maandag 25 augustus 2008

درباره ی خصوصيات تاریخی، وجود استبداد، جنگ و فریاد دموکراسی در کشور

محمد بشير بغلانی


درباره ی خصوصيات تاریخی، وجود استبداد، جنگ و فریاد دموکراسی در کشور

انسان از طریق آشنایی با تاریخ با شيوه ی زندگی گذشته ی انسانی و حوادث زشت و زیبای آن آگاهی پيدا ميکند و داوری مينماید. در نبشتۀ قبلی برداشت من از برخی حوادث تاریخی و انگيزه های آن بیان و نشر شده بود. بعد از گذشت بيشتر از شش ماه اخيراً در محفلهای خاص پيرامون آن برداشتهای غلط و ناخوب شنيده ميشود و سعی کرده اند که سخن های راستين را وارونه بيان و نشان دهند و زهنيت ها را تحریک کنند. الزام دانسته شد که در برابر مسایل را روشنتر بشکافم که دروغ و جعليات آقایان نتواند بر حقيقت سایه بگذارد.

هرچند که تبصره ها زیاد مستهجن است، اما من از استادم آموخته ام که درشت زبانی و بی ادب سخن گفتن کار ناپسند اجتماعی بوده و اخلاق انسان متمدن نميباشد. بنابراین به سخنگویان مورد نظر، ادب و فرهنگ سياسی و تفکر سالم انسانی آرزو ميکنم. قصد ندارم که در پاسخ از جنگها و بسا بدرفتاری هايی که تأریخ گواهی ميدهد عریان و به تفصيل حکایت و روایت بياورم. چون تبصره ها و داوری ها در مطبوعات انعکاس نيافته است؛ توضيحا ت را بسنده ميشمارم و منابع تأریخی را در زیر معرفی مينمایم که حقایق و تفصيل سخن را با مراجعه به آن بيابند، و همزمان با مسایل یادشده به پاره ای مسایل دیگر اشاره های کوتاه مينمایم.

آنهايی که بخشهای تأریخی نبشته ها و مقالات پيشِين من مورد پسند شان واقع نشده است، تعداد شان چهار پنج نفراست که در محفلهای خاص بدون دليل با عصبيت قبيلوی و بی انصافی زیاد، تبصره های ناجایز کرده اند، ازآن آگاهم و هيچ باک و نگرانی ندارم، اما متأسفم که از گذشت روزگارهای پرآشوب چيزی نياموخته اند. در اینجا همزمان بيان توضيحی نيز تلاش ميکنم که بسيار فشرده تصویری از گذشته های دور و نزدیک کشور ارایه بدارم که سخن گویان نظر و داوری های شان را تکميل و اصلاح نمایند. اگر اشخاص پاکيزه حرف برحق انسانی و معلمانه داشته باشند، در خدمت شان خواهم بود. خاطرنشان ميدارم که در برابر شخص بی ادب، اجير، متعصب و یا به نحوی وابسته به دولت ویا آلوده در قضایای جاری پاسخ بهتر سکوت بوده و کاروان براه خود ادامه خواهد داد. باید توجه فرمایند که با سفسطه نميتوان حقایق تاريخی را جعل ویا پنهان کرد. در یک کلام هيچ تهاجم نظامی و جنگ و اشغال و هيچ رژیم شاهی مطلقه و تک قومی، دموکراتيک، عادلانه و انسانی در هيچ زمان نبوده است.

بقول عبدالحسين زرین کوب «... حقيقت آنستکه تأریخ جنگها، تأریخ فتوحات و تأریخ امپراطوری ها به هيچوجه نمایندۀ تأریخ واقعی انسانيت نيست. اگر چيزی هست که تأریخ واقعی انسانيت را می تواند بدرستی نشان دهد ترقيات معنوی انسان است و پيشرفتهای مربوط به صنعت. جنگ ها و فتوحات کسانیکه مؤجد امپراطوری های بزرگ بوده اند غالباً به نتيجۀ پایدار نرسيده است. تمام امپراتوریهای که در طی تأريخ بوجود آمده اند، همچون بنای متروک و ناتمام به تجزیه و انحلال محکوم شده اند ... تنها تأثيری هم که در وجدان انسانيت باقی گذاشته اند عبارت است از حس غرور در بين اعقاب فاتحان و حس کينه در بين اخلاف مغلوبان...» البته در اینجا به دنبال آن نيستم که انگيزه های غرور بازمانده گان مهاجمين و فاتحين ویا کينه و عداوت های واکنشی و برحق اسلاف مغلوبين را بيان نمایم.

دراین ایام باید سعی براین باشد که به حقایق تأریخی تمکين شود که حقيقت در چشم هموطنان آرام راه و جا باز کند و سيرحرکت تأریخ آینده روشن باشد و نيز ابراز ميگردد که دراین سرزمين نژاد، قوم، عقيده، زبان و مذاهب گوناگون باهم ناسازگار وجود دارد. سکونت دراین اراضی خواه قدیم یا جدید یا به اجبار و یا به الزام باشد، همه انسان و از یک پيکر و گوهر و دارای حق مساوی در زنگی سياسی و اجتماعی می باشند. البته اندیشۀ خودمحوری، برتری خواهی و نابرابری قومی تبعيض است و انحصار قدرت در چنگ یک حزب، گروه، قوم، مليت و شخص دیکتاتوری و استبداد ميباشد که خواهی نخواهی تشنج و جنگ می آفریند.

کشور ما در قلب آسيا موقيعت دارد. دارای اراضی کوهستانی بسيار مرتفع و دشوارگذار است که در رقابتهای نظامی ميتواند بر اطراف دور و نزدیک خود مشرف و حاکم باشد و حضور درآن دست بالا داشتن در رقابتهای نظامی در منطقه بخاطر منابع و کنترول سیاسی آنست. حضور و پایگاه سازی نظامی غرب درآن با همين هدف پيوند دارد بخاطر همين ویژگی کشور مدت طولانی گذرگاه جنگجویان و کشورکشایان غارتگر شرق و غرب ویا ميدان جنگ بوده است.

دراینجا بسيار کوتاه با دید تأریخی به چهرۀ واقعی کشور و خصوصيات جامعه نگاه ميکنيم. برای اينکه یک انسان متفکر و تأریخ ساز قرن بيست گفته است. « اگر بخواهيد در کشور و جامعۀ بخصوص تغيير و تحول مثبت آورده شود باید تأریخ هزارسالۀ آنرا آموخت و در نظر گرفت، ورنه نا آشنا به تأریخ و خصوصيات واقعی جامعه دچار مشکل و گمراهی خواهی شد». بدین اساس از برخی حوادث و خيزشهای نظامی پرخون و ویرانگر و تصرفات که در جغرافيای آن صورت گرفته اشاره خواهم داشت که در ميان باشندگان نابرابریها و ناسازگاریهای دوامدار را سبب گردیده که زمينۀ رشد و پيشرفت و فرهنگ دموکراسی نروئيده است.

اگر سخن را بر پایۀ شهادت تأریخ از سغدیان ویا از آریائی ها و یا هخامنشي های تمدن ساز قدیم آغاز نمایم، آنهايی که اسلافشان درآن حوزه حضور نداشتند، آزردگی نشان ميدهند. به همين منوال اگر از خراسان سخن آغاز شود، مهاجمين و مهاجرینی که بعداً ساکن شده اند، اخلافشان بدبين و آشفته ميشوند و بخصوص آنهايیکه این سرزمين اخيراً به هویت قومی شان سجل شده است، کمرنگ و برافروخته ميشوند، هزیان ميگویند و هيچ قوم و مليتی دیگر را شریک دراین وطن نمی شمارند و هکذا بسياری دیگر پذیرش نام تأريخی خراسان را که به هویت هيچ قوم تعلق ندارد، رفع اختلاف برتری هویت قومی و رفع تبعيض میان همه اقوام و مليتها در وطن مشترک ميشمارند و ادعا دارند که نباید سرزمين مشترک بنام و هویت یک قوم سجل بماند. این جناح بندیهای فکری پيامد تهاجمات و خيزشهای نظامی و سياسی تأریخی گذشته ميباشند که داستان های تلخ و غم انگيز دارد. دراین جا موضوع بحث نيست، طبق وعده با اشاره ازآن ميگذرم ورنه سخن بسياراست.

سرزمين خراسان با پيشينۀ تاریخی که دارد، به قول تاریخ نگاران و تذکره نویسان که زمانی پهناور و یکی از کانونهای پرورش تمدن قدیم مشرق زمین بوده ولی در طول تاریخ به تکرار باشنده گانش مورد تهاجم کشورکشایان و اقوام و قبایل بيگانه قرار گرفته فراوان قربانی داده و سرکوب شده است و هستی شان غارت گردیده وطن شان ویران و پارچه ساخته شده و دوامدار در زیر سلطه بوده است. افزون برآن اقوام و مليتهای گوناگون دارای زبان، مذهب و رسوم ناهمآهنگ و متضاد درآن وجود دارد که زمينه های سازش قومی، رشد همسان اجتماعی، همسويی فکری و فرهنگ پذیرش برای پياده سازی دموکراسی بميان نيامده است.

هرچندکه حوادث بد و تلخ وطن بر پایۀ قضاوت تاریخ مشهود است و محتاج بیان و برهان نيست؛ اینجا آن رویدادهای را که تأثير آن مانع جوش خوردن لازم اقوام و نژاد های گوناگون باشندۀ کشور و مانع رشد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه گردیده است، برآن اشاره ميکنم. مثلأ :

در سرزمین خراسان لشکرکشی و فتوحات اعراب بادیه نشين متعصب و استيلای دوامدار شان واکنشها، مقاومتها و جان نثاریهای مردم را زیاد برانگيخت؛ میتوان از جملۀ آن از جنبش ازادیخواهی ابومسلم خراسانی، استاد سيس بادغيسی، و حرش سيستانی را در برابر خلفای اموی و عباسی مثال داد که بعداً یعقوب ليث صفار آنرا به ثمر رساند.

در دوران دیگر قبایل زردپوست صحرانشين « آلتای و اورال» از شرق به قلمرو سامانيان (خراسان) پیهم هجوم می آوردند، سرانجام بعد از زمان طولانی سلسلۀ سامانيان را برانداختند و به قدرت رسيده وارد تاریخ شدند و در ماوراألنهر و دیگر شهرهای خراسان به سرعت ساکن گردیده در فرهنگ مردمان بومی آميخته و دیگرگونی یافتند و دوامدار با اميرنشينهای مستقل حکمرانی نمودند، اما همه اميران و شاهان در قلمرو فرمانروائی خود زبان فارسی دری را که زبان رايج مکتب، مدرسه، شهر و بازار و ادارۀ دولت های سامانی بود، آنرا بسِار خوب پاسداری و در رشد آن خدمت کرده اند. چنانچه در دوران زمامداری آنها زبان فارسی دری در سرتاسر آسيای مرکزی و قسمت اراضی قفقاز تا هندوستان و آسيای صغير زبان آموزش علم و ادب و فرهنگ در مدرسه و مکتب و اداره و سياست در دولت و داد و ستد در شهر و بازار رايج بوده است. در چنين جو مساعد بسا شخصيتهای کم نظير فرهنگی تورکتبار پارسی گو و عارف روئيده است. غنای این زبان توانای رقابت با زبانهای مهاجمين و منطقه رادارد. اما باتأسف تحت تأثير اوضاع بی ثبات کنونی و ترفندهای سياسی قبيله سالاران بعضي ها برخلاف رفتار اسلاف خود، تقویۀ زبان ازبيکی (تورکی) و رشد تمایلات پان ترکستی را با فارسی ستيزی وسيلۀ رسيدن به سيادت ميدانند و دراِین راستا تلاش ميکنند. البته ارمان تقویۀ زبان اوزبيکی یا ترکی ویا هرزبان دیگر امر انسانی و جایز است؛ اما نه با فارسی ستيزی. فارسی ستيزی به تقویه و رشد زبان اوزبيکی کمک نميکند. ولی مليتهایکه در طول قرنها باهم جوش خورده زبان، تأریخ، فرهنگ، سرزمين و اقتصاد شان مشترک و حتا خون شان آميخته شده است، از هم جدا ساخته در تقابل قرار ميدهند، گناهيست کبيره بزیان اقوام استبدادزده و بسود شوينيزم. لازم است یادآوری شود که در سده های پسين اميرنشينی های مستقل در یک بخش اراضی خراسان تحت تأثير رقابتهای نژادی، مذهبی و تهاجمات روسيۀ تزاری با ترکيۀ عثمانی به ترکستان مشهور بوده است.

در زمان دیگر هجوم غارت گرانه چنگيزیان و همچنان چندی بعد حملۀ تيموربسيار خونریز و وِیرانگرانه بوده که تأریخ ازآن عملکردها با خشم و نفرت یاد مِکند.

در سده های اخير جرگۀ قبایل صحرانشين «افغان یا پشتون» احمدخان را که افسر بلندرتبۀ نظامی در اردوی نادر افشار بود و بعداز مرگ زودهنگام سلطان صفوی، در قندهار پادشاه انتخاب شد و احمدخان بنام قبایل ابدالی و پادشاه خراسان شهرت یافت. و با لشکرکشی و با جنگ و فتوحات گسترده در اراضی دور و نزدیک حاکميت خود را تحميل نمود. ولی تضاد خانوادگی، قبيلوی و ناسازگاریهای نژادی تا پایان زندگيش ادامه يافت و هيچ یک از اخلافش نتوانست، قلمرو حکمرانی او را پاسداری نماید. سرانجام امپراتوری ابدالی که با جنگ و فتوحات بوجود آمده بود؛ با تجزیه و انحلال پایان یافت.

شاهان عقب مانده و متعصب اخلاف احمدشاه که بيشتر پابند سنتهای قبيلوی عقبمانده و اکثرأ دست نشاندۀ خارج بوده اند، با بسيار قساوت و خونریزی و به زور سرنيزه به مردم حکمرانی کرده مانع و مخالف تغيير و تحول بوده اند. بعد از سقوط سلطنت مستبد؛ رژیمهای که تحت تأثير «جنگ سرد» یکی پی دیگر با کودتاهای خونين بميان آمده بودند، همۀ آنها در پروگرام ها و شعارهای خود، تأمين رفاه و سعادت مردم، نعرۀ آزادی و نوید دموکراسی و عدالت اجتماعی را سرداده اند. اما هيچیک وعده ها برنامه ها در عمل پياده نشده است و برخلاف، اوضاع بيشتر مختنق، پرتنش و خونریز ادامه یافته و در فضای کشور هيچگاهی صبح صادق نه دميده است.

جغرافيای موجود افغانستان ميان مستعمرات روس تزار و انگليسها بمثابۀ منطقۀ «حایل» خط کشی و پذیرفته شد و اقوام و مليتهای گوناگون را پارچه ساختند، سياست آنرا انگليس ها کنترول ميکرد. بعد از اینکه بلشویکها، به قدرت رسيدند. در ماوراألنهر، در مقابل شأن جنبش های ملی و جنبشهای نيرومند بر پایۀ شعار جهاد اسلامی، نژادی و پان ترکيستی گسترده بوجود آمد. شوروی ها به بسيار مشکل این جنبشها را بنام « باسمه چی» سرکوب نموده مسلط شدند و دگرگونی های سياسی، اقتصادی و فرهنگی را بوجود آوردند. در پی آن در چين به رهبری مائوتسه دون انقلاب پيروز شد و نيز حاکميت سياسی در ایران تغييرکرد، نام ترکستان که در بخشی از قلمرو حکمرانی سامانيان بميان آمده بود، در ميان کشورهای یاد شده ازبين رفت و اراضی ماوراألنهر با انگيزۀ سياسی خاص که در تاريخ سابقه نداشت، بنام جمهوری های کنونی آسيای مرکزی در جغرافيای سياسی اتحاد شوروی به ارادۀ زعمای آنکشور نام گزاری شد و زبان فارسی دری که زبان دوم جهان اسلام، وسيلۀ همبستگی، افهام و تفهيم مکتب و مدرسه در شهر و بازار ميان همه مليتها و خلق های مسلمان نشين آسيای ميانه و قفقاز رايج بود، از بين برده شد و جای آنرا زبان روسی اشغال کرد.

شاهان قبيله سالار همه بی کفایت و اکثرأ دست نشانده و وابسته به استعمار بوده و با تعصب نژادی، مذهبی و ایجاد تفرقه ميان باشندگان حکم رانده اند. افزون برآن تأریخ گواهی ميدهد که استعمار به موافقۀ زمامداران همان وقت، چندطرفه پيکر کشور را با باشندگانش پارچه ساخته و به کشورهای روس و انگليس واگزار شده است که در زیر وضاحت داده ميشود.

در قرن 19 استعمارگران انگليس و روس تزار تمام سرحدات کشور را ميان قشون های خود منطقۀ حایل تعيين کرده اند. شاهان افغانستان یکی پی دیگر معاهدات آنرا پذیرفته و تأیید کرده اند که از جمله یکی آن «خط دیورند» است. زمامداران فيودال و بورژوامنش مرتجع متأخر پشتون تبار یکجانبه در پيوند با اهداف استراتيژیک اتحاد شوروی وقت با ادعای ارضی و الحاق طلبی شوينيستی افغانستان کبير را مطرح نموده با مانور نظامی « دا پشتونستان زموژ و ... » عليه پاکستان هنگامه برپا داشتند، اما در ميان باشندگان ماورای خط دیورند تأثير نگذاشت و واکنش نداشت. دراین تنازع باهمه حمایت شوروی افغانستان زیاد، زیان دید و هيچ بُرد نداشت. مردمان ماليه ده تاوان جست و خيز بيجارا پرداخته اند که یکی از دلایل عقب مانی وطن از کشورهای منطقه ميتواند باشد. نزاع ارضی با پاکستان در پيوند با ادامۀ حاکميت شوينيستی قبيله به پایان روشن نمی رسد، این بازی هستی مردم کشور را بلعيده و تضاد ملی را بيشتر تشدید خواهد کرد، مثلا :

تمام سرحدات و مليتهای باشندۀ افغانستان سرنوشت مشابه دارند. بصورت استثنا تنها ادعای الحاق طلبی ماورای خط دیورند ماهيتاً ارتجاعی شوينيستی و گویا با خواب رهيابی به بحر بوده است، ولی هدف اساسی اکثریت سازی دايمی برای انحصار زعامت و قدرت سياسی کشور در دست قبایل حکمران با توانای بيشتر تعبير و پنداشته شده است. آیا امکان و توان نظامی، اقتصادی و سياسی برای تطبيق تفکر الحاق و جود دارد؟ حقيقت تلخ دیگر این است که سلاطين قبيله بنام اکثریت در دو و نيم قرن گذشته با تبعيض، بدرفتاری ها و عملکردهای مستبدانه و سرکوبگرانه تساوی حقوق دموکراتيک و انسانی اقوام دیگر و روشنفکران آنها را مراعات نکرده است، در صورت الحاق تساوی حقوق اقوام و مليتهای دیگر با کدام ضمانت معتبر قابل رعایت و اجرا ميباشد؟

قابل توجه ميشمارم که ادعای الحاق طلبی یکجانبه دارای پایه های مترقی و عملی نيست ولی بروایت بعضی منابع، تجزیۀ پاکستان به چند کشور خورد برپایۀ اهداف استرتيژیک اربابان قدرتمند جهان که درپی بی ثباتی و جدائی طلبی یک تعداد کشورها هستند، شنيده ميشود و الحاق طلبان به آن اميدواری دارند. اگرچه امکان اجرای آن در اوضاع جاری وجود ندارد و اگرعملی شود، محدود به پاکستان نمی ماند، به کشورهای منطقه تأثير ميگذارد و اگر انکشاف بعدی طوری باشد که تمایل الحاق را در آنسو سبب گردد. دراین حالت براساس ریفراندم بر پایۀ اتفاق آرای مردم سرتاسری کشور تحت نظر سازمان ملل متحد با تضمين اجرای حقوق برابر انسانی و دموکراتيک به همه مليتها و اقوام باشنده قابل پذیرش ميباشد.

اندیشۀ مترقی انسانی و شفاف این است، در هرجا که جنبش آزادی خواهی بپاخاسته که بقایای استعمار باشد، حمایت ازآن جایزمیباشد. در غير آن در نبود جنبش آزادیخواهانه بازی با این کلمات متناقض و زنگ زده که ما با پاکستان ادعای ارضی نداریم اما تعيين سرنوشت خلقهای پشتون و بلوچ را ميخواهيم، با کدام حق و صلاحيت؟ این کاملا مداخله در امور کشور دیگر بوده و ادعای مرتجعانه، شوينيستی و نارسايی حقوقی و سياسی ميباشد.

نگاه من از تصویر کشور چنين است : در جنوب و جنوب شرق افغانستان مناسبات عقب ماندۀ قبيلوی و مالداری وجود داشت و دارد، مردم بيشتر پابند رسوم قبيلوی قرون وسطی ميباشند؛ شاهان و سرکارهای افغان (پشتون) ابدالی در دوونيم قرن زمامداری در رابطه به رشد قوم خود، در عرصه های گوناگون امتياز داده مساعدت کرده است. اما به سران قبایل غلجايی با دادن معاش مستمری و معافيت این قوم در جنوب از خدمت زیر بيرق و پرداخت ماليه به دولت استفاده کرده آنهارا از آشنايی باتمدن دور نگهداشته اند. البته پروژۀ ساکن سازی اقوام جنوب بنام ناقلين با توزیع زميِن و علفچر با فرامين شاهان و زمامداران وقت در شمال، شمالغرب و قسمت های مرکزی کشور که هدف اصلی از یک سو پراکنده ساختن آنها از محل بود و باش دايمی شان که سرکشی های هميشگی آنها کنترول شده بتواند و از سوی دیگر تحکيم پایه های حاکميت دولت مرکزی تک قومی، وارد کردن فشار و کنترول مردمان باشنده محلات بوده است که حسب دلخواه انجام یافت و اربابی محلات تصاحب گردید و تضاد ملی تشدید شد. این است، سياست ( تفرقه انداز و حکومت کن محافل حاکمه ی پشتون ) نه خلق زحمتکش آن که زمامداران با نيت سوء از خصوصيت سلحشوری آنها عليۀ اقوام دیگر بحيث ابزار فشار، سرکوب و پایۀ سیاسی و نظامی دولت استفادۀ ناجایز کرده اند.

در شمال و غرب کشور فیوداليزم پير و رو به زوال و بعضأ مناسبات تازه وارد، جامعۀ سرمایه داری به نظرمی رسيد. محافل حاکمۀ تبارگرا با وارد ساختن فشار سياسی و اقتصادی زبان و فرهنگ فارسی دری پيشرفته و رايج در سراسر کشور را در سایۀ زبان عقب ماندۀ پشتوقرار داده به تنگنا می راند. کنون کرزی و برخی وزرای کابينه اش نيزعین سياست را دنبال ميکنند.

در مرکز کشور که بيشتر ساحۀ هزاره نشين است، زمين کافی وجود نداشت که فيوداليزم پا ميگرفت، هرآنچه زمينی وجود داشت عبدالرحمن خان مستبدترین پادشاه وقت به لشکر فاتح و سرکوبگر خود آنرا پاداش داد و صاحبان اصلی را بيرون راند، اقتصاد طبيعی بود، فقر، بيکاری، تعصب ملی و مذهبی بيداد ميکرد، مردم زحمتکش آن در پی کاریابی به شهرهای ديگر کشور ميرفتند. کابل پایتخت کشور که شهر مصرفی بود و از اطراف اکمال میشد.

در چنين وضع روشنفکران چپ و راست و راست ميانه و بنياد گرای مذهيی و شوينيزم قبيله گرا بدون توجه به مشخصات و مناسبات مسلط جامعه، با اندیشۀ متضاد، شيوۀ تغيير و تحول پيشرفتۀ کشورهای منطقه را که زمينۀ تطبيقی نداشت، الگو قرار داده در گروه های مختلف سياسی رقيب متشکل به مبارزه برخاستند و طرفين «جنگ سرد» بخاطر نزدیک شدن به اهداف استراتيژیک خود، در حمایت گروه های یادشده قرار گرفتند و همچو ابزار از آنها استفاده نمودند.

چرخشهای خونين پيهم نظامی چنددهه ی اخير قرن بيستم و تاحال که قرن بيست و یک ميباشد با ویرانی و اشغال مکرر کشور و آوارگی مردم همراه بوده است و هنوز پایان تراژیدی معلوم نيست. دیده شد که در جنگهای ميان احزاب و گروه های مذهبی و غيرمذهبی متخاصم وجود «مسئلۀ ملی» نسبت به مسئلۀ «ایديولوژیک» بيشتر مؤثر و پررنگ بوده است و بحران کنونی ریشه در تأریخ و تأثير محوری در وضع موجود، دارد. محافل حاکمه و حاميان بين المللی شان از حقيقت اغماض نموده و برآن سرپوش میگذارند و با نيرنگ، تسجيل کردن زبان عقبماندۀ پشتو بحيث «لسان ملی افغانستان» در مرامنامه ی حزب افغان ملت و ترویج آن در دانشگاه، انديشۀ شوينيستان خدابيامرز محمدگل مومند، ریشتين، حبيبی و غلام محمد فرهاد با انگيزۀ فارسی ستيزی بوده که کرزی ها ميراث داری و به کمک خارجی ها تطبيق ميکنند.

گفتن دارد، بعد از اینکه نام خراسان به افغانستان تعویض شد، اقوام و مليتهای باشندۀ آن سرکوب و تابع ساخته شده بودند، هویتشان در سایۀ سنگين قرار گرفته و اجبارأ به فراموشی سپرده شده بود. کنون بيداری حق خواهانۀ اقوام و مليتها توأم با سرکشی و آشفتگی در برابر تبعيض مشهود است، میخواهند با رفع تبعيض هویت ملی و تاریخ خود را در چارچوب کشور موجود، دوباره سازی نموده و در حیات ملی در همه امور با دیگران حقوق برابر داشته باشند، خواستی است برحق و دموکراتيک و انسانی.

قابل تذکر است که وضع اقتصادی، سياسی، فرهنگی ناجور و ویژگیهای تاريخی متفاوت مليتهای گوناگون که دارای زبان و مذاهب جداگانه هستند و از تعصب، تبعيض و نابرابری حقوقی در حیات ملی ناراض هستند، اگر بر اساس ارزشهای اعلاميۀ جهانی حقوق بشر راه حل خواستهای انسانی شأن بصورت واقعی بازتاب و درعمل جهات تطبيقی پيدا نکند وجود قوانين فریبنده و اجرای پروگرامهای پرزرق و برق ادبی بخصوص که التقاطی باشد بی تأثير بوده هيچ دردی را درمان نکرده و نميکند.

در دهه های اخير قرن بيست احزاب چپ تازه پای وابسته به مسکو و پيکن نعرۀ مبارزۀ طبقاتی و پایان بيعدالتی و استثمار را در کشور، گرم سردادند. از جمله حلقۀ تبارگرای یک حزب بدون توجه بویژگی و مراحل تأریخی جامعه در هفت ثور با کودتای سرخ، پرش سوسياليستی انجام داد که با خصوصيات جامعۀ سنتی سازگاری نداشت، واکنش های زیاد را برانگِخت؛ خونریزی فراوان و فجایع دامنه دار بار آورد که عقب نشينی و نرمشهای بعدی موجب کاهش تنشها و ماجراها نگردید.

کنون پاره های متعدد آن حزب فروپاشيده از همدیگر جدا و ناسازگار، باحسرت و رویای خودبينانۀ قدیم بخود حق داوری و صلاحيت رهبری انحصاری قایل اند و توجه ندارند که ذهنيت مردم تحت تأثير «جنگ سرد» و خونریزی فراوان بعداً یک قطبی شدن جهان که توازن قوا را برهم زد، در برابر نيروهای چپ و راست که میان هم درگیری داشتند، تغييریافته ولی ذهنيت یک تعداد رهبران و کادرهای سياست باز، دو طرف وابسته به خارج که همچو وسيلۀ استفادۀ قدرتهای بزرگ بودند، تغيير و تکامل نکرده است. بقول معروف انتظار دارند که مثل گذشته «دستی ازغيب برون آید و کاری بکند». یک تعدادی فرزندان نجيب وطن را که نياز به همبستگی و مبارزۀ برحق و عادلانه دارند، در گروهای مختلف بدنبال خود به گمراهی کشانده اند که جنبش ناتوان مانده است که بسود دوام حاکميت موجود و پاليسی خارجی ها ست.

قابل تذکر ميباشد که جهان سرمایه از آغاز دو دشمن داشت، ( کمونيزم و اسلام ). درمقابل اتحاد شوروی و دولت جانبدار آن در جنگ افغانستان از اسلام گراها و تندروان چپ بنام «جهاد» حمایت و استفاده نمود. زمانيکه شوروی فرو پاشيد، در نظر داشت که مجاهدین را از صحنه براند، در عوض از شوينيزم قبيله با رنگ مذهبی طالبی به آسيای ميانه پيشروی و در راستای استراتيژی دیرین خود بهره گيری کند که دوباره سازی خلافت اسلامی در جهان اسلام که اندیشه و ابتکار القاعده بود مطرح گردید که در ماهيت خود با منافع امریکا و رویای خاور ميانۀ بزرگ و توسعۀ نفوذ، در کشورهای اسلامی بويژه نفت خيز و بسياری باورهای سياسی، اقتصادی آنکشور در مخالفت قرار داشت. امریکا تلاش کرد که این حرکت را مهار کند که نشد. این تضاد کنش ها و واکنشهای درپی داشت و حادثۀ 11 سپتامبر از شمار آن است که بنام «تعقب تروریزم بين المللی» لشکرکشی به افغانستان صورت گرفت که رژیم بنيادگرای طالبی سرکوب و با تلفات زیاد از قدرت رانده شد و شوينيزم قبيلۀ افغان ملت، شاه مخلوع و اطرافيانش و با اشتراک چند مجاهد معامله گر و بشمول چند جاه طلب آرمان فروش که حامی طالبان بودند، بارنگ و ترفند سياسی دیگر از طریق کنفرانس «بن» در رژیم موجود به دوران آورده شد که تاحال ستيزه های خونبار در برابر آن جریان دارد.

قبل از حوادث یادشده و لشکرکشی به افغانستان مقامات امرِیکايی با بهانه تراشی فکر جستجوی راۀ سرنگونی رژیم دیکتاتوری صدام را به نفع اسرائیل در سر داشت. اما مستی حضور فاتحانۀ امریکا و انگليس در افغانستان طرح پروژۀ اشغال عراق را که با محاصرۀ نظامی ایران و کنترول مواد نفتی منطقه پيوند مستقيم داشت، و نيز بر کشورهای سوریه، آزادی خواهان فلسطين و خصوصأ رادیکال های مذهبی شرق ميانه اسباب فشار مستقيم ميشد، با شتاب زیاد انجام شد که نتائج آن بسیار بد و تلخ بمردم عراق و کشورهای منطقه و جهان اسلام ميباشد و ادعای دفاع از دموکراسی و حقوق بشر اشغال گران دروغ ثابت شد و عملکردهای انتحاری بمثابۀ واکنش عملی گردید و در افغانسان تأثير گذاشت و سرمشق شد و داد و گرفت قربانی را زیاد ساخت؛ هنوز واکنشهای خونين ادامه دارد. به قول معروف باد کا شتند؛ طوفان درو ميکنند.

کنون کاهش جنگ در عراق مؤقت خواهد بود که در اقليم و اراضی مساعد افغانستان تشدید یافته و با تغيير موسم در افغانستان، جنگ در عراق دوباره تشدید خواهد شد.

چنين است ویژه گيها و سيمای حقيقی کشور جنگزدۀ ما که درآن فرهنگ جامعه قرون وسطايی اقتصاد فيودالی و ماقبل فيودالی مسلط بوده و است که در جنگ آسيب دیده و سياست بيان مختصر و بازتاب آن است و نيز تضاد سياسی، نژادی و مذهبی خون آلود ریشه در تأریخ دارد و کنون در تقابل یکدیگر حضور دارند؛ کشور اشغال و دولت دست نشانده است، حامی امریکايی و متحدینش حضور سياسی و نظامی فعال دارند. حاکميت ملی وجود ندارد کشورهای همجوار و منطقه از وضع و توسعۀ جنگ نگرانند. واکنش ایديولوژیک بنِيادگرايی اسلامی با اعلام شعار جهاد و با عملکردهای انتحاری و جنگهای پراکندۀ خونبار، روبه افزایش بوده و تأثير ادعای ترورِیزم بين الملی تعریف ناشده را کمرنگ ساخته و راه پياده شدن دموکراسی امریکايی و پذیرش حضور نظامی خارجی ها ناهموار و بس پيچيده و خونبار بنظرمی رسد. گمانه زنيها این است که طولانی شدن تنشها به گونۀ دیگر به شکل گيری انقطاب مجدد جهانی و یا جنگ تمدنها منجر خواهدشد.

توجه لازم است. دولتمردان افغانستان بيش از اینکه مظهر حق و عدالت، تقوی در خدمت وطن باشند؛ مخلوق سياست بيگانگان و ابزار قدرت در خدمت اهداف آنها بوده و عامل افزایش بحران و آشوبها و فساد ميباشند. در جامعۀ که رئيس، وزیر، قاضی، مفتی، مدیر و محتسب همه دارای تابيعت کشورهای خارجی و آلوده در فساد باشند، عدالت، انصاف و باور به آرمانهای وطن خواهانه وجود ندارد، در چنين نظام منافع ملی و حقوق انسان برباد شده و تراژیدی مرگ خون ادامه خواهد یافت و تروریزم بهرۀ بيشتر خواهد گرفت.

خاطرنشان میگردد کسانيکه با زور پول و اسلحۀ بيگانگان به شهرت ویا به قدرت رسيده و بمردم تحميل شده ویا بعدأ تحميل شوند، آرمانفروش، فاقد درونمایه و گوهر انسانی شفاف و برده منش ميباشند، به آزادی، دموکراسی و سرنوشت باشنده گان ميهن بیباک و بی باورند؛ دایم مورد ملا مت و نفرت تاریخ ميمانند.

دربارۀ دموکراسی؛ دموکراسی کالای صادراتی و ایديولوژی خاص که با استبداد، دیکتاتوری، انحصار قدرت در دست شخص با باورهای برتری خواهی قومی و تبعيض در جامعۀ نامتجانس ملی و مذهبی همراه باشد، نيست. دموکراسی شفاف انعکاس رشد و انکشاف درجۀ تمدن باشنده گان و پيشرفت مناسبات اجتماعی و فضيلت انسانی است که ارادۀ آزاد مردم، تأمین عدالت همگانی، صيانت نفس انسان را با فرهنگ بالای مدیریت سیاسی بازتاب و تبلور دهد، ميباشد.

از سده های پيشين بدینسو در بارۀ دموکراسی متفکرین، دانشمندان و داعيه داران در جهان به گونه های دلنشين، فراوان سخن گفته آثار و کارنامه های جالب آفریده اند. چنین اندیشه ها در حول و حوش خود، جوش و خروش بوجود آورد و رهنمود و دستاویز شد؛ جنبشهای تحول طلبانه و فریاد عدالت خواهانه را برضد اربابان مراکز قدرت و قشر انحصارگر برانگيخت. در جامعۀ که وجود رشد مناسبات توليدی و فرهنگ پيشرفته تحول ميخواست، سیاست از مذهب جدا ساخته شد؛ تفکر جدید باوجود دشواریهای فراوان فرصت و زمينۀ اجرايی داشت که نتايج واژگونی اربابان قدرت و تغیير رژیم ها بسود، دموکراسی انجام یافته است.

در جامعۀ سنتی پر از تضاد ما ادعا و اجرای اندیشۀ جانبدار دموکراسی و تفکراحزاب چپ رقيب وابسته بخارج باشتاب و بدون توجه به حقایق تأریخی و در نبود رشد اقتصاد و فرهنگ و وجود مذاهب گوناگون، مسئلۀ ملی و تأثير بدرفتاریهای سلطنتهای مستبد و متعصب تبارگرا زمينه نداشت که دچار مشکلات و جنگهای خونين گردیده و فجایع بار آورد.

مردمان آگاه حضور و دست اندازیهای خارجيهارا غرض آلود، تنش زا و ترفند سیاسی برای دستیابی به اهداف دیرین شان در پوشش«دفاع ازدموکراسی، حقوق بشر و تروریزم» بزیان انسان و کشورهای منطقه ميدانند و ستيزه های خونين کنونی را همراه با رنگ مذهبی درازمدت فرسایشی رو به توسعه بسوی شکل گيری انقطاب مجدد جهانی ميخوانند.

بسياریها بروی تمایل تباری سلطنت سردار محمدظاهرخان، جمهوری سردارمحمد داوودخان و دولت دست نشاندۀ کرزی را حکومت قانونی و ملی ميشمارند. باید بدانند که تنها وجود قانون دليل دولت قانونی و دموکراتيک و ملی نیست. سلطنت ظاهرخان قبل از اعلام دموکراسی فریبنده اش استبدادی بود و بعد از آن دیکتاتوری. برای اینکه شاه در قانون اساسی فعال مایشأ و محور قدرت پيشبينی شده بود. همچنان سردارمحمد داودخان در قانون اساسی تمام صلاحِتهای پادشاه مخلوع را بحيث رئيس جمهور در چنگ خود انحصار کرده بود و کرزی براساس قانون اساسی از اسلافش بسيار پيشتر جهيده است و رژیمهای تک حزبی در همين منظره در شمار می آیند و اما رژیمهای مجاهدین خلاف حکم آیت، مؤمن برادر مؤمن است ميان شان صلح برقرار باشد، برسر تقسيم قدرت ميان خود سيلاب خون جاری و ویرانی زیاد و بسا بدرفتاریهای دیگر کردند و از مردم انتقام گرفتند که مردم مسلمان را مأیوس و وادر به مهاجرت ساختند.

حکومت قانونی و دموکراتيک به آن رژیمی اطلاق میشود که خواست و ارادۀ آزاد مردم، صيانت نفس و تساوی حقوق انسان در قانون مسجل گردد که ضمانت اجرایی کامل داشته باشد. یعنی که در همه امور قانون حکومت کند نه شخص، گروه حزب و قوم و قبيلۀ معين. حکومت ملی یعنی که مردم زعامت و محافل حاکمه را دور از هرگونه ترفند سياسی و اعمال زور و مداخلۀ خارجی به ارادۀ آزاد انتخاب کرده باشد، تاحال وجود چنين حکومت را تأریخ و مردم کشور ندِیده و گواهی نداده اند. به گونۀ مثال حکومت آلمان هيتلری قانونی بود ولی دموکراتيک نبود و همچنان دولتهای تک حزبی حمکران دیگر کشورها قانونی بوده اند. اما ملی و دموکراتيک بودنشان قابل بحث و مورد سوال است.

سخن به درازا کشيد، در زیر با بيان مطالب و پرسشهای که در گفتمانها مطرح و بحث انگيز است، فرجام ميدهم. انتظار دارم که هموطننان عزیز و آگاه سوال ها را برسی استادانه نموده منت گذارند.

1 ــ سخن فراوان گفته ميشود که کشور اشغال، کنفرانس محدود و غيرانتخابی (بن) باترکيب نيروهای راست تندرو و راست ميانه و شوينيزم قبيله نماینده گان شاه مخلوع و بعضأ اشخاص برده منش به شمول امریکايی های افغان تبار قبيله گرا برگزار شده است. اشتراک کننده گان صلاحيت نمایندگی مردم افغانستان را نداشتند. در کنفرانس نقش و روان فاتحانه و نظامیگرانۀ امریکا بر پایۀ شوينيزم قبيله مسلط بود که حاکميت دست نشانده تکيه گاه مردمی پيدا نکرد و تا حال همه اجراآت و پيامدهای کنفرانس از نگاه رياليزم حقوقی واجد جيهات مشروعيت لازم پذيرفته نشده است. آیا این گفتار و برداشت درست است یا نه؟

2 ــ حضور نظاميان خارجی و پایگاه سازی آنها در کشور با کدام ميثاق حقوقی دولت مشروع جایز پنداشته شده است که مسئلۀ«اشغال»را منتفی بسازد؟

3 ــ آیا در کشور ما حاکميت ملی وجود دارد؟ تعریف و استدلال بر اثبات آن چگونه است؟

4 ــ اگر دولت موجود ملی و واجد جهات مشروع حقوقی نيست، پس ادعای دموکراسی، تصویب قانون اساسی، انتخابات، دولتسازی بشمول پارلمان غير شفاف و همه معاهدات و اجراآت دولت حقوقأ بی اعتبار پنداشته نخواهد شد؟

5 ــ با توجه به موارد بالا آیا موجودیت 101 حزب سیاسی راجسترشده که بمقام و باورهای انسانی شان احترام بيان ميگردد. تاحال بجز آرایشگر دولت چه نقش سازنده و با نتيجه را در پيوند با منافع ملی و دموکراسی واقعی انجام داده اند؟ وجود اختلاف اصولی ميان احزاب و نيز با دولت با چه محتوای سازش ناپذیر مطرح است؟ آیا حضور و فعاليت احزاب در چتر دولت موجود بمعنی نمایش دموکرا تيک و مشروعيت بخشيدن آن نيست؟

6 ــ گفته ميشود، اگر احزاب یادشده به بلوغ سياسی رسيده باشند ویا در گرو سياسی نباشند، چرا تاحال نخواستند و یا نتوانستند بر پایۀ وجوه اشتراک که دارند؛ در یک پروگرام در جبهۀ متحدملی برای نجات وطن و انسان آن متحد شوند،آیا این چنين توجیه درست خواهد بود؟

7 ــ با توجه بویژه گیهای تأریخی کشور نظام پارلمانی مناسب و کارآتر نسبت به نظام ریاستی الگوی امریکایی پنداشته میشود، آیا این نگاه درست خواهد بود؟

8 ــ وجود مسئلۀ ملی که ریشۀ تأریخی دارد و در بحران موجود کشور تأثيرگذار است، برای رفع تبعيض و ایجاد وحدت ملی و تأمين تساوی حقوق ملیتها در حيات سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و پایان ستيزه ها ایجاد نظام فدرال را مناسب ميشمارند، آیا این نظر بجاست یا خير؟ و خطر نظام فدرال چيست که تعدادی مخالفت ميکنند؟ و چه راه دیگر برای حل مسئلۀ ملی وجود دارد؟

9 ــ داوریها چنين است که جهان یک قطبی بر نقش سازمان ملل متحد سایه گذاشته است. در این باره بمثابۀ قرینۀ قاطعه به نقش ناکام، بنن سوان نماینده خاص سابق سرمنشی ملل متحد ولخضر ابراهيمی نماینده خاص سرمنشی بعدی آن سازمان در کنفرانس بن انگشت میگذارند که حضور کتلۀ عظيم روشنفکران را نادیده گرفت و باقوت نظامی امریکا کرزی بی کفایت را با گروه های گوناگون ناتوان و بدنام وابستۀ به خارج به قدرت رساند. چون رژیم جدید مشروع و مناسب بميان نيامد، از آغاز مشکل ساز بود، رادیکاليزم اسلامی و طالبان ازآن بهره گرفت. این برداشت درست است یا خير؟

10 ــ نتيجه گيری مشهود این است که کشورهای منطقه از حضور قوای نظامی خارجی بدون تعيين زمان و نبود معاهده ملی و بین المللی در افغانستان نگرانند، این حضور را در پوشش مبارزه باتروریزم تعقيب اهداف استراتيژیک دوران «جنگ سرد» ميدانند و با رژیم دست نشانده همکاری فعال ندارند. از جانب دیگر تروریزم بنام «جهاد» با نظاميان ناخوانده درگيری پراکندۀ خونين و عملکردهای انتحاری دارند که خصلت طولانی جنگ را نشان ميدهد. پس باید برای رفع نگرانی کشورهای منطقه و جلب حمایت نظامی آنها از جریان مبارزه با تروریزم و پایان جنگ یک حکومت ملی مستقل مؤقت غيروابسته بميان آید و ارتقای نقش و استقلال عمل سازمان ملل متحد بگونۀ واقعی پذیرفته شود و کاملاً صلاحيت سوق و ادارۀ تمام نيروهای نظامی ضد تروریزم به شورای امنيت سازمان ملل بحيث حامی و سپر انسانی حکومت مؤقت سپرده شود. دراین صور انگيزۀ استفادۀ خشونتها بنام جهاد و عملکردهای انتحاری منتفی ميشود و نگرانی«کنفرانس شانگهای» و دیگران پایان می يابد و راه برای بازسازی و قانون سازی و دولت سازی مشروع و دمکراسی هموار خواهد شد، آیا چنين نظرعملی و مؤثرخواهد بود؟ و برای امریکا، انگليس و ناتو با توجه به اهداف دوران جنگ سرد قابل پذیرش است یا خير؟

11 ــ ميان لشکرکشی اتحاد شوروی وقت و لشکرکشی امریکا در افغانستان باتوجه به اهداف، عملکردها و باورهای سياسی و مذهبی هردو کشور با «اسلام» چه تفاوت و تمایز ماهوی وجود دارد که مجاهدین در پاکستان در برابر یکی«جهاد» اعلام نمودند و در مقابل دیگر سکوت کرده اند، آیا سکوت شان معنی موافقه و مباح را نخواهد داشت؟ و کدام آن با اصول اسلام همآهنگ است؟

آنجام سخن : در کشور ما کمبود زعامت ملی سرتأسری وجود دارد. ابراز احترام به شخصيت های موجود که همه قومی، محلی، گروهی، تنظيمی، حزبی و مذهبی شناخته شده هستند. در سرزمينيکه تبعيض نژادی، تضادملی، مذهبی و نابرابری درازمدت قومی در زندگی سياسی، اقتصادی و اجتماعی وجود داشته باشد، رژیم استبدادی ميباشد. زمامداران مستبد وجود سخصيتهای ملی را سبب زوال خود ميداند و تحمل دیدن ندارد و نمیگذارد که شخصيت های ملی سر بکشد، در قلمرو استبداد بسيار به ندرت از ميان انسانهای آن شخصيت برازندۀ بااعتبار ملی سرتاسری برميخيزد. با تأسف در کشور ما تحت تأثير دوام استبداد زعامت های ملی نابود شده و یا نروييده است ورنه حل مشکل آسان ميبود. وطن خواستن و داشتن وطن و حمایت صادقانه از انسان آن به ایثار ضرورت دارد. در چنين حالت راه علاج باید تبارگرايی و برتری خواهی قومی نژادی و خودمحوریهای حزبی و دگروه بازیهای آلوده با تعصب مذهبی و غيرمذهبی در راستای«انسان محوری»ترک شود و از مجموع گروها، سازمانها، احزاب تنظيمها در یک شورای رهبری با پروگرام مشترک برای آزادی، پایان جنگ، صلح پایدار و ایجاد دولت ملی غيرایده يولوژیک که به اصول و موازین دموکراسی، به آزادی عقيده، رعایت حق مساوی انسان و ارزشهای اعلاميۀ جهانی حقوق بشر باورمند باشند، متحد شوند. ازفراوردۀ آن جنبش نيرومند بپا خواهد خاست که از استقلال، آزادی، حيثيت و هویت کشور و مردم دفاع مؤثر و حراست نماید و راه رسيدن به وحدت ملی و پایان بحران را هموار و بازسازی وطن را آسان و ممکين ميسازد.

منـابـع :

1 ــ تاجيکان، تأريخ قدِیم قرون وسطی و دورۀ نوین، جلد اول و دوم، تأليف باباجان غفوروف، فصل دوم، باب اول، از صفحۀ 97 الی 185 ، دولت هخامنشيها، باب دوم، مردمان آسيای وسطی، جلد اول و دوم، ص 333 الی 449،

2 ــ ایران و افغانستان از یگانگی تا تعيين مرزهای سياسی محمدعلی بهمنی قاجار مرکز اسناد و تأریخ دیپلماسی ص31 الی42 و نيز فصل دوم از ص 49 الی 69،

3 ــ نگاهی به تأریخ ادبيات ایران از روزگاران پيش از اسلام تا اوایل قرن هفتم صفحات 175، 176، 177 و 178،

4 ــ تأریخ در ترازو، اثر عبدالحسين زرین کوب، ص 270 ،

5 ــ تأریخ شاهنشاهی هخا منشی، 1. اومستد ترجمۀ دکترمحمدمقدم، صفحات 4 و 5 با نقشۀ شهرستانهای هخامنشيها،

6 استبدا،دموکراسی ونهضت ملی تاليف محمدعلی همایون کاتوزیان صفحات 28 ،29

7 افغانان جای فرهنگ.نژاد تأليف مونت استوارت الفنستون ترجمۀمحمدآصف فکرت صفحات

104،105،155، 156 ،157 ،الی169

8 تأریخ سياسی افغانستان تأليف سيدمهدی فرخ صفحات60 الی66

9 افغانستان درمسيرتأریخ تاليف ميرغلامحمد غبار انتشارات جمهوری صفحات 9، 32،38،

و79 و83 و91و 309و 310 و400 و469 و486 و489 و596 و600 و643 و666 وتا692 و728و774 قرارداد18 آگست 1919.

10 افغانستان درپنج قرن اخيرتالِيف مرمحمدصدیق فرهنگ جلداول صفحۀ 17 تا26 و34 تا41 جلد دوم ص389 تا427

11 رشدفیوداليزم وتشکل دولت افغانها تأليف پرفيسورميخایلویچ ریسنرترجمۀ سعيداحمد آزا د منش.

12 مقام تاجيکان درتأریخ افغانستان تأليف حق نظرنظروف ازص48 تا62 وباب سوم ص249 استبداد فيودالی وباب چهارم استبداد کبير

13_ 11سپتامبر چرا راه را برای هواپيمایان بازگذاشتند ص 95 تا115 اثرپترفرانسن ترجمۀ یاشار آدی بادتمش اسم مترجم مستعاراست.

14 افغانستان درمسيرتاریخ جلد دوم اثر غبار ازص60 الی 192

15 تأریخ تحليلی افغانستان تأليف وترجمۀ عبدالحميد محتاط ازص 143الی 188

مآخذ - سايت آريايی

zondag 24 augustus 2008

سرخابی شاعر خوش قریحه ی وطن ما

به قلم دكتور فيض الله ايماق
تورنتو - كانادا
سرخابی شاعر خوش قریحه ی وطن ما

محمد یونس فرزند محمد صدیق سرخابی در سال 1303 هش در شهر کابل در گذر قاضی فیض الله مشهور به (کوچه قاضی) تولد یافته درشعر سرخابی تخلص میکرد.وی تحصیلات ابتدایی وثانوی خود را تا صنف اا درلیسه ی استقلال ادامه داده ونسبت به بعضی معاذیر موفق نشد تحصیلات عالی را در کابل تکمیل بدارد.وی بعداز اینکه در سال 1341 به پول شخصی خود از اکثر ممالک اروپایی دیدن کرد،در سال 1344 جهت تحصیلات عالی در رشته ی علوم اجتماعی عازم فرانسه گردید .

سرخابی 12 بهار زنده گی را سپری کرده بود که دختری شهلا چشم زیبا روی بر لوح دلش تکیه زد وویرا در سوز وگداز گذاشت. وی شب وروز به عشق معشوق بی همتا وطناز خود میسوخت وتوان آنرا نداشت تا با او اظهار عشق ومحبت کند.آوانیکه آن الهه ی جمال را میدید لرزه براندامش مستولی شده،خود را کالبد بیروح می یافت وبدین سان میسوخت ومیساخت.

آخرالامر درد های درونی او به قول شاعر(شعر میگردد چو سوز از دل گرفت)به شکل شعر سوزنده آتشین درآمد وآرزو وآرمانهای قلبی خود را به قالب شعر در آورد.

قرار گفته ی سرخابی عشق ومحبت او باهجر آغاز یافته منبع والهام اشعار خود را چشمان فتان وسحر آمیز آن شاهدیکتا میداند و میگوید:

ماهرویا کوکب شام منی منبع اشعار والهام منی

گرچه دردعشق تو سوزان بود خویشتن تسکین آلام منی

وین ندیده هیچکس کاندرجهان هم دلازار هم دلارام منی

ماه من نور شبستان منی روشنایی بخش ایام منی

کوکبی افتاد از چشم فلک ماهی اما نقره ی خام منی

عشق سرخابی به هجرآغازشد مرگ هجر یار انجام منی

سبک واندیشه ها:

سکونت اصلی یونس سرخابی میمنه یا جوزجان بوده،ازاینکه مناظر شاعرانه،باغ وراغ ودامنه های سرسبز وشاداب جوزجان مرزبوم اصلی شاعر مشوق قریحه ی او گردیده،درباره اش چه خوش ترنمی دارد :

مرحبا برجوزجان وبر بهار خرمش

گرقریحه باشدم هستم منش ازجان رهین

بی خطا سنبلش بهتر هست از مشک ختا

عطراوصدچند به از نافه ی آهوی چین

کیف آدم میبرد بیش از هوای جنبشش

کس ندیده این چنین آب وهوااینگونه طین

نو جوانش پهلوان ،پیرش همی صاحبدل است

طفل او باشدچو شیرشرزه اندراین عرین

جنگ او دایم تکاور جمله گی شبدیزوش

پی سکالیدن جوانش میشود بران سکین

حسن خیز است این بلد تالی چگل را کشته چونک

نوخطانش همچو غلمان دخترانش حور عین

کسوت عباسیان پوشیده بیداو دمنش

گشته اندر وا دوچشم برمکان و برمکین

جام های چون عقیق اشگوفه در دستان شاخ

می گسارش گشته(سرخابی)هزارش آفرین

سرخابی به زبانهای فارسی دری،تورکی اوزبیکی وفرانسوی تسلط کامل داشته، به این زبانها شعر سروده است.اشعار فرانسوی را به دری و دری را به صورت شعر به شعرفرانسوی ترجمه کرده است.چکامه ومثنویات سرخابی خواندنیست.دیوان اشعار سرخابی را مسایل عشقی اجتماعی واقتصادی محتوی میباشد که روش بیانش در اشعار انتقادی واجتماعی بیشتر است.وی در شعر از مکتب خراسانی یا تورکستانی پیروی کرده در حصه ی سبک خود چنین میگوید:

خوش نبیذ کهنه ام ده دخت یکسال از رزان

تا کنم سبک خراسان را ز اشعارم رزین

این شاعر خوش قریحه شعر نورا نیز ستوده وخودش نیز شعر نو سروده است.آثارش از زنده گی خودش الهام گرفته وتوانسته است در قالب اشعارخوددرد های اجتماع را منعکس بسازد.(اوشیرین خالدار)منتشره ی روزنامه ی فاریاب،(پرنیان فرنگ)ترجمه وتاریخ ادبی فرانسه منتشره ی انیس ازآثار منثور سرخابی به شمار میرود.(قانون وراه ترافیک)یکی از تراجم اوست که از زبان فرانسوی ترجمه کرده است.سرخابی علاوه برین که شاعر شهیر ونویسنده ی چیره دست بود به سپورت استعداد خوبی داشت و مدالهای قهرمانی را درآببازی ،هاکی ودویدن ده هزار متری به کف آورده است.همچنان به هنر های زیبا شوق مفرطی داشته فرخی وار شعر خوش گفته،چنگ تر زدی وبانواختن دنبوره،طنبور،ارمونیه،زیربغلی ودف مجلس آرایی کردی.نا گفته نباید گذاشت که وی با آواز فرحتزا ودلکش خود کمپوز های کلاسیک هندی را خوب اجرا میکرد وبه موسیقی نیز ید طولایی داشت.

قصاید سرخابی با طنطنه وپر کیف بوده ،احساس شنونده را برمی انگیزد.یکی از مسمط مربع او شرق کهن است آن شرقیکه مهد تمدن حکماء ،علماء،بلغاء ودرخشانترین وبا عظمترین دوران خود بوده است.این دوره دوران جامعه سازی جوانان چون محمود وعلمای چون ابن سینا وسیدجمال الدین افغانی بوده که نام نامی آنان با خط درشت درصفحه ی تاریخ ثبت است.

شرق کهن شعرای موشکاف چون بیدل،سعدی،فرخی،انوری،حافظ،رازی،رودکی،خیام،فردوسی ومولانای بلخی را در آغوش خود پرورده است.بالاخره آن شرق کهن بودایی داشت که طریقه ی درون بینی واز خود گذری وغمگساری را نسبت به همنوع خود میخواست. بانفس

خود صلح وصفا میجست.دروغ،انتحار،تجاوز به مال ومکنت دیگران را منع قرار داده بود.زردشت که پرورده ی همین خاک است همواره شعار میداد وبه پیروان خود میگفت:پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک را شعار سازید وبا این سه قانون خودتمام اخلاقیات را بیان میکرد.

شرق کهن آن وقت زیبابود.بنابرقول اوستا و ویدا(بخدیوم سریرام اردود وفشام)وبلخ زیبایی داشت که ما در شهر های جهان گهواره تمدن مشرق زمین دارای پرچم های بلند وعروس آسیا بودکه حالا چادر ژولیده ی روزگاران را بر سر کشیده با نکبت وبدبختی به خواب عمیق فرو رفته است.سرخابی گفتار فوق را در رشته ی وزین خود به صورت بسیار واضح در آورده ازاوست:

شرق کهن

ای کوه ودمن جانی تو به تن ای پیرزمن ای شرق کهن

بزدای محن ای مامن من ای مادرفن ، ای شرق کهن

بی مکرو ریا، بی جورودغا، بالطف ورضا رخشان وصفا

بنگر به قفا، بودی همه جا، توفخر زمن، ای شرق کهن

مهد حکماء،مهد بلغاء،مهد فصحاء،مهد علماء

اهلت عقلا بودند چرا، برگوی بمن ،ای شرق کهن

عرفان زتوبد،دوران زتوبد،میدان زتوبد،بنیان زتوبد

انسان زتو بد،مردان زتوبد،برفرق بزن ای شرق کهن

آن سید بس والای توکو،فارابی بس بینای توکو

رازی توکو،سینای توکو،مردان سخن، ای شرق کهن

هان رودکی علام توکو،فردوسی تو،خیام توکو

آغاز توکو،انجام توکو،ای مامن فن، ای شرق کهنی
کوخسروتو،کوانوریت،کومیرعلی عبقریت

کوفرخیت،کوعنصریت،رخشان چو پرن، ای شرق کهن

کوحافظ تو،کوبیدل تو،کوسعدی تو،کوعاقل تو

کومولوی بس فاضل تو، چون در عدن، ای شرق کهن

با حلم وحکم بودای تو رفت،زردشت بس بینای تورفت

کونفیسوس دانای تو رفت،چون جان زبدن، ای شرق کهن

آن مهبط حق محمود توکو،بهبودتوکو،مقصود توکو

مفقودتوکو،موجودتوکو،ای پیرزمن ای شرق کهن

کو بارگه ی کانشکه ی تو،وان نیک سیر شاهنشه ی تو

کور وش شه ی دانسته ی تو،باارزوثمن ای شرق کهن

بلخ تو کنون ویرانه شده،غزنین توهم بیخانه شده

مجدو شرفت افسانه شده،آلوده بظن،ای شرق کهن

بست تو کنون دربسته شده،ازظلم خسان دل خسته شده

هرچندجهان راهسته شده،اکلیل وطن، ای شرق کهن

در تیر ستم آماج شدی،از خانه ی خود اخراج شدی

تاراج شدی،محتاج شدی،حتی به کفن، ای شرق کهن

سرخابی خودکردی به فغان،ای مهد مهان خوابی توچنان

دولت زتوو حاکم دگران مخفی و علن ،ای شرق کهن

عقاید ادبی واجتماعی:

یونس سرخابی جهان بینی وسیع داشته عموما"از واقعیتها طرفداری میکرد وهمچنان پیرو فلسفه ی ریالیزم بود.از آنانیکه مفکوره ی تعصب نژادی،مذهبی وغیره داشت،دوری گزیده اشعارش نیز عاری ازتعصب میباشد.از دیدن مردمی که با وضع نامساعد امرار حیات داشتند رنج میبرد.

سرخابی اکثر ولایات کشور خود را دیده،بافرد فرد مردم خود از نزدیک صحبت وتبادل افکار نموده است.رفقا ودوستانش اورا (ماشین سخن) خطاب میکردند از جهت اینکه در سخن راندن فصاحت وبلاغت کلام را مراعات میکرد ودر سخنرانی را باطمطراق عجیبی گشوده،مستمعین را با ابراز منطق ودلیل قاطع به خود جلب نموده وکسی در محفل سخنرانی او پیدا نمیشد که به گفتارش گوش فرا ندهد.

ایده ونظر او به ادب وهنرچنین است:

اندیشه ی هنر برای هنر نادرست است بل که هنر خدمتگزار اخلاق اجتماع است.یعنی هنرمند مجبورومکلف است هنر خود را درخدمت جامعه وبرای رشد فکری آن بگارد تاباشد ازاین راه خدمات قابل وصفی به جامعه ی خود انجام بدهد.

همچنان ادبیات را آیینه ی جهان نمای محیط ونودار اوضاع اجتماعی وحامل کلتور یعنی نشان دهنده ی رسوم ورواجها،آداب وعنعنات،طرز جهان بینی ومعتقدات مردم دانسته است.سرخابی با هنر خود توانسته است رنجها وتکالیف بینوایان وبیچارگان را که با وضع رقتباری امرار حیات دارند تمثیل نماید وبه حال کسانیکه دست روزگار وناسازگاری زمانه گلوی ایشانرا می فشارد سرشک الم بریزد وماتم بخورد.جمعی را که فلسفه ی (بخور وبخواب) جزء عادت شان گردیده در بستر مخمل ودیبا فارغ از همه چیز آسوده وآرام خفته اند به سوی تعاون وتساند رهنمونی میکند از اوست.

اهریمن دی تاخت نمایان بسر ما

گردید برون باید ازین ورطه سرما

برفست بزیروزبر باغ کفن وار

خم کرده زاستبری خود سروسهی را

بلبل زگلستان شد وگل مرد بخواری

زاغ آمد وبربود همی نرگس شهلا

زاغان بسر برف چو هندو بچه گانند

کزشوق بگردند پراگنده به صحرا

دی آمد وغم آمد وسردی وکدورت

گویی که مرا سرد شده هستی ودنیا

برف است گرامی ببر مردم دارا

خوف از چه کند آنکه غنی است چودادا

رحمی بگدایان وفقیران و یتیمان

ای آنکه بخوابی بسر مخمل و دیبا

جمعی که بود پاش سوار است بمرکب

جمعی شده از دست درو مانده وبی پا

جمعیست همی فقردم از قلت خوراک

جمعیست فشار خون از خوردن بیجا

فقرو خنک وجوع ومریضی وجهالت

حیران بعلاجش شود اعجاز مسیحا

سرخابی مهجور بخود آی و گرنه

هجران بکشد زودترت در شب یلدا

نگاه انتقادی در اشعار:

سرخابی در چکامه سرایی بیشتر به تقلید وپیروی استادان خراسان چون منوچهری،عنصری وفرخی می پردازد وازاین رو در بخشی از پدیده های فکری او کمتر به نو آوری وابداع برمیخوریم حالانکه هنرمند در وهله ی اول باید دارای اندیشه های نو ودید تازه باشد؛زیرا تقلید دشمن ترین دشمنان هنر است.

در پاره یی از اشعار سرخابی کلمات ثقیل ونا خوش آهنگی به نظر میرسد که زاده ی گرایش او به شیوه های کهن است.سرخابی از جمله ی آن هنرمندانی است که در اثر نا به سامانی ها ورنج های زنده گی نتوانسته است آن چنانکه سزاوار است به پرورش قریحت واستعداد خود بپردازدو آفرینش هنری خود را بروی پایه های نیرومند مبانی استوار ادبی وهنری بناء نهند.سرخابی دربرخی از اشعار خود به قول سخن سنجان پیشین کمال معنی را فدای جمال لفظ کرده ونتوانسته است آن بهم پیوستگی و همبستگی که لفظ ومعنی را در کار است نگهدارد.معذااواز جمله شعرا وفضلای چیره دست کشورخود بشمار میرودوامید است که تعداد همچو اشخاص فاضل وخبیر در مملکت روز افزون گردد.

شور بختانه در سال 1371خورشیدی بعد از سقوط حکومت داکتر نجیب الله وآغاز جنگهای خانمانسوز تنظیمی در کابل دیوان مکمل اشعار سرخابی مانند سایر گنجینه های با ارزش فرهنگی کشور در اکادمی علوم افغانستان که خود عضو بخش علمی وفرهنگی آن اکادمی بود وتحت تایپ قرار داشت یکسره نابود شد.دردا ودریغا این شاعر ونویسنده ی نامور نستوه واین نماد پایمردی ومقاومت از اثر مریضی سرطان در 22 قوس سال 1373 خورشیدی در فرانسه چشم از جهان فرو بست، روانش شاد خاطراتش جاوید باد.

این هم یک غزل بهاریه ی سرخابی به نام(فروردین جوزجان):

باد فروردین وزید از کوهساران بر زمین

حبذا کوه آنچنان و خرما باد این چنین

میغ را آورد تا بارد همی لولوی تر

تاج گل رخشان کند از پر تو در ثمین

لاله و گل سلسله بندد بدست وپای شاخ

نوعروس باغرا سازد بطنازی قرین

فرش سازد مر زمین راباپرند اخضری

تا به تخت گل نشیند پادشاه فروردین

شد بساط بوستان زربفت سان از شنبلید

بهر پای انداز نیسان پرنیان ساوزرین

زاغ را از جوش گلها رشک صد بتگر کند

باغ راآزین ببندد به زفردوس برین

سبزه جوید قوه نامی خود ازبین خاک

پرورد بنت نباتی را زمان اندر زمین

میکند نجوی بهم هر عنصری گلشن چنین

روش شد قانون نشوو ارتقای داروین

راستی از فصل های سال به باشد بهار

صاف گردد می اگر در شیشه ماند اربعین

آب باران ریخت نیسان باز دراشگوفه ها

گلبنان ریزند برخوید از یسارو ازیمین

میکند اعجاز نیسان مسیحا دم بود

زنده کرد از یک نفس گویی نباتات زمین

دامنش مملو زلولو حاتم از یادم ببرد

ریختند مرجان وگوهر نوبهار از آبدین

لوءلوء احمر بجای عنبر اشهب شود

هست اندر آستین نیسان را گنج و دفین

# # # # # #

کوچی ها مصیبت بزرگ برای بدخشان

کوچی ها مصیبت بزرگ برای بدخشان

اسناد جعلی کوچی ها باطل شود!

شنبه 23 اوت 2008, نويسنده: shahin

یکی از معضلات عمده مردم بدخشان نداشتن زمین کافی است و سالانه در بسیاری مناطق بدخشان بر سر مسئلهِ مالچرها بین خود اهالی بدخشان اختلافات بروز میکند. سالانه در مناطق مختلف بدخشان جنگها و کشمکشها به خاطر استفاده از علفچر بین بدخشانیها بروز میکند. در جریان سال روان در 12 ولسوالی بدخشان جدال بر سر علفچرها باعث بروز زدوخوردهای مسلحانه و تلفات شد. زمانیکه مردم خود بدخشان از نبود علفچر رنج میبرند یک سوال پیدا میشود که چرا کوچیها رمه های خویش را به بدخشان ببرند؟

همانگونه که میدانیم در زمان حکومت امیر عبد الرحمن عده از قبایل وعشایر آنسوی سرحد بر اساس سیاستهای استعماری امیروهدایت بادارانش در شمال کشور به عناوین مختلف جابجا شدند که این سیاست ظالمانه در زمان حکومت آل یحیی توسط جلادان خائین وطنفروش و جنایتکارهاشم خان، محمد گل مومند ، شیرخان و یارانش دنبال گرديد. در جریان تطبیق این برنامه صدها هزار هکتار زمین مردم شمال به زور از دست شان گرفته شد و به مهمانان تحمیلی داده شد و بدین ترتیب مردم قبایل آنسوی دیورند یا ناقلین در شمال کشور جابجا شدند.

اما در بدخشان تطبیق این برنامه ناممکن بود زیرا شرایط دشوار زیست ، دوری راه از مرکز و سلحشوری مردم آنزمان بدخشان باعث شد تا حاکمان از اسکان دایمی قبایل در بدخشان ابا ورزند زیرا حمایت آنها به صورت دوامدار توسط حکومت مرکزی نا ممکن بود. هرچند که چند تجربه ناکام را بکار بستند اما به ثمر ننشست همان بود که جهت باز ماندن راه رفت و آمد کوچیها نیرنگی را بکار بردند و طرحی را به مردم بدخشان ارائه نمودند که بر اساس آن رمه های بدخشان باید در زمستان در چراگاه های کندز و تخار بروند و رمه های کوچیهای تخار و کندز در فصل تابستان به بدخشان بروند وگذشته ازان برای مردم بی زمین بدخشان در ولایات دیگر زمین داده شود. مردم بدخشان چون دران زمان کمتر به مالداری میپرداختند و از جانب دیگر در مقابل سر نیزه ظلم و ستم حکومتهای ستمگر وقت دفاعی نداشتند ناگزیر سکوت کردند. بر همین اساس بود که کوچیها تا قبل از کودتای ثور و آغاز جنگ به بدخشان میرفتند ، در جریان جنگ این رفت و آمدغیر منظم شد. اما بعد از سقوط طالبان دوباره رفت و آمد کوچیها آغاز شد . تا زمان قبل از جنگ مردم بدخشان منحیث مسلمانان رحم دل وواقعبین ازینکه خود گوسفند کافی نداشتند میگفتند چون علف زیاد است خیر است ، به عوض اینکه بی استفاده بماندکوچیها میتوانند خیرات سر فرزندان مان ازآن استفاده نمایند که اینهم در جمع صواب است. اما در شرایط کنونی نفوس بدخشان چند برابر شده و صدها هزار نفر همین حالا بی خانه و بی زمین روزگاری سختی را به سر میبرند ، یگانه زمینه رشد اقتصادی در بدخشان انکشاف توریزم ، باغداری و مالداری است زیرا بدخشان در حالیکه یک ونیم نفوس دارد زمین زراعتی کمی دارد و علاقه مردم به مالداری روز به روز فزونی یافته است که بدین اساس دیگر نیازی ندارند علفچرهای خود را در اختیار کوچیها قرار دهند .

در گذشته ها چون از یکطرف حکومتهای ستمگر و خود کامه جنایاتی زیادی را در حق مردم نموده بودند مردم از ترس دولتها اعتراضی کرده نمیتوانستد واز جانب دیگر کوچیهای مسلح اهالی را تهدید به قتل میکردند و بیشتر حاکمان بدخشان هم از هم تباران کوچیها بود مردم این جام زهر را نوشیده خاموش بودند اما امروز وضع چنین نیست .همگان میدانند که بر علاوهِ اینکه همین حالا صدها هزار بدخشانی بی زمین در کوه ها ودره ها ساکن اند و سالانه هزاران تن آنها در اثر خشک سالیها و سیلابها خانه ویران و مهاجر میشود و حتی یک متر جای برای سر پناه ندارند . ده ها هزار بدخشانی دیگر از سالها بدینسو در ولایات کندز، تخار و بغلان به شکل خانه بدوش زندگی دارند و یک متر جای برای بود و باش ندارند. چرا حکومت جهت اسکان آنها در دشتهای بی پهنای کندز و تخار و بغلان یک نمره زمین نمیدهد؟ چگونه حکومت و عدالتیست که به فکر بود و باش و شکم حیوانات یک گروه از اتباع خویش است اما گاهی هم به فکر بهبود وضع زندگی گروهی دیگراز اتباع خویش نیست؟ مگر در نزد نظامها اتباع درجه بندی شده اند که حیوانات یک قوم بر آدمهای قوم دیگر رجحان داشته باشد؟ مگر درقانون اساسی افغانستان مواد نا مرئی هم توسط جعل کاران رسوا و بی ازرم گنجانیده شده است که فقط با عینک سیاه قومگرایی - شئونیستی قابل رویت است؟ برای حیوانات یک قوم هزاران هکتار زمین در سرزمینهای دیگران اختصاص داده میشود اما برای انسانهای قوم دیگر سه بسوه زمین در سر زمین خودشان جهت سرپناه پیدا نمی شود؟

زمانیکه کوچی در یک نقطه افغانستان از غصب ملکیت مردم محل باز داشته میشود صد هئیت آنهم با ترکیبی از حامیان وهمتباران کوچی ها که دارای عقده های روانی و افکار مسخره فاشیستی اند و پیشاپیش آنها صباوون قرار دارد عازم محل میشوند و زمین را به کوچی تسلیم میکنند اما اقوام دیگر به علت نداشتن سه بسوه زمین در سر زمین خود شان رنج میبرند و سالانه هزاران تن به علت اسکان در مناطق کوهستانی طعمه سیلاب و فقر و مرض میشوند. تا حال چند هئیت جهت حل معضلهِ مسکن بدخشانیها از طرف اینهمه حکومتها تعین شده است؟اگر گوسفند کوچی مرد گوسفند دیگر دارد اما سالانه ده ها هزار کودک و زن و مرد بدخشی به علت همین مصیبتهای ناشی از سکونت در مناطق صعب العبور میمیرند و برعلفچر عقب خانه او کوچی ادعای مالکیت دارد.

تا حال چه کسانی فکری بحال آنها کرده است؟جالبتر اینست که یک گروه معلوم الحال در دولت و پارلمان از مدتی بدینسو طی برنامه خاصی جابجای ولسوالان و قوماندان های امنیه طرفدار کوچیهارا در آن ولسوالیهای بدخشان که علفچر ها دران موقیعت دارد ( بهارک ، شهدا، شغنان ، یفتل پایان ، کشم ، راغ ...)رویدست گرفته اند که تاحدی زیادی در تطبیق پلان خویش موفق بوده اند و بیشتر قوماندانان وولسوالان مورد نظر خود را خصوصاً از ولایت بغلان درین ولسوالیها جابجا کرده اند تا امسال امنیت عام و تام کوچیها را مانند دوران حاکمیت محمد گل مومند و شیرخان تامین کنند. در حالیکه ولسوالان وقوماندان های بر کنار شده این ولسوالیها که به مراتب شایستگی و کفایت شان از مسئولین مجهول الهویه جدید بیشتر است بی سرنوشت گردیده اند که مااز مردم بدخشان ، چیز فهمان و روشنفکران بدخشان ( منظور از روشنفکران بر خلاف تعبیر معمول در کشور کسانی نیست که شراب مینوشند و اعتقاد به دین و رسوم مردم ندارند بلکه منظور از کسانی است احساس دارند ، درد دارند و تفکر منطقی دارند مهم نیست که چپی باشد یا راستی بلکه کهک اینست که ادم باشند و تفکر انسانی داشته باشند ) ، نمایندگان بدخشان در شورای ملی و شورای ولایتی ( در صورت که منافع شخصی و گروهی و اقتصادی شان در دفاع از منافع بدخشانیها متضرر نشود) میخواهیم تا با استفاده از تمام امکانات دست داشته مانع تطبیق این پلان شوم و ظالمانه گردند.

بر اساس گزارشات رسیده تعدادی زیادی از کوچیها از بغلان و کندز پول زیادی را جهت پرداخت مخارج این قوماندانان وولسوالان و همکاران تطبیق برنامه های انها جمع آوری نموده اند. همچنان مهره های مانند سیاف ، فاروق وردک وتعدادی دیگری از دشمنان معلوم الحال مردم افغانستان جهت تطبیق این برنامه ظالمانه منشی مجید را در بدخشان حاکم نمودند تا این پروژه را تطبیق نماید.

بنابرین تا زمانیکه مسئله بی سرپناهی صدها هزار بدخشانی حل نگردد مردم بدخشان دیگر حاضر نیست تا علفچرهای خویش را در اختیارکوچیها یا مالداران دیگر بگذارند. اگر سخن بر سر برادریست بیایند در قدم اول از زمینهای آن ولایات برای بی سرپناهان بدخشان جای سرپناه بدهند بعد رمه های بدخشانیها را در موسم زمستان در مالچرهای کندز و تخار و بغلان اجازه چرا بدهند. درآن صورت مردم بدخشان هم عمل باالمثل را خواهد نمود و صرف حق استفاده را در یک چوکات معین به شکل اجاره برای آنها خواهد داد نه به عنوان اینکه انها مالک علفچرها هستند. اگر منطق این باشد که جنگلات و مالچرها ملکیت دولت است اگر قرار باشد که مردم ازان استفاده نماید در قدم نخست باید مردم محل ازان استفاده نماید نه مردم دیگر. اگر چنین نیست آیا دولت حاضر است قسمتی از جنگلات چارتراش کنر و جلغوزه پکتیا ولغمان یا پسته زارهای بادغیس و زمینهای برنج تخار و کندز و بغلان را در اختیارمردم بدخشان بگذارد که در وقت حاصل ازان استفاده نمایند؟ آیا ساکنان این مناطق حاضرند که چنین سهمی را به مردم بدخشان بدهند ؟ یقیناً که نه. جالبتر اینست که بعضی سران کوچیها فرمانهای از شاهان ستمگر و وطنفروش سابق را سند قرار داده ادعای مالکیت بر علفچرها رامیکنند سوال درینجاست که این شاهان با چه حقی چنین حاتم بخشیهای را نموده اند؟ آیا این زمینها میراث پدر شان بود ؟ اگر این اراضی را ملکیت دولت دانستند و کوچیها را رعیت. آیا فقط همین مردم رعیت بودند؟ آیا این شاهان در مقابل هر صد فرمان چند هزار جریب زمینی که به کوچیها و شبه کوچیها در اراضی شمال داده اند. یک فرمان ده جریبه هم برای مردم بی زمین و بی خانهِ بدخشان در کندز و تخار و بغلان و کابل و ننگرها و قندهار داده اند؟ تا درین ولایات یا مرکز کشور برای خود سر پناه بسازند. یقیناً که نه.زیرا این فرمانها همه بر بنیاد یک برنامه ظالمانه ، تفرقه افگنانه و استعمار گرانه داده شده است و بس که هیچ اساس و بنیاد قانونی ندارد بهتر است تا ظاهر شاه نمرده بودآنها فرمانهای دست داشته خود را برایش میبردند تا ازملکیت نادر خان و یحیی خان برای شان زمین می داد در غیر آن فرمانهای خود را تعویذ نموده به گردن کودکانشان بیاویزند.

بدین اساس مردم بدخشان از دولت خواهانند که اگر میخواهد یک ملت واحد بسازد مطابق مفاد قانون اساسی کشور سیاست دوگانه را در قبال ساکنان افغانستان کنار گذاشته وبرنامه اسکان کوچیها را به شکل عادلانه در مناطق که همخوانی با فرهنگ ورسوم کوچیها دارد عملی نموده درد سر مردم بدخشان را کم نمایند که همین مصیبتها و دردهای فعلی شان همراه با اداره محلی فاسد موجود برای چند نسل دیگر هم کفایت میکند. در غیر آن زمان آن گذشته است که کوچی ها زور بگویند یا حکومتها با استفاده از نیرنگ و ارعاب و فریب آنان را بر مردم تحمیل کنند و همچنان مقامات دولتی باید بدانند که دیگرنمیتوانند با اعزام چند هئیت نمایشی آنهم از همتباران کوچیها سناریوی را به راه اندازند و مشکل را به زعم خود شان حل کنند هر فیصلهِ را باید مردم بدخشان در مورد سرزمینهای خویش نمایند و بس که درین راستا نه نیازی به نماینده وزارت اقوام است و نه نیازی به نماینده وزارت قبایل نه نیازی به ریش دراز صباوون و سیافست و نه نیازی به تماشای آرایش غلیظ شکریه بارکزی.

اگر کوچیها بیش ازین نمیتوانند به شغل مالداری بپردازند و جای برای نگهداشت گوسفندان خویش ندارند میتوانند به کار های دیگر روی آورند زیرا بگونهِ که همه میدانیم بیشتر ساکنان کره زمین در مقطعی زمانی معین خانه بدوش و کوچی بوده اند اما با گذشت زمان این شغل طاقت فرسا را رها کرده به مدارج عالی ترقی و تعالی رسیده اند. این حتمی نیست که 30 میلیون ساکن این سر زمین به خاطر چند صد هزار کوچی عذاب بکشند و هر روز در هر نقطه کشور جنگ و جدال و حادثه بر پا شود. همه این مصیبتهای بازمانده از چند دهه گذشته برای هفتاد نسل ساکنین این کشور کافیست. بدخشانیهای دیگر نمیخواهند که شیر و قیماق و گوشت قاق را کوچی بخورد و عذاب را آنان بکشند.شاید آمدن کوچیها به بدخشان برای چند قوماندان محلی مفاد داشته باشد که چند گوسفند از آنها میگیرند یا برای والی بدخشان مفید باشد که مقداری پول نقد و گوسفند بورداقی میگیرد اما آنها سالانه صدمات زیادی را به بدخشان وارد میکنند. رمه های آنها در جریان عبور از کنار مزارع ، گندم زار ها را پایمال مینمایند . کشتزاران مردم را میخورند. سرکها را با سرازیر نمودن سنگها تخریب مینمایند میتوانند امراض خطرناک و کشنده ساری مانند ملاریای خبیثه ، ایدز سالدانه و هیپاتیت را انتقال دهند.خطر ورود مرض انفلونزای مرغان نیز خطر دیگریست که در صورت شیوع درکشور از طریق پرندگان خانگی کوچیها وجوگیها بدخشان را در آینده تهدید میکند ، همچنان بیشتر امراض متداول حیوانی مانند کسل مرغها ، مرض کشنده گاوها که به کلتک زن شهرت دارد امراض بز و گوسفند را نیز حیوانات کوچیها وجوگیها انتقال میدهند. بزرگترین مشکلی دیگری که کوچیها برای بدخشان ایجاد میکنند بندش یگانه راه نیمه موتر رو بدخشان میباشد راه بین کشم- فیض آباد و فیض آباد- بهارک و راه های دیگر که گنجایش فقط یک موتر رادارد در زمان عبور رمه های کوچی برای ساعتها مسدود میگردد زیرا جای برای عبور رمه جز سرک در کنار دریا نیست که این خود باعث میشود تا ساعتها وقت مسافرین ضایع شود و در حقیقت موتر ها باید به پای گوسفندان حرکت نمایند که در بسیاری موارد مریضانیکه راهی مراکز صحی اند در جریان این توقف در راه تلف میشوند که بدینگونه سالانه خسارات هنگفتی مالی و جانی از ناحیه کوچیها و جوگیها برای مردم بدخشان عاید میگردد.


ادامه کشتار و کوچ اجباری در بهسود!

مقامات بلندپایه همچنان از جنایات حمایت می کنند!

شنبه 2 اوت 2008

چرا بدخشان دانشگاه ندارد؟

چرا بدخشان دانشگاه ندارد؟

در کشوری که 12 پاس وزیر، رییس و والی ست

شنبه 23 اوت 2008, نويسنده: shahin

چرا بدخشان دانشگاه ندارد؟

ولایت بدخشان یکی از جمله ولایات فقیر اما بزرگ و پر نفوس افغانستان است که فاصله مرکز آن از کابل 600 کیلومتر می باشد. این ولایت 850 کیلومتر با تاجکستان ، 450 کیلومتر با پاکستان و 100 کیلومتر با چین سرحد مشترک دارد. دارای 600 مکتب ، 7157 صنف ، 10581 معلم( 7591 مرد ، 2990 زن ) ، 129474 شاگرد پسر ، 105475 شاگرد دختر و 103 صنف 12 می باشد وسالانه بیشتر از 3000 دختر و پسر از مکاتب آن فارغ می گردند که در حدود نیمی ازین فارغان دختر اند. بیشتر این فارغان سالانه اقبال اشتراک در امتحان کانکور را نمی یابند. زیرا طی نمودن فاصله بین بعضی ولسوالی ها و فیض آباد مدت بیشتر از طی نمودن فاصله بین کابل تا فیض آباد راطلب می نماید. در حالیکه سویه تعلیمی در بیشتر مکاتب بدخشان به علت نبود اداره سالم ورهبری قوی در ریاست معارف، انضباط و دسپلین موثر ، نبود کافی معلمین خوب و دلسوز ، کمبود مدیران خوب، از همه مهمتر نبود معاش و امتیازات کافی در سطح پائین قرار داشته و اکثر آنها نه تنها در جریان امتحان کانکور آمادگی نسبی جهت حل سوالات ندارند، بلکه شیوه خانه پری نمودن اوراق سوالات را هم نمیدانند. زیرا هئیت های کانکور که سالانه به بدخشان می روند بیشتر افراد شان خود سوادی چندانی ندارند چه رسد به اینکه شاگردان را رهنمایی نمایند.

در میان آنها اگر یک یا دونفر استاد متعصب و کوردل باشد بقیه مامورین و کارمندان خشره وزارت تحصیلات عالی اند که بیشتر نه برای اجرای وظیفه بلکه جهت به دست آوردن سفریه وکرایه به ولایت امن بدخشان می روند و از همه مهمتر اینست که در سالهای اخیر بیشتر کسانی که جهت اخذ امتحان کانکور به بدخشان آمده اند دارای تمایلات شدید شئونستی و افکار متعفن قومگرایانه وفرقه پرستانه اند. چنانیکه یکی از آن ها که بدین منظور سال 86 به بدخشان آمده بود در یکی از مهمانی های خصوصی بعد از نشه شراب گفته بود که ما از بدخشان به حد کافی محصل داریم و لازم نیست که بیشتر ازین محصل بدخشانی را جذب نمائیم.

باید هم چنین کنند بدخشانی بیچاره به جرم درس خواندن به عوض آدم کشی و ترور و مزدوری دیگران مجازات می شود. او باید درس نخواند و مکتبها را بسوزاند و مردم را بکشد تا این استاد کور دل اورا جذب دانشگاه نماید. او که از فرهنگ مکتب سوزی ومسافر کشی نفرت دارد مورد بی التفاتی قرار میگیرد.

تازه این آغاز مشکلات برای جوانان بدخشانست زیرا آنهای که اقبال اشتراک در کانکور را می یابند بعد از اعلام نتائیج با موجی تازهِ از مشکلات رو برو می شوند که بیشتر این مشکلات دامنگیر دختران بدخشانی است چونکه کارگردانان تحصیلات عالی بدون در نظر داشت شرایط موجود در کشور آنها را در مراکز تحصیلی ننگرهار ، کاپیسا ، قندهار ، بامیان ،هرات و بقیه نقاط کشورسهمیه می دهند.

اکنون بیایئد قضاوت کنیم که دختر وزیر ووالی این کشور به سواری لند کروزر دولتی ازخانه تا مکتب یا دانشگاه با بیم و ترس می رود. یک دختر فقیر با عفت وروستایی بدخشانی در شرایط کنونی چگونه جرئت نماید جهت ادامه تحصیل به کاپیسا و هرات و ننگرهار و قندهار برود؟

این در حالیست که وزارت تحصیلات عالی هم هر سال طی فرمانهای نمایشی تبدیلی از یک نهاد تحصیلی به دیگر نهاد تحصیلی را قدغن می کند که البته این فرمان ها در مواردی که پول زور یاواسطه در کار نباشد عملی می شود در غیر آن جامعه سرمایه داری را همه میدانیم که پول هر ناممکن را ممکن می سازد و هر فرمانی را نا چل می سازد. پس دختر بیچاره بدخشانی که 12 سال عمر خود را با تحمل هزار رنج و مشقت صرف تعلیم نموده است جز اینکه در خانه بنشیند چه کاری باید انجام دهد؟

در بدخشان مرکز تحصیلی جز چند دارالمعلمین نیم پی و یک شبه دانشکده تعلیم و تربیه نهاد تحصیلی دیگری وجود ندارد. جوان بدخشی یا مجبور است کورس کمپیوتر و انگلیسی بخواند تا جذب موسسه شود که بیشتر آنها در حقیقت مراکز فساد اند و شیوع اختلاس و بل سازی و غارتگری. بقیه چه کاری کنند؟ بعد ازین دوازده پاس ها را به صفت معلم هم قبول نمی کنند.

عجیب دنیای است دوازده پاس وزیر می شود ، ریس می شود ، والی می شود ، شش پاس و نه پاس دایرکتر و مینجر و کواردیناتور موسسه می شود اما دوازده پاس معلم نمی شود اینهم یک معمای دیگری در نظام سرمایه داری یا به قول کمو نیست های سابق امپریالیستی است.

در سال 1386 بیشتر از 4000 جوان بدخشانی در سراسر کشور از مرحله امتحان کانکور گذشتند که از جمله در حدود 2100 تن اقبال ورود به مراکز تعلیمی را یافتند اما 2000 تن دیگر بی نتیجه ماندند. سرنوشت اینهمه جوانان که با قبول هزاران مشقت 12 سال تمام را با شکم گرسنه و پای برهنه مکتب رفتند و در روشنای چراغهای تیلی درس خواندند چه خواهد شد؟ یک سوال در ذهن چیز فهمان بدخشان جوانه زده است که چرا دانشگاه در بدخشان ایجاد نمی شود برای ننگرهار ، بامیان ، کاپیسا ، خوست و... دانشگاه ایجاد می گردد برای بدخشان چرا نه؟ مگر بدخشان کدر کافی ندارد؟ دارد ، مگر بدخشان نفوس کافی ندارد ؟ دارد ، مگر بدخشان جزء افغانستان نیست؟ هست! پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

این چرا ها از تعصب و تنگ نظری نیست این بدان معنی نیست که درین ولایات دانشگاه نباشد اگر در تمام قریه های کشور دانشگاه ایجاد شود. ما خوش هستیم زیرا مانند کوردلان قومگرا ، تنظیم گرا ، فرقه گرا تنگ نظر نیستیم بلکه ما حق خود را می خواهیم. جواب واضح است مردم بدخشان در پهلوی اینکه به گفته دیگران گوسفندی؟ هستند بدخشان این سرزمین نفرین شده صاحب ندارد ، دلسوز ندارد، ریس جمهور دارد ، معاون ریس جمهور دارد ، معاون پارلمان دارد ، وزیر و معین ووالی و ریس به نرخ مندوی دارد اما صاحب ندارد، دلسوز ندارد.

حکومت محلی بدخشان اگر توان داشته باشد دروازه دارالمعلمین بدخشان را هم مانند دانشکده طب بدخشان می بندد. زیرا از رشد کدرهای آگاه و روشن ضمیر و آزاده در بدخشان وحشت دارد. چونکه موجودیت چنین افرادی گلیم کدر نماهای چاپلوس و موزه پاک را جمع می کند. فرزندان این نخبگان بدخشان یا در آنسوی مرزها تفریح می کنند یا در دانشگاه کابل درس می خوانند. پس آنها چه نیازی دارند تا در مورد بدخشان فکر کنند اصلاً تا کنون در ذهن آنها مسئله ایجاد دانشگاه در بدخشان خطور نکرده است. ما منحیث یک مسئولیت تاریخی این پیشنهاد را به دولتمردان کشور می نمائیم تا درقسمت ایجاد یک دانشگاه در بدخشان فکر کنند ودلسوزانه عمل نمایند و به مردم بدخشان پیشنهاد می کنیم که بیش ازین گوسفند نشوند زیرا گوسفند یا خورده می شود یا دوشیده اگر شیر نمی شوند گاه گاهی پوست شیر را هم به تن نمایند و حق خویش را با استفاده از شیوه های دموکراتیک و مسالمت آمیز بیگیرند که حق داده نمیشود ، گرفته می شود

zaterdag 23 augustus 2008

مصاحبه اي در باره نظريه سروش پيرامون وحي

مصاحبه اي در باره نظريه سروش پيرامون وحي

گفت و گو با محمد محق

نشريه گفتگو:

گفتگو:

جناب استاد، اخیرا دکتر عبدالکریم سروش اندیشمند معاصر جهان اسلام نظریه ی بحث انگیزی را در مورد قرآن کریم مطرح کرد. در آغاز می خواستم از شما تقاضا کنم که اگر ممکن باشد به شکل بسیار مختصر گزارشی از نظریه ی آقای سروش مطرح کنید تا خوانندگان در جریان بیشتر بحث قرار بگیرند.


محق
:

آقای سروش در مصاحبه ای که در بارۀ ماهیت وحی داشته گفته است که روح پیامبر(ص) مانند روح هرانسان دیگری الهی است، ولی با این تفاوت که جنبۀ الهی روح او ازقوه به فعلیت رسیده و با حق اتصال پیدا کرده است. این اتصال نه به معنای خدا شدن پیامبر بلکه به معنای خدایی شدن اوست، نوعی اتحاد معنوی با حق است، و این اتحاد زمینه ای می گردد که او وحی را دریافت کند، دریافت یک مضمون متعالی وبرتر از صورت و شکلی که متناسب ادراکات یک ذهن زمینی است. آن گاه که این مضمون و محتوای الهی وارد حوزۀ آگاهی و ادراک پیامبر می شود توسط مفردات و دستگاه مفهومی موجود در آگاهی بشری پیامبر جامه ای بر این مضمون کشیده می شود – وبه تعبیر فیلسوفان مسلمان - صورتی بر امر بی صورت افکنده می شود.

از این لحاظ که شکل وصورت وحی – نه مضمون و محتوای آن – در عالم آگاهی پیامبر(ص) پیدایی می یابد، به همان گونه که مصالح و مواد موجود در ذهن پیامبر مانند کلمات، تصاویر و دانش ها، در آفرینش شکل و صورت وحی – نه مضمون و محتوای آن! – نقش دارند، حالات روحی و قبض و بسط درونی او نیز خود را در این شکل بیرونی وحی نشان می دهند.


طبق این نظریه، پیامبر(ص) در کل از دو نوع آگاهی برخوردار بوده است. نخست آگاهی های مربوط به عالم طبیعت اعم از نباتات، جمادات، انسان ها، تاریخ، زمین، کیهان و... که منشأ آن ها آگاهی جمعی مردمان روزگارش بوده است با همان ویژگی های بشری یعنی قابل نقص و خطا، مانند – مثلا – آگاهی وی دربارۀ درختان خرما! این حوزه از آگاهی وی – طبق این نظریه - فاقد عصمت است. نوع دوم، آن آگاهی مخصوص و غیر متعارفی است که دربارۀ صفات خدا، حیات پس از مرگ، قواعد عبادت و... و در کل عالم ماورای ماده وکاینات بدست آورده است که منشأ وحیانی دارد. برای صورت دادن به مضمون بی صورت وحی از تصاویر و تعابیری استفاده شده است که مربوط به نوع نخست آگاهی است، یعنی برای توضیح – مثلا – قدرت، حکمت و دیگر صفات خداوند ازمثال ها، تشبیهات و استعاراتی از عالم طبیعت استفاده می شود که مربوط به آگاهی های عادی و متعارف ایشان بوده است، آگاهی های بدست آمده از رهگذر فرهنگ و دانش مردمان آن روزگار.


آن آگاهی مخصوص وغیر متعارف ذاتا وحیانی و فوق بشری است که به صورت روحی ناپیدا – اما قابل درک – در پیکرۀ عبارت و متنی این جهانی دمیده شده، واز این رهگذر به انسان ها رسیده است. در این جا عصمت مخصوص آگاهی های غیر عادی – و ذاتا وحیانی – پیامبر است، و آگاهی های عادی شان که از جنس آگاهی دیگر مردمان است، از این ویژگی برخوردار نیست.


گفتگو
:

نظریۀ آقای سروش البته با واکنش های تندی نیز مواجه شد، هرچند که برخی با ایشان همنوایی کردند، ولی در مجموع طرح این نظریه می تواند پشتوانه های اسلامی داشته باشد؟


محق
:

کسانی که با فلسفۀ اسلامی به ویژه شاخۀ اشراقی/عرفانی آن آشنا باشند می دانند که این نظریه اساسا از سوی عارف/فیلسوفان مسلمان مطرح گردیده و پیشینه ای دراز دارد. آقای سروش نه مبدع این دیدگاه است و نه چنین ادعایی کرده است!!


ازهنگامی که دانش ها و اندیشه های مختلف در بستر تمدن اسلامی آغاز به رشد و شکوفایی کرد، برخی مباحث مربوط به متافیزیک مورد توجه شماری از اهل علم و اندیشه قرار گرفت. کسانی با رویکرد کلامی بدین مباحث پرداختند، کسانی با گرایش فلسفی و کسانی نیز با نگرش های عرفانی.


ویژگی های دوعالم لاهوت و ناسوت، تفاوت های دو لایۀ مطلق و مقید وجود، تمایزهای دو ذات متناهی و غیر متناهی، نحوۀ مواجهه و برقراری ارتباط میان هریک با دیگری و چگونگی داد و ستد میان این دو، بخشی از مباحث اساسی و بنیادینی بود که میان طیف های فکری مختلف در تمدن اسلامی مطرح گردید.شماری از عارف- فیلسوفان مسلمان بر این باور بودند که آگاهی های آدمیان دوگونه است نخست آگاهی های عادی که از طرق متعارف و شناخته شده بدست می آید و کم و بیش در دسترس همگان قرار دارد. گونۀ دیگر، آگاهی های غیرعادی است که برای خواص (=انبیا و اولیا) حاصل می شود. گونۀ نخست درگوشه ای از ذهن اشخاص نقش می بندد و به شکل تدریجی و با مقدمات مناسب بدست می آید و قابل نقض و ابرام نظری است. اما گونۀ دوم از نوع تجلی و شعاعی است که در آیینۀ روح آدمی منعکس می شود.این گونۀ دوم آگاهی – طبق نظر این عده – در لحظات اتصال روحانی با عالم بالا، عالم لایتناهی، بدست می آید. آنان می گفتند روح – که از سنخ ماده نیست – بسیط است، همچنانکه عالم بالا نیز از خواص ماده مبرا است. در لحظۀ اتصال دو امر بسیط – که قابل تجزیه و ترکیب نیستند- مغایرت و دوگانگی ازمیان بر می خیزد ونوعی اتحاد صورت می گیرد که پیشتر نیز اشاره کردیم.

این لحظه یک لحظۀ خاص است که از آن به لحظۀ جمع تعبیر می شود که درمقابل لحظۀ فرق قرار دارد. در این لحظۀ خاص، کثرت جایش را به وحدت می دهد و تنوع و تعدد پدیده ها همه به یک اصل واحد ارجاع می یابد، و وجود ظلی وسایه وار اشیا در برابر وجود حقیقی ذات مطلق رنگ می بازد و در حقیقت همۀ رنگ ها تبدیل به بیرنگی می گردد و به گفتۀ برخی عارفان در آن مرحله فرقی میان عاشق و معشوق و خود عشق باقی نمی ماند، و این تمایز ها و نام گذاری های متفاوت مربوط به مراحل پایین تر، مراحل فرق، کثرت وعالم رنگ ها و صورت ها است.

این همه البته در عالم بسیط روح اتفاق می افتد و در حوزۀ آگاهی و ادراک برتر خواص صورت می گیرد و از نوع آگاهی های متعارف حاصل در ذهن و خرد آدمی که امری این جهانی است، نمی باشد.


گفتگو
:

جناب استاد، به نظر شما آنچه که با آقای سروش از در مخالفت صورت گرفت برخاسته از علایق دینی بود یا برخی مسایل سیاسی نیز این بحث را بیشتر داغ کرد؟


محق
:

مخالفت با آقای سروش البته امری تازه نیست. این بار اما، انگیزه های مختلف در پس این امر قرار داشت، و انگیزۀ سیاسی بخشی از ماجرا است. آقای سروش سالیانی است که در مقام منتقد جدی قرائتی ایدئولژیک ازدین قرار دارد، قرائتی که کسانی با اتکا بدان – ازنظروی – برمسند اقتدار سیاسی و دنیوی تکیه زده اند. اوبا این جریان ماجراهای دور و درازی دارد، و هر بار سخنی از او مطرح می گردد، کسانی از اشخاص و چهره های مربوط به این جریان دربرابرش جبهه می گیرند، گاه به لعن و تکفیرش می پردازند و گاهی دیگر به حذف فیزیکیش – زیر پوشش ادای تکلیف شرعی – اشاراتی می رسانند.


اما گذشته از عامل سیاسی، می توان به سه عامل دیگر نیز در این زمینه اشاره کردکه هرکدام در مخالفت نه تنها با آرای دکتر سروش بلکه با هرگونه گرایش نو و دگراندیشانه، اثرگذار است.


یکی از این عوامل برمی گردد به فرهنگ عدم تسامح که در اغلب سرزمین های شرقی رواج تام دارد. در این فرهنگ جایی برای دگراندیشی، ابداع و نوآوری نیست. چیرگی روحیۀ جزم اندیشی و تعصب، و حقیقت را با تمام اضلاع و ابعادش درچنگ خود تصور کردن، و آن را ملک طلق خود به شمار آوردن، و دیگران را محروم و بیگانه از هرگونه حقیقتی پنداشتن، و دربارۀ آرای خویش هیچ گونه احتمال خطا را وارد ندانستن، و دیگران را به هیچگونه چانس و فرصت دستیابی به حقیقت سزاوار نینگاشتن، از جلوه های چنین فرهنگی است. در این فرهنگ مفهوم خطا و صواب همیشه با حق و باطل جابجا می گردد، و به جای آنکه طرف مقابل برخطا پنداشته شود، بر باطل قلمداد می گردد، و طبیعی است که در بحث رو در رویی حق و باطل جایی به تفاهم و آشتی نیست، بلکه اصل برغلبۀ حق بر باطل است و باید دماراز روزگارش برآورد! و هرگونه گامی در جهت گفتگو و تلاش در راستای تفاهم به معنای سستی در مسیر حق و کنار آمدن با باطل تلقی می گردد که از جوانب مختلف محکوم است!


در چنین فرهنگی، علاوه بر اینکه – برخلاف جهان توسعه یافته – جایی برای تفاهم میان نیروهای دینی و غیر دینی ومیان مذهبیون سکولار و مذهبیون غیر سکولار نیست، حتی میان فرقه ها و جناح های مذهبی نیز دریچه ای برای مواجهۀ عقلانی، قابل گشودن نیست. در چنین فرهنگی است که اقبال لاهوری با ساده ترین انتقاد از روحانیت و به کاربردن تعابیر فلسفی – عرفانی در گفتمان دینی خویش به راحتی تکفیر می شود، مودودی با طرح چند اجتهاد متفاوت در معرض شعار صد یهودی یک مودودی قرار می گیرد، شریعتی با نقد گوشه هایی از قرائت سنتی از دین، اسلام ستیز و مذهب برانداز شناخته می شود، دیگر تعجبی ندارد اگر سروش هم نه یک اصلاحگر دینی که یک مرتد و محارب با دین معرفی گردد...


درچنین فرهنگی سرانجام محتوم همۀ کسانی که گامی در مسیر تغییر و اصلاح بردارند و سخنی نو در اندازند، لعن و طرد و تکفیرخواهد بود. شیخ محمد عبده درتفسیر المنار، با اشاره به چنین فرهنگی، برخوردهای ستیزه جویانه با عالمان مسلمان در تاریخ اسلام را، ازابن رشد گرفته تا ابن تیمیه و... مصداقی برای این آیۀ قرآنی که دربارۀ یهودیان آمده، دانسته است
: "أفکلما جاءکم رسول بما لاتهوی أنفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم و فریقا تقتلون" یعنی: آیا چنین نبود که هرگاه پیامبری برای تان آمد همراه با پیامی که نفس های شما نمی پسندید تکبر پیشه کردید و در نتیجه شماری را تکذیب کردید د وشماری را به قتل رساندید...


عاملی دوم را نیز در این زمینه باید در نظر گرفت که از آن می توان به عامل هویت اندیشی تعبیر کرد. از اواخر قرن نزدهم که مسلمانان با حضور استعمار در کشورهای خود روبرو شدند و علاوه بر سرمایه های طبیعی، مواریث فرهنگی و هویت تمدنی خویش را نیز در معرض هجوم و حمله یافتند، این دغدغه تا امروز به صورت پیهم در ذهن و روان بسیاری از مسلمانان حضور داشته است که مراکزصلیبی، صهیونیستی و... می کوشند اسلام را به عنوان بخشی عمده از هویت شرقیان از آنان باز ستانند، و با فرو ریختن دیواره های این هویت زمینۀ نفوذ در فرهنگ و تمدن ایشان را مساعد سازند و آنان را از این رهگذر به بردگی و تبعیت کشند. ممکن است این تصور تا حدودی درست باشد، اما قطعا این، بخشی از ماجرا است نه همۀ آن.


چنانکه مرحوم مالک بن نبی و شماری دیگر از اندیشمندان مسلمان به تفصیل شرح داده اند بخش عمدۀ نابسامانی های مشرق زمین ریشه های درونی دارد و این تصور که همۀ مشکلات ما زادۀ دخالت ها و توطئه های بیرونی است، تصوری واهی وغیر علمی است. کسانی که به این تصور مبتلایند تمام توجه شان معطوف به چارچوب های هویتی مسلمانان است، و هرگونه تلاشی در راستای نقد درونی را خطری براین هویت و همسو با توطئه دشمنان اسلام می دانند. آنان تصور می کنند نگاه انتقادی به تاریخ مسلمانان زیر سئوال بردن اصالت ها است، هرگونه نقد اندیشه های رایج، نوعی تهاجم فرهنگی است، هرگونه اقتباس از دانش ها و تجارب دیگران، دنباله روی و تقلید از تمدن های بیگانه به ویژه تمدن غرب است. در این تصور، تمدن غرب یک کل تجزیه ناپذیر تلقی می شود که باید نه تنها دربست ردش کرد بلکه مبارزه با آن راباید تا درون خانه و آشیانۀ اصلیش پی گرفت و تا براندازی کاملش دست از تلاش نکشید. به همین ترتیب تمدن اسلامی یک کل تجزیه ناپذیر دیگر به شمار می رود که باید هم همۀ مفاخر را درهر عرصه ای بدان منسوب کرد و هم هرگونه عیبی را از آن به دور دانست.


هویت اندیشان مسلمان به هراسی شدید و سوء ظنی مضاعف گرفتارند، نه تنها سوء ظن شدید و افراطی به مخالفان فرهنگی – تمدنی شان که گاه ازجادۀ انصاف بسیار دورشان می کند، بلکه سوء ظن به نیروهای متفاوت اندیش درون تمدنی شان نیز.


بخشی از مخالفت ها با سروش از چنین سرچشمه ای آب می خورد، و این تصور به جان عده ای افتاده بود که شاید آنچه او ابراز داشته است بخشی از یک توطئه باشد که توسط حلقات تندروی مسیحی و یهودی طراحی شده وبا موضعگیری های پاپ بندیکت وکاریکاتورهای دنمارکی و فیلم هلندی پیوند داشته باشد. آنان ازیاد برده بودند که چنین دیدگاه هایی بسی پیش از این نیز مطرح شده بود، واقبال لاهوری درکتاب احیای فکردینی مواضعی نزدیک به دیدگاه های سروش مطرح کرده است، و ازسویی، سروش در برابر اظهارات پاپ و عملکرد کاریکارتوریست های دنمارکی مواضع انتقادی شفاف و قاطعی داشته است.

دراین میان عاملی سوم را نیزنباید ازیاد برد که عبارت است از نا آگهی به فلسفه و عرفان. شماری از کسانی که بر سروش تاختند از نوشته های خطابه ای – روزنامه ای شان پیدا بود که هیچگونه آگاهی فلسفی ندارند، ونمی دانند که به نقد سخنان یک فیلسوف عارف رفتن، نخستین پیش نیاز آن مجهز بودن به ابزارهای فلسفی – عرفانی است، وگرنه سخن گوینده را به خوبی فهم نمی توان کرد و به تبع آن جایی به نقد و رد هم نمی ماند. این دسته از منتقدان از پایگاه یک قرائت ساده و عامیانه از دین به مصاف سروش رفتند و با شیوه ای حشوی – اخباری اورا محاکمه و محکوم کردند. اینان گویا نمی دانستند که قرائت عامیانه ازدین، نه یگانه قرائت و نه هم لزوما درست ترین قرائت از نصوص دینی است، و در مباحث دینی باید از اصول تفسیر وقواعد هرمنوتیک دینی وسنت کلامی، عرفانی وفلسفی موجود در تمدن اسلامی با خبربود.


آنچه گفتیم البته به این معنا نیست که همۀ آنچه سروش گفته درست است وهمۀ آنچه منتقدان و مخالفانش ابراز کرده اند نادرست، بلکه هدف این است که شماری از منتقدانش با پیش فرض های نادرست یا همراه با خطاهای متودیک بدین میدان درآمدند، و این شیوه، مباحث را به بیراهه خواهد کشانید، چنانکه عملا کشانیده است.


گفتگو
:

نفس آغاز چنین بحث هایی را به دور از صحت و سقم آن ها چقدر به حال تفکر و اندیشه درمیان مسلمانان مفید می دانید؟


محق
:

کسانی که با سیر تاریخی اندیشه های کلامی مسلمانان آشنایند و نقش این رشته را در زمینۀ آشتی دادن فهم دینی با آگاهی های علمی و در زمینۀ بستر سازی عقلانی برای دینداری، می دانند در این شکی ندارند که در سده های اخیر، علم کلام اسلامی شدیدا دچار رکود گردیده است. زمانی که کلام و الهیات در یک فرهنگ دینی راکد می گردد، میان آگاهی های فرهنگی – تمدنی مردم که کم وبیش در حال تحول و دگرگونی است و فهم دینی شان، نا هماهنگی ها و به تدریج تضادهایی رخ می نماید و در آگاهی جمعی شان شکاف ها و گسست هایی ببار می آورد و این به تشوشات و آشفتگی هایی می انجامد که سیر تمدنی شان را لنگ و نارسا می سازد، چنانکه هم اکنون در جهان اسلام مشاهده می کنیم.

اگر قرار بر این باشد که مشرق زمین مسیر رنسانس و نوزایی خود را در پیش گیرد، ناگزیر یک گام اساسی در این راستا بازسازی معرفت و فهم دینی شان خواهد بود، تا مانعی برای شناخت جهان و واقعیت های روزگارشان نگردد و توانایی های شان را درجهت معکوس به کار نیندازد، به گونه ای که عملکرد پاره ای از جریان های تندرو مذهبی هم اکنون نشان می دهد.


تلاش هایی که در جهت پویا ساختن کلام و الهیات اسلامی صورت می گیرد باید بسی فراتر از تکرار و بازتولید فراورده های کلامی پیشینیان باشد، فراورده هایی که در زمانه هایی دیگر، و توسط نسل هایی دیگر با نیازها و راه حل هایی دیگر عرضه گردیده است.

مباحثی که آقای سروش و شماری دیگر از روشنفکران دینی به میان می کشند می تواند تا حدودی رکود موجود را بشکند و سرآغازی باشد برای حرکت دوبارۀ کلام اسلامی تا در کنار گفتمان های دینی روزگار ما جایی برای آن باز شود والهیات اسلامی هم نقش خود را در جهت دادن به مسیر فرهنگ و تمدن به دوش گیرد. فقدان الهیات پویا و پربار اسلامی درعصر حاضر یکی از عوامل اصلی سردرگمی ها یی است که گریبانگیر جریان اندیشۀ اسلامی است. به همین دلیل است که طیف ها و گروه هایی از مسلمانان در نحوۀ تعامل شان با شرایط نوین دنیا و چگونگی برخورد با تمدن موجود و طریقۀ ارتباط برقرار کردن با ملت ها و امت های دیگر به تصرفاتی دست می یازند که بر تشنج ها و تنش های موجود میان فرهنگ ها و تمدن ها می افزاید و اوضاع ملتهب را ملتهب تر می سازد. البته در این زمینه نقش تندروان تمدن ها و ادیان دیگر نیز نباید نادیده گرفته شود، چه تندروان مسیحی و چه تندروان یهودی و حتی تندروان سکولار.

اینکه سروش و امثال او ممکن است در متودهای انتخاب شده برای مباحث شان یا در نتایجی که از این مباحث می گیرند، دچار خطاهایی شوند، امری طبیعی است، واین احتمال دربارۀ دیگر اندیشمندان و نظریه پردازان نیز مطرح است، و راه جلوگیری از این خطاها بستن در بر روی این نوع مباحث نیست، زیرا درآن صورت الهیات و کلام بیجان موجود کاملا خواهد مرد، بلکه چاره بررسی علمی این مباحث با روحیۀ اپیستمولژیک است، نه موضع گیری های ایدئولژیک دربرابر آن ها و نه به راه انداختن هیاهوهای عامیانه و بدست گرفتن چماق تکفیر و کوبیدن آن بر سرهر اندیشۀ مخالف.

شیوع چنین مباحثی بالذات نیکو و برای رشد کلام اسلامی حیاتی و اجتناب ناپذیر است، و اگر اشکالاتی هست به صورت بالعرض است، و درست نیست از روندی که بالذات سودمند است به علت برخی اعراض آن جلوگیری شود، بلکه باید برای آن چارۀ مناسب جستجو گردد، و این امر با تحلیل ها و مطالعات علمی کاملا برآوردنی است.


گفتگو
:

درمیان روشنفکران و دین ورزان جامعۀ افغانی به این گونه مباحث چگونه نگاه می کنند، آیا دروازه های این نوع نقد و تحلیل ها را درمیان افغان ها باز می بینید؟


محق
:

جامعۀ افغانی جامعه ای بسته و توسعه نیافته است، و هاضمۀ فرهنگی چنین جوامعی مباحث نو و اندیشه های بدیع را برنمی تابد ونمی توان انتظار داشت به این زودی زمینۀ طرح افکار عمیق در این جامعه مساعد گردد، نه تنها در حوزۀ دین بلکه در هر حوزۀ دیگر هم.

هم اکنون افغانستان از فضای دموکراتیک مناسبی نسبت به اکثریت کشورهای منطقه برخوردار است، و آزادی بیان به شکل بی سابقه ای در این کشور نمایان است، ولی توسعه نیافتگی این جامعه به ویژه در حوزۀ فرهنگ سبب می گردد که از زمینه های موجود کمترین استفاده صورت بگیرد، یا هیچگونه استفادۀ اساسی در جهت نهادینه ساختن دموکراسی، آزادی بیان، کثرت گرایی، تسامح، دگرپذیری و مقوله هایی از این قبیل صورت نگیرد.

آنچه طرح مباحث نو در جامعۀ افغانی را به ویژه در حوزۀ دین با دشواری های بیشتری همراه می سازد گذشته از موضوع توسعه نیافتگی دو عامل دیگر است، نخست نبود سنت فلسفی دیرینه در این سرزمین، چنانکه خوانندگان نیز می دانند در چند صد سال اخیر هیچگونه فیلسوفی در سرزمین ما ظهور نکرده و آنانی هم که با فلسفه آشنایی داشته اند مانند استادان صلاح الدین سلجوقی و سمندرغوریانی و شماری دیگر تعداد انگشت شماری بوده اند که نتوانسته اند پایه گذار یک سنت فلسفی شوند و تفکر فلسفی را به روندی پایدار تبدیل کنند. این امرنه تنها فهم باسوادان ما را از دین کم عمق ساخته، بلکه فهم شان از دیگر قضایا را نیز سطحی و کم مایه گردانیده است، و بیجا است که بخواهیم بدون تقویت علوم عقلی و فلسفی شاهد شکوفایی اندیشۀ اسلامی در این سرزمین باشیم، زیرا در قرون اولیه ای که اندیشۀ اسلامی رونقی داشت به یمن حضور دانش های عقلانی یی بود که در آن روزگار درحوزه های دینی مسلمانان تدریس می شد. امروزه نیز ورود انواعی از رشته های علمی جدید به محیط های علمی و اکادیمیک ما لازم است تا اندیشۀ اسلامی در این سرزمین از لاغری و رنجوری موجود بدرآید.

مشکل دیگری که فراروی اندیشه های نوین دینی در این جامعه وجود دارد کاربست سیاسی دین درکشمکش های گروهی، قومی، سمتی و شخصی است. سالیان درازی است که در سرزمین ما از اسلام به شکل ابزاری استفادۀ سیاسی و بهره برداری دنیوی می گردد. آغاز ماجرا به دوران جنگ سرد بر می گردد، هنگامی که دولت ایالات متحده و همپیمان منطقه ای اش پاکستان برای ضربه زدن به رقیب آن دوران خود اتحاد جماهیر شوروی نیاز داشتند نیروهای مذهبی را در این جامعه بیسج کنند و دین را وارد یک درگیری سیاسی گسترده بسازند. از آن روزگار تا امروز گروه ها و جریان های مختلفی این مهارت را پیدا کرده اند که ازنام دین و برخی برداشت های دینی به راحتی استفادۀ سیاسی کنند، این گروه ها منتظرند بحثی در ارتباط با دین مطرح شود یا تصرف خطایی در گوشه ای ازجهان رخ دهد تا آنان شتابان به صحنه آیند و با حرارت خاصی خود را مدافع ارزش های دینی معرفی کنند و دراین راستا احساسات به خرج دهند، تظاهرات به راه اندازند، شعارهای حماسی سر دهند، مخالفان را به شدت مورد تهدید قرار دهند و به شکل عوام پسندانه ای میدان دار قضایای دینی شوند. این وضعیت وسیلۀ مناسبی است برای بسیاری از نیروهای گمنام و ازنظر افتاده ای که هیچ فرصتی برای تبارز و جلب توجه نیافته اند، تا نامی پیدا کنند و حرمتی بدست آورند و جایگاهی حاصل نمایند و پایگاهی ازآن خویش سازند و به نوعی از قدرت و نفوذ اجتماعی دسترسی یابند و بتوانند رقبای سیاسی یا ایدئولژیکی خود را به تهدید گیرند.

این روند که چندین دهه سابقه دارد، چنین ترفندها و شگردهایی را دراین جامعه نهادینه ساخته و متخصصان خاص خود را دارد، و ابزاری است برای جلوگیری ازبسیاری اصلاحات وتغییرات زیرساختی فرهنگی که لازمۀ هرگونه تحول و حرکت به جلو است. درچنین وضعیتی آن عده از اهل اندیشه که دارای تحلیل ها و نظریه های قابل طرحی در زمینۀ دین یا سیاست و اجتماع و فرهنگ هستند، ترجیح می دهند راه عافیت در پیش گیرند و خودرا بانیروهای ماهر و چیره دست درشیوه های پوپولیستی و لمپنستی رویاروی نسازند.

با این هم، نگاهی به عملکرد جریان های مختلف در این جامعه و پیامد های زیانباری که به همراه داشته است، این فکر را قوت می بخشد که نیروهای آگاه جامعه در اثر مواجه شدن به بن بست های کلانی که تحولات شتابان عصر حاضر فراروی جوامع بسته و فرهنگ های راکد و توسعه نیافته قرار می دهد، به ناگزیر به قرائت های نوین دینی روی می آورند تا راهی برای عبور از این بن بست ها بیابند. مطالعات تخصصی در حوزه های دین شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی اجتماعی، سیاست و... براین باور صحه می گذارد و آیندۀ نواندیشی دینی را تابان نشان می دهد... هرچند با اندکی تأخیر!!

ارسالي انجنير سید یعقوب نويد

برگرفته شده از سايت خاوران


woensdag 20 augustus 2008

فارسی ستیزی یعنی چه ؟

محمد همایون سرخابی - از لندن
فارسی ستیزی یعنی چه ؟

اخیراً مطلب جالبی در سایتت آریایی تحت عنوان ( در بارهء خصوصیت تاریخ وجود استبداد ، جنگ و فریاد دموکراسی در کشور ) به قلم توانای محترم بشیر بغلانی وزیر عدلیه پیشین نظرم را به خود جلب و حیرت زده ام ساخت که چرا این کهن مرد دانش یکسره به باور های خویش پشت کرده و در مرداب شونیزم پان ایرانیستی غوطه ور گردیده است . جناب ایشان در یکی از پاراگراف های این نبشته با کم مهری چنین فریاد سر داده ( بعضی ها خلاف رفتار اسلاف خود تقویه زبان اوزبیکی و رشد تمایلات پان ترکیستی را با زبان فارسی ستیزی وسیله رسیدن به سیادت می دانند ) . دریغا فهمیده شده نتوانست که چه کسی باعث کدورت خاطر حضور شان گردیده و جلالتمآبی را وادار به چنین درافشانی ها نموده است . بر همگان روشن و هویداست که زبان دری و فارسی یکی از جمله زبان های پر غنای آسیای میانه بوده و بخصوص در کشور های ایران ، افغانستان و تاجکستان با مقایسه با سایر زبان ها جایگاه و مقام خاصی داشته و به حیث زبان رسمی دولتی در همه عرصه های زندگی از آن استفاده به عمل آمده است . مگر چنین مقامی نه میتواند بر داشته های تاریخی و فرهنگی سایر زبان ها سایه افگنده و آنرا در حاشیه قرار دهد . دانشمند سترگ ایران تورخان گنجه ای مضمون عالی تحقیقی تقدیم پان ایرانیست ها نموده و در مورد نقش زبان ترکی و اهمیت آن در امور اداره کشور ایران طی چندین قرن مطالب مفید و مستند به دست نشر سپرده است ، که مطالعه آن برای خوانندگان عزیز ما خالی از دلچسپی نخواهد بود .بدینوسیله آرزومندم جناب بغلانی صاحب با مطالعه آن بیشتر مضطرب و آشفته خاطر نگردیده و از خدمات ارزندهء که شاهان ترک نژاد در توسعه و انکشاف حیات اجتماعی ، عمران بنا های تاریخی در منطقه و بخصوص زبان فارسی نموده و این زبان را در مراحل تکامل و پویای کنونی آن رسانیده اند کم بها ندهند و بدون موجب با یک سلی هزار صورت را افگار نکنند . زیرا ترک ها و تاجیک ها ، دو روی یک سکه اند وبا اشتراکات زبان ، فرهنگ و زندگی باهمی به یک تن واحد مبدل گردیده اند بناً هیچ قدرتی نه می تواند با بیان چنین مطالب میان تهی آن ها را از هم جدا و بین شان فاصله ایجاد نماید . محترم تور خان گنجه ای دانشمند شهیر ایران چنین می نگارند که : شاه اسماعیل صفوی پس از آن که در سال 907 در جنگ شرور در حوالی نخجوان بر الوند میرزا آق قیونلو غلبه یافت ، دولت صفویه را بنیان نهاد و تبریز را پایتخت قرار داد . پسر و جانشینش طهماسب ظاهراً به سبب فشار ها و حملات عثمانی ها ، پایتخت را به قزوین نقل کرد ( 962) شاه عباس اول نیز پایتخت را از قزوین به اصفهان که مرکزیت داشت انتقال داد (1006) نقل پایتخت از مناطق ترک نشین به اصفهان طبعاً لطمه ای سخت به اهمیت سیاسی و فرهنگی تبریز بود و دیگر آن که در نتیجه اصلاحات نظامی شاه عباس از نفوذ و اهمیت طوایف قزل باش به مقدار معتنابهی کاسته شده بود . اما علیرغم این تغییر و تبدیل زبان ترکی یعنی زبان مادری شاهان صفوی و طوایف قزل باش که اساس این دولت را تشکیل داده بودند در پایتخت جدید یعنی اصفهان نیز همچنانیکه در تبریز و قزوین بود زبان رایج دربار و قشون ماند . همچنان زبان ساکنین محله عباس آباد نیز طبعاً ترکی بود . این محله در جانب غربی بیرون شهر اصفهان جهت سکونت تبریزیان احداث شده بود . سپاهیان اروپایی و اروپائیان مقیم ایران در باره اهمیت این زبان در دوره صفویه اطلاعات جالبی به دست داده اند . این اطلاعات اگرچه در جا هایی که به مسایل نژاد و زبان مربوط است خالی از مسامحه نیست ولی از لحاظ اهمیت فوق العاده زبان ترکی در این دوره شایان ملاحظه و مفید است . پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که طی دو سال اقامت در استانبول زبان ترکی را فرا گرفته بود در نامه مورخ 18 دسمبر 1617 که از اصفهان به دوستش ماریو اسکیپانو نوشته است چنین میگوید : در ایران بیشتر ترکی سخن گفته میشود تا فارسی ، مخصوصاً بین بزرگان و رجال .... تکلم زبان ترکی دلیل این نیست که ایرانیان برای آن ارزشی بیش از فارسی قایل اند . بلکه بیشتر از این جهت است که تمام قشون از قزلباش ها تشکیل یافته است که اصلاً ترک هستند . غلامان شاه که هم از اقوام مختلف اند بیشتر به ترکی سخن میگویند و فارسی نمی دانند . از این رو نتنها امرا در امور مربوط به قشون بلکه خود شاه هم که بیشتر اوقاتش را در میان آنان به سر میبرد .برای تفهیم مطالب خود به ترکی سخن می گوید و در نتیجه در تمام دربار و بین زنان و دیگران رواج یافته است . دلاواله در این نامه به اهمیت زبان فارسی نیز به عنوان زبان ادبی که در مکاتبات رسمی و فرامین شاه به کار می رود اشاره میکند در نامه دیگری که در اوایل می 1618 نوشته است در باره ملاقات و گفتگوی خود با شاه می نویسد : پس از آن که شاه دستور نشستن داد به زبان ترکی از علت آمدنم به این نواحی و سایر مطالب استفسار کرد و من به طور خلاصه به نحوی که برایم مقدور بود جواب گفتم ، همین که جواب ها داده شد شاه چنانکه عادت اوست همه ان چه را گفته بودم به زبان فارسی نقل می کرد ، یک بار که به توضیح مطلبی مشغول بودم چون به زبان ترکی قسطنطنیه که در ایران عثمانلی می گویند وبا ترکی این جا در بسیاری کلمات متفاوت است سخن میگفتم ، شاه مطلب مرا درست نفهمید . این مولف که در طول اقامت خود در ایران حتی یک شعر ترکی هم گفته است . در سال 1620 کتابی در باره دستور زبان ترکی تالیف کرد و در مقدمه آن در باره اهمیت و فواید فرا گرفتن این زبان به مناسبت قدرت امپراطوری عثمانی در بخش اعظم اروپا ، آسیا و افریقا و حکومت قزلباش ها در ایران و سایر اقوام ترک تبار در آسیای میانه و نیم قاره هندوستان مطالب جالبی آورده است . یکی دیگر از این اروپائیان آدم اولناربوس آلمانی است که از طرف دربار فردیریک فن هلشتاین به عنوان منشی سفارت به روسیه و ایران فرستاده شده بود و از نوامبر 1636 تا فوریه 1638 در ایران مقیم بود . اولنار بوس در ضمن توصیف ضیافتی که شاه صفوی برای سفرا داده بود می گوید : وقتی که ضیافت تمام شد ایشک آقاسی باشی به ترکی فریاد زد : سفره حقنه ، شاه دولتنه ، غازیلر قوتنه ، الله دیلم الله الله و حاضرین تکرار کردند . همین مولف می گوید ایرانیان غیر از زبان خود خصوصاً در ولایت شیروان ، آذربایجان ، بغداد و ایروان به کودکان ترکی یاد میدهند . همو می نویسد زبان ترکی به قدری در دربار اصفهان اهمیت دارد که در آن جا به ندرت یک کلمه فارسی به گوش می خورد . همین مولف باز میگوید که ایرانیان آثار شعری خوبی به ترکی و فارسی دارند و اسامی شعرایی از قبیل نسیمی ، نوایی ، فضولی را در ردیف فردوسی سعدی و حافظ می آورند . شوالیه ژان شاردن که یازده سال 1666 -1677 در ایران بود مینویسد در شهر ها و روستا ها تنها زبان ترکی به گوش می خورد و زبان عمومی ترکی است ولی این ترکی با زبانی که در ترکیه بکار می رود اندکی فرق دارد همین مولف در فصلی که راجع به زبان ها دارد در باره ترکی میگوید . ترکی زبان قشون و دربار است . زنان و مردان منحصراً به ترکی سخن میگویند خصوصاً در خانواده های اشرافی .علت این امر آن است که خاندان صفوی از مناطق ترک زبان و از میان ترکمنان که زبان مادری شان ترکی است برخاسته است . سانسون که به نمایندگی از طرف پاپ به سال 1683 به ایران آمد و سه سال در اصفهان مقیم بود ، در ضمن بحث از اعتماد ایرانیان به قدرت معنوی شاه و منزه بودن وی از معاصی میگوید : آنان در ضمن هر صحبتی عبادت ذیل را به کار می بردند : قربان اولیم دین و ایمانوم پادشاه ، باشینگا دونیم . رافایل دومان رئیس هیئت کبوشین در اصفهان که به سال 1644 به ایران آمد و همانجا در سال 1696 در گذشت ، در کتاب ( وضع ایران در 1660) پس از آن که به این نکته اشاره می کند که فارسی در ایران زبانی است که عامه به آن تکلم می کنند . و ترکی زبانی است که در دربار رواج دارد . شرح مختصری راجع به ساختمان این دو زبان میدهد . وی که حسن زبان های یونانی و لاتینی را ناشی از فراوانی متصرفات واهمیت خاص هریک از آن ها میداند می نویسد : ترکی در این خصوص هیچ کمتر از آن زبان ها نیست و زبان ترکی صرف و نحو عالی داشته بی قاعده گی و اختلاف و تنوع در افعال و اسامی هم ندارد ، بلکه قواعد آن همه یک سان است . این مولف در سال 1684 رساله راجع به دستور زبان ترکی به لاتینی نوشته است که با وجود اختصار آن از لحاظ نشان دادن بعضی از خصوصیات زبان ترکی این دوره مهم است . انگلبرت کمفر آلمانی که به سال 1683 همراه سفیر سوید به ایران آمد و سمت منشیگری و طبابت این هیات را داشت ، راجع به ترکی مینویسد : زبان ترکی دربار بیشتر زبان مادری خاندان سلطنت است تا مردم عادی ، این زبان از دربار در میان خانواده های اعیان و اشراف بقدری گسترش یافته است که اکنون ندانستن این زبان برای کسی که از امتیازی برخوردار است تقریباً ننگ آور است . از همین دوره یک لغت نامه سه زبانی ( ترکی ، فارسی ، ایتالیایی ) در دست است ، که در حوزه راهبان کرملی در اصفهان تالیف شده است و نشان میدهد که ترکی تا چه حد برای تبلیغات دینی نیز مهم بوده است . این لغت نامه حاوی کلمات روزمره زبان محاوره است که با لغات آثار ادبی فرق دارد محمد طاهر وحید در ضمن وقایع سال 1070 سلطنت شاه عباس ثانی می نویسد که فرامین و امان نامه های زیادی وجود دارد که به زبان ترکی در دوره شاه اسماعیل و شاه طهماسب صادر شده است . مکاتیب و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا دوره شاه عباس اول به بعد به تقلید از منشیان عثمانی بکار رفته است . به عنوان مثال می توان به عناوین ذیل اشاره کرد . نامه شاه صفی به فردینانت ثانی امپراطور اطریش و پادشاه مجارستان و نامه شاه سلطان حسین به فردریک اکسدوس و پادشاه لهستان . عبدالجمیل بن محمد رضا النصیری طوسی در مقدمه کتابی در لغت ترکی که نسخه خطی آن در دست است می گوید چون در ماه ذیلقعده الحرام 1076 سال سوم جلوس شاه عباس ، سمت منشی الممالک به پدرش تفویض شد ( از آن جا که ورود بسیاری از مکاتیب پادشاهان روم ، قلماق و سایر سلاطین ترکی تبار در جهان به آستان آسمان که بایست به فارسی ترجمه شود ، احتیاج به دانستن لغات مشکله ترکی میشد ) پدرش مدت بیست سال به جمع آوری لغات تبار های مختلف ترکی پرداخت وکتابی به ابواب و فصول ترتیب داده بود در این کتاب لغات رومی و قزلباشی را ( که امتیاز در بین شان کمتر است ) در بابی جمع کرده و لغات چغتایی را در باب دیگر و لغات قلماق را در عنوان خاتمه کتاب قرار داده بود و قصد داشت که این کتاب را به نام آن پادشاه مرتب سازد . ولی اجل مهلت نداد و کتاب نا تمام ماند . عبدالجمیل پس از وفات پدر با تغییراتی به پایان رسانید . کتاب حاضر حاوی مقدمه است در متعلقات زبان ترکی و چهار لغت نامه . زبان شعر و ادب دوره صفویه شاخه است از گروه جنوب غربی زبان ترکی ، آثار ادبی این شاخه ابتدا در محیط جلایریان آذربایجان و عراق به وجود آمد و بعداً در زمان حکومت سلسله های قراقوینلو نضجی تمام یافت . تذکره نویسان عثمانی که در باره فرق اسلوب و طرز شعر فضولی ( از شاعران دوره اول صفویه ) با شاعران عثمانی اشارات مهمی کرده اند .فضولی که از ایل بیات بود زبان خود را ترکی توصیف می کند و از شعرای عثمانی به عنوان بلغای روم و از شاعران دوره تیموری به عنوان فصحاء تاتار یاد می کند . صادقی برای نخستین بار عبارت متکلمین قزلباش را به این دوره افزوده است . قزلباش اصطلاحی بود برای زبان ترکی مستعمل در دورهء صفویه که بعد از انقراض این سلسله چون رنگ سیاسی و مذهبی داشت از رواج افتاد . شاهان صفوی برخلاف آن چه مشهور است حامی شعر و ادب بودند . این شاهان و شاهزاده گان که بعضی خود شاعر ذوالسانین بودند از شعر فارسی و ترکی یک سان حمایت میکردند . شاه عباس دستور می داد که کتاب مخزن شاعر چغتایی حیدر را به فارسی بر گردانند از صادقی کتاب دار درخواست میکرد که مثنوی مولوی را که خود ترک است به ترکی در آورد در دربار صفویه منصب ملک الشعرایی مقام رسمی بود و خدمت او ( ملک الشعرا ) اینکه هر سال که تاویل آفتاب به حمل می شود ، باید بیشتر قصیده ای در مدح و ثنا پادشاه با تعریف بهار گفته باشد و آن روز که عید نو روز است و در مجلس عام در خدمت اقدس بخواند ، و به جهت ابنیه و عمارات بزرگ پادشاهی که تازه احداث می شود تاریخی بگوید و مثنوی و قصیده که در هر باب امر شرف صادر شود در سلک نظم کشیده رساند . در دیوان تاثیر تبریزی که مدتی از مستوفیان دربار بود غیر از غزلیات ترکی منظومه های از قصیده ، مثنوی و غیره به ترکی است
از عناوین این منظومه ها پیدا است که در زمان شاه سلیمان و شاه سلطان حسین وظیفه ملک الشعرایی را عملاً این شاعر به ترکی هم انجام داده است قصیده ترکی در باب نواب اشرف اقدس اعلا شاه سلیمان الصفوی که به نظراشرف رسید قصیده ترکی تاریخ جلوس شاه سلطان حسین الموسوی که به نظر انور رسیده
ترجیع ترکی که به عرض نواب طوبی آشیان رسیده مثنوی عید به ترکی که حسب الامر به نظم در آمده و به عرض رسیده است غزل ترکی به افتخار ورود شاهزاده سلطان اکبر بن اورنگزیب امپراطور بزرگ ترک تبار هندوستان به نظر مبارک اشرف رسیده است . در تذکره های این دوره اسامی و نمونه های شعر ترکی عده زیادی از شعرا آمده است ذیلاً اسامی شعرای آورده می شود که آن ها دیوان ویا مقدار قابل ملاحظه ای شعر ترکی در دست است وفعالیت ادبی آن ها در اصفهان با دربار صفویه رابطه نزدیک داشته است و این شعرا سه دسته اند . الف : شعرای که منحصراً شعر ترکی گفته اند . مسیحی ( مثنوی ورقه وگلشاه ) قوسی ( دیوان ) ، ملک بیگ آوجی ( دیوان ) ، مرتضی قلی خان ظفر ( دیوان ) وغیره . ب : شعرایی که به فارسی و ترکی دیوان دارند : امانی ، صادقی و غیره . ج : شعرای که به فارسی شعر سروده ولی مقدار شعر ترکی هم دارند : صایب ( هفتده غزل ترکی ) ، واعظ قزوینی ( نه غزل ترکی ) تاثیر تبریزی ( بخش ترکیبات ، کلیات وی که حاوی قصاید و غزلیات و غیره است 447 بیت دارد ) .
جهت جلوگیری از ضیاع وقت خوانندگان گرامی از ذکر ماخذ آن صرف نظر گردید .
آرزومندم مطالعه این اثر با ارزش که بیانگر حاکمیت سیاسی و فرهنگی چندین قرن ترکان در ایران است باعث خشم و اضطراب بیشتر فکری دوستان خود خواه و عظمت طلب ما نگردیده به ابهت سیاسی ، شکوه نظامی و جلال فرهنگی ترکان جهان سر تعظیم فرو آورده ، ذهن و روان خود را از لوث تعصبات کور و غیر ضروری پاک سازند .
و من الله التوفیق
17 آگست 2008

zaterdag 16 augustus 2008

کوچی و کوچیگری

کوچی و کوچیگری

محمد همایون سرخابی
از لندن
پروردگار بزرگ عالمیان انسان را چنان مخلوق مبتکر، متفکر و خلاق خلق نموده است که از آغاز حیات بدوی تا پویایی ساینس و تکنولوژی معاصر با خلاقیت شگرف ، ابتکار بی نظیر و قبول مشقت ها و زحمات فراوان بر علیه فقر ، مرض ، گرسنگی و آفات سماوی و ارضی بی خوف و بی هراس مجادله و مبارزه نماید و خود را به مراحل از انکشاف ، پیشرفت و ترقی کنونی برساند. وقتی که از واژه کوچی و کوچیگری حرف به میان می آید . به شهادت تاریخ آن دوره از آغاز حیات اولیه و زندگی تاقت فرسای نسان ها در ذهن تداعی می گردد که اثری از انکشاف فکری و پدیده های مدنی وجود نداشت و زندگی مشقت بار به شکل منحط و دشوار آن به شانه های انسان ها گرانی میکرد .
اما خوشبختانه امروز می بینیم که انسان ها با اتکا به خرد و دانش با اکتشافات بزرگ و مهم ساینس و تکنولوژی دست یافته و تغییرات شگرف و مثبتی را در همهء عرصه های زندگی به وجود آورده و جامعه را از چنگال فقر و بدبختی ، امراض و اوهام ، عنعنات دگم و تعبد کورکورانهء بدوی رهایی بخشیده است .
کوچی ها مردمان صاف قلب و ساده دلی اند که عمداً از همه دست آورد های ضروری و با ارزش حیات مدنی و کاروان پر شتاب پیش رفت و ترقی محروم نگاهداشته شده اند. کوچی ها نمادی از بقایای زندگی انسان های بدوی و قرون اوسطی می باشند که جهت تداوم حیات خویش با طبیعت و محیط در مجادله و نبرد دایمی قرار دارند و جز منافع گروهی و قبیلوی ، خویش به سایر مسایل اجتماعی دلچسپی و علاقمندی چندانی ندارند و جهت حفظ آن آماده هر نوع قربانی ، از خود گذری و فداکاری می باشند .
کوچی ها به همهء عنعنات و داشته های بدوی خود رنگ و بوی مذهبی میدهند و مخالفت با آن را دشمنی با دین ، مذهب و غرور قبیله پنداشته و آشتی ناپذیری خود را طور آشکار ابراز می دارند . کوچی ها جهت حل مشکلات و پرابلم های ذات البینی شخصی و اجتماعی خویش محتاج به تدویر جرگه ها اند و با استفاده از تعقل و خرد جمعی در حل مشکلات و منازعات خویش مبادرت می ورزند . کوچی ها در قول خود صادق و به دوستی خود وفادار و در دشمنی بی رحم و سنگین دل اند
در کشور عزیز ما افغانستان متاسفانه زمام داران سفاک و تن پرور که جز منافع گروهی و خانوادگی خویش هرگز به فکر و اندیشه رفاه همگانی ، پیشرفت و ترقی کشور نبودند ، جهت تحکیم پایه های حاکمیت ننگین و تداوم حیات چرکین خویش متاسفانه جامعه را به تاریکی فقر و غربت نگاهداشته و از کوچی ها منحیث حربه و ابزار موثر جنگی جهت ایجاد فاصله و دشمنی میان اقوام و تبار های مختلف کشور استفاده نموده اند. یورش وحشیانه اخیر کوچی ها در بعضی از ولسوالی های مربوط به ولایت میدان و وردک و کشتار بی رحمانهء مردم دلیر و زحمت کش هزاره پدیده جدیدی نیست بل از قرن ها به این سو این روش ظالمانه ادامه داشته و از هر دو طرف هزاران هموطن بیچارهء ما را به کام نیستی کشانده است . مگر این وسایل اطلاعات جمعی جهان معاصر است که در اقصی جهان ما را از رویداد های تلخ و درد های بیکران مردم ما آگاهی می بخشد و از زخم های چرکینی که در وجود مردم ما شکل گرفته است پرده می درد . حقیقت قضیه در این است که یورش کوچی ها در مناطق مرکزی کشور به اساس فرامین غیرعادلانه شاهان مستبد و زمامداران فاشیست گذشته و تحریکات بی شرمانهء طالبان نکتایی پوش داخل حاکمیت صورت گرفته و میگیرد . این وظیفه دولت است که به تداوم زندگی نکبت بار و بدوی کوچی ها خاتمه بدهند، تا نسل های آینده کوچی ها نیز از مزایای حیات مدنی بهره مند شده و به زندگی ننگین قرون اوسطایی و جنگ های برادر کشی خاتمه بدهند و بیش از این من حیث وسیله و ابزار دشمنان میهن مورد استفاده قرار نگیرند.
مردم افغانستان در هر گوشه از جهان که قرار دارند با شنیدن اخبار تکان دهندهء تراژیدی کشتار بی رحمانه برادران هزاره ما ، تخریب و به آتش کشیدن منازل و کشت زار ها ، قطع اشجار ، غارت دارایی های شان سخت خشمگین گردیده و با گردهمایی ها و نشر اخبار و مقالات نفرت و انزجار عمیق خود را ابراز می دارند هزاره ها در واقعیت مانند اوزبیک ها ، ترکمن ها ، قرغیز ها ، قزاق ها ، اویغور ها ، آزری ، ها و غیره یکی از شاخه های پر بار، بزرگ و برومند ترکان جهان محسوب میگردند و مانند سایر هم تباران ترک خویش در ایجاد مدنیت های بزرگ منطقه و جهان مصدر خدمات بس بزرگی گردیده و نام خویش را با غرور و افتخار ثبت تاریخ نموده اند .
تاریخ گواه آن است که سلاطین بافرهنگ و شاهان دلیر ترک در افغانستان بعد از فتوحات جهت جلو گیری از ایجاد بی نظمی و نا آرامی در شهر ها و رفع فضای خوف و ارعاب شهروندان ، قشون ها و دسته های بزرگ جنگی سربازان و افسران خویش را همیشه در مناطق دور و خارج از شهرها جابجا می نمودند تا مال و ناموس مردم از گزند اجحاف سربازان و افسران جنگی در امان باشد این دسته های جنگی هزار نفری را مینگ ها میگفتند کلمه مینگ به زبان ترکی معنی هزار را میدهد سر افسران این فرقه های جنگی را به نام مینگ باشی ( فرقه مشر) یاد می نمودند. در مناطق ترک نشین کشور همین اکنون نیز محلاتی به نام مینگ ها وجود دارد و به همین نام یاد میشود. ولی در مناطق تاجیک نشین عوض کلمهء مینگ کلمهء هزار و یا هزاره استعمال گردیده و طی قرون متمادی نام مینگ ها به اسم هزاره ها مبدل و مورد استفاده و استعمال قرار گرفته و به این شیوه این تبار از ترکان به نام هزاره ها مسمی و ثبت تاریخ گردیده است
بناً همه مردم کشورما و به خصوص ترک تباران افغانستان از وقوع حوادث تلخ و جان کاهی که بین برادران ترک نژاد هزاره و کوچی ها صورت گرفته است سخت خشمگین گردیده ، نفرت و انزجار عمیق خود را در زمینه ابراز میدارند . توقع جدی ما از دولت کنونی محترم حامد کرزی رئیس جمهور منتخب مردم این است تا به طور جدی و پیگیر جلو تحریکات شرم آور طالبان نکتایی پوش داخل حاکمیت را گرفته و به ادامه چنین تراژیدی های خونین برای همیشه خاتمه بدهند و نگذارند که بیش از این خون برادران هموطن ما با چنین بی تفاوتی ها و شیادی ها ریخته شود و عزیزان هر دو طرف در سوگ نبود اعضای خانواده خود اشک بریزند و با خون خویش نهال دشمنی و انتقام جویی را آبیاری نمایند .
و من الله التوفیق
لندن 14 آگست 2008

تخریب منازل مهاجرین افغانستان در ایران

فرستنده:علی حیدری

تخریب منازل مهاجرین افغانستان در ایران

اشتباه نکنید! بلدوزری را که در حال تخریب این خانه های محقر می بینید، تصاویری متعلق به سرزمین فلسطین نیست! این تصاویر متلعق به همین نزدیکی هاست .... متعلق به کشور همسایه ما ایران؛ همسایه ای که به زبان من و تو حرف می زند، به شیوه من و تو رو به کعبه می ایستد و ... بعد اینگونه با بلدوزر خانه های پناهندگان همزبان شان را با خاک یکسان می کند! این تصاویر متعلق به سرزمین شیراز است، سرزمینی که غزل های «حافظ» اش بارها من و تو را به وجد آورده و روزگاری، «سعدی شیرازی» بر پیشانی این شهر نوشت: بنی آدم اعضای یکدیگرند!

روزنامه ایرانی جام جم که متعلق به جناح اسلام گرا و تندرو در ایران است، در شماره امروز چهارشنبه 23/5/1384 گزارشی کوتاهی را تحت عنوان «جمع آوری اتباع افغانی در شیراز» منتشر کرده است. اما مجموعه تصاویر ویژه ای که این گزارش را تکمیل کرده، آنقدر دردناک و حیرت انگیز است که قلب انسان را می فشارد.

در تفسیر این تصاویر من هیچ نمی گویم و مشاهده و قضاوت را می سپارم به شما. به شمایی که اگر یک دولت مسئولیت پذیر می داشتید، اگر وزیری درد آشنا بر کرسی وزارت خارجه تان تکیه زده بود، اگر نمایندگان تان در پارلمان به جای حقوق شما بر سر افزایش معاش خودشان چانه زنی نمی کردند، حکومت اسلامی ایران هرگز جرئت نمی کرد کرامت انسانی خواهران و برادران ما را این چنین لگدمال کند.

از سایت نما

تاریخ نشر مطلب: جمعه 25 اسد 1387 خورشيدی برابر با 15 اگست2008 ميلادی/ آلما

 
  • بازگشت به صفحه اصلی