اند تا در گوشه ی مشخصی از خاک های این سرزمین افول و غروب کنند. اگر مسجد شاه و عالی قاپو را به وضوح تمام بنا شده به دست شاه عباس اول گفته اند، پس شاه عباس و دیگر شاهان صفوی یک موضوع پنهان مانده در تاریخ ایران نیستند که قبرشان را مفقود و پنهان و سفارش شده به اختفا بدانیم، مگر این که آنان از سرنوشت آرامگاه خویش، پس از مرگ بیمناک بوده باشند، که خود به توضیح و دلیل مفصل دیگری محتاج است، که تاکنون ارائه نکرده اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه ششم دی 1386 و

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۰

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۰

ناصر پور پيرار

برای درک این که سازندگان اسناد و توصیفات کنونی از ماجرای صفویه، تا چه حد ما را کودن فرض کرده و دست انداخته اند و چه لفاظی های داستان گونه ی پر اغراق و ناممکنی را، در تمام زمینه ها، از هخامنشیان پس از خشایارشا تا زمان قاجار، به خورد تاریخ وادب و فرهنگ این سرزمین داده اند، کافی است به نمونه ی زیر توجه کنید که یکی از الگوهای معمول چنین جعلیاتی است.

«پایتخت صفویه ـ در نیمه ی قرن هفدهم بنا به اظهارشاردن در داخل محیط ده فرسخی اصفهان ۱۵۰۰ دهکده وجود داشته و گرداگرد شهر ۲۴ میل راه بوده است و در درون دیوارهای آن که ۱۲ دروازه داشت، ۱۶۲ مسجد، ۴۸ مدرسه، ۱۸۰۲ کاروانسرا، ۲۷۳ حمام و ۱۲ قبرستان بوده است. تخمین کل جمعیت آن بین ۶۰۰.۰۰۰ و ۱.۱۰۰.۰۰۰ بوده و رقمی که اولئاریوس قید نموده، ۱۸.۰۰۰ خانه و ۵۰۰.۰۰۰ نفر جمعیت بوده که با میزان مندرج در سفرنامه ی شاردن زیاد اختلاف ندارد». (ایران و قضیه ایران، جرج. ن. کرزن، جلد دوم، ص ۲۷)

روایت کرزن از هر دو کتاب شاردن و اورلئاریوس، کاملا با متن اصلی آن ها و نقل های مشابه برابر است. اینک در سراسر ایران و با محاسبه کاروان سراهایی که در عهد زندیه و قاجار ساخته اند، بقایا و نشانه ی کمی بیش از ۸۰۰ کاروان سرا بر پاست، اما شاردن، در میانه ی ایام به اصطلاح دولت صفوی، فقط در شهر اصفهان ۱۸۰۲ کاروان سرا و در محیط ده فرسخی اطراف شهر ۱۵۰۰ دهکده را شمرده است، این ارقام همان اندازه قلابی است که گمان کنیم اصفهان عهد صفویه، درست برابر جمعیت امروز آن، بیش از یک میلیون نفر نفوس و چنین مساحتی داشته است!!! برای شناسایی اعضای این باند بی حیای دروغ پرداز، درباره ی همه چیز تاریخ ایرانیان، کافی است سری هم به آمار کتاب ناصر خسرو قبادیانی بزنیم که ظاهرا او هم در قرن پنجم هجری قمری، تقویم شمسی بسیار معتبری در بغل داشته است: «پنجم محرم سنه ی ثمان و ثلاثین و اربعمائه، دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه، از تاریخ فرس، به جانب قزوین روانه شدم و به دیه قوهه رسیدم». حال آن که پنجم محرم سال ۴۳۸ هجری قمری با ۲۳ خرداد سال ۴۲۶ شمسی برابر است، نه دهم مرداد سال ۴۱۵ شمسی!!!؟

«از آن جا برفتیم، هشتم صفر سنه ی اربع و اربعین و اربعمائه بود که به شهر اصفهان رسیدیم. از بصره تا اصفهان ۱۸۰ فرسنگ باشد. شهری است بر هامون نهاده آب و هوایی خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبی سرد خوش بیرون آید و شهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ها ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع. و در میان شهر مسجد آدینه ی بزرگ نیکو. و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر، همه آبادان، که هیچ از وی خراب ندیدم، و بازارهای بسیار. و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندی و دروازه ای و همه ی محلت ها و کوچه ها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروان سراهای پاکیزه بود و کوچه ای بود که آن را کوطرازی می گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروان سرای نیکو و در هر یک بیاعان و حجره داران بسیار نشسته». (ناصر خسرو قبادیانی، سفرنامه، به کوشش دبیر سیاقی، ص ۱۶۵).

هنگامی که این مقدمة الجیش دروغ نویسان، ناصر خسرو قبادیانی، در یک کوچه ی اصفهان پنجاه کاروان سرا سراغ دارد، آیا شاردن که پشت سی ام این قافله سالار سیاحان قلابی و یاوه باف است، حق ندارد در تمام اصفهان ۱۸۰۲ کاروان سرا بیابد؟!! برای اثبات درهم ریختگی سرسام آور کنونی، در این گونه موضوعات توجه کنید که ناصر خسرو در میان قرن پنجم هجری مسجد جامع اصفهان را دایر نوشته، اما اسکندر بیک، منشی بی خبر شاه عباس، گمان کرده است که مسجد جمعه را در زمان صفویه ساخته اند؟!!!

«آن چه در صفاهان جنت نشان احداث فرموده اند اولا در شهر مسجد جامع عالی واقع در جانب جنوبی میدان نقش جهان که طاق مقصوره اش نشانی از گنبد هرمان و با طاق نه رواق فلک توامان است و آن مقدار سنگ های مرمر که در جدار آن ثانی بیت المعمور به کار رفته، سیاحان عرصه ی گیتی کم تر نشان داده اند. مجملا آن معبد فردوس نما، در زیب و زینت و دل گشایی رشک مسجد اقصی است». (اسکندر بیک، تاریخ عالم آرای عباسی، ص ۱۱۱۱)

این تصویر شماره ی ۱۹ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان از ایران» است، با شرحی بر آن که در زیر می خوانید. این نقاشی نیز در زمره ی همان گروه از تصاویری است که سازنده ی کتاب اسناد مصور، بر صحت و مطابقت آن با حقیقت گواهی داده است، اما در توضیحی که بر آن آورده، حکایت دیگری را قرائت می کنیم و با انکاری شیوا مواجهیم.

«براون تصویری از خود به جای گذارده به نام خرابه های شهر «مویر» این شهر که مابین قم و کاشان قرار گرفته بود گویا به کلی از بین رفته است. شاید اکنون دهی به این نام وجود داشته باشد که پذیرش آن نیز برای نگارنده مشکل است، ولی چنان که از قلاع مستحکم این شهر که در تصویر آمده معلوم است که در قرون وسطی عظمت به سزایی داشته است. در هر حال این تصویر سندی است مهم از یک شهر که گویا به کلی نابود و فراموش شده و مهم تر از آن، سندی است برای مطالعه ی قلاع نظامی قرون وسطایی ایران». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، جلد دوم، ص ۲۰)

دارالمجانین پر و پیمانی است که برای دیوانگان ایران شناس بیگانه و خودی، یک تخت خالی هم ندارد! آن ها در حالی که کاسه طلای مخصوص خشایارشا را، از ۲۵۰۰ سال پیش، پشت به پشت و صحیح و سالم در بغل نگه داشته اند، از قبیل چنین شهرهای کاملی را، که می گویند چهار صد سال قبل یرپا بوده، گم شده می گویند!!! یافتن چنین حصار طویلی، با این همه برج مراقبت نزدیک به هم، در هیچ اقلیمی از زمین ممکن نیست. بازی سرمستانه، شوخ طبعی شنگول و خیال پردازی شیطنت آمیزی است که کسی با نام براون ناشناس، بر روی فرمی از معماری انجام داده و بنا بر حاصل آن، مدعی وجود و دیدار شهری در میان کاشان و قم، به نام فرنگی «مویر» شده است!!! آن هم در حالی که از این پندار سرخوشانه براون، در عالم واقع، بقایایی حتی به صورت آوار بر هم انبار، قابل دیدار نیست. مدون کتاب اسناد مصور اروپاییان، که پیش تر صحت و موجودیت مادی و اصلیت این تصاویر را تضمین کرده بود، در این جا ابتدا مردد است و پذیرش چنین نمایی از شهری بدون آثار را موجب بروز تردید می داند، اما این تزلزل، حتی به میزان طول سطری از کتاب اش نمی پاید و بلافاصله همین رسامی مسخره را به عنوان سندی برای قبول عظمت ساخت و سازهای نظامی در ایران قرون وسطی، به رخ تاریخ می کشد!!!

گمان می کنید این رسامی که به شماره ی ۱۲۱ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» ثبت است، به کدام ماجرای مهم در زندگانی مردم زمان صفویه اشاره دارد؟ به مراسم ختنه ی ارامنه!!! تمام البسه افراد و کلاه های کشیش و مطران و نیز لوازم و آرایش موی زن خانه و پرده فرنگی است و تدوین کننده ی کتاب اسناد اروپاییان شرحی چنین برای آن تدارک دیده است.

«از مراسم ختنه ی ارامنه دو تصویر در دست است که یکی از آن ها در نسخه ی هلندی سفرنامه پیترو دلاواله آورده شده و دیگری نیز در نسخه ی هلندی سفرنامه ی توماس هربرت است که البته هیچ یک از آن ها نمی تواند مستند باشد و فقط از روی نوشتجات سفرنامه ها، هنرمندان تصوراتی کرده آن ها را به وجود آورده اند. چون نه پیترودلاواله و نه توماس هربرت هیچ یک طرحی از این مراسم نکشیده بودند». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۱)

پس در سفر نامه ی پیترو دلاواله و توماس هربرت از ختنه ی ارامنه در اصفهان گفته شده و کار مصور کردن آن به دست کسانی بوده، که در خیال خود صورتی برای آن نوشتجات آفریده اند. به نظر می رسد که اعتراض مدون کتاب «اسناد اروپاییان» متوجه نقاش است که نحوه ختنه و مراسم آن را درست نمایش نداده و احتمالا از ذهن او هم نگذشته است که از این سیاحان عالی مقام دروغ پرداز بپرسد که مگر در بین ارامنه هم ختنه ی فرزندان، آن هم در این سن و سالی که در تابلو آمده، رواج داشته است؟!! حالا کسانی احتمالا خواهند نوشت که این تصویر از مراسم ختنه ی یک ارمنی مسلمان شده است تا نه فقط اصل ختنه غریبه و خنده دار بنماید بل شرکت کشیش و مطران در مراسم ختنه ی یک ارمنی از کلیسا برگشته نیز عجیب و غیر عادی و کاملا دموکرات منشانه جلوه کند!!! سرانجام پس از دو روز یک ارمنی آشنای نسبتا معمر یافتم، تصویر را نشان دادم و امکان صحت آن متن در عهد صفویه را پرسیدم، از شنیدن این دروغ چنان افروخته و برانگیخته شد که گمان بردم فی المجلس مستندات دیداری خود را رو خواهد کرد!!!!

این هم یک نقاشی دیگر، با نام مراسم دفن، که به شماره ی ۱۲۴ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» چاپ شده و ظاهرا گورستانی را نشان می دهد که کسانی در حال دفن مردگان اند. تصویری است کاملا محصول خیال و بازتابی است از یک تصور بیمار گونه ی مالیخولیایی. در محوطه ای بسته و دیوار کشیده، چند مرده ی ملبس و ایستاده را با تیرک هایی به دیوار دوخته اند و کسانی با کلاه فرنگی مشغول کشیدن نعش هایی با دست های باز و پاهای برهنه به داخل گورند. هیچ عقل سلیمی زهره ی تفسیر این باسمه ی مسخره را ندارد، اما مدون کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» گره کار این قبرستان را نیز، با تیز هوشی استثنایی خود، گشوده است.

«از مراسم کفن و دفن تصویری در دست است که کمی حیرت انگیز است و نمی توان تفسیری از آن نمود. این مراسم کفن و دفن شورشیان است که همین طور با لباس آن ها را در قبر می گذارند، یا شاید اصولا زنده به گور کردن را نشان می دهد، در هر حال این تصویر مستلزم مطالعه عمیق است». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۲)

همایون راه حل برخورد با چنین نقاشی های احمقانه ای را، که از سوی جاعلانی بیمار به عنوان آثار حیات اجتماعی در ایران عهد صفویه به هم بافته اند، نه اعتراض به اصل اثر و رد امکان صحت آن، بل در این یافته است که آن مردگان بی صدای در حال ایستاده به دیوار دوخته را، شورشی شناسایی کند!!! آیا به گمان شما ما در دست کدام یک بیش تر اسیریم: مفسران وصله کاری که با هر تمهید در اعتبار دادن به این گونه به اصطلاح اسناد، استاد شده اند و یا خالقین اصلی کنیسه و کلیسایی این آثار؟!!

به این تصویر نیز که به شماره ی ۱۲۶ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» و با عنوان مراسم سوگواری ارامنه ی جلفا ثبت است، و به آن ابنیه ی اروپایی و سقف های شیب دار و پنجره ها و نور گیرهای سراسری و آن اتاق های زیر شیروانی نگاه کنید که بیننده را به یاد گذرگاه شهرستانی در آلمان، هلند و یا فرانسه می اندازد. ظاهرا این جا محله ی ارامنه ی جلفای اصفهان در عهد صفویه است. مدون کتاب در شرح این نقاشی آورده است:

«از مراسم سوگواری ارامنه نیز تصویری در سفرنامه ی براون آورده شده است که خانم های ارمنی را در قبرستان ارامنه و طریق سوگواری آن ها را نشان می دهد. در طرف راست گویا خود براون نقش گردیده است. مراسم سوگواری ارامنه ی جلفا برای سه پادشاه مقدس (سه مغ) در تصویری در سفرنامه ی پیترودلاواله به نمایش درآمده است که یگانه سند تصویری از این نوع به شمار می رود». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۳)

از طریق دقت در این میراث و متون بی پایه، که قصد نمایش ناشیانه گوشه هایی از روابط اجتماعی در ایران عهد صفویه را دارد و نیز توجه به داده های بی بنیان و مضحکی، که از قول سیاحان اروپایی در این همه سفرنامه ی قلابی ثبت کرده اند و نیز از راه کنکاش در متن تواریخی که به نام صاحبان تالیفی چون اسکندر بیک، برای آن دوران ساخته اند، مورخ در می یابد درست همانند توصیف هایی که در باب ایران پیش و بعد از اسلام رایج است، کسانی در کار ایجاد اغتشاش در ذهن ایرانیان در باب صفویه با مقاصدی مشخص اند. بدین ترتیب عمده ترین اطلاعات امروزین ما درباره ی روابط و مسائل اجتماعی عهد صفویه از مطالبی ماخوذ است که هیئتی ظاهرا سفر نامه نویس و دیدار کننده ی ایران آن زمان، در یادداشت های گوناگون به شرح آورده اند. جهت عمده ی این کوشش تالیفاتی، که سریعا در اروپا رواج داده اند، در وحله نخست تثبیت و رسمیت دادن به شاهان بی نشان و بدون گور صفوی، القاء سرزمینی کهن و آباد و با روابط اجتماعی گسترده به نام ایران و در عین حال نمایش نحوه ی مدیریت فرمان روایانی است که از تجاوز جنسی به مهمان فرنگی خود نیز پرهیز نداشته اند، با هر بهانه در برابر چشمان خارجیان آدم می کشته اند، گوش و بینی می بریده و شقه می کرده اند، تا کسانی در غرب وسوسه نشوند که پیش از اتمام پروژه ی ایران سازی آن ها، میل دیدار از این سرزمین را داشته باشد. این نمونه ی کهنه تر همان اسلوبی است که امروز موجب هراس دیدار کنندگان معمول جهان از سرزمین های شرق اسلامی و آفریقا شده است، تا پول های شان را تنها در طرب خانه های آمریکا و اروپا هدر دهند.

«در سفرنامه های مختلف صحنه هایی از سر بریدن، پوست کندن، کور نمودن، بینی بریدن و غیره نمایش داده شده که یکی از آن ها صحنه ای است که در سفرنامه ی ته ونو، از بریدن بینی مشاهده می شود. در سفرنامه ی شاردن تصویری از کارهای ژوزف گرلو آورده شده که یک نجیب زاده را در بند نشان می دهد». (غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۸)

چنان که مشهود است این یادداشت ها جز اشاره های گذرایی به عیوب باورهای کنونی ما در عرصه های متنوع نیست. به گمان من بررسی عالمانه و منتقدانه ی متون سفرنامه هایی که در باب ایران پیش و پس از صفویه، تا مقطع پایان قدرت شاه عباس اول نوشته اند و تطبیق مطالب آن ها در زمینه هایی یکسان، کار غول آسای روشنگرانه ای است که فصل مشبع و پر باری از کوشش محققان آتی ما را پر خواهد کرد و پرده از بی فرهنگی کامل غربیان و بی ارزشی ایران شناسی جا داده شده در دانشگاه های غربی کنیسه و کلیسایی موجود نیست. (ادامه دارد)

 
  • بازگشت به صفحه اصلی