zondag 20 januari 2008

زبان و پيدايش آن - دكتر حسين صديق

زبان و پيدايش آن

دكتر حسين صديق

1-1 تعريف زبان

زبان يک دستگاه به هم پيچيده اي است که ميان انسانها تفهيم و تفاهم ايجاد مي کند. زبانشناسان آن را وسيله انسيت و سيستم مفاهمه ميان انسانها نام داده اند.

امّا از آنجا که ميان ديگر جانداران و گياهان نيز دستگاه هاي مرئي و نامرئي مفاهمه وجود دارد، نمي توان تعريف زبان را به «سيستم مفاهمه ميان انسانها» محدود کرد. به سبب اسرار خفته و نامکشوف در خلقت اين دستگاه به هم پيچيده، هنوز زود است که بشر تعريف کاملي از اين پديده طبيعي و اجتماعي به دست دهد. به هر انجام امروز، زبان را حاصل و قالب انديشه انساني، حاصل اجتماعي و حاصل انسان و اجتماع و روابط متقابل آن دو مي دانند که نماد موقعيت و ارزش آدمي در جهان است.

1-2 پيدايش زبان

مساله قديم و حادث بودن کلام و سخن و بالمآل زبان ميان انديشمندان و فيلسوفان اسلام بحثي دراز آهنگ دارد. اشاعره آن را قديم مي دانند و به نظر بسياري از مفّسران آيه شريفه زير ناظر به خلقت زبانها (= اسماء) است که سبب تمايز بشر حتي از فرشتگان شده است :

و علّم ادم الاسماء کلّها ثمّ عرضهم علي الملائکه فقال انبئوني بأسماء هولاء ان کنتم صادقين قالوا سبحانک لاعلم لنا ما علّمتنا انک انت عليم الحکيم

در پژوهشهاي علوم انساني و زبانشناسي نيز مقوله آفرينش زبان مورد بحث قرار گرفته است. در اين وادي پيرامون پيدايش زبان ها نظريه هاي چندي را مي شناسيم که به سه نظريه مهّم اشاره مي کنم:

1-2-1. نظريه انعکاسي

هم اکنون در همه زبانهاي دنيا کلمه هايي وجود دارد که با اخذ الهام و به تقليد از صداها و اصوات موجود در طبيعت خارج از انسان ساخته شده اند. هجاهاي موجود در اين کلمات فريادهاي حيوانات، شرشر آب، سوت کشيدن، خش خش برگ، صداي به هم خوردن سنگ و جز اينها را به ياد مي آورد. مثلاً افعال وکلمات زير که در ترکي ايراني موجود است از اين گونه کلمات به شمار مي رود:

شريليداماق، شاققيلداماق، شاققيلتي، پوفله مک، قيديقلاماق، ملهمک، مياولاماق، گومبولدهمک، جينقيلي، چانقيل و... .

اين گونه کلمات در ترکي شايد بيش از پانصد کلمه باشد که برخي از آنها صورتهاي خاصي در زبانهاي ديگر نيز يافته اند مانند مصدر « دينله مک » که صورت کهن آنtinlamaq - بوده در زبان لاتين بصورت tintinnare ودر عربي بشکل « طنين» در آمده است.

طبق اين نظريه علمي، زبانهاي باستاني و اصلي بشريت براساس تقليداز صداي موجود در طبيعت اختراع شده، سپس تکامل يافته است و ترکي در ميان همه زبانهاي دنيا از اين لحاظ ممتاز است و هم از اين روست که برخي ها عقيده دارند:

« نخستين زباني که بشر بدان سخن گفت، زبان ترکي بود و بسياري از واژه هاي زبان هاي امروز، ريشه ترکي دارد. »[i]

اين نظريه معروف به تئوري انعکاسي[ii] است که در اواخر قرن نوزدهم در اروپا پيدا شد و نخستين مدافع آن زبانشناس آلماني W.dehl بود.

2-2-1 نظريه واکنشي

بر اساس اين نظريه، زبان ها به دنبال واکنش که انسان در مقابل حوادث روحي و نيز فيزيکي از خود نشان داده ايجاد شده اند. واژههاي واکنش چندي، همانند لغات انعکاسي اکنون در زبانهاي مختلف موجود است. مانند « هق هق » و « اوف » در فارسي و «قيشقيرماق » و « توپورمک » در ترکي که از اين گونه واژه ها شمرده مي شوند.

3-2-1 نظريه کار محوري

به دنبال ظهور L.Noive در اواخر قرن نوزدهم نظريه خلقت و تکامل انديشه و گفتار از کار رواج يافت. طبق اين نظريه، زحمت سبب پيدايي و توسعه انديشه و گفتار شده است و از آنجا که نخستين کار انسان «کندن» بوده است، اولين کلمات ابداعي در زبان نيز مربوط به اين کار و زحمت است. پيروان اين نظريه حتّي منشأ موسيقي را هم کار و زحمت آدمي ميدانند.

3-1 نوعبندي زبان هاي جهان

زبان هاي جهان را از منظرهاي گوناگوني نوعبندي کرده اند که به اعم آنها يعني منظر ساختار واژگاني اشاره مي کنيم:

1-3-1 .نوعبندي ساختار واژگاني

زبان هاي جهان بلحاظ صرفي[iii] و ساختار واژگاني بطور کلي به دو گروه يک تکواژي و چند تکواژي تقسيم مي شوند.

1. زبان هاي يک تکواژي زبانهايياند که کلمات آن ها تنها از يک تکواژ ساخته شده است. از اين رو، زبان يک تکواژي را زبان منفرد[iv] مي نامند. مانند زبان چيني و زبان و تينامي. در اين زبان ها واژه ها تعريف نمي شوند، پي افزوده نمي پذيرند، ترکيب نمي شوند و مفاهيم با تکيه و آکسان نموده مي شوند. جمله در اين زبان ها عبارت از تعدادي تکواژهاي تعريف ناپذير است.

2. زبان هاي چند تکواژي زباني است که کلمات آن ها مرکب از چند تکواژ است که خود به چند گروه تقسيم مي شوند:

الف. زبان هاي بساوندي [v]: که مرز بين واژه و جمله در اين زبان ها مشخص نيست. بسياري از مفاهيم که معمولاً درزبان هاي ديگر بوسيله جمله بيان مي شوند، در اين زبان ها به وسيله جمله بيان مي شوند، دراين زبان ها به وسيله الحاق تکواژها به يکديگر به صورت يک واژه بيان مي شود.

در واقع اين زبان ها شامل مجموعه وسيعي از وندها هستند که نقش عناصر آزاد نحوي را در درون واژه بازي مي کنند.

زبان هاي بساوندي خود به دو گروه تقسيم مي شوند: گروه تک پايه اي [vi] و گروه چند پايه اي[vii] .

در زبان هاي تک پايه اي، هر واژه فقط يک تکواژ آزاد دارد، مانند زبان يوپيک [viii]در سيبري.

ولي در زبان هاي چند پايه اي در هر واژه بيش از يک تکواژ آزاد وجود دارد، مانند زبان چوکچي [ix]در شمال سيبري.

ب. زبان هاي ترکيبي[x] : که در آن ها مرز ميان تکواژها مشخص نيست و تطابق يک به يک بين هر تکواژ و محتواي آن وجود ندارد. مانند زبان لاتين و زبان فارسي. دراين نوع از زبان ها هنگام ترکيب، ريشه در هم مي ريزد بگونه اي که ريشه ناشناخته ميشود و هويت خود را از دست مي دهد. مانند اغلب مصدرهاي فارسي که در صرف مضارع ريشه هاي آن ها «بي پدر» هستند.

برخي از زبان هاي ترکيبي حالت «ترکيب از ريشه» دارند مانند زبان عربي و بعضي ديگر حالت «ترکيب از تنه» دارند که ترکيب ناقص پسوندي ناميده مي شود. مانند فارسي و زبان هاي اروپاي غربي.

ج. زبان هاي پيوندي[xi] : که در آن زبان ها مرز بين تکواژها مشخص است و تطابق يک به يک بين هر تکواژ و محتواي معنايي با دستوري آن وجود دارد. مانند زبان ترکي.

البته بايد گفت که نوعبندي فوق، براساس مشترکات زبان هاي جهان تنظيم شده است. شايد تعداد محدودي از زبان ها را دقيقاً بتوان در چهارچوب اين نوعبنديها جاي داد. ولي بخش وسيعي از زبان ها ويژگي هاي يک دسته و برخي ويژگي هاي دسته ديگر را نشان مي دهند. مانند فارسي که فقط ويژگيهاي محدود زبان هاي ترکيبي را دارد ولي زبان ترکي هم ويژگيهاي پيوندي را بطور کامل و گسترده و هم ويژگيهاي زبانهاي ترکيبي را در حد نياز استحصال مخزن واژگاني نشان ميدهد و اين حکايت از طبيعي بودن اين زبان دارد که بر روي پيوستاري قرار گرفته و بينابين اين ويژگيها منطبق با نوعبندي فوق است.

به اين نوع زبان ها زبان هاي التصاقي نيز گفته شده است. در اين نوع زبان ها ريشه ( k ) در کلمات تغيير نمي يابد و پي افزوده (ek ) مفاهيم نويني با همراهي ريشه مي سازد و قدرت توليد واژگان را فراتر مي برد.

زبانها پيوندي را به «پيوندي سر افزوده اي» و «پيوندي پي افزوده اي» نيز تقسيم کرده اند.

بزرگترين شاخه زبان هاي پيوندي، زبان هاي اورالي و آلتايي است که به معرفي آن ها مي پردازيم.


2. طبقه بندي زبان ها

زبان هاي جهان براساس ساخت آوايي، واژه ساختاري، ساخت نحوي، مخزن واژگان و تاريخ تکامل آنها قابل طبقه بندي است.

بر اين بنياد، طبقات زباني زيرين تاکنون شناسايي شده است:

1-2 زبانهاي اورال آلتايي

2-2 زبانهاي هند اروپايي

3-2 زبانهاي حامي سامي

4-2 زبانهاي چيني تبتي

5-2 زبانهاي بانتو آفريقايي

6-2 زبانهاي قفقاز شمالي

7-2 زبانهاي اسکيمو آلئوتي

8-2 زبانهاي هواين سان

9-2 زبانهاي مکزيکي

10-2 زبانهاي آنتيلي

11-2زبانهاي آمريکا جنوبي شمالي


1-2 زبان هاي اورال آلتايي

از آغاز 18 ميلادي خانواده زبان هاي «اورال آلتايي» به جهان علم شناسايي شده است. در آن سالها روسها به اشغال سرزمين هاي سوئد مي پردازند و امپراطور سوئد از دولت عثماني براي دفع تجاوز روس ها طلب کمک مي
کند.

پس از جنگ پولتوا، روابط اين کشور با دولت عثماني گسترش مي يابد و فعاليت هاي تورکولوژي در آنجا شتاب مي گيرد. در ميان نام هاي ترکي پژوهان آن عصر به سه نام مهم فيليب تابرتFillipp Tabbert ، استرا هلنبرگ Ph.J.von Strahlenborg و مسر شميدت D.G.Messerschmidf بر مي خوريم.

در اين ميان، فيليب تابرت پيرامون زبانهاي اقوام سيبري تحقيق مي کند و مسرشميدت در سال 1730 بخشهايي از متون کتيبههاي ترکي باستان موجود در سواحل «يني سئي» را منتشر مي سازد و در همان سال استراهلنبرگ در استکهلم کتاب معروف خود موسوم به “Der Nard und Östtiche Theil von Europa und Asia” را انتشار مي دهد. وي زبان هاي 32 قوم اروپاي شرقي و آسيا را در 6 گروه زير طبقه بندي مي کند:

1-1-2. گروه فين - اوگور Fin-Ugor يا ايگروفين İgro-Fin عبارت از زبان ها اقوام زير که از نسل ترکان هون بازماندهاند:

الف - فيني

ب - مجاري

ج - وگولي

د - موردوايي

ه - چره ميشي

ز - ويتاقي

ح - اوستياقي

2-1-2 گروه ترک - تاتار Turk-Tatar شامل زبانهاي:

الف. ترکي کريمه

ب. ترکي اوزبکي

ج.ترکي باشقوردي

د. ترکي قير غيزي

ه. ترکي ترکمني

و. ترکي تاتاري سيبري ( ترکي توبولسک، ترکي تومن، ترکي تاپه )

ز. ترکي سکايي ( يا قوتي )

ح. ترکي چوواشي

3-2-1. سامويئتي شامل زبانهاي:

الف. سامويئتي ( آرهان گلسکي، پئچورايي )

ب. اوسياقي ( سيبر يابي، ناريني )

ج. چولومي ( يا اوسياق هاي اومسک )

د. زبان هاي اقوام سواحل يئني سئي و لئنا و قطب شمال

ه. تانگويي و منگزي

ز. زبان قانسي

ح. زبان قادوي

4-1-2. مغولي منچويي شامل زبان هاي:

الف. مغولي- کالميکي

ب. تاتاري منچو- چيني

ج. تانگوتي

5-1-2. تونگوزي شامل هفت زبان:

الف. کاما سيني

ب. آريني

ج. آلتي تونگوزي

د. گئييکلي تونگوزي

ه. ايتلي تونگوزي

و. کورياکي

ز. کوريلي

6-1-2.خزري شامل شش زبان:

الف. چرکزي

ب. گرجي

ج. کوموکي

د. نوقايي

ه. آواري

و. قوباچي

طرح فوق که از سوي استراهلنبرگ انتشار يافت، اساس نظريه زبان هاي اورال آلتايي را تشکيل داد. اکنوي که 250 سال از انتشار اين نظريه سپري شده است، هنوز ميان زبانشناسان پيرامون آن بحث ضد و نقضيي وجود دارد.

نخستين بار دانشمند دانمارکي، راسموسک راسک Rasmuk Rask صد سال پس از استراهلنبرگ بر روي اين تئوري کارکرد و آن را تکميل ساخت.

همزمان با او فرانس پوپ Frans Bopp دانشمند آلماني پيرامون خويشاوندي زبان هاي اورال آلتايي به بحث پرداخت. پس از او رامستدRamstedt ، منگس Menges نيز سعي در اثبات خويشاوندي اين زبان ها کردند. به دنبال آنان ترکي پژوهان نامبرداري چون بانک Bang ، نمث Nemeth ، کلاو زون Clauson و دورفر Doerfer به انکار خويشاوندي اين زبان ها پرداختند و قرابت و شباهت ميان الفاظ و لغات را ناشي از داد دستدهاي فرهنگي تاريخي فرض کردند.

امروزه همه ساله کنفرانس علمي اورال آلتاي پژوهان در سطح جهان برگزار مي شود.[xii] فرجامين داده علمي اين کنفرانس آن است که قرابت و خويشاوندي زبان هاي اورال آلتايي با ويژگيهاي زير مورد توجه است:

1. وجود قانون هماهنگي اصوات

2. ويژگي وندي بودن و وجود دوگونه وند: 1. پي افزوده هاي تعريف اسم و ضمير و فعل، 2. پي افزوده هاي واژه ساز.

3. همانندگيهاي آوايي، ساختاري و نحوي

4. همساني در افعال و ضماير و اسم هاي بنيادي.

در ميان دو گروه زبان هاي اورالي و آلتايي مسأله اثبات خويشاوندي زبان هاي گروه دوم بطور جدي از سده نوزدهم دنبال شده است. نخستين بارکاسترن M.A.Castren با مقايسه ضماير شخصي در زبانهاي آلتايي خويشاوندي آن ها را طرح کرد. وي در سال 1850 با عنوان De affixis Personalibus Linguarum Altaicarum از رساله دکتري خود در همين موضوع دفاع کرد. قرابت ضماير شخصي زبان هاي آلتايي از ديدگاه وي با طرح زير آغاز شد:

ترکي

مغولي

تونگوزي

منچوري

فيني

من \ بن ben

بيbi

بي bi

بي bi

مينه mine

سن sen

چي çi

شي şi

سي si

سينه sine

اين قرابت در «افزوده ها» بطور بارز به چشم مي خورد. مثلاً افزوده هاي تصريفي برائي و رائي در هر دو زبان ترکي و مغولي i- و e- \ a- است. همين گونه همساني و همانندي ساختار واژگاني گسترده اي در ميان اين در زبان به چشم مي خورد که به چند مورد زير مي توان اشاره کرد:

1. همساني در تلفظ نام حيوانات: اينک، ئوکوز، بوزاو، تکه، قويون، قوچ، قوزو، ... .

2. همساني در تلفظ مفاهيم تجريدي: گوج، گوجلو، قاتي، چاغ، ايل و ... .

3. همساني در تلفظ نام رنگها: گؤي، ساري، قارا، ياشيل و ... .

و نيز همساني در تلفظ اعداد و هماننديهايي در تلفظ بسياري از کلمه ها نظير Toyiq در مقابل توپوق، Saçug در مقابل ساچ، Qulagu در مقابل قولاق، Omurugun در مقابل اوموز، خويشاوندي اين زبان ها را به اثبات مي رساند. چرا که اين ويژگيها ريشه اي و باستاني است و نمي تواند طبق نظر دورفر « تصادفي »[xiii] باشد. اين ويژگي ها را نمي توان کم اهميت دانست. زيرا که علاوه بر قرابت هاي معنايي، الفاظ بنيادين زبان که نمونه هاي اَن را در بالا داديم، عين هم تلفظ مي شوند. گذشته از آن، همساني هاي آوايي و ساختاري فراواني در زبان هاي آلتايي وجود دارد که ن. پوپ[xiv] N.POPPE در کتاب «دستور زبان تطبيقي زبانهاي آلتايي» به اثبات آنها پرداخته است.

پوپ در اين کتاب سه ويژگي مهم زير را به بحث مي گذارد که در همه زبان هاي آلتايي موجود است:

1. حاکم بودن قانون هماهنگي آوايي، 2. غناي واک ها نسبت به آواک ها، 3. آغاز نشدن واژه با دو آواک.

و ويژگي مهم ديگر «پي افزوده»اي بودن اين زبان ها است که فراوان در باب آن بحث شده است.


امروز زبان هاي اورال آلتايي را براساس نمودار زير بازشناسي مي کنند:

الف:

زبان های اوراالی


فيني- اوگوري


ساموئيتی


فينی شرقی اورالی


فينی غربی بالتیکی


لاچی


مجازی


اوب اوگوری


ب:

زبان های آلتايی


ژاپونی


کره ای


منچوتونگوزی


مغولی


ترکی


همانگونه که گفتيم بسياري از پي افزوده هاي ترکي با اندک تغيير آوايي در اين زبان ها رايج است. مانند پي افزوده ga\ge - که در همه زبان هاي مغولي، تونگوزي، لاپي با تلفظ ka\ke- به کار مي رود.

اورال آلتاي پژوهان زبان ژاپوني را نيز يک زبان آلتايي به حساب مي آورند. نخست اينکه ژاپوني نيز يک زبان پي افزوده اي است و ساختار واژگان و شيوه جمله سازي آن هم عين ديگر زبان هاي آلتايي است. مثلاً جمله ترکي «کوچه ده گئدن آدامي گؤردوم» در ژاپوني علاوه بر همانندي ساختاري داراي چنين ميزاني است:[xv]

کوچه

Töri

ده

Wo

گئدن

Aruku

آدام

Hito

Wo

گؤردوم

mi/masi/ta

پي افزوده ها تصريفي

(acc.)

صفت فاعلي

(Part)

پي افزوده تصريفي

(acc)

زمان گذشته ساده

حتي برخي از پي افزوده هاي ژاپوني منشأء ترکي دارد. نظير پي افزوده اندري[xvi] که هم در ترکي و هم در ژاپوني -de/de است.

2-2. زبان هاي هند و اروپائي

مشترکات موجود ميان زبان هاي اروپايي نظير ويژگي هاي آوايي، ويژگي هاي ساختاري واژگاني، ساخت جمله و بويژه اشتراکات تلفظي در مخزن واژگان ميان اين زبان ها، از ديرباز مورد توجه زبان پژوهان بوده است.گذشته از زبان هاي اروپايي، برخي ويژگي هاي همانند در السنه موجود در هندوستان، افغانستان، فلات ايران و آناطولو نيز سبب شد که در قرن اخير، اين گروه زبان ها را که بلحاظ قدمت و قوّت و توانايي بارها از زبان هاي اورال آلتايي پايين تر هستند، «هند و اروپايي» بنامند. بسياري از زبان هاي اين گروه زباني در فلات ايران به جهت «بسته» بودن وعدم قابليت گسترش اکنون مرده به حساب مي آيند، برخي ديگر نيز مانند تاتي، تالشي، کردي، اوستيني، اشکاشيمي، بلوچي و غيره در شرف نابودي هستند.

اين زبان ها را در يازده گروه طبقه بندي کرده اند:

1-2-2 گروه آناطولو شامل زبان هاي هيتيتي، لووي، پلايي و هيتيتي هيروگليفي که همگي مرده به شمار مي آيند.

2-2-2 گروه هند و افغاني که به دو گونه فرعي هندي و افغاني تقسيم مي شود. گونه هندي شامل سانسکريت و پراکريت است که اولي مرده به حساب مي آيد.

گونه افغاني نيز شامل پهلوي و فارسي است، اولي مرده به شمار مي رود. برخي از زبانشناسان به اين گروه زبان مجعول « فارسي باستان» (؟) را نيز اضافه مي کنند. فارسي که امروز زبان رسمي و دولتي جمهوري اسلامي ايران است، تحت تأثير فراگير ترکي جان وتوان يافته است.

3-2-2 گروه ارمني شامل زبان ارمني که پيوسته دچار قلّت اهل زبان بوده است.

4-2-2 گروه يوناني که تاريخ ادبيات مکتوب آن به هفتصد سال پيش از ميلاد مي رسد و يوناني پژوهان چهار شيوه: يوناني کهن، يوناني وسطي و يوناني معاصر را از اين زبان بازشناسي کرده اند.

5-2-2 گروه ايلليريکه اکنون نيز شماري از ساکنان شبه جزيره بالکان، ايتاليا و يونان به آن سخن مي گويند.

6-2-2 گروه تخاري که در بخش هايي از ترکستان شرقي رايج بوده است.

7-2- 2 گروه کلتيکه امروزه دو نوع از آن يعني ايري در ايرلند و گالي اسکوکي در ميان گروه هايي از مردم آنجا رواج دارد.

8-2-2گروه بالتيک- اسلاو که داران سه گونه اسلاوي غربي، اسلاوي شرقي و اسلاوي مياني است.

اسلاوي غربي شامل زبان هاي چک ، لهستاني ، اسلواکي است. اسلاوي شرقي زبان هاي روسي ، بلاروس ، اوکراين را در برميگيرد. اسلاوي مياني شامل زبان هاي اسلوون، صرب و بلغار است.

9-2-2گروه ايتالي که شامل زبان هاي ايتاليايي، اسپانيولي و پرتغالي است. زبان رتورماني نيز از اين گروه است که در سويس، ايتاليا و اطريش رواج دارد.

10-2-2گروه ژرمني که شامل سه گونه است:

الف. ژرمني غربي ( انگليسي، آلماني ،هلندي ).

ب. ژرمني شمالي ( نروژي، سوئدي ).

ج. ژرمني شرقي ( گوتي، بورگوني، واندالي ).

3-2 زبان هاي حامي- سامي

اين زبان ها را در سه گروه مي توان طبقه بندي کرد:

1. گروه زبان هاي کنعاني يا عبراني که در فنيقيه و فلسطين رايج بود.

2.گروه زبان ها ي عربي که امروزه شامل پنچ لهجه متفاوت است و حبشي که امروز در کشور اتيوپي رايج است.

3. گروه زبان هاي اکدي که در اطراف دجله و فرات رايج بوده وتحت سيطره ترکي سومري قرار گرفته و از ميان رفته است.

از ويژگي هاي زبان هاي حامي- سامي مي توان به سه حرفي بودن ريشه کلمات در آن ها اشاره کرد. عربي يک زبان کامل ترکيبي از نوع ترکيب از ريشه است. اين زبان تحت تاثير يوناني وآرامي بوده و به بسياري از زبان ها از جمله ترکي مياني، فارسي، اردو و مالايايي تاثير گذاشته است و اين تاثير به گونه اي بوده که برخي از زبان هاي « بسته » را جان و توان داده و به لهجه اي از خود تبديل کرده است. مانند زبان فارسي که هشتاد درصد از مخزن واژگان آن تحت تاثير زبان عربي است و در روزگاران گذشته اهل قلم آن را بصورت لهجه اي از زبان عربي به کار گرفته اند. بويژه آنکه ما مسلمانان بنابر باورهاي مقدس خود، عربي را زبان قرآن و کلام خدا مي دانيم و اين خود تأثري عميقي در توان بخشيدن به فارسي داشته است.


3.کهن ترين الفباي تاريخ بشريت

1-3. الفباي سومري کهن ترين الفباي تاريخ بشريت ناميده شده است. اين الفبا رانخستين الفباي زبان ترکي نيز مي توان ناميد.

2-3. الفباي گؤي تورک

1-2-3. شيوه گؤي تورک اکنون شيوه مرده اي است. اما نمي توان آن را مانند برخي از زبانها که رخت از جهان بربسته اند، کاملاً مرده به حسال آورد و گفت که مآخذ ما صوتي و آوائي نيست. مثلاً اگر زبان اوستائي را در نظر بگيريم، يک زبان کاملاً مرده و بي ريشه اي است که در بازشناسي و آوا پژوهشي، فاقد هرگونه سند آوائي است و مآخذ اوستا پژوهشان اسناد مکتوب به جا مانده است.

اما، ترکي باستان، چنين نيست. اگر شيوه آن مرده به حساب مي آيد، از آنجا که ترکي کلاسيک و ترکي معاصر ادامه منطقي اين شيوه است، مآخذ ما درباره اين زبان، هم آوائي و هم مکتوب است.

2-3-3. الفباهاي موجود در ايران پيش از اسلام اغلب متکي بر الفباي آرامي و بسيار ناقص بودند و علائم کمي داشتند، مثلاً الفباي پهلوي به صورت موجود تنها 16 حرف دارد و هنگام نگارش هم کلمات با تلفظ عربي نوشته مي شده است که به آن هزوارش گويند.[xvii]

اما ترکان مانند اقوام عجم عمل نکرده اند و الفباهاي گوناگوني اختراع کرده اند و يا با ايجاد دگرگوني و تغيير در الفباي موجود جهان آنها را پذيرفته اند.

3-3-3. ترکان که بدنبال جهانگشائي هاي شگفت انگيز در سه قاره جهان امپراطوريها و حکومتهاي عظيم جهاني و مراکز تمدن و فرهنگ بي نطير بشکيل داده اند، در محيطهاي مختلف براي نگارش به اختراع و يا اقتباس الفباهاي گوناگوني دست زده اند. اکنون آثار فرهنگي بي شمار ترکان با الفباهاي گؤي تدرک، سند، اويخور، چيني، مانوي، برهمائي، سريائي، عربي ( =اسلامي )، ارمني، رومي، لاتيني، روسي (= اسلاوي ) برجاي است در ميان اين الفباها، سه الفباي گؤي تورک، اويغوري و عربي (= اسلامي ) سه الفباي ملّي ترکان به حساب مي آيد.[xviii]

نمونه هاي بازمانده به الفباي گؤي تورک از قرنها پيش از ميلاد موجود است و از آنجا که در عهد حکومت گؤي تورک ها بعنوان الفباي ملي و دولتي پذيرفته شده، از سوي تاريخ پژوهان به اين نام ناميده شده است. الفبا، اختراع خود ترکان است و با استفاده از تمغاها و اونگوتها و اشارات و علامت اوليه ترکي خورم پذيرفته است. مثلاً حرف O نخستين صداي کلمه « اوخ » در معناي تير شبيه تير، حرف Y نخستين صداي کلمه « ياي » در معناي کمان شبيه کمان، حرف S نخستين صامت واژه « سونگو » در معناي نيزه شبيه نيزه، حرف T نخستين حرف کلمه « تانح » در معناي کوه شبيه شکل کوه و حرف B تنها صامت موجود در کلمه «ائب» در معناي خانه شبيه چادر است.

3-3-3. گرچه برخي از پژوهندگان ترک ستيز و ترکي ستيز سعي کرده اند اين الفبا را تقليد از الفباي آرامي، سوزي، پهلوي و يا ژرمني و اسگاندويناوي و حروف رمزي روتيک قلمداد کنند، امّا وجود نمونه هاي يازمانده از پيش از ميلاد و تکامل ساختار الفباي گؤي تورک از 150 نشانه به 28 حرف، ميل به گسترش و جهانگشائي در عنصر ترک و توسعه و مدنيت ترکي در اقتصاد نقاط جهان و رهبري قافله تمدن بشري از سوي ترکان هرانشان مي دهد.

اين الفبا، دومين الفباي غير تصويري بوده است که از سوي ترکان در تاريخ بشريت اختراع شده است.

اين الفبا چنين است:

4-3-3. الفباي گؤي تورک در مقايسه با بسياري از الفباهاي همروزگار خود در ايران و سوسيها آن داراي امتيازهايي چند بوده است که مي توان آنها را چنين برشمرد:

1-4-3-3. همه واکه ها، نيم واکه ها و نيم جفت واکه ها(= ديفتانگها ) در نظام الفبايي داراي نشانه بوده است.

2-4-3-3. قانون هماهنگي آوائي ترکي برنظام الفبائي حاکم توده است.

3-4-3-3. واکه ها به دليل ثقيل و خفيف بودن خود دو شکل داشته اند.

4-4-3-3. آواکها و همخوانها، داراي اشکال نرم و شبيه خود بودند و در نظام الفبائي آن وجه افبراق لحاظ شده است.

5-4-3-3. الفبا به آساني نگاشته مي شده و حک و تقر ان بر سنگ و چرم نيز آسان بوده است.

6-4-3-3. علامتهاي واکه ها و همخوانها بخلاف برخي الفباها مثلاً الفباي نيخي که همه حروف به شکل ميخ اند و تشخيص و قرائت بسيار مشکل است بلحاظ اشکال و صور زيباي خود، با هم متفاوت اند.

7-4-3-3. اشکال حروف بسيار چشم نواز و زيبا و داراي قوس و حرکت در نگارش اند.

8-4-3-3. باري درک بهتر اين امتيازها مي توا جدول حروف گؤي تورک با جدول زير از الفباي ميخي ( باصطلاح فارسي باستان ) مقايسه کرد.[xix]

پي افزوده يا وند در زبان هاي التصاقي

وند

ناتل خانلري ( ک 1 ص 163 ) در تعريف پسوند گفته است: « اجزايي را که خود داراي معني مستقلي نيستند و جداگانه به کار نميروند، امّا کلمه تازه اي از کلمه ديگر مي سازند، جزء پيوند ناميم. جزء پيوند اگر پيش از کلمه ديگر واقع شود، « پيشوند»، و اگر پس از کلمه واقع شود، « پسوند » است.[xx]

کشاني ( ک. ص 2 ) وند را در فارسي واجد چهار ويژگي بنيادي مي داند:

1. نداشتن معني 2. اتصال به آخر کلمه اي ديگر ( ريشه ) 3. تصرف در معني ريشه 4. تغيير شکل يا حالت دستوري ريشه

در ميان دستور زبان نويسان فارس در تعريف وند تشتت است. مثلاً کلمه « خانه » در کلماتي مانند شيره کش خانه، سلاخ خانه و رختشوي خانه را حسابي ( ک 1 )، خانلري ( ک2 ) و زين پور ( ک10 ) ، همايون فرخ ( ک11 ) ، خيام پور (ک 4 ) و صادقي ( ک 4 ) بعنوان پسوند نمي پذيرند، امّا شريعت ( ک3 ص 425 )« خانه » را بصورت « پساوند مکان که خودش هم مستقلاً معني دارد» معرفي مي کند و مشکور ( ک8 ص 298 ) آن را بعنوان «پسوند واژه» پذيرفته است که «با اتصال به اسم اشخاص، اسم مصدر، اسم اشياء و گاهي نيز به کمک صفت، اسم مکانهاي گوناگون مي سازد.»

صمصامي ( ک- ص 300 ) « خانه » را بدل از ريشه پهلوي «خنهک» و از ريشه زبان مجعول فارسي باستان Ahana در معناي جاو محل، مشتق مي داند و ميگويد: «در کتالب دستور فارسي ذوالنور، « خانه » به نام پسوند مکان آورده شده، اما بهتز است که جزو پسوندها به شمار نيايد و تنها اسم شمرده شود.»

آنچه در اين ميان مشترک است، عدم توجه اين نويسندگان به ويژگيهاي معنايي اين تکواژ است و اين عدم اعتنا و بيدقتي در سراسر کارهاي اين دستور زبان نويسان شياع دارد.

صرفنظر از اينکه بايد بگويم خود کلمه «خانه» فارسي شده لفظ زيباي ترکي qona از مصدر «قونماق» qonmaq در معناي فرود آمدن و نازل شدن و استقرار يافتن و نظائر آن است که به فارسي دوبار: 1. بعنوان اسم، 2. بعنوان پسوند وارد شده است. اسمي نيست که دچار »دستوري شدگي» Grammaticalization شود، بلکه در معناي دوم وند دخيل از ترکي باستان است که در فارسي نقش وندي خود را حفظ کرده است.



[i] علي پاشا صالح. مباحثي از تاريخ حقوق، انتشارات دانشگاه تهران، ش 1235 ، تهران 1348، ص 540 .

[ii] O nomatopoeia

[iii] Morphology

[iv] Isolating

[v] Polysynthetic

[vi] Monobasic

[vii] Polybasic

[viii] yupic

[ix]chuchchi

[x] synthetic \Tusional

[xi] Agglutinative - Eklemeli Diller

[xii] Permanent International Altaistic Conference (PIAC)

[xiii] A Lexicostatistical Appraisal of the Altaic Theory: Central Asiatic Journal x111 (1969 )، P. L-23

[xiv] N. Poppe، Vergleichende Grammatik Deraltaischen Sprachen، 1960

[xv] مأخوذ از

Aksan, Doğan. Her Yönüyle Dil- 1، TDK 1987،5.116

Locative

هزوارش به اين معنا است که مثلاً ( ملک ) مي نوشتند و « شاه » مي خوانند. چرا که گويشهاي عجمي و فارسي سنّت کتابت نداشته است.

از سال 1927 به اين سو بسياري از کشورهاي مسلماني ترک زبان، الفباي لاتين را جايگزين الفباي ملي ترکي اسلامي ( عربي ) خود کرده اند.

Chn. Bartholomae. Handbuch der altiranis chem. Dialekt. Leihgig،1883.

ناتل خانلري، پرويز، دستور زبان فارسي، 1373 ، ص 163

ارسالی : غلام سخی از كانادا

maandag 14 januari 2008

افغانستان به سيستم غیر متمركز نياز دارد - بارنيت روبين


آسياي جنوبي: نجات افغانستان

بارنت روبین:... پارادوکس برجسته در مورد افغانستان مدرن این است: کشوری که نیاز به یک دولت نامتمرکز دارد که بتواند خدماتی برای جمعیت پراکنده با نژاد های گوناگون خویش فراهم کند، یکی از متمرکز ترین دولتهای جهان را دارد. این پارادوکس سبب شده است که بنیادی ترین نیاز های شهروندان افغانستان به گونهء گسترده بی پاسخ و برآورده نشده بماند و مردمان آنکشور در برابر نیرو های بیگانه که از دیر باز کشمکش های خود را به میدان افغانستان کشانده اند، آسیب پذیر گردند.
بارنت روبین تحلیلگر سرشناس امریکایی که از دیر باز نظریاتش کمتر مورد توجه سیاست سازان دولت آقای بوش قرار میگیرد، همچنان به نظریه پردازی های جامع و در خور تأمل در مورد افغانستان و پاکستان ادامه می دهد. هرچند نوشتهء ایشان تحت عنوان «نجات افغانستان» از حدود یک سال به اینطرف در رسانه ها به نشر رسیده است، اما به نظر میرسد هنوز هم حاوی نکات و مطالب منطبق با واقعیت های کنونی در جامعهء افغانستان باشد.
برای مطالعهء ترجمهء «نجات افغانستان» نوشتهء بارنت روبین لطفا به اینجا اشاره نمایید
مآخذ سايت پيمان ملی

قاتل اوزبيك ها و هزاره ها در اداره حكومت كرزی

وحدت ملي: تایمز:ملاعبدالسلام ولسوال موسی؛ قلعه قاتل هزاره ها وازبک هادرمزارشریف


نشریهء معتبر انگلیسی تایمز در شمارهء جمعه 11 جنوری 2008 خود جزئیات تقرر ملا عبدالسلام بحیث ولسوال موسی قلعه را افشاء کرده و سرنوشت آیندهء قوای انگلیسی در هلمند را وابسته به عملکرد های این جنگسالار مرموز و قومندان سابق طالبان دانسته است.
تایمز: ملاعبدالسلام، جنگسالار مرموز و ولسوال موسی قلعه
قاتل هزاره ها و ازبک ها در مزارشریف
نشریهء معتبر انگلیسی تایمز در شمارهء جمعه 11 جنوری 2008 خود جزئیات تقرر ملا عبدالسلام بحیث ولسوال موسی قلعه را افشاء کرده و سرنوشت آیندهء قوای انگلیسی در هلمند را وابسته به عملکرد های این قومندان سابق طالبان دانسته است.
ملاعبدالسلام به «تایمز» گفته است که در فراخوان سال گذشتهء شورای طالبان برای حمله به موسی قلعه شرکت نکرد و از آنموقع چندین بار با مایکل سمپل، دپلمات ایرلندی تبار برتانیایی شاغل در دفتر اتحادیه اروپایی در افغانستان ملاقات داشته است. وی از اخراج سمپل از افغانستان ابراز شگفتی و تعجب کرده است.

ملا عبدالسلام خزان امسال به کابل رفت و با رئیس جمهور کرزی ملاقات داشت. وی وعده سپرد که موسی قلعه را از طریق یک قیام قبیله ای بدون شلیک حتی یک گلوله از کنترول طالبان خارج بسازد. این وعدهء وی باعث تشکیل یک جلسهء مهم «کابینهء جنگ»(!؟) در کابل شد با حضور سفرای امریکا و انگلستان، رئیس جمهور کرزی، و قومندان امریکایی ناتو در افغانستان، جنرال دن مکنیل.

نتیجهء جلسهء «کابینهء جنگ» عملیات موسی قلعه در آخر ماه نوامبر بود. ملا عبدالسلام نتوانست قیام قبایلی را علیه طالبان عملی سازد بلکه بجای آن هنگام نزدیک شدن قوای نظامی ائتلاف به موسی قلعه در پایگاه خود در شکرریز واقع در 20 کیلومتری موسی قلعه باقی ماند و مکرراً تقاضای کمک از دولت کابل و قوای ائتلاف میکرد.

منابع نظامی و استخباراتی برتانیایی به تایمز گفته اند باوجود وعده خلافی ملاعبدالسلام در برپایی قیام قبایلی علیه طالبان، هنوز هم وی یکی از معدود رهبرانی است که حاضر به همکاری با برتانیایی ها می باشند.

ملاعبدالسلام کمپاین سیاسی ضد طالبان را همینک آغاز کرده است. روز جمعه وی در قریهء چغالی واقع در 20 کیلومتری موسی قلعه حدود سی تن از افراد قبیله را جمع کرد و از ملا عبدالباری، قومندان محلی طالبان که چندی قبل حاکم منطقه بود، به نیکی یاد کرده وی را «فرزند این خاک» نامید. اما در عین حال هوشدار داد که نباید مردم اجازه دهند ملا عبدالباری دست بکار احمقانه ای بزند و برایش بگویند که جهاد خود را به جای دیگر ببرد.

بنا بر گزارش تایمز، قدرت سخنوری و مهارت های سیاسی ملاعبدالسلام مقامات برتانیایی را تحت تأثیر قرار داده است.

ملاعبدالسلام که چهل و پنج ساله است، از قوم علیزی و متولد کجکی می باشد. وی در زمان طالبان والی ارزگان بوده و بحیث قومندان جبهات طالبان نیز فعالیت میکرد. طبق گزارش منابع عالیرتبهء برتانیایی، ملاعبدالسلام در قتل عام و نسل کشی هزاره ها و ازبیک ها در شهر مزار شریف در سال 1998 نقش موثر داشته است.

بعد از سقوط طالبان در آخر 2001 وی جنگجویان خود را رخصت کرده و خود را تسلیم نمود که توسط شیر محمد آخوند زاده والی سابق هلمند مدت هشت ماه زندانی گردید. در سال 2002 از زندان آزاد و به قریهء اصلی خود، شکرریز، مراجعت نمود.

ملاعبدالسلام میگوید از نمایندگان دولت کرزی در هلمند مانند شیر محمد آخوند زاده و رئیس پلیس وی بنام «کوکا» ناراضی بود و در تابستان 2006 به درخواست طالبان برای حمله به موسی قلعه پاسخ نسبی داد.

تهیه و ترجمه از: الف، شارح، جمعه 21 جدی 1386

از سایت پيمان ملی

تآمين عدالت آرمان هرعدالت پسند ، منجمله توركتباران است


تامين عدالت اجتماعی و از ميان برداشتن امتيازات قبيلوی درمجموع درجامعه افغانستان انسانی ترين آرمان هرباشندۀ ميهن مامنجمله ترکتباران کشوراست
ارسالی : بابر از مزارشريف
جامعة ترکتباران افغانستان که جمعيت تقريبی آنهابه نه[9]مليون نفر بالغ ميشود بيشتردرمناطق شمال کشورازبدخشان تاهرات بود وباش دارند.اين رقم فقط شامل آن بخشی ازترکتباران کشوراست که هنوزهم به يکی ازشاخه های زبان ترکی چون ازبيکی،ترکمنی،قرغيزی،قزاقیوغيره تکلم وبافرهنگ ومشخصات ديگراجتماعی واتنيکی چون هنروادبيات وداشته های فولکلوريک وغيره مجهزميباشند وآن بخشی ازترکتباران همانند هزاره ها،تاتارها،ايماق ها،قزلباش ها،مغول هاوغيره را که باوجود حفظ نام و ديگرمشخصات فرهنگی واتنيکی خود هادر جريان حوادث مختلف تاريخی واجتماعی زبان خود ها را از دست داده و امروز به يکی از زبان های دری ويا پشتو سخن می گويند شامل نه ميشود .
ترکتباران کشورما همانند ساير ترکتباران منطقه درمجموع باوجودفشارهای زيادسياسی،فرهنگی واقتصادی که در طی بيشترازدو سدۀاخيروبازوال حاکميت های ترکتباردرنيم قارۀهندوفلات ايران وفروپاشی دولت ترکستان درآسيای ميانه باآن مواجه بودند،باسخت جانی ازهويت و فرهنگ خودهاپاسداری ودربرابر انواع واقسام توطۀ های ترک ستيزانه پايداری و درنتيجه تا امروز موفق به ادامۀحيات خوددرکنارديگرباشندگان اين کشورگرديده اند.
البته ادامۀحيات برای آنهادر تحت چنين شرايط نا مساعدخيلی ها دشوارواعمال سياست های ضدترکی از جانب قبيله سالاران حاکم فضای زندگی رابرای آنهاازهرلحاظ سخت وسخت تروخسارات جبران ناپزيری راازجهات سياسی،اقتصادی و فرهنگی به آنهاتحميل نمود وتاراج اقتصادی در تواميت باسرکوب معنوی وفرهنگی وبه حاشیه راندن سياسی منحيث يک کاروزارحساب شده و طبق پلانهای ازقبل آماده شده همواره دربرابرآنها به کار برده می شدکه دامنۀآن تا امروزهم نه تنهابه انتها نه رسيده بلکه ابعادوسيع تروخطرناک تری را نيزبه خودکسب نموده که در شرايط کنونی تنظيم وادامۀ مبارزۀآگاهانه ومنطقی بااهداف عدالت خواهانه و حق طلبانۀانسانی دربرابراين گونه انديشه های عظمت طلبانۀسلطه جووتفرقه افگن غيرانسانی ومخالف بامعيارهای پذيرفته شدۀ جوامع متمدن جهان ازفرايض انسانی کليه فرزندان آگاه ومتعهد ترکتبار وساير باشندگان آگاه ميهن ماست.
همانطوريکه گفته شداعمال سياست های ترک ستيزانه درگذشته وتداوم آنهابه شيوه های مختلف تاامروز برای ترکتباران افغانستان نتايج ناميمون وتلخی رابه ارمغان آورده که برزگترين ضربۀآنرامامستقيمآرو ی فرهنگ و حيات معنوی اين گروه وسايرگروه های اتنیکی تحت سلطه ومحکوم کشوردر تواميت با محروميت های سياسی واقتصادی به وضاحت می توانيم موردمطالعه قراردهيم.
اساسی ترين ضربه هاباهدف قراردادن زبان های مادری ومنابع مادی واقتصادی تآمين حيات اين مردم ،به گونۀ سلب مالکيت هاوپاکسازی های قومی و از بين بردن امکانات تعليم وتربيه به زبانهای مادری اغازوتا سطح اجباری ساختن آموزش زبان پشتوومحروم سازی غيرپشتونهاخصوصآترکتباران به شمول هزاره هاازاستخدام به مقامات مهم دولتی اعم ازنظامی وملکی باايجاد نوعی مناسبات ارباب رعيتی ادامه پيدامیکند.
وتلاشهای سازمان يافته به منظورواردآوردن ضربات موثردرجهت امحای هويت ترکتباران وايجاد نفرت عمومی غير ترکتباران کشوردر برابرترکتباران باتاريخ سازی های جعلی ومنسوخ قراردادن عناصرکلتوری وثقافتی ترکتباران باپيوند زدن های نژادی آنها با مغولها به عنوان اقوام مهاجم وغارتگربیگانه وشامل سازی اين موضوع به متون رسمئ ودرسی تاريخ درمدارس ودانشگاه هاوآغازنوعی جنگ اعلان ناشده در جهت تخريب واز بين بردن آثاروآبدات به جا مانده تاريخی از دوران حاکميت و مدنيتهای چندین هزارسالۀ ترکتباران درمنطقه و منجمله کشور ما ودريک قلم با تقسيمات نژادی جامعه در مجموع به دوقطب آريايی والاتباروغير آريايی پست نژادو بيگانه به پيش می رودوباگذشت هر روزابعادوسعيتری نيز به خود می گيرد.
طوريکه ما بامطالعۀ تاريخ تحولات وحوادث اجتماعی وسياسی کشورخوددرسدۀ بيستم ميلادی درمی يابيم فاجعۀترک ستيزی در کشور مادر همين حد محروميت سازی های سياسی ،اقتصادی وفرهنگی توقف نميکند وتلاش قبيله سالاران حاکم تا سر حد محو کامل اقوام ومليت های ترکتبار بامستحيل ساختن دايمی آنهادربين غير ترکتباران به اصطلاح اصيل وپاک نژاد با به کار گيری سياست پشتون سازی تحت عنوان هر کسی که از افغانستان است افغان[پشتون]است، با سلب هويت قومی دراسناد تابعيت و نوشتن نام افغان به شکل اجباری در ستون قوميت عملی می شود.
اماعملآبرخلاف تبليغات عوامفريبانۀ شئونيستی که گويا در صددتمثيل وحدت ملی از اين طريق می باشند درعمل از اين حرکت فقط به نفع تمثيل اکثريت بودن پشتون ها[افغانها]درکشوردرانظارکشور های منطقه وجهان منجمله سازمان ملل متحد بهره برداری نموده و به اين ترتيب ميخواهندکه حاکميت بلامنازع قبايل پشتون را در افغانستان مشروعيت ابدی بخشيده وبه انحصارقدرت وتحکيم حاکميت تک مليتی ادامه دهند.
که با همين منظور هم از يک طرف شروع به نامگذاری محلات و مناطق غیر پشتون نشين با نام های پشتو چون پشتونکوت،افغانکوت،پشتون زرغون،شيندند وغيره با محو نام های اصیل بومی وتاريخی در مناطق مختلف کشور نمودند واز جانب ديگرسياست نقل وانتقالات ناقلين جنوب وشرق کشوررابابرنامه پاکسازی های قومی درمناطق مرکزی،شمال،شمال غرب کشوردر پيش گرفتند تا بدين ترتيب ا ازیک طرف مسآلۀ اکثريت بودن پشتونهارانسبت به ساکنين بومی کشور تسجيل وتعميل نموده ،از جانب ديگرساير باشندگان کشوررامهاجر وبيگانه وغير مستحق درکليه امورزندگی باالخاصه امور سياسی ودولتداری معرفی نمايند، و حکومت دائمی درين کشور را حق موروثی خودها قلمدادو ديگرباشندگان کشوررا بر خلاف کليه معيارهای جهانی حقوق شهروندی وانسانی درکشورما رنگ وبوی نژادی وقبيلوی اعطا نموده و به اين ترتيب کشور رابه ورطۀکشمکش های امتيازطلبانه از يک سو و مقاومت های حق طلبانه از سوی ديگر برای هميش فروبردند که عواقب شوم اين سياست تا کنون هم يکی از ريشه های اصلی مناقشات و بد بختی ها در جامعۀ ما است.
زيرا که وجود بيعدالتی ونابرابری در کليه اشکال وجلوه های آن در بين باشندگان هر جامعه،آن جامعه راازرسيدن به زندگی مرفه وبا سعادت انسانی محروم ساخته وحيات جامعه را مصروف کشمکش های درونی بين دوقطب حاکم ومحکوم، ظالم ومظلوم می سازد،همانگونه که ما در تاريخ معاصرکشور خودشاهدآن هستيم.
وآ نچه که مسلم است اين است که درين نبردهولناک وخانمانسوزکه از بدو تاسيس دولت کنونی افغانستان تا امروز ادامه دارد عنصر پشتون همواره وبی هيچ تغيری با توسل به هر وسيلۀ ممکن وناممکن فقط در صدد ابقای حاکميت قبيلوی با حفظ سنت ها ومعيارهای قبيلوی حاکميت بوده ودر قبال حاکميت جز حفظ امتياز حکومت کردن با همان معيارهای قرون وسطائی به هيچ يک از وظايف ومسوليتهای انسانی مطابق به معيارهای حکومت کردن در ديگر کشور های معاصر جهان در رابطه با کشور ومردم ما پذيرا نه بوده وحتی حرکت های اميدبخش با ريشه وپايۀ های پشتونی از متن جامعه پشتونراهم با قيام های رايج قبيلوی وعقبگرايانه محکوم به شکست ونابودی نموده که نمونۀ بارز آن همانا قيام وسرنگون سازی نهضت امانی در افغانستان است که يکی از فاجعه های هولناک در تاريخ سر زمين ما است .
طوريکه مطالعۀ حوادث ورویداد های چند دهۀ اخيرکشورمابه وضاحت وصراحت نشان می دهد،اين گرايش عقبگرايانۀ قدرت طلبی از جانب پشتونها در برابر ديگر باشندگان کشورکه از لحاظ رشد وتکامل اجتماعی درمراحل متفاوتی نسبت به پشتون هاکه درعمق مناسبات قبيلوی وماقبل قبيلوی دست وپا می زنند وعملآکوچکترين آمادگی برای تغيرو سرنگونی اين مناسبات قهقرايی به نفع گذار به يک مرحلۀعالی تر مناسبات انسانی ندارند، قرار دارند،تا آن حدی است که عطش حفظ قدرت فقط در دست پشتون ها، آنها را تاسر حد دفاع مشترک وجنون آميز عمومی، با اشتراک قريب به اتفاق پشتون ها{ازسلطنت طلب ها تاافراطی ترين انترناسيوناليست های چپگراوانترناسيوناليست های اسلاميست و اصلاح طلبان ميانه رو} ازعقب مانده ترين وارتجاعی ترين شکل ادارۀ دولتی، بامعيارهای ماقبل قرون ا وسطآيی، پيشکش شده توسط گروه مجهول الهويۀ طالبان که بااهداف استعماری واستحماری ازسوی منابع استخباراتی پاکستان درتوآميت با استخبارات ايالات متحده وکشور انگليس وبعضی کشور های ديگرعربی وغربی در جهت نيل به اهداف واستراتيژیهای بزرگ استعماری آنها خلق گرديده و به کشور ما صادر شد وتا هنوزهم به موجوديت خود طبق اهداف وبرنامه های آن کشورهاادامه می دهد،متحد ومنسجم می سازد، و هستند هنوز هم عدۀ کثيری ازپشتونها که به سقوط نظام غير انسانی وفاشيستی مذهبی طالبان حسرت میخورند وآنرا يک حرکت سازمان يافتۀ ضد پشتونها تعريف ودر صدد بازگردانيدن وُسهيم ساختن آنهادر حاکميت موجود که محض چند فيصدی از غير پشتون هارابا خود در حاکميت سهيم ساخته است می باشند وسهيم شدن اين عدۀ بی صلاحيت وممثل غير پشتون را هم گويا جفای نا بخشودنی و بزرگ در حق پشتونها که به زعم آنها مالک اصلی مملکت{افغانستان ازافغانها يعنی پشتونهاست}اند محسوب می دارند.
تداوم وتطبيق اينگونه مناسبات غير عادلانه وغيرانسانی در سر زمين ماکه حيات باشندگان آنرا در مجموع به قهقرا وروند تکامل انسانی جامعه را از همسويی با رشد وتکامل جامعۀ بشری در کرۀ زمين بازداشته ،و استقرارچنين يک روش غير انسانی در حيات سياسی جامعۀما حتی برای خود پشتون های حاکم هم درنبوديک سياست معقول وانسانی، مترقی ونجات بخش درتداوم حاکميت های قبيلوی که جامعۀ پشتونرا همواره ودر مجموع در قيدمناسبات عقب ماندۀ قبيلوی اسير وجز افتخارات موهوم وميان تهی شئونيستی به اصطلاح پشتونوالی توآم بافقروجهل وعقب ماندگی ارمغانی رابا خودنداشته سخت تآسف بارومملواز بد بختی هااست که جهل انحصاری طالب هادر لباس وچهرۀ پشتون که متآسفانه هنوز هم در بين اقشارمختلف وحتی تحصيل يافتۀ پشتون هواخواهان زياد دارند خود لکۀ اندوهبار وسياهی است که بر چهرۀمظلوم انسان ستمديدۀ پشتون نقش بسته ولی عظمت طلبان پشتون يارای ديدن اينرا که از سالها بدينسو تحت تآثيرحاکميت انديشه های طالبانی در بين پشتون هاچه جفای بزرگی در حق خود انسان مظلوم پشتون که بايد درجهان امروزی همانند انسان زندگی کند ولی او از آن محروم است صورت گرفته ندارند.
اما در طول تاريخ سرزمين ما مقاومت ها ومبارزات بی امان مردم اين سرزمين برعليه اين پديدۀ منحوس همواره جاری بوده وهزاران هزار فرزند آگاه وآزادۀ مردم اين کشور،خصوصآ از اقوام ومليت های تحت ستم درجهت محو اين مناسبات غير انسانی در کشور ما جان های شيرين خود هارا فداوسنگرعدالتخواهی رابرقرارنگهداشته اند،وبا گذشت هرروز،باتآثيرپذيری ازتحولات جهانی ورشد آگاهی انسانی درپرتو مبارزات حق طلبانه مردم کشور ما،غناواستحکام اين سنگرعميق ترومستحکم ترهم میشود.
درجريان همين مبارزات حق طلبانه وبر حق است که خود آگاهی ترکتباران کشوردر جهت نيل به حقوق از دست رفتۀانسانی آنها باوجود عدم شکل گيری يک جبهۀ واحد ومنسجم سياسی که متآسفانه شکل گيری آن باوجودحياتی بودن آن هنوز هم با موانع بزرگی روبرو است به حد کافی رشد و به آن حدی از تکامل برسد که بازگشت نظام های قبيلوی بااشکال طالبانی و اشکال ماقبل آنرا که يکی از اهداف مهم آنها محوترکتباران در مجموع وسرتاسر کشور بود برای هميش نا ممکن و موجوديت ترکتباران رادر افغانستان منحيث يک واقعيت انکار نا پذيردرسطح کشور وجهان تسجيل نمايد که اين خود به ذات خود دست آوردی است بزرگ که در ازای خون هزاران انسان آزاده مردم ما به دست آمده،اما حفظ وتکامل بعدی آن امريست بس دشوار که در عدم برخورد آگاهانه ومسئولانه با تداوم مبارزات خستگی ناپذير در جبهۀواحد ممکن است روزی اين دست آوردهای باارزش وحياتی بامعامله گری های معامله گران فرومايۀ چند در گرو پول وياقدرت ناچيزفردی ويا گروهی مورد دادوستد قرار گرفته وسر نوشت مردم مارا يک بار ديگر به لطف قبيله سالآران بی رحم حواله نمايد.
که این خود فاجعۀ خواهدبود جبران نا پذیر
برای جلو گيری آگاهانه وفعال ازين فاجعه وحضور فعال دائمی در کليه عرصه های حيات سياسی،اقتصادی وفرهنگی امروز وآيندۀ کشورباحقوق مساوی و به دورازمحاسبات ومعاملات تنگنظرانه وانحصارگرانۀقبيلوی دوشادوش با ديگر باشندگان کشور،درچوکات حاکميت قانونی که حقوق وآزادی های فردی واجتماعی به شمول حقوق وآزادی های مدنی وانسانی غير پشتون ها منجمله ترکتباران به دوراز ملمع کاری های عوام فريبانه وانحصارطلبانه در آن تضمين وقابل اجراباشد،ما نیازمند تداوم مبارزات آگاهانه توآم با ارتقای سطح آگاهی مردم در جهت دفاع از حقوق وآزادی های بر حق آنها می باشیم.
جامعۀ ترکتباران کشور ما در جهت نیل به این امر مهم وحیاتی یعنی رشد آگهی وخود آگاهی وانسجام بهتر مبارزات حق طلبانۀ خود در شرایط کنونی کشورماکه از یک طرف شئونیست های عظمت طلب وقبیله سالاربا توسل به کلیه افزار ووسایل ممکن و ناممکن یک بار دیگر در صدد ابقا و احیای حاکمیت انحصاری خودهادرکشورما اند واز جانب دیگرحضورفعال استعمارگران جدید با اهداف واستراتیژی های دراز مدت وخطر ناک در عرصه های سیاسی ونظامی کشورمازمینه رابرای هرنوع بازی های معامله گرانه که شئونیست های قبیله پرست در آن مهارت های کافی وتاریخی دارند مساعد ساخته،مانیازمند آنیم که قبل از همه هویت وفرهنگ خودهارا بااحیا ورشدآموزش وپرورش به زبانهای مادری وفراهم سازی زمینه های امحای بی سوادی بابه کاربردزبان مادری در بین ترکتباران وباز نمودن طروق ممکنۀراه یابی به تحصیلات عالی ومسلکی برای جوانان ونو جوانان ترکتبارکه در تحت حاکمیت قبیله سالاران از مدتها بدین سو محرومیت های زیادی کشیده اند ومقام فرزندان ترکتبار در جامعه از سر بازی و نفر خدمتی بالاترنبود،وهمچنان فراهم سازی زمینه های مثبت ومفید به معرفی ورشد صنایع وهنر های ترکتباران در داخل وخارج کشور باایجاد زمینه های معقول وسازنده در جهت تآمین مناسبات وارتباطات با تآمین زمینه های تبادلات مثبت و سازندۀ فرهنگی واقتصادی بادیگر جوامع ترکتبار جهان همه وهمه مسائلی است که ترکتباران افغانستان با حصول امکانات راه یابی به آنها از قیود ومحرومیت های ماضی وحال رهائی یافته وبه سوی یک زندگی آگاهانۀ انسانی درکنار دیگر گروه های اتنیکی درکشور بدون آنکه کوچکترین ضرری را متوجه هیچ گروه یا قوم دیگر نمایند بخود باز می نمایند.
امرمسلم وانکار ناپذیری که کلیه جوامع بشری را یکسان وبدون استثنئ شامل می شودهمانا راهیابی وتعریف هویت ملی وازآن طریق رسیدن به هویت انسانی است،زیرابه عقیدۀ من رسیدن به تعریف وشناخت من انسانی بدون رسیدن به شناخت من بیرون ازخود یعنی دیگران که درمجموع مای انسانی رابه وجودمیآورد به کلی ناممکن است،بنابران تعریف وشناخت هویت های مختلف اتنیکی وقومی در کشورمامنحیث واقعیت های عینی وانکارناپذیروتآمین شرایط زندگی باهمی به دوراز ذهنیت های حاکمیت طلبانه وبرتری جویانۀ غیر انسانی درکنارهم یکی از شرایط عمدۀ رسیدن به هویت مشترک هم وطنی وبالآخره هویت مشترک ملی درچوکات وطن مشترک باحق زندگی یک سان و بدون تبعیض و تعصب در تحت ادارۀ یک دولت ملی باداشتن حقوق شهروندی متساوی برای کلیه باشندگان کشوردر پناه قانون واحد وفراگیری که متضمن اشتراک یکسان همه در کلیه مسئولیت ها و امتیازات اجتماعی در کشور باشد می باشد. این یک امرآزمون شده در کارگاه تاریخ است،مادامی که حرکات هویت زدایانه بااهداف هژمونی طلبی قومی وقبیلوی دربین باشندگان یک کشور واحدجاری باشد،ایجاد ساختار واحد ملی ودولتی در جهت رسیدن به یک نوع مناسبات دموکراتیک وانسانسالاربه کلی ناممکن است،که جامعۀ افغانستان نیز هر گز نمیتواند ازین امر مستثنئ باشد.
یک چیز را نه باید نا گفته گذاشت وآن اینکه بحث کنونی ما راجع به حیات وحقوق ترکتباران در کشورما به هیچ صورتی به معنی جستجوی راه های اثبات برتری ایشان نسبت به دیگر باشندگان این سرزمین نه بوده ونیست ،هدف ماازین بحث صرفآ توضیح وتبیین ناکارآمد شدن اندیشه ها وطرز دید های برتری جویانۀ قومی وقبیلوی در جهان معاصر ومنجمله در کشور ما است.
مشکل اساسی کشور ما افغانستان درگذشته وحال محکومیت در چنگال استبداد ومحرومیت از عدالت ودموکراسی بوده وهست .تعریف ما همیشه از دموکراسی وعدالت اجتماعی ناقص وبیانگردفاع از منافع قوم وقبیلۀمعینی در عمل بوده چنانیکه ما امروزنیز شاهد آن هستیم که همه ودر همه جا حرف از دموکراسی می زنند ولی در عمل ودر نهاد خود فقط در جستجوی راهی برای اثبات مستحق وغیر مستحق بودن این یا آن گروه قومی در جنگ قدرت جاری با تکیه به اوهامات خون ونژاد،اکثریت واقلیت،آریائی وغیرآریائی ،زبان وفرهنگ،دین ومذهب،بومی ومهاجم وغیره اند ،وهویت انسانی را محض در تعریف هویت قبیلۀ منسوب به خود درک وتمثیل می نمایند وهمیشه بزرگترین لطف آنها در حق سایر باشندگان کشورهمانا ترک هویت وزبان و دیگرداشته های قومی واتنیکی خود وپیوستن به خانوادۀ بزرگ قوم برترو زبان برتربه عنوان آدم های درجه دوو سه الی آخراست،که ما یک چنین درکی از دموکراسی وعدالت اجتماعی را به معنی خنجر زدن از پشت به دمکراسی وعدالت اجتماعی ودعوت جامعه به اطاعت وبردگی بلا قید وشرط ارزیابی وآنرا وقیح ترین شکل استبداد تعریف می نمائیم.
ما باید جدآ باورمند به این عقیده باشیم که انسان ها در هر گوشۀ عالم ودر هر کشوری منجمله کشور مابایدبا هویت های ملی وانسانی خودها زندگی کنند ودر صدد تحقیرو توهین به داشته های انسانی همدیگر نباشند، زیراکه اصل وجودی هویت های مختلف در جهان محصول ارادۀ خالق و تحفۀ ازل است ونه محصول ارادۀاین یا آن گروه معین انسانی.
بناءً اگر ما انسانی بیاندشیم ومنافع انسانی جامعۀخودرا در بازی های قدرت طلبانۀاستبدادی مورد معامله ومقابله قرارندهیم وبا تحمیق وتخدیر مردم بدبخت وفلک زده با اوهامات سلطه جوئی وبرتری طلبی،که بدون آن هم امروز در منطقه وجهان سمبول جهل وفقر عقب ماندگی محسوب می شوند ،با سر خط قرار دادن عناوین قوم برتر زبان برتر،مذهب برتر ،نژاد برتر،فرهنگ برتروغیره به بازی نگیریم وسرنوشت این فلک زده گان راباتبعئیت مزدور منشانه از خواست وارادۀبیگانگان به بیراهه تمدید نه نمائیم ،که این خود جنایتی است بس بزرگ در حق این مردم ،بهتر آن است که ما طرز دید وارادۀ خودرا در رابطه به دیروز وامروزوفردای کشور خود دریک جو واقع بینی وتعصب ستیزی تعویض ودیگراز پختن آش قدرت در آتش جهل ونفاق، تبعیض وتعصب جاهلانه بپرهیزیم،وباشندگان میهن خودرا همه باهم باحقوق وامتیازات ومسئولیت های یکسان در برابر قانون پذیرا شده وجنگ جاهلانۀ سده ها ودهه های گذشته رابا رجوع به اصل های عملی زندگی شهروندی ومدنی خاتمه بخشیم .
تا باشدکه ماهم بتوانیم عملآ کشور خودراازین گرداب مصیبت ها نجات داده ودرقطار دیگرملل گیتی حیات آبرومندانۀ را نصیب شویم.
به امید رسیدن به آن روز.

vrijdag 11 januari 2008

فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی(=قسمت پنجم)

فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی
(=قسمت پنجم)
...*بيسود/بهسود[=besüd]=[=هزارگي]=نام اقوام ساكن و ولسوالي‌هاي سه‌گانه، در هزارستان(=ولايتِ ميدان- وردك) و نيز مشرقي(=در گذشته‌ها عده‌اي از بيسوديهاي هزاره، در مشرقي سكونت داشته اند كه بتدريج در ميان پشتونها مستحيل شده و فقط نام آنها بر يكي از ولسوالي‌هاي ولايت ننگرهار باقي مانده است).بيسوت[=تركي/مغولي]=نام قومي از تركان در تركستان و مغولستانِ قديم(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ج1، ص373).به‌سوت[=تركي اويغوري]=پشتيبان، ياور، حامي(منبع: همان، ص372).باسات[=تركي]=هميشه ياور، مدد و تعاون، مهربان و شفيق، از اسامي قهرمانان و اساطير داستان‌هاي دَدَه قورقود(منبع: همان، ص351).باسوت[=تركي اويغوري]=پشتيبان، ياور، حامي(منبع: همان، ص351).بيسوت/بيسود[=besüt~besüd]=[=مغولي]=از شاخه‌هاي قبيلهءتايچيؤت[=Taiçiut~Tayiçiut]،اين قبيله(=تايچيؤت) يكي از قبايل مهم مغول در عهد چينگگيزخان و در اوايل از دشمنان وي بوده است. جبَه يكي از دو ژنرال بسيار معروفِ چينگگيزخان نيز از قوم "بيسوت" بوده است. ايضاً چند تن از سرداران و ژنرال‌هاي مربوط به قوم بيسوت، در خدمت و معيتِ پادشاهان سلسلهءايلخانان ايران بوده اند. از جمله «بايجونويان» اميرتومان(=فرمانده ده هزار سرباز) كه در فتح بغداد و سقوط خلافتِ پير و پوسيدۀ عباسي، در زمان هلاكوخان نقش عمده‌اي ايفا كرد(=بايجونويان، همعصر مولاناي رومي بوده و خود او با عساكِرش، حتي تا محل سكونتِ او، شهر "قونيه"، در قلبِ تركيه امروزي پيشروي كرده بودند). همچنين از قوم يادشده، مي‌توان از برادر كوچكتر جبَه(=اوروس) كه سالها مسئوليت و فرماندهي قسمت‌هاي شمال‌شرقي امپراطوري و ارتش ايلخانان(=هرات وبادغيس) را در مقابل تاخت و تاز رقيبان و عموزادگانِ چغتايي‌شان بعهده داشت، نام برد( منبع: همان/ ج3 و ج1 / ص2078- 2080 – 73).*بهسودِ مشرقي=مردم بهسود/بيسود در گذشته‌ها(=از پنج يا شش سده قبل) در ساحه وسيعي از افغانستان پراكنده بودند. آنها قبل از سيطرۀ كامل افغانها، كم و بيش از بخشي نواحي مشرقي(=بشمول بهسودِ مشرقي كه برگرفته از نام همين قوم است) تا بخش‌هاي عمده‌اي از ولايتِ ميدان- وردك امروزي را، تحت نفوذ خود داشتند. از آنجائي كه در گذشته بخش بزرگي از مردم هزاره كوچ‌نشين بوده اند، بيسودي‌ها زمستان بسوي جلال آباد و لغمان مي‌رفته و تابستان به هزارستان ييلاق مي‌كردند. از جمله «...جوي بهسود در دامنه كوه قرق(=قوريغ ؟) يادگار همان زمانها است. قبر بابه‌بهسود در نقطه‌اي در قله آن كوه قرار دارد. خوانين بهسود تا قبل از (=فتنهِ) عبدالرحمن به زيارت آن قبر مي‌رفتند..يك نفر جهانگردِ تركي به نام سيدعلي كاتبي متوفي 970 بين 961 964هجري كه از پشاور به كابل مي‌آمده است چنين مي‌نويسد: از كوتل"خيبر" كه گذشتم به شهر جوش لاكو (؟) رسيدم و از منطقه لمغان(=لغمان) با هزاران بلا از ميانِ قوم "هزاره" گذشته به كابل رسيدم( منبع: پژوهشي در تاريخ هزاره ج2 ص57 به نقل از كتابِ "مرآت المَمالك"، نوشته "سيدعلي كاتبي"، ص123-125تهران)،....تاهنوز واژه‌هاي هزارگي را در زبان مردم لغمان مي‌شود پيدا كرد. براي نمونه به چند واژه لغماني كه ريشه در زبان هزاره دارد اشاره مي‌شود: آش=به اصطلاح مردم لغمان كچري سفيدي كه با قوروت و غيره مي‌خورند. آيا/آيي(=آيه)=مادر ، والده، آغمُلا=شوهرخواهر(=كاپيسا) اُوگهَ‌يي=اندر، ناتني. اَلَه‌تاي=پرنده‌ايست باندازه كبوتر كه غالباً در چمنزارها و كنار رودبارها زندگي مي‌كند(=كاپيسا). اوگره=شله‌اي كه آنرا با قوروت خورند(=كاپيسا). بُلاغ‌اوتي=تازه بهار(=تاره باره)، (=علفِ چشمه) گياهي است كه در چشمه‌سارها مي‌رويد و در زمستانها نيز ديده مي‌شود. اصل اين كلمه تركي است كه از طريق هزاره‌ها به زبان لغماني راه يافته است. دادا=پدر بزرگ(=كاپيسا)، اصل اين كلمه نيز تركي است و در گويش هزارگي به برادر بزرگتر گفته مي‌شود(=منبع: پژوهشي در تاريخ هزاره ج2 ص57 )...». شايد ضرب‌المَثَل «جمع كردنِ لغماني و خوردنِ مغول» كه در افغانستان مروج است، از همجواري بخشي از نياكانِ هزاره‌ها با لغماني‌ها در مشرقي، سرچشمه گرفته باشد. ظهيرالدين محمدبابُر(=كه سالهاي متوالي مقر حكومتش شهر كابل بوده است) در قسمتِ معرفي بلوكاتِ كابل و نيز ابوالفضل دكني در "آئينِ اكبري"، منطقه «بَدراو» را كه در جنبِ اَلَه‌ساي در ولايتِ كاپيساي امروزي بوده است را، مسكن اقوام هزاره دانسته‌اند(منبع: پژوهشي در تاريخ هزاره ها ج2 ص57 به نقل از كتاب بابرنامه ص89 و آئين اكبري چاپ لكنهو ص593). امروزه، آخرين بقاياي هزاره‌هاي بومي در نزديك مناطق يادشده، فقط از هزاره‌هاي سني‌مذهب پنجشير و دو روستا در شمالي، بنامهاي "دِه‌هزاره" و "دِه‌مسكين" مي‌توان نام برد و ياد كرد، هزاره‌هاي ساكن در اين دو روستا نيز سني مذهبند و بنام "هزاره بغل" ياد مي‌شوند. همچنين تا نيمهء اول قرنِ گذشته، يك طائفه بومي هزاره در جنوبِ كابل(=چاردي يا چهاردهي) كه بنام هزاره "گدي"(=يعني مخلوط شده)، معروف بودند در كنار ديگر ساكنين آنجا حضور داشته و زندگي مي كردند كه در طي قرون گذشته، با اقوام ديگر ازدواج كرده و از لحاظ چهره، دو رگه شده بودند. امروزه نسل جديد آنها يا فراموش كرده اند كه هزاره اند يا كتمان مي كنند، همانطور كه اجداد آنها بواسطه عدم امنيتِ جاني، مالي، حيثيتي دائمي براي هزاره‌ها در افغانستان، از فرزندانِ خود، تعلق قومي‌شان را اصلا پنهان و يا مسكوت گذاشته بودند.*بي‌بي[=bibi]=[=هزارگي]=مادريزرگ، عنواني احترام آميز براي زنان(=ضرب‌المثل: دستِ بي‌بي دانَه شده، بَلدِه بي‌بي بانَه شده!).بي‌بي[=تركي]=خاتونِ سراي را گويند(منبع: سنگلاخ، ص93).*بيكي/بيكه[=bikāi~bikā]=[=هزارگي]=خانم و سيده‌ام، زنِ ماما(=دايي)، زنِ عمو.بيكي[=چيني -تركي-مغولي]=لقب زنانِ خانان و بزرگان و ديگري لقب مردان..."بيگا و بيكا"(=bigā~bikā) كه در زبانِ تركي«چواشي» پيگه(=pige) درآمده و به‌معناي عام «بانو» است. شايد لقب "بيكي" مغولي برگرفته و ديگرشدۀ اين واژۀ تركي باشد كه جدا از "بگ" و داراي ريشه غير چيني است(منبع: جامع التواريخ، ص2330).بيكه/بيكَي[=هزارگي]=زنِ عمو، زنِ دايي، خانم و سيده‌ام.بيگه[=تركي]=زنانِ محترمه را گويند(منبع: سنگلاخ، ص96).باي‌بيكه[=تركي تاتاري]=خانم(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص66).باي‌بيسه[=تركي باشغردي]=خانم(منبع: همان).*بيگ/بگ[=beg]=[=هزارگي]=بزرگ، ثروتمند و ايضاً نام قريه‌اي در هزارستان/غزني/ناوور: جان‌بيگ(=در گذشته بزرگان و خوانين هزاره با پيشوند "مير" و پسوندِ "بيگ" ياد مي شدند. اين عنوان در مناطق "دايكندي" و "دايزنگي" بيشتر رايج بوده وهست).بيگ[=تركي]=بلند، رفيع، بزرگ و مجازاً امير، مولا، حاكم و بزرگ را گويند(منبع: سنگلاخ، ص96).*بيگُم[=begom]=[=هزارگي]=نامي رايج در بينِ زنان هزاره و ايضاً نام مناطقي در هزارستان/غزني/ولسوالي چَغَتو: گنبدِ بيگم، تالَه‌بيگم (منبع:: سيرزمين و رجال هزاره جات، ص46)، (=مثال: سر كوهِ بلند اَفتَو برآمد...اميربيگُم سر ماشَو برآمد....چطور چوبچَك ميزد بر حلقِ ماشو...به لََوظِ زرگري مي‌زد مرا دَو!).بيكيم[=تركي]=خاتونِ بزرگ را خوانند(منبع: همان، ص97).*بيلَو[=bilāw]=[=هزارگي]=سنگِ مخصوص براي تيز كردن چاقو.بيلاو[=تركي]=سنگِ فسان(منبع: همان، ص97).*بيَه[=beyā]=[=هزارگي]=قد و قامت(=مثال: اَلا يارجان مَه قربانِ بيهتو... تو اِستَه شو كه ما بشينم سايهِ تو... تو اِستَه شو مثلِ درختِ بلگ‌دار... تو ميوه كن بچينم من ميوۀ تو!).بوي[=تركي]=قامت(منبع: همان، ص92)*پَك[=pāg]=[=هزارگي]=جميع، همه، تمام(=مثال: اگه از باميان و قندهاري...هَمَگي پَك‌مو بيراري!).پَك[=تركي]=جميع و همه(منبع: همان، ص79).*پُوپوگ[=pupug]=[=هزارگي]=هُدهُد(=ضرب‌المثل: پوپوگ دَ وار خو خوشَه!).پوپوگ[=تركي]=تاج مرغان از قبيل خروس و هُدهُد(منبع: همان، ص82).*پُوچُوق[=puçüğ]=[=هزارگي]=بيني پهن.بوچوغ/ق[=تركي]=كسي كه بيني او مجروح و معيوب باشد(منبع: همان، ص83).*تابوغ[=tabüğ]=[=هزارگي]=بوسيدنِ اشياءِ مقدس.تابوغ/ق[=تركي]=سجده و پرستش(منبع: همان، ص99).*تالَه[=talā]=[=هزارگي]=چمن و ايضاً جزئي از نام قراء و مناطقي در هزارستان: سرتالَه، كل‌تالَه، سبزتالَه، زردتالَه، رمه‌تاله، تالَه‌بيگم، تاله‌سي، تاله‌تو، نوتاله، رمه‌تاله، تاله‌وبرفك(=مثال: خداوندا دلم غم داره امروز... به مثل تالَه[=چمن] شبنم داره امروز...كه بنده با خداي خويش نالم....گلِ من ميل رفتن داره امروز)، منطقه تاله‌وبرفك قبل از نسل‌كشي هزاره‌ها توسط عبدالرحمن افغان/پشتون(=پادشاه)، درسالهاي 1893الي 1891 م ، غالبِ ساكنين آن را هزاره‌ها(=عمدتاً طايفه شيخعلي و پيرو مذهب اسماعيليه) تشكيل مي‌دادند.تالا[=تركي]=سبزه را خوانند(منبع: همان، ص106).ادامه در پُستِ بعدي...

donderdag 10 januari 2008

نامه اعتراض آميز خانم فريبا به خانم سجيه

نامه اعتراض آميز خانم فريبا به خانم سجيه
دهم جنوری 2008 ميلادی
محترم مسئول سايت داكتر صاحب همت فاريابی ، خواهشمندم كه اين نامه را نشر كنيد
سجيه جان ! اميدوار هستم كه اين نامه را بدون آنكه احساساتی شوی عميقآ مطالعه كنی
سجيه جان ! به هر حال من آخرين ايميل خود را كه بازتاب دهنده گوشه يی از حقايق است ارسال ميدارم و تو را ميسپارم به وجدانت - آيا درست است كه از پروگرام تو اقوام افغانستان بخصوص پنجشيری ، اوزبك و هزاره توهين ميگردند !!!ء
هيچكسی عميق فكر نميكند كه چرا كمونست ها پيدا شد ، چرا مجاهدين پيدا شد و چرا طالبان پيدا شد !!!ء
ريشه اين همه بدبختی های مردم افغانستان در بطن بيعدالتی های حكومت های گذشته قبيلوی نهفته است .
احتمالآ خودت شنيده باشی كه در زمان پادشاهی اولاد هزاره ، اوزبك ، تركمن ، قزاق ، قرغز وغيره اقوام زیر استبداد كه مردم بومی اين سرزمين هستند اجازه مكتب رفتن را نداشتند ، در فاكولته حق نداشتند ، در ماموريت حق نداشتند خلاصه كلانترين رتبه آنها ملازمی بود .
تو بايد بيشتر درباره فجايع اين خاندان مطالعه كنی و بفهمی كه تا زمان پادشاهی پدر ظاهرشاه « نادر خونخوار» اولاد هزاره به صفت برده و كنيز در بازار رسمآ به فروش ميرسيد . تمام بدبختی های امروز مردم افغانستان محصول بی عدالتی ها و نابرابری های زمان جاهليت قبيله در چهره ظاهرشاه و اسلافش ميباشد . اگر عدالت در وقت اين عياشان و وطنفروشان و نوكران انگليس در افغانستان برقرار ميبود ، هيچگاهی كودتای ثور صورت نميگرفت و متعاقبآ مجاهدين پيدا نمیشد ، مزاری ها ، مسعود ها و دوستم ها بوجود نميآمد . و امروز هم خوب ميبينی كه قبيله سازی افغانستان كماكان توسط افغان ملتی ها و شعله يی ها به كمك امريكا و انگليس ادامه دارد . تو در امريكا نشستی و از دل بيغم خود افسانه ميسرائی و اقوام اوزبك ، هزاره ، پنجشيری وغيره را نميدانم بدستور كی دشنام ميدهی !!!
تو اول يك اندازه دوران ظاهرشاه را مطالعه كن و بعدآ سخن بگو .
اگر مسعود ، مزاری ، دوستم وغيره خوب است ويا بد است همه را تاريخ قضاوت ميكند مگر قضاوت اين كار بدست تو ويا نبيل جان ( مسكينيار ) نيست . باز وقتيكه تو در باره اشخاص صحبت ميكنی ، چرا قوم او را توهين ميكنی !!! اگر بگوئی كه توهين نكردی ، ميتوان از لابلای پروگرام خودت ده ها موارد اسناد بدست آيد . و ديگر اينكه فراموش نكنی تو به تلويزيون خود موقع را مساعد ميكنی كه هر آدم مجهول و مشكوك بيايد و به آدرس اقوام فحش بگويد . ده ها دفعه از تريبون تلويزيون خودت به آدرس پنجشيری ها فحش داده شده ، به آدرس اوزبك ها فحش داده شده ، به آدرس هزاره ها فحش داده شده !!!
بطور مثال اگر تو ميگويی دوستم اوزبك و كلمه اوزبك را دشنام آميز به نام دوستم پيوند ميدهی ، اين از لحاظ منطق صراحتآ دشنام و توهين به مردم اوزبك است ، نام دوستم عبدالرشيد است و تخلص آن دوستم است اما “اوزبك بودن “ قوم او است . در افغانستان ده نفر دوستم نيست كه او را با تذكر اهانت آميز قوم او تفريق بكنی ، دوستم یك شخص در افغانستان است و بدون ذكر اهانت آميز نام قوم او ، او را همه كس در افغانستان ، منطقه و جهان ميشناسند . ويا وقتيكه يك كس عقده يی ، مريض و ضد اوزبك را موقع ميدهی كه بگويد اوزبك ها در وقت جنگ از روسيه آمده به افغانستان مهاجر شدند و در فاميل اين مهاجرين دوستم تولد شد ، اين توهين به اوزبك ها است .اينگونه پرداز از پروگرام تو به مفهوم تآييد كردن اتهام زورگويانه كسانيست كه سه صد سال قبل از كوه سليمان پايان شدند و برای ديگران هويت سازی كرده و ميگويند كه تاجيك ها از تاجكستان ، اوزبك ها از اوزبكستان و تركمن ها از تركمنستان مهاجر شده اند .درحاليكه درين اواخر فلم مستنديكه به كوشش خانم ثريا بها به نشر رسيد ثابت ميسازد كه اهل كوه سليمان اصلآ يهود بوده و از شرق میانه در عمق افغانستان مهاجرت كرده اند .
سجيه جان ! ميدانی كه در دنيای بشری بغير از رقص و آوازخوانی چيزی ديگری هم وجود دارد كه او را “تاريخ” مينامند ، برای كسيكه رسالت پيشبرد تلويزيون را به عهده ميگيرد ، خوب است كه تاريخ را نيز مطالعه كرده و آگاهی خود را بلند ببرد .
و برای معلومات تو و امثال تو ياددهانی ميكنم كه اوزبك ها به مثابه شاخه بسيار مهم ترك های جهان دوهزار سال در افغانستان كنونی و بيش از سه هزار سال مجموعآ در آسيا و اروپا حكومت كرده اند و آخرين آنها در دو كشور همسايه ايران و افغانستان قاجاريان در ايران كه توسط كودتای پهلوی از بين رفت و نادر افشار تركمن كه قدرت را بنابر روايات تاريخ قبيله به افسر جوان خود احمد خان ابدالی ( احمد شاه بابا ) سپرد . البته كه برای امروز بيش از پانزده دولت مستقل و نيمه مستقل ترك ها موجود است كه برای ما و شما افغانها حداقل دوصد سال بكار است كه به سطح تمدن ازبكستان ، تركيه ، تركمنسان ، آذربايجان وغيره ممالك تركی برسيم نزديك شويم . تمام تمدن تاریخی افغانستان ، ايران ، آسيای ميانه و نيم قاره هند با نام بابر اوزبك ثبت تاريخ گرديده است ، ابومسلم سرپلی خراسانی كه افتخار تاريخ ما وشما است ازبك ميباشد ، اگر خبر شده باشی شهر غزنه سلطان محمود بزرگ در سال 2013 مركز تمدن اسلامی اعلام گرديد متعلق به همان اوزبك وهزاره است ، صدها شاعر و نويسنده زبان فارسی همين اوزبك ها يا ترك های ازبك و تركمن وهزاره هستند ، خلاصه در هرجای كه قدم تركهای اوزبك رسيده در آنجا تمدن بوده است و تنها دوصد و پنجاه سال اخير جلو كاروان در پشت الاغ بسته شده و كشور ما يكی از عقبمانده ترين و وحشی ترين دولت های دنيا بشمار ميرود حتی در همسايگی ما همين تاجيك های همخون تاجيك های افغانستان به مراتب متمدن و با فرهنگ هستند نسبت به افغانستان ما و شما ، با اين حال شما از طريق پروگرام خود موقع را مساعد ميسازيد تا اشخاص مجهول الهويه و بی اصل و نسب به آدرس اوزبك ها دشنام دهد . درعين حال شما از حكومت های جاهل قبيلوی طرفداری ميكنيد كه جای بسيار بسيار تآسف و تآلم است .
سجيه جان ! ديری نگذشته وقتيكه درباره فهيم صحبت ميشد توهين هايی هم به آدرس مردم پنجشير صورت گرفت ، بايد دانست كه هيچوقت اعمال اشخاص به اقوام آن نسبت داده نميشود . به نزد مردم پنجشير فهيم شخص قابل تآييد نيست .
خانم سجيه ! احتمالآ خبر داری كه دسيسه نبيل جان ( مسكينيار ) برعليه قانونی و احمد ضيآ مسعود ، چنان پسلگدی داشت كه چند روز بعد آن اگر دقيق تر بگويم بيست و هفتم دسامبر ساعت ناوقت شب از طريق تلويزيون پيام افغان آقای هاشميان به صراحت گفت كه “نبيل جان هيچوقت در زندگی خود راست نگفته است .....“ اينست اعتبار چنين اشخاص كه شب و روز برعليه پنجشيری ، هزاره ، اوزبك و ديگران تبليغ زيركانه ميكنيد وبا نام گرفتن اشخاص بانفوذ اين اقوام ،خود اين اقوام را تخريب و نفاق افگنی مينمائيد . به نزد من شخص قانونی و احمد ضيآ مسعود مطرح بحث نيست بلكه دروغگوئی و دسيسه چينی اشخاص و افراد مطرح است .البته خودت ميدانی كه مسكنيار يك آدم عقده يی ، مريض و برضد اقوام بومی شمال افغانستان است و با اسناد جعلی خود را تحصيل كرده معرفی مينمايد .
يك چيزيكه ميخواهم توجه خودت را جلب كنم اينست - وقتيكه درباره دوستم صحبت ميشود قوم او دشنام داده ميشود ، درباره فهيم ويا مسعود صحبت ميشود ، پنجشيری ها توهين ميشود و هزاره همچنان اما وقتيكه درباره جنايت طالبان و گلب الدين صحبت ميشود هيچگاهی قوم پشتون را كسی دشنام نميدهد درحاليكه طالبان صد در صد برخاسته از همين قوم است و برای امروز هم طالبان نيكتائی دار در قدرت هستند ، بايد هم همينطور باشد من اعتراضی ندارم زيراكه به هرحالت آدرس صحبت مشخص باشد و برای قوم شخص دشنام داده نشود . اما من توجه ترا به اين جلب ميكنم كه اذهان مردم افغانستان آنقدر تحت تآثير “افغان ملتی ها” قرار دارد كه نتيجه اش همين است كه ميبينيم و امروز ميخواهند كه طالبان را بار ديگر در قدرت بياورند .
در آخرمشوره دوستانه من برايت اينست كه بايد معذرت خود را از اقواميكه توهين نموده ئی از طريق پروگرام خود اعلان كنی و ديگر پشت اقوام را رها كنی ، درغير آن ديگران هم دست و پا دارند كه افسانه هر كسی را در مطبوعات انترنتی بكشانند .
در آخر ميگويم كه از محتوای پروگرام تلويزيونی خودت ، نبيل جان « مسكنيار » و اميری چنین بر ميآيد كه شمايان ازين راضی هستيد كه جلو كاروان هميشه در پشت الاغ بسته باشد .

30 دسامبر 2007 ميلادی
فريبا از افغانستان

امپراتوري ترك ماد ( قسمت چهارم )

امپراتوري ترك ماد ( قسمت چهارم )

سقوط امپراطوری ماد

آشوريان در حيات هزار ساله خود، حتی زندگی روزمره خلقهای منطقه را مختل کرده بودند و با حملات و قتل و غارتهای ممتد خود، جلوی پيشرفت منطقه را گرفته بودند، لذا محو آن دولت قدار، مژده آزادی و آسايش برای خلقهای منطقه بود. بطوری که حتی يونانيان نيز از "کياکسار" تمجيد کردند، اين را در نوشتجات "ائشيل" تراژدی نويس يونانی، ميتوان ديد. (منبع 1 ص 58 )

بعد از محو امپراطوری قدار آشور از صحنه روزگار، دو دولت ماد و بابل، به قدرتمندترين دول منطقه تبديل شدند ولی به تدريج به دليل افزايش رقابتهای مابين، روابط آنها رو به سردی گذاشت و دولت بابل از ترس قدرت رو به افزون "امپراطوری ماد - ماننا"، به دور شهر بابل ديوار دفاعی محکمی کشيد. و بالاخره بر سر حاکميت شهر آشوری "حرران" بين آنها جنگ در گرفت. در زمان "آستياک" مرزهای "امپراطوری ماد ماننا" از غرب سوريه و شرق لوديه تا رود جيهون کشيده شده بود.

"آستياک" بعد از مرگ پدرش "کياکسار" در سال 585 ق . م به پادشاهی "امپراطوری ماد - ماننا" رسيد و 30 سال حکومت کرد. بخاطر تخريب آثار ماد، توسط پارسهای وحشی، از دوره حاکميت او اطلاعات کمی بر جای مانده است. آستياک شاه با تدبير و قدرتمندی بود، ولی فارسها که در دروغ بافی و افسانه پردازی شهره عالم بوده و افسانه هايشان حتی بعضی از تاريخنويسان را به شبهه انداخته، برای بزرگ نشان دادن کوروش وحشی، خيانتکار و راهزن، آستياک را فردی نالايق و عاجز معرفی کرده اند. اين سياست زشت و حيله گرانه فارسها را در عصر خودمان نيز شاهديم، مثلا برای بزرگنمايی دست نشانده گان بي عرضه ای، مثل رضا پالانی و پسرش، با خرج ميليونها دلار از بودجه مردم ايران، تلاش کرده اند که شاهان ترک قاجار را بی لياقت و آلت دست معرفی کنند و اين دو عنصر وطن فروش و کاملا دست نشانده را آدمهای وطن پرست و مترقی نشان بدهند. و يا اينکه با خرج صدها ميليون دلار، و تحقير زبان ترکی، که سومين زبان قانونمند دنياست ( در حالي كه زبان فارسي سي و سومين لهجه عربي به شمار ميرود)، سعی بر برتر نشان دادن زبان دست ساز و بی مايه فارسی و تحميل آن بر ديگران می نمايند.

"کياکسار" موفق به ايجاد وحدت سياسی در ماننا - ماد مرکزی شد، ولی برای تقويت پايه های امپراتوری، احتياج به ايجاد وحدت دينی و کاستن از قدرت شاهان و کاهنان محلی داشت، وی اين کار را شروع کرد ولی موفق به اتمام آن نشد و پسرش" آستياک" کار پدر را به طور جدی ادامه داد. وحدت دينی لازمه بقای دولتهای آنزمان بود، مثلا بابل، ايلام و آشور نيز علاوه بر وحدت سياسی، از وحدت دينی نيز برخوردار و هرکدام دارای يک مرکز دينی نيز بودند، مثلا شهر "آشور" در آشور و "موسه سير" در اورارتو.

عقايد ابتدايی زرتشتيسم که ريشه در شامانيسم ترکان باستان داشت، توسط همين شاهان محلی که همزمان نقش کاهنين دينی را داشتند، آفريده شده بود. شاهان محلی حاضر به از دست دادن نقش روحانی خود، که نفوذ شديد خود در بين مردم را مديون آن بودند، نبودند و با اصلاحات آستياک شديدأ مخالفت ميکردند. اوستايی که امروزه وجود دارد، برای اولين بار در قرن 13 ميلادی در هندوستان به زبان " گجراتی"نوشته شد. و هيچ ربطی به زرتشت واقعی، موغ اعظم ماننايی ندارد و محتوای آن کلا جعليات شعوبيه ميباشد و اسم زرتشت را دزديده و به عنوان پيامبر پارسی قلمداد کرده اند.

"آستياک" در اواخر حکومت خود، برای رفع خطر تهديد های بابل، بدانجا حمله کرد، و دراين زمان اقوام بدوی پارس که در تحت حکومت مادها ميزيستند، به وی خيانت نموده و پرچم عصيان برافراشتند. "آستياک" که نزديک بود "حرران" را فتح کند، اجبارأ به وطن برگشت تا پارسها را سرکوب کند. جنگ بين پارسهای وحشی و ماد - ماننا نزديک به سه سال طول کشيد، و در نهايت بدليل خيانت اعيان و اشراف ماد - ماننا، خصوصا خيانت "هارپاک" فرمانده ارتش آستياک، پارسها پيروز شدند، و امپراطوری ماد را، که نتيجه حداقل هزار سال تلاش اقوام قوتتی، هوری و ... بود، قبضه کردند. علت خيانت اعيان و اشراف ماد - ماننا، که همان شاهان محلی و کاهنان بودند، به " آستياک" اين بود که آستياک از قدرت و نفوذ آنها کاسته بود و برای ايجاد وحدت دينی، با کمک دامادش "اسپيتامه" که از موغان بزرگ و به نظر بعضی ها همان "زرتشت" بود، در حال تدوين و تنظيم آيين سراسری از بتن شامانيسم، برای امپراطوری ماد - ماننا بود. ولی اعيان و اشراف ماد - ماننا که همزمان رهبران دينی نيز بودند بخاطر حفظ نفوذ و منافع شخصی خودشان، مخالف رفرم دينی آستياک بودند. "کوروش" که شخصی خيانتکار و حيله گری بود، با دادن قول و قرارهايی به اعيان و اشراف ماد، آنها را به طرف خود و بر ضد آستياک جلب کرد. "هارپاک" فرمانده ارتش آستياک نيز آلت دست اعيان و کاهنين شده و بارها در لحظات حساس اين جنگها، به ملت خود خيانت کرده و در نهايت موجب پيروزی پارسها شد. پارسها پس از تصرف شهر همدان، شهر را کلا غارت کردند، و به دستور کوروش، "اسپيتامه" موغ بزرگ و داماد آستياک، به دار آويخته شد و کوروش خيانتکار، "آميتيدا" زن "اسپيتامه " و تنها دختر "آستياک" را که در آن موقع زن مسنی بود، به عقد خود در آورد تا به آن طريق، رابطه خويشاوندی با خانواده سلطنتی مادها بر قرار کرده و به سلطنت نامشروع خود مشروعيت کسب کند. کوروش جنايتکار برای جلب حمايت بزرگان ماد - ماننا "آستياک" را مستقيما نکشت، بلکه با حيله گری وی را به گرگان تبعيد کرد و بعد از چند ماه به بهانه ديدار دخترش "آميتيدا" وی را به همدان دعوت کرد، و مامورين به امر کوروش، وی را عمدأ در وسط کوير رها کردند و او در آنجا از تشنگی و گرسنگی جان داد. ( منبع 1 )

به عقيده "اوپرت" مبارزه سه ساله بين مادها و پارسها، همان جنگ قومی بين توران و ايران ميباشد، که بعدها در پيدايش افسانه های شاهنامه تاثير گذاشته است. "آستياک" که شاهی وطن دوست و خدمتگذار ملت آذربايجان بود، وقتی که بعد از دستگيری در همدان به خيانت "هارپاک" پی برد، در هنگام روبرويی با وی، به او چنين گفت "هارپاک! تو آدمی بسيار احمق و بی وجدان هستی، احمقی زيرا با وجود اينکه ميتوانستی سلطنت را خودت بدست بياوری به ديگری واگذار کردی ، بی وجدانی که برای خاطر کينه و غرض شخصی ملت ماد را اسير و برده پارسها ساختی. اگر لازم بود کسی ديگر به جای من باشد ميخواستی لااقل اين کار را برای يک نفر از ماد انجام دهی تا پارسهای بيگانه ای که برده مادها بودند از اين پس سرور و آقای آنها نمی شدند ... ( تواريخ هرودت )

کوروش راهزن و خيانتکار بعد از تحکيم سلطنت خود، به وعده هايی که به اعيان و اشراف ماد - ماننا داده بود نيز عمل نکرده و ماد - ماننا را تحت سلطه پارسهای وحشی و خونريز درآورد. " آستياک" که انتظار داشت در ماد به حکومت برسد، بعد از فتح لوديه به دستور کوروش، به حکومت آنجا گمارده شد تا از ماد دور شده و خطری برای پارسها ايجاد نکند.

با قدرت گرفتن پارسها، ظلم و ستم به اهالی ماد - ماننا شروع شد و ماليات های سنگين بر آنها تعيين و ثروتشان غارت شد. اعيان و اشراف ماد و مردم ماد با ديدن اين وضع، به اشتباه خود پی بردند و برای رهايی از سلطه پارسهای وحشی و بازستانی استقلال از دست رفته خود، بارها بر عليه هخامنشيان قيامهای خونين و بزرگی را راه انداختند و تقريبا تا اواخر هخامنشيان اين قيامها ادامه داشت. هخامنشيان وحشی که در خونريزی همتايی نداشتند، اين قيامها را با وحشيت تمام سرکوب و رهبران قيامها را با وحشيانه ترين و غيرانسانی ترين شکل ممکن مثله کردند، مراجعه کنيد به متن کتيبه داريوش.

رفتار شديدأ تبعيض آميز هخامنشيان با مادها و قيامهای خونين و دراز مدت مادها بر عليه سلطه پارسها و سرکوبی وحشيانه اين قيامها توسط پارسهای بدوی، ادعای دروغين پان فارسها مبنی بر آريايی بودن مادها و خويشاوندی نزديک آنها با پارسها را کلا رد ميکند. چونکه اگر آنها همزبان و خويشاوند بودند که احتياجی نبود که پارسها از دادن ماليات معاف و بر مادها ماليات کمرشکنی بسته شود، و لزومی هم نداشت که ملت ماد برای خروج از زير سلطه برادران، همنژادان و همزبانان پارسی خود ده ها بار قيام کرده و دهها هزار شهيد بدهند. حقيقت اين است که پارسها قومی کاملا بيگانه با اهالی ماد - ماننا بودند که با حيله و تزوير امپراطوری آنها را غصب کردند، همانطور که حاکميت دست نشانده و فاشيستی فارس با هدايت و کمک دولت استعمارگر انگليس حاکميت مشروع ترکان را با کودتای رضا پالانی غصب کرده و همچون اسلافشان، بنای ظلم و تعدی را به ملل ديگر ايران دوباره شروع کردند، ترکهای آذربايجان، فرزندان راستين مانناها، مادها نيز در اين 80 سال اخير بارها بر عليه سلطه و ظلم فارسهای تمدنسوز قيام کرده اند و فقط در قيام 21 آذر بيش از 70 هزار شهيد داده اند. ولی آذربايجان کهن مثل هميشه دوباره سر بلند کرده و استقلال و عظمت تاريخی خود را باز خواهد يافت.

همانطور که "پيرنيا " در کتاب "تاريخ ايران باستان " نوشته است: کوروش با "آستياک" آخرين شاه امپراطوری ماد هيچگونه قرابتی نداشت و از راه حيله و تزوير به سلطنت رسيد. چون ملت های مغلوب شده، به هيچ وجه راضی به قبول حاکميت قوم وحشی و خونريز پارس نبودند و در ماد، ايلام، بابل و ... قيامهای خونين و مستمری بر عليه آنان ادامه داشت، لذا اين قوم خونريز با راهنمايی يهوديان که تنها قوم حامی آنها در منطقه بودند، برای جلوگيری از اين قيامها دست به نسل کشی سراسری در فلات ايران و بين النهرين زدند. و به نوشته تورات در يک روز 80000 نفر را به قتل رساندند. همه کشته شدگان شامل نخبگان، رهبران، عالمين، صنعتگران، هنرمندان و ديگر گروههای کاردان ماد - ماننا، ايلام، بابل و ... بود. عده ای از اين نخبگان که فرصت فرار يافتند، به يونان، فرار کرده و باعث شکوفايی علم و دانش در آنجا شدند. بعد از اين قتل عام که يهوديان با نام روز "پوريم" سالانه جشن ميگيرند، علم و صنعت در منطقه شرق ميانه از بين رفت و تا حال در هيچ جای ايران امروزی و بين النهرين اثری پيدا نشده است که مربوط به دوره بين 500 ق . م و 650 ب.م. باشد. به قدرت رسيدن هخامنشيان وحشی بدترين و شوم ترين حادثه در تاريخ شرق ميانه ميباشد و هيچ حکومتی در طول تاريخ به اندازه آنها جنايت نکرده است.

پان فارسها و بعضی از تاريخ نويسان يهودی به پاس نجات يهوديان از بابل، به دروغ کوروش، جانی بزرگ تاريخ بشريت را بانی "منشور حقوق بشر" معرفی ميکنند، در حالی که نه فقط منشور حقوق بشر، بلکه منظمترين قانون های حقوق فردی و اجتماعی بشر، در سه هزار سال قبل از آنزمان توسط قانونگزاران سومری تدوين شده بود، و کوروش به جز قتل و غارت، تجاوز به حقوق ديگر ملل و خونريزی، کاری ديگری نکرد.

در نهايت با حمله"اسکندر کبير" و با تدبير و درايت " آتروپات" سردار بومی و رهبر وقت آذربايجان، آذربايجان دوباره، تحت نام " ماد آتروپاتن" استقلال خود را باز يافت و امپراطوری بيگانه، خونريز و وحشي هخامنشيان به زباله دانی تاريخ رفت. دولت مستقل آذربايجان بيش از 350 سال دوام داشت به پاس خدمات اسکندر که باعث رهايی ملل تحت سلطه منطقه از ظلم و ستم هخامنشيان وحشی شده بود، خلق های آزاد شده هميشه ياد او را گرامی داشته و اسم او را بر فرزندان خود ميگذارند. ولی تا 80 سال قبل در هيچ جای ايران نميشد نام کوروش و داريوش را پيدا کرد، چون ملل ايران از فرط نفرت به آنها، آنها را از حافظه تاريخی خود پاک کرده بودند و در 80 سال اخير با خرج ميلياردها تومان و جعل تاريخ اسم اين جانيان را زنده کرده اند.

ملتهايی که تمدن، علم و صنعت و تجربه چند هزار ساله شان توسط هخامنشيان وحشی نابود شده بود، 1200 سال بعد، در سايه اسلام، توانستند دوباره مدنيت خود را باز سازی کنند.

در اينجا لازم به ذکر است که، هخامنشيان نتوانستند آذربايجان شمالی را که تحت حاکميت ترکان ايشغوز بود، به زير سلطه خود در آورند. و کوروش حيله گر و خونريز که آرزوی تسلط بر آنجا را داشت، بالاخره جزای جنايتکاری و اعمال غيرانسانی خود را در شمال ارس پس داد و در سال 529 ق . م سرش بدست "تومريس، توميريس" خاتون ملکه شجاع ترکان ايشغوز بريده شد. احتمالا شهر کهن "تبريز" اسم قديمی خود " تامراکيس، تارماکيس" را از اسم اين ملکه دلير گرفته بود.

"دياکونوف" در باره واژه ماد می نويسد : " از قسمت عليای "قزل اوزن" تا کناره های کوير، سرزمينی بود که آسوری ها آنجا را "ماد" يا "مادای" می ناميدند و قسمتهايی از آن بعضا تابع آشور بود. در داخل آن محدوده تا خط فرضی قزوين و همدان ، اسمهای رايج اشخاص و مکانها نشانگر حاکميت کامل زبان قوتتی - لولوبی ( ترکی باستان) بود، ولی از آن خط فرضی به سمت شرق، تدريجا عنصر هندو ايرانی رايج بود." ( منبع 2 ص 21 )

همانطور که در بخش اول اين مقاله اشاره شد، برای شناخت امپراطوری ماد، بايد اول تاريخ ماننا را شناخت، ولی تاريخنويسان آرياگر سعی کرده اند که دولت و تمدن ماننا را مخفی نگه دارند. و علت اصلي سكوت تاريخ نويسان اروپايی و روسی در باره مانن، گرايشات شديد آرياگري، تعصبات و اهداف شوينيستي آنها ميباشد، که به قصد پاك كردن تاريخ و تمدن درخشان ملل التصاقي زبان و بخشيدن همه افتخارات تاريخي آنان به اقوام بدوی هندوايرانی، و تلاش برای آريايی قلمداد کردن مادها ميباشد.

"م . دياكونوف" بر عكس تاريخ دانان آرياپرست اروپايي، سكوت در باره تمدن ماننا را تقبيح كرده و مادها را غير آريايي دانسته، هرچند كه در جنوب و جنوب شرق ماد مركزي وجود اقوام هندوايراني را به صورت غير واقعي تائيد ميكند . ( منبع 1 ص 399 )

از دوره امپراطوری ماد، كتيبه اي به زبان ايلامي با خط ميخی در منطقه "خلخال" و همچنين دو لوحه (سند تجارتي) نيز در غرب قم و "تپه سيلک" پيدا شده است كه نشانگر آن است كه زبان ايلامي، زبان رسمي و اداري ماننا - ماد بوده است ، حقيقتي كه دانشمنداني چون "آكادئميك مار" آن را ثابت كرده اند. نوشتجات ميخی روي مهر هاي استوانه ای پيدا شده از تپه "مارليك " نيز التصاقي زبان بودن ماد ها را ثابت ميكند. ( منبع 6 ص 121 )

"آلتای مدوف" محقق شهير در اين باره ميگويد: آثار باستانی آذربايجان و کتيبه های آشوری و بابلی، نشان می دهد که از زمانهای خيلی قديمتر از تشکيل دولت ماد، نيز خلق های ترک زبان در آذربايجان ساکن بودند و آذربايجان جزوی از سرزمينهای ترکان محسوب می شد. ( منبع 3 ص 761 )

بعد از انقلاب اکتبر در شوروی سابق، همزمان با پيشرفتهای علمی در ساحه های مختلف، علم تاريخ نويسی نيز بر اساس يافته های علمی رشد فراوانی کرد. محققين تاريخدان نيز تحت تاثير جو عدالت خواهی و ندای حقوق برابر انسانها در فضای بعد از انقلاب قرار گرفته، و بدور از تمايلات قومی و تحميلات دولتی، فقط بخاطر خدمت به بشريت و علم، شروع به تحقيقات علمی وسيعی در باره تمدنهای قديم، از جمله تمدن ماد کردند. اين رويه تا برقراری ديکتاتوری استالين ادامه داشت.

"آکادئميک مار" ( 1860-1934 ) با همکاری عده ای ديگر از محققين روسی، در ترجمه نوشته ايلامی کتيبه داريوش، و مقايسه آن با ترکی آذری و ترکی باستان، به موفقيت های بزرگی نايل آمده بودند و تا حد شناسائی زبان ماد پيش رفته بودند. ولی با نشر رساله "مسايل زبانشناسی" استالين که سير تکامل زبانی انسانها را به سوی تک زبانی توجيه ميکرد، جلوی اين تحقيقات را که در تحکيم هويت ملی و زبانی ملل ترک شوروی تاثير مثبتی داشت، گرفته شد و هر کسی که حقايق هويت قومی مادها را فاش ميکرد، متهم به "پان ترکيسم" شده و شديدأ مجازات می شد. به علت تسليم نشدن اين محققين حقيقت جوی، آنها را روانه سيبری کرده و در آنجا کشتند.

گناه پرفسور "مار" و همکارانش اين بود که نظريه و تحقيقات علمی دانشمند فرانسوی "اوپرت" را بسط داده و به صورت علمی تر آنها را به ثبوت رساند، و ثابت کرد که نوشتجات ايلامی در کتيبه داريوش در بيستون همان زبان ادبی و رسمی امپراطوری ماد ميباشد ( منبع 3 ص 147 ). مطمعنأ اگر ديکتاتوری استالينی جلوی تحقيقات علمی پروفسور "مار" و ديگر محققين بيطرف روس را نميگرفت، حالا نوع زبان ماد به طور علمی ثابت و به جهانيان شناسانده شده بود. بعد از اين اقدامات استالين، تاريخنويسان شوروی مجبور به رعايت ديکرت دولتی و آريايی معرفی کردن مادها و ايشغوزها بودند تا به سرنوشت پروفسور "مار" و همکارانش دچار نشوند. "اقرار عليوف" تاريخ نويس آذربايجانی نيز نمونه ای از تاريخنويسان بعد از آن دوران ميباشد که دروغهای ديکته شده از طرف دولت کمونيست شوروی را به عنوان حقايق تاريخی معرفی کرده است.

زبان اهالی ماد - ماننا بر اساس لهجه های قوتتی - لولوبی و ديگر خلقهای آلتائی ساکن آنجا شکل گرفته بود و به زبان ايلامی و کاسسی خيلی نزديک بود و بدان خاطر زبان ايلامی که برای مردم ماد - ماننا مورد فهم بود، به عنوان زبان رسمی و ادبی استفاده می شد. و عده ای را نيز عقيده بر اين است که نوشتجات در کتيبه داريوش و لوحه های تجارتی پيدا شده در آذربايجان به خط و زبان خود مادها می باشد؛ و بخاطر شباهت خيلی نزديک آن به زبان ايلامی، به اشتباه آنها را ايلامی معرفی کرده اند.

سالهای زيادی قبل از اين حوادث در شوروی، تاريخدانان بزرگی چون "oppert" فرانسوی و غيره، در باره ارتباط نزديک زبان ايلامی و مادی تحقيقات گسترده و عميقی کرده بودند، و زبان مادی را ترکی باستان و مادر زبان ترکی امروزی معرفی کرده بودندبا توجه به اين حقيقت که، اقوام تحت تسلط امپراطوری ماد - ماننا، يعنی آشوريان، اورارتوها و غيره، دارای خط و آرشيو دولتی بودند، لذا وجود آرشيو دولتی در امپراطوری ماد نيز محتمل ميباشد، ولی مطمئنأ آثار نوشتاری ماننا - ماد، همزمان با محو آثار تاريخی آنها توسط هخامنشيان وحشی، از بين برده شده اند. طبق منابع تاريخی مردم آذربايجان راضی به تسلط پارس های وحشی و تمدن سوز بر وطن شان نبودند، و تا قرن چهار ق . م بارها بر عليه آنان قيام کردند، و هخامنشيان وحشی و سياه انديش، که با حقه بازی و ناجوانمردی امپراطوری آنها را دزديده بودند، در حين سرکوبی قيامها، تمام آثار تاريخی آنها را نيز نابود کردند تا حافظه تاريخی و هويت آنها را محو کنند. امروزه بقايای سوخته و خراب شده اين آثار در صدها تپه باستانی در آذربايجان شاهد و گويای جنايات بی حد و حصر هخامنشيان وحشی می باشد. امروزه نيز در ايران، کسانی که خود را وارثين هخامنشيان وحشی معرفی ميکنند، با تمام قوا و با همان وحشيت اجدادشان، مشغول از بين بردن آثار تاريخی، زبان و مدنيت آذربايجان هستند.

"اسرحدون" برای سرکوبی قيام ماد مرکزی در سالهای 673-674 ق . م بدانجا اردو فرستاد. و در کتيبه ای از "اسرحدون" شاه آشور از سال 673 ق.م چنين آمده است: من افراد عصيانگر "سرزمين قوتوم" و ماننا را از بين بردم و اردوی "ايش پاکا"ی ايشغوز را که، نتوانست آنها را ( قوتتی ها و ماننا ييها) را نجات دهد، به زور سلاح مغلوب کردم." ( منبع 2 ص 245 )

از کتيبه های آشوريان، که بعضا اسامی تک تک اقوام و طوايف ساکن ماننا و ماد مرکزی را ذکر کرده اند، کاملا استنباط ميشود که بانيان امپراطوری ماد همان قوتتی ها و ديگر خلق های خويشاوند با آنها بودند. اسامي شاهان ماد را در ليست شاهان سومر هم ميبينيم. ( منبع 2 ص 42 ) اين نيز دليل ديگری بر آريايی نبودن مادها ميباشد.

به عقيده "م . دياكونوف" دولت ماد ادامه حاكميت قوتتي ها بود، اما او همزمان وجود اقوام هندوايرانی را در داخل امپراطوری ماد را محتمل ميداند. البته با در نظر گرفتن، اين حقيقت که با تصرف منطقه فارس امروزی، طوايف ده گانه پارس نيز تحت حاکميت ماننا - ماد در آمدند، نوشته "دياکونوف" تا حدی صحيح ميباشد. ولی بايد توجه داشت آنها در قدرت حاکميت ماد هيچ نقشی نداشتند.

کلمه "ماد ، مه ته، ماتان" از زمانهای قديم در بين اقوام قوتتی به صورت اسم استفاده ميشد ولی با شروع، از قرن 8 ق . م تا قرن 6 ق . م اين اسم بتدريج عموميت يافته و اقوام قوتتی ماد مرکزی ( منطقه بين ميانه و کاشان امروزی ) بدان اسم ناميده شدند. در بين خلقهای آلتايی در آسيای ميانه، داستان حماسه ای "مادای قارا" مشهور بود و با کوچ گروههايی از ترکهای ايشغوز در حوالی 8-9 ق . م به آذربايجان، اين حماسه در بين مردم آنجا نيز مشهور شد، بطوری که اشعار قهرمانيهای "مادای قارا" را در جنگهای شان با آشوريان تجاوزگر ميخواندند، لذا رواج اين حماسه نيز در عموميت يافتن کلمه ماد موثر بوده است. امپراطوری ماد يک اتحاديه بزرگ از اقوام مختلف ترک - آلتائی بود و احتمال وجود طايفه ای با نام "ماد، مادای" در بين آنها وجود دارد ولی اثبات شده نيست. ( منبع 1 ص 533 )

در زبان سومری نيز واژه ی "مادا" به معنی سرزمین، سرزمین متمدن و واژه ی "ماتو" به معنی سرزمین آمده است. ( منبع 7 ص 172 ) علاوه بر اينکه کلمه "مادای" در بين اقوام آلتايی بصورت اسم مرد رايج بود، امروزه "ماداو" نام تپه، کوه و خرابه ی قدیمی در ترکمنستان ميباشد.

"ژان اوپرت" محقق شهير فرانسوی، مادها را تورانی ( ترکی) و اصلا از منطقه آلتای ميداند. ( تاريخ ايران باستان جلد 1 ص 168 م . پيرنيا )

با توجه به اينکه تا به امروز، هيچ نوشته ای به زبان مخصوص "مادی"، اگر همچون زبانی وجود خارجی داشته، پيدا نشده است، لذا کسانی بخاطر منافع سياسی و جغرافيايی خود، از اين خلاء اطلاعاتی سوء استفاده کرده بدون هيچ مدرکی، سعی کرده اند که آنها را آريايی قلمداد کنند. اينها بيشرمی را تا به آن حد رسانده اند که، کردهای بدوی را به آنها منسوب ميکنند. چون فارسی در آذربايجان وجود ندارد تا پان فارسها آنها را به مادها منسوب کنند، لذا با پرروئی و زرنگی، برادران بدوی کردشان که از تقريبا 90 سال پيش، به طور برنامه ريزی شده به مناطق جنوبی آذربايجان کوچانده شده اند ( اين مهاجرت های سازماندهی شده، هنوز هم با شدت ادامه دارد )، را به ناحق، وارثين امپراطوری ماد معرفی می کنند. اکثريت عمده کردها در آذربايجان، کردهای مکری، ميباشند که در زمان صفوی، از موطن اصلی شان، بلوچستان به شمال عراق کوچانده شدند و از 90 سال پيش نيز به آذربايجان آورده شده اند. در ضمن آريائيها که متشکل از 10 طايفه وحشی و بدوی بودند که در بين سده های 7-9 ق . م از هندوستان به فلات ايران آمده، و در بخشی از خاک ايلام، يعنی فارس و کرمان امروزی، ساکن شدند و کردها نيز جزوی از آنها بودند، البته عقب مانده ترين آنها، که بعد از اسلام، بتدريج به مناطق ديگر پخش شدند.

کلمه "دياکو، ديوک" اسم رهبر قيام 673 ق . م ماد مرکزی، که از طرف آشوريان "داياکو" و يونانيان "دياکو"، و هرودت " يوکس" نوشته شده يک اسم قديمی ترکی ميباشد که از کلمه ترکی قديم "تويکو، دويکو" به معنی "نماينده مردم" گرفته شده است. ( منبع 1 )

کلمه "هارپاک"، اسم فرمانده خيانتکار ارتش ماد، يک اسم قديمی ترکی ميباشد که از دو کلمه ترکی، " آر، ار" و " بک، بگ" تشکيل شده است. و اصل آن کلمه "آربک" ميباشد که به با گذشت زمان در زبان عامه به "هارباک، هارپاک" تغيير يافته است. اسم "آرباک" در بين ترکان قديم ، بصورت "هارپاق" و "قارپاق" نيز در بين عامه رايج بود. ( منبع 1 )

"همدان" از قديميترين شهرهای آذربايجان و کلمه کاملا ترکی ميباشد. قديميترين منبعی که در آن به اين شهر اشاره کرده است، يک لوحه سومری ميباشد.در لوحه ای سومری از 2100 ق . م شاعره ای سومری، به نام " بيدا"، «به معنی يگانه در زبان ترکی باستان»، در شعری که بخاطر فراق از پسرش که در "همدان" زندگی ميکرد، سروده است؛ به کلمات و اسامی " کؤر"، " آراز"، " همدان" ؛ " ساز"، "تار"، "غم" ،"ايل" ،" آی"، " آد" به همان صورت امروزی اين کلمات در زبان ترکی ، بکار برده است. ( پروفسور تاريف آذرتورک)

منابع ايلامی از آن شهر با نام "هال ماتا، هال ماتا نا" که به معنی "سرزمين ماتاها، سرزمين مادها" ميباشد، ياد کرده اند. کلمه "ماتا ، ماتانا" همان کلمه ترکی "مه ته؛ ماتا؛ ماتان و مادا" ميباشد. در لوحه ای از "تيقلت پيله سر اول" از 1100 ق . م اسم اين شهر بصورت "امدانه" ذکر شده است که نزديک به کلمه "همدان" ميباشد. اينکه همدان در لوحه ای ايلامی در 1400 ق . م سرزمين مادها ناميده شده، دليل محکم ديگری است دال بر غير آريايی بودن مادها؛ چونکه به نوشته خود پان فارسها و اربابانشان ( مثلا گيرشمن) آريايی ها برای اولين بار در حوالی قرن 8-9 ق . م پای به فلات ايران گذاشتند. در کتيبه داريوش از آن شهر با نام "هگمتانه" ياد شده است.

"هرودت"، آن شهر را "آق باتان" ناميده است. همه اين کلمات در بين اقوام قوتتی، بنيانگذاران آن شهر، رايج، و مربوط به ترکی باستان ميباشند. زمانی که اقوام بدوی هندوايرانی پا به فلات ايران گذاشتند، حداقل 2000 سال از عمر اين شهر گذشته بود و با نام همدان معروف بود. ( منبع 1 )

اسم "کياکسار" ( 586-653 )، فاتح نينوا که در کتيبه داريوش در "بيستون" ، " هؤوخشتره" و در نوشتجات هرودت "کوآکسار" ذکر شده است، ريشه ترکی دارد: "کی، کو" بصورت پسوند و پيشوند و به معنی رهبر، باشچی و شاه بکار برده میشد، و در بين قوتتی ها و ديگر خلق های آلتائی بومی ماننا - ماد، قرنها قبل از تشکيل امپراطوری ماد، رايج بود، مثل داسوکو ، کاراکو ، اورياکی ، ماشداکو، ديااوکو و...

" آخسئری ، آخسار" از اسمهای معمولی در ماننا - ماد بود، مثلا اسم يکی از آخرين شاهان ماننا هم بود. کلمه "کياکسار" اسم شاه "امپراطوری ماد" نيز در اصل "آخسئری، اخسار" بود که با گرفتن پيشوند "کی" به معنی شاه، " کی + آخسئری = کيآخسئر = کياخسار = کياکسار " تبديل شده است. ( منبع 1 )

چون که پارس ها از خود مدنيتی نداشتند و همه چيز را، حتی نوع لباس را، از اجداد ترکها تقليد ميکردند، لذا بعدها اين اصطلاح ها را نيز به تقليد از قوتتی های ماد در داخل خود و در اسامی شاهان افسانه ای خود بکار بردند ، مثل کيقباد، کيکاووس، کيخسرو و ...
اشخاص و مراکز متعصب و افسانه پردازی که مادها را آريايی معرفی ميکنند، قبلا وجود تمدن های درخشان ماننا، اورارتو، ايلام، کاسسی و غيره را کلا انکار ميکردند تا راحتتر بتوانند مادها را، آريائی های خيالی تازه از راه رسيده، معرفی کنند، ولی با کشفيات جديد باستانشناسی دهه های اخير، ديگر آبرويی برای آنها نمانده و مجبور شده اند که حداقل به گوشه ای از حقايق اعتراف کنند. برای مثال، دکتر "رواسانی"، پان فارس معروف در کتاب"جامعه بزرگ شرق، ص 302" و همچنين "رقيه بهزادی"، پان فارس ديگر در کتاب" قومهای کهن در آسيای ميانه و ايران ، ص 264" هر دو بر عکس نوشته های قبلی شان؛ اعتراف ميکنند که "در سرزمين ماننا و ماد مرکزی از 4000 سال ق . م تا اواسط 700 ق . م فقط اقوام التصاقی زبان قوتتی، لولوبی، هوری، کاسسی و ... زندگی می کردند، و اين اقوام بارها موفق به ايجاد دولتهای مقتدری شده بودند، زبان آنها نزديک به زبان ايلامی بود." متاسفانه اينها با وجود اعتراف به اين حقيقت، باز هم، بدون ارايه مدرکی، مادها را آريائی قلمداد ميکنند، بدون آنکه برای خواننده خود روشن کنند که آن اقوامی که به اعتراف خود اين پان فارس ها، حداقل بمدت 4000 سال، تا 700 ق . م ساکن آنجا بودند و در مقابل همه تجاوزگران، با رشادت از وطنشان دفاع کرده بودند، چطور يکدفعه ناپديد شدند؟ و آريائی های خيالی ايشان، از کجا و چطور يکدفعه در آنجا ظاهر و امپراطوری ساختند، تاريخ که هيچ اثر و نشانی از افسانه های اين گروه رابه ما نميدهد. البته جای بسی تاسف است که عده ای از روی تعصب قومی و منافع سياسی، علم تاريخ را با دروغها و جعلياتشان آلوده ميکنند و به تارخ بشريت خيانت ميکنند.

از شاهان ماد و ماننا تا کنون هيچ لوحه و يا کتيبه ای پيدا نشده است، به احتمال زياد هخامنشيان و ساسانيان برای از بين بردن هويت تاريخی آنها، و ابدی کردن حاکميت وحشيانه خود، آثار نوشتاری آنان را نابود کرده اند. ولی باوجود آن در تپه های مارليک، حسنلو، مجيد تپه در 50 سال اخير مهرهايی با خط ميخی پيدا شده است که مربوط به دوران ماننا و ماد ميباشند ( 600-1800 ق . م ) ولی متاسفانه حاکميت شوينيستی فارس اجازه تحقيق بر روی آنها را نداده و معلوم نيست که آنها را به کجا برده اند. "عزت الله نگهبان" رئيس سابق اداره باستانشناسی ايران و سرپرست کاوشگری در تپه " مارليک" رودبار در کتاب "ظروف فلزی مارليک ، ص 14-15" به اين مهرها که شبيه مهرهای ترکی پيدا شده در"ايسيک گؤل" بودند، اشاره کرده و نوشته است که چند سطری نوشتجات بر روی مهرها بود، ولی راجع به نوع خط، زبان و محتوای نوشتجات سکوت کرده است.

همچنين در سال 1374 شمسی در تپه ای در نزديکی شهر "اهر" لوحه ای زرين با نوشته ای ترکی با خط اورخون پيدا شد، و عکس اين نوشته در ص 310 کتاب " تاريخ ديرين ترکان ايران، جلد 1" وجود دارد. در آنجا نيز رژيم پان فارس ايران از تحقيق بر روی اين لوحه جلوگيری کرد. هر انسان آزاده و صديقی بايد از خود بپرسد که، چرا حکومت نژادپرست و شوينيستی فارس ايران از شناخته شدن محتوای اين نوشتجات واهمه دارد و اگر اين نوشتجات به زبانی غير از زبان ترکی بود، مطمئنأ آنها را مخفی نميکردند، و يا اگر به زبان به اصطلاح آريايی بود که خبر کشف آنرا در بوق و کرنا می دميدند."ويل دورانت" تاريخدان مشهور آمريکايی در کتاب "تاريخ تمدن، مشرق زمين گهواره تمدن، ص 141" ادعای تمدن آفرينی آريايها را قويأ رد کرده و مينويسد "آريائيها ( هند و اروپائی ها )، در هيچ جايی از دنيا از خودشان تمدنی را بوجود نياورده اند بلکه آنرا از ملت های ديگر، خصوصا سومرها، بابل و مصر ياد گرفته اند".

"هرودت نيز در ص 321 جلد 2 تواريخ" درباره سطح تمدن پارسها مينويسد که: پارس ها بر عکس مادها، هنوز به مرحله شهرنشينی نرسيده بودند، و از 10 قبيله پارسی، 6 قبيله کوچ نشين و 4 قبيله ده نشين بودند و شاهان هخامنشی به خاطر خصوصيات ايلاتی و بدوی خود، دائمأ در بين پايتخت کشورهای فتح شده شان، يعنی بابل، همدان، شوش و بعضأ سارد، ييلاق و قشلاق ميکردند.

ماد مرکزی از لحاظ اقتصادی، سياسی، اجتماعی، در مقايسه با ماننا، عقب مانده بود، لذا با اتحاد آن دو سرزمين، ماننا به مرکز اقتصادی، صنعتی و اجتماعی امپراطوری مبدل شد. ( منبع 2 ص 140 )

قبل از تشکيل امپراطوری ماد توسط اقوام همنژاد و همزبان بومی ساکن ماننا و ماد مرکزی، دهها حکومت کوچک و نيمه مستقل، تحت حاکميت شاهان محلی که همزمان رهبريت دينی ايالت خود را بر عهده داشتند، وجود داشت. اين مناطق شاه نشين که تعداد آنها زياد بود، تابع شاه بزرگ مملکت بودند؛ که " شاهين شاهی" شاه شاهان ناميده ميشد. ( مثل شاهان دولت ماننا )؛ کلمه "شاه ،،شاو" در اصل کلمه ای آشوری بوده که در بين اقوام التصاقی زبان آذربايجان نيز رايج شده و اصطلاح ترکی "شاهين شاهی" به معنی شاه شاهان، نيز از آن کلمه درست شده و از آن زمان رايج شده بود که بعدها بصورت "شاهنشاه" در فارسی نيز استفاده شده است.

اشياء و آثار پيدا شده مربوط به دوره مادها، مثلا جام زرين حسنلو، کاملا شبيه آثار هوری ها، قوتتی ها و ماننا ها ميباشد که نظريه پوچ آريائی بودن مادها را کلا رد ميکند، و اثبات ميکند که تشکيل دهندگان امپراطوری ماد، همان اولاد هوری ها، قوتتی ها و ديگر خلقهای آلتايی بودند.

"محمد تقی مصطفوی" رئيس اداره باستانشناسی ايران، در باره پياله زرين ماننايی پيدا شده در حسنلو نوشته: "هنر بکار رفته در آن، نه فقط در ايران، بلکه در دنيا بی نظير است". ( منبع 1 ص 389 )

البته که اقوام وحشی و بدوی آريايی که بدنشان را با تکه پوستی می پوشاندند قادر به آفريدن همچون کار هنری نبودند.
در اراضی ماننا - ماد، هنوز هم بعد از گذشت 3000 سال، بوميان آنجا در آنجا ساکن بوده و زبان باستانی خود ( زبان ترکی) را حفظ کرده اند.

تاريخ نويسان مغرضی که نوشتجاتشان را بنا به سفارشات بعضی مراکز قدرت، در پيشبرد اهداف سياسی مشخصی، می نويسند. با پيدا کردن يک کلمه يا اسمی که شباهت ظاهری با کلمات هندواروپايی دارد سعی ميکنند که ملتی را آريايی قلمداد کنند، هرچند که صدها نام، کلمه ترکی و ديگر مدارک تاريخی عکس آن را نشان بدهد.

امروزه معاني تمام شش قبيله ماد که هرودت در کتاب "تواريخ" ذکر کرده است، در زبان تركي اشتقاق يابي شده است. هرچند که آن اسامی در کتيبه های آشوری، بابلی و ... ديده نميشود و احتمالا افسانه ای بيش نيستند. مطالعه نامهاي شهرها و ولايات ماد مرکزی نيز نشان مي دهد كه آنان آريايی نبودند.

منابع:

1ـ "تاريخ ديرين ترکهای ايران"، پروفسور "م . ت . ذهتابی"
2ـ "تاريخ ماد"، دياکونوف، ترجمه کريم کشاورز 3ـ "سلطنت اغوز" آلتای ممدوف 4ـ "تاريخ تمدن، مشرق زمين گهواره تمدن" ويل دورانت 5ـ "ظروف فلزی مارليک"، عزتالله نگهبان، ص 14-15" 6ـ "هحامنشي، اشكاني، ساسانی" علي اكبر سرافراز، ص 121 7ـ Delitzsch Friedrich, Sumerische Glossar,

 
  • بازگشت به صفحه اصلی