maandag 31 december 2007

امپراتوري ترك ماد ( قسمت سوم )

امپراتوري ترك ماد ( قسمت سوم )

پروسه تاريخی تشكيل امپراطوری ماد:

اگر در اينجا به همه اسناد آشوری، بابلی و اورارتويی، که به حوادث ماننا - ماد مرکزی و پروسه شکل گيری امپراطوری ماد - ماننا اشاره کرده اند، اشاره شود، کلام به درازا کشيده و باعث خستگی خواننده گرامی ميشود، لذا سعی بر آن است که، مطالب خيلی خلاصه وار ذکر شود، و علاقه مندان به کسب اطلاعات جامع تر، ميتوانند به منابعی که در اينجا نام برده شده، مراجعه کنند.

در فرصتی که در نتيجه قطع حملات آشوريان در بين سالهای 788-834 ق . م پيش آمده بود، دولت کهن "ماننا " که در آن برهه از زمان دولتی قوی و مستقل بود ارتباطات خود را با مناطق مختلف ماد مرکزی تشديد کرده و موفق به جذب شاهان محلی ماد بطرف خود شد و اين کار منجر به تقويت ماننا و تضعيف اورارتو در ماد مرکزی شد. شاهان آشور که اتحاد دو خلق همزبان و همنژاد ماننا - ماد را تهديدی بر عليه خود می ديدند، برای از بين بردن اتحاد شکل گرفته بين ماننا و ماد مرکزی، از سال 788 ق . م يک سری حملات ويرانگر را به آذربايجان شروع کردند که تا سقوط دولت قدار و تجاوزگر آشور ادامه داشت.

"تيقلت پيله سر سوم" در سال 744 ق . م حملات مستمری را به ماد مرکزی که تحت تابعيت دولت ماننا بود؛ شروع کرد که به مدت چند سال دوام داشت، او ايالات "آراز ياش" و "بيت سانقی" و منطقه " اوش كاكان " را تسخير کرد و تعدای از ساکنين آنجاها را به شمال سوريه و فنيقيه تبعيد کرد. او در کتيبه ای اسامی طوايفی را که اسير برد چنين نام برده است: "ايللی لی، illili، بيل لی billi ، سانقی لی sangili، بوديا budiya، بانيتی baniti و ناککآبی nakkabi" كه همه اين اسامی ريشه ترکی دارند، و در سه کلمه اولی، پسوند " لی" در ترکی، امروزه هم به عنوان علامت منسوبيت در زبان ترکی بکار ميرود. اين اسامی، تبار ترکی ساکنين ماد مرکزی را در آن زمان اثبات ميکند. ( منبع 1 ص 317 )
"تيقلت پيله سر سوم" در سال 738 دوباره به ماد مرکزی حمله کرده، همدان را گرفته، و بعد تا كوير نمك پيش رفت و از منطقه "اوش كاكان" در دره رود "قره سو" بازگشت. اين بدان معني است كه آشوريان در آنزمان اکثر سرزمينهای ماد مركزي را تصرف كرده بودند. اسامي كه در رابطه با لشكر كشي "تيقلت پيله سر سوم" به ماد مرکزی در كتيبه هاي آشوري ‌ذكر شده است نشانگر آن است، كه "از مناطق شرقي شهر قزوين به طرف غرب، اسامي جغرافيايي و اشخاص كلا التصاقي ( مربوط به قوتتي - لولوبی ها و غيره ) ولي از قزوين به طرف شرق، اسامي هم التصاقي و هم هندو ايراني، و همچنين ايلامي ميباشد. وجود اسامي ايلامي در آنجا نشانگر نفوذ عميق ايلاميان تا مناطق مركزي و شرقي ايران امروزي ميباشد. ( منبع 1 ص 320 )

در سال 719 ق . م " مئتتاتتی" شاه منطقه "زيكئرتو" در "ماد مرکزی" از تابعيت دولت ماننا سر پيچيد و با كمك "روساي اول" شاه اورارتو چند قلعه ماننايي ر، از جمله "دوردوككا" Duradukka و " شان داخول" shandakhul، را به تصرف درآورده و خود را تحت حمايت دولت اورارتو قرار داد. دولت اورارتو با ايجاد اختلاف بين رهبران محلي و دولت مركزي ماننا و جلب آنان به طرف خود سعي داشت تا همه سرزمين هاي ماننا را به تصرف خود درآورد. "ايرانزو" شاه ماننا كه به تنهايي قادر به مقابله با اورارتو نبود، با بستن پيمان اتحاد با آشوريان، از آنها براي مداخله در امور داخلي ماننا كمك خواست. "سارگون دوم" براي كمك به شاه مانن، در اواخر سال 719 ق . م به ماننا لشكر كشي كرد و مناطق و قلعه هايي را كه اورارتوها اشغال كرده بودند گرفته و به ماننا پس داد، و طبق رسم آن زمان دارايي و غنيمت هاي به دست آمده از فتح آن قلعه ها به آشوريان رسيد. در کتيبه ای آشوری از سال 717 ق . م به ديدار "سارگون دوم " با " ايرانزو"، شاه ماننا، اشاره شده است. ( منبع 1 ص 325 )

"ايرانزو" يکی از شاهان مقتدر ماننا بود که با سياستهای مدبرانه خود توانست همه مناطق آذربايجان كنوني ر، با مناطق غربي آن كه در اشغال اورارتو بود، تا مناطق شرقي قزوين را در دولت ماننا منسجم بکند. هر چند كه اميرنشين هاي محلی در ماد مرکزی و ماننا تابع دولت مرکزی "ماننا "بودند؛ ولي در عمل از لحاظ سياسي و ديني نيمه مستقل بودند و مانع تشكل مردم ماننا - ماد به صورت يك ملت واحد بودند. باز همين روحيه قدرت طلبي شاهان محلي بود كه بعدها باعث نابودي امپراطوری ماد بدست پارسهای وحشی شد. ( منبع 1 ص 322 )

بعد از مرگ "ايرانزو" پسرش "آزا" به جاي او نشست و همکاريهايش را با آشوريان ادامه داد. ولی به علت دادن امتيازات به آشوريان، مردم و شاهان محلی ماننا و ماد قيام كرده و او را كشتند، جسد او را به دامنه كوه "او آ اوش" (سهند امروزي) انداختند. ( منبع 2 ص 196 )
رهبری اين قيام مردمی را "باقداتو" Bagdatu شاه محلی ايالت " او ايش ديش"، منطقه مراغه امروزی، بر عهده داشت. "سارگون دوم" كه در آن زمان متحد شاه ماننا بود، قيام مردمي ماننا را بهانه قرار داده و در سال 716 ق . م به ماننا لشكر كشي كرد و "باقداتو" را گرفته و پوستش را كند و سپس به تماشای مردم گذاشت. ايالت "او ايش ديش" ماننا، خراجگذار آشور شد. "سارگون دوم " به "اوللو سو نو Ullu su nu " پسر "آزا" کمک کرد تا بر تخت سلطنت ماننا بنشيند. ( منبع 2 ص 196 )

درکتيبه ای آشوری از سال 716 ق . م اسم قديمی کوه "سهند" که در بين اهالی ماد - ماننا استفاده ميشد، کوه" او آ اوش" و منطقه کوهستانی نزديک آن، منطقه مراغه امروزی "او ايش ديش" آمده است. اين دليلی ديگر بر ريشه ترک - آلتايی بودن بانيان امپراطوری ماننا - ماد ميباشد. در زبان سومری و ترکی باستان "o, u ، او" به معنی عدد 10 ميباشد که در ترکی امروزی همان کلمه بصورت "اون، on" استفاده ميشود. "ايش،ائش" در زبان سومری ( ترکی باستان ) به معنی عدد 3 که امروزه نيز در ترکی به صورت " اوش" استعمال ميشود. "ديش" در ترکی باستان به معنی "دندانه" و در ترکی امروزی به معنی "دندانه دندان" هنوز هم استعمال ميشود. لذا معنی " او ايش ديش" ذکر شده در کتيبه آشوری به معنی "سيزده دندانه" ميباشد و امروزه بدان محل "بش بارماخ" ميگويند. ( منبع 1 ص 874 )

"اوللوسونو" با در نظر گرفتن بدبيني و نفرت مردم و شاهان محلي ماننا از آشوريان، بر عكس پدرش، از آشوريان دوري جسته و با دولت اورارتو متحد شد، علاوه بر آن حاكمان ايالت های ماننايی هم مرز با آشور را مجبور به اقدامات دشمنانه بر عليه آشوريان كرد. سارگون دوم در جواب به اقدامات دشمنانه او ، در اواخر سال 716 ق . م دوباره به ماننا لشكر كشي كرد و شهر "ايزيرتا" پايتخت ماننا را تصرف كرد، "اوللو سو نو" بخاطر جلوگيری از پيشروی آشوريان ، تسليم شده و از سارگون بخاطر اقدامات ضد آشوريش عذر خواهي كرده و از او براي آزاد كردن سرزمين هاي ماننايی تحت اشغال اورارتو كمك خواست.

"سارگون دوم" در كتيبه اي، مغرورانه به تسليم شدن شاه ماننا اشاره كرده و از بخشيدن او خبر ميدهد. متن کتيبه مزبور: "در مقابل اولو سونو شاه ماننا ميز مهماني را بگستراندم، تخت و مقام سلطنتي اورا نسبت به مقام پدرش بلند مرتبه تر كردم، سركردگان ماننا را برابر و همرديف با سركردگان آشور بر سر سفره مهماني نشاندم، در مقابل خداي آشور و خدايگان سرزمين خودشان به درازي حكمراني من دعاي خير كردند." محتوای اين کتيبه نشانگر آن است كه در آن مقطع زماني ماننا هنوز مستقل بود و متحد آشور بشمار ميرفت. ( منبع 3 ص 53 )

"سارگون دوم" در سال 714 ق . م بعد از تابع کردن ايالت "پارسوا" به منطقه ماننايي "سوري قاش" نيز كه در دست اورارتو بود، حمله كرد. "دياكونوف" اسامی 26 مكان جغرافيايي و 26 نفر از حاكمان ايالت "پارسوا"ی ماد ( منطقه کرمانشاه امروزی ) را كه آشوريان در کتيبه های "سارگون دوم" ذكر كرده اند را در کتاب "تاريخ ماد ص 516-517" ذكر كرده است و همه اين اسمها مربوط به اقوام التصاقي زبان ميباشد. لذا در منطقه پارسوا نيز هيچ نشانی از اقوام وحشی به اصطلاح آريايی نبود.

با اينکه شاهان آشوري هميشه ماننا را مورد حمله و تجاوز قرار ميدادند ولی "سارگون دوم" بنا به اتحادی كه با "اولو سونو" بسته بود با ماننا به صورت يك دوست و متحد رفتار ميکرد و به قولي كه به شاه ماننا داده بود عمل كرده و اراضي غربي ماننا (منطقه گونئ، قاراداغ، خوی، سلماس و تبريز ) را كه در مدت نزديك به يك قرن در اشغال اورارتو بود گرفته و در اختيار دولت ماننا قرار داد. "سارگون دوم" که حالا شاه ماننا را مديون خود کرده بود، چند ماه بعد خودسرانه به تصرف "ماد مركزی" كه در آنزمان تابع ماننا بود، ادامه داد و در عوض اين كمك، دولت ماننا مجبور بود كه دست آشور را در اشغال ماد مركزي آزاد بگذارد. ( منبع 2 ص 322 )

شاهان محلي ماد مرکزی ( از جمله ديوك ) با درک اين حقيقت كه، شاه ماننا در آن شرايط قدرت مدافعه از آنها را در برابر تجاوزات آشور را ندارد، از شاه اورارتو كمك خواستند. "ديوک" از بزرگان يکی از طوايف قديمی "قوتتی" ساکن منطقه شمالی "قيزيل بوندا" بود، که از قرنها قبل حاکميت آن منطقه را در دست داشتند. "ديوک" که تابع دولت ماننا بود، مخفيانه پسرش را پيش "روسای اول" شاه اورارتو فرستاده و از او درمقابل حملات آشوريان کمک خواست.

"روساي اول" نيز برای اجابت درخواست "ديوک"، در سال 716 ق . م 22 قلعه ماننايي هم مرز با آشور را متصرف شده و "ديوك" را تشويق به جدايي از ماننا كرد. "سارگون دوم" بعد از باخبر شدن از اتحاد بين "ديوك" و "ساردوي اول" شاه اورارتو، در سال 715 ق . م به ماد مركزي لشكركشي كرده و منطقه تحت حاکميت ديوک را نيز تصرف کرد، ديوك و عائله اش را اسير كرده وبه "هامات ( خامات )" در شمال سوريه تبعيد كرد. "خيشتريتی" پسر "ديوك" و شاه بعدی ماد نيز جزو تبعيديان بود. "سارگون دوم" آن 22 قلعه را از اورارتوها پس گرفته و بعد از يكسال به دولت ماننا برگرداند. بعضي از تاريخدانان عقيده دارند كه "ديوك" همان "ديوكس" ميباشد كه "هرودت" به آن اشاره كرده است. ( منبع 4 جلد 1 ص 202 )

"ساردوی دوم" شاه اورارتو که برای کمک کردن به شاهان محلی ماد حرکت کرده بود، در جنوب کوه "او آ اوش"، سهند امروزی، از طرف "سارگون دوم" غافلگير شده و شکست سختی خورد. "روساي اول" خودش به شهر مذهبی اورارتو، "مساسير"، فرار كرد. ( منبع 1 ص 327 )
"سارگون دوم" منطقه ماننايی "سانقي بوتو" (گونئي) را از دست اورارتو گرفت و بعدا شهر "اولخو" ( نزديکی سلماس کنونی ) را، كه مرکز و ادامه مدنيت ارتته، آراتتا بود را نيز تصرف كرد. ( منبع 1 ص 345 )

در كتيبه هاي "سارگون دوم" علاوه بر اسامي ده ها منطقه جغرافيايي، به اسامي بيش از 50 نفر از رهبران ماننا - ماد اشاره شده است و همه اين اسامي مربوط به خلق هاي التصاقي زبان مي باشد و هيچ اسم آريايی در بين آنها ديده نميشود. اين اسامي را "دياكونوف" در صفحه 519 تاريخ ماد آورده است. از سال 713 ق . م دولت ماننا ديگر به آشور ماليات نداد و حتی شروع به حمله به شهرهای آشور کرد. "سارگون دوم" در بين سالهای 713-715 ق . م قسمتهايی از ماد مرکزی را فتح کرده و پنج ايالت آشوری در آنجا درست کرد ( ايالات : کيشه سو، خارخار، زاموا، بيت هامبان و پارسوا ) ولی بلافاصله با قيامهای ممتد اهالی آنجاها روبرو شده و بارها برای سرکوبی اين قيامها به آنجا لشکرکشی کرد، لازم به ذکر است که "سارگون دوم" در آن زمان به خاک اصلی ماننا وارد نشد. در اين زمان شاه ماننا نيز به علت تعهدی که به دولت آشور داده بود، نميتوانست در ماد مرکزی بر عليه آشوريان دخالت كند.

حاكم قلعه "خار خار" در همدان شخصي به اسم "كي بابا " بود. "سارگون دوم" اهالي قلعه را اسير و به سوريه تبعيد كرد و يهودي ها را كه از سال 732 ق . م تابع آشور بودند، در آنجا سكونت داد. "خارخار" از اسم يكي از قبايل التصاقي زبان قديم درست شده و اين ايل حداقل از هزاره دوم قبل از ميلاد در آذربايجان شمالي و جنوبي ساكن بودند، كلمه "گرگر" نيز از اسم آن ايل مشتق شده است. "کی بابا" کلمه ای کاملا ترکی به معنی "شاه بابا، رهبر بابا" ميباشد. در سال 710 ق . م ايالتهای "كيشه سو" و "خارخار" قيام كرده و دوباره مستقل شدند، ايالت "ائللي پی" كه جزوي از خاك ماد بود، به علت نزديکی و پشت گرمی به دولت ايلام از گزند حملات آشوريان در امان بود، و در آن شرايط مشکل، همچون پلی بود که ايلاميان کمکهای مالی خود را، از آن طريق، به اهالی خويشاوند خود در ماد مرکزی، که مشغول مبارزه با آشوريان متجاوز بودند، ميفرستادند. ( منبع 1 ص 453 )

آشوريان شديدأ مورد نفرت مردم ماننا و ماد مركزي بودند و آنها فقط در داخل قلعه های نظامی و در بين يهودي هايي كه بدانجا كوچ داده بودند، به سر برده و فقط در هنگام جمع آوري ماليات، كه به زور اسلحه انجام ميگرفت، به ميان مردم ميرفتند. ( منبع 1 ص 322 )

آشوريان ماننا را به حال خود گذاشته ولي به تصرفاتشان در ماد مركزي ادامه دادند. قصدشان از اين كار، از هم جدا كردن قوتتي هاي ماننا و ماد و جلوگيري از تكامل آنها به صورت يك ملت واحد بود. ولي مادها با قبول پرداخت خراج به آشور موفق به حفظ ساختارهای اجتماعی و دولت هاي محلي خود شده و رابطه شان را با همزبانان و هم تبارهايشان در ماننا حفظ كردند و آشوريان موفق به ايجاد جدايي بين آن دو سرزمين نشدند. آشوريان اين واقعيت تاريخي را در كتيبه هايشان به طور واضح بيان کرده اند که، در حمله "سارگون دوم" به ماد مرکزی، 22 رهبر محلی "مادای" حاضر به پرداخت ماليات شدند و در مقام هاي خود باقي ماندند، و همه آنها را با اسم مشترك "ماداي " و ديگر رهبران ماد مرکزی را با نام عمومی "قوتوم" ( قوتتي ) ذكر ميكنند. بنا به نوشتجات اين لوحه ها، هم "قوتتي ها " و هم "ماداي" ها تا كوه "بيگ نی" (دماوند)، يعني كل اتحاديه ماد مرکزی به سارگون دوم ماليات ميدادند. ( 331 ) لازم به ذکر است که، تعداد شاهان محلی فقط در غرب درياچه اورميه ، بيش از 70 بود. "سارگون دوم" بالاخره در سال 705 ق . م در يکی از لشكر كشی هايش؛ برای سرکوبی قيام مردم ماد، در نزديكی ايالت ائللي پي در قلعه "كيلمان" بدست ساكنين اين قلعه که "كولوم" ناميده ميشدند، کشته شد.

بعد از كشته شدن سارگون دوم، "سنخريب" پسر او به جاي او نشست و در سال 702 ق . م براي گرفتن انتقام خون پدرش به ماننا - ماد لشكركشي كرد. در اين زمان حکومت ماننا قويتر شده بود و اراضي غربي درياچه اورميه و مناطق شرقي رود "قزل اوزن" را دوباره باز پس گرفته بود و بارها با موفقيت بر عليه آشوري ها هجوم برده بود. بنا به منابع آشوری، شاه ماننا در آن زمان شخصي به اسم "بئلخابو" بود و او شاهي كاردان و قدرتمند ذکر شده است. ( منبع 2 ص 238 )

بعد از حمله " سنخريب" به ماد مركزي در سال 702 ق . م تا كشته شدن او بدست پسرش در ژانويه سال 680 ق . م، در منابع آشوري هيچ معلوماتي درباره روابط آشور با ماننا - ماد مركزي وجود ندارد و علت آن نيز درگيري هاي درباري در آشور بود كه فرصت حمله به ماننا - ماد را از آنها صلب كرده بود.

در اين فاصله 22 ساله، مردم ماننا - ماد از فرصت بدست آمده استفاده كرده و نيروهای خود را بازسازی و خود را براي قيام سراسری بر عليه سلطه آشوري آماده كردند. حملات ويرانگر و ممتد آشور در بين 705-834 ق . م از شدت وحشيگري هاي زيادتري برخوردار بود، تجاوزگران آشوری در اين دوره مردم آذربايجان را تحت انواع شكنجه ها ی وحشيانه قرار می دادند. براي مثال انگشتان اسراي جنگي را قطع مي كردند تا ديگر نتوانند بجنگند. اهالی ماننا و ماد مرکزی با رشادت و مردانگي در مقابل تجاوزگران از وطنشان دفاع ميكردند (خود آشوري ها نيز بارها به آن اشاره كرده اند ) در طی اين حملات آشوري ها عده اي از اهالي ماننا را به فلسطين و لبنان تبعيد كردند و از آنجا عده اي از سامي ها ر، كه عده اي از اسراي يهودي هم جزو آنها بودند به ماننا كوچانده و در آنجا سكونت دادند ( عده اي از محققين عقيده دارند كه آشوري ها و يهودي هاي امروزي ساكن در آذربايجان از بازماندگان آن مهاجرين ميباشند). آشوري ها در اين سالها قسمتهاي زيادي از ماد مرکزی و بخشی از ماننا را بمدت كوتاهي اشغال كردند ( تا مناطق قم و تهران ) و بعد از اين حملات اکثر ايالات ماننا و ماد مركزي به صورت نيمه مستقل و خراج گذار آشور درآمدند. حملات مستمر و جنايات بيش از حد آشوريان لزوم ايجاد دولتي قويتر از دولت ماننا را را بر رهبران و مردم ماننا - ماد گوشزد ميكرد، لذا با وجود كنترل شديد آشوريان بزرگان و رهبران قوتتي - لولوبي ها و ساير ايل هاي التصاقي زبان در ملاقات هاي مخفيانه سالانه شان در قلعه اي در شهر آق باتان ( همدان ) زمينه و طرح ايجاد امپراتوري ماد را فراهم ميكردند. بعد از كشته شدن " سنخريب" ، "اسرحدون" ( 669-680 ق . م ) شاه آشور شد. او در سال اول حكومتش درگير مسايل سياسي و نظامي بابل بود. در همان زمان "كيمئرها" به رهبری "تئوشپا" به سرحدات آشور حمله كردند و بعد عده اي از كيمئرها به عنوان سربازان مزد بگير به خدمت اسرحدون درآمدند، اين كئمئرها همان ايسكيت ها ( ايشغوز ها ) بودند. ( منبع 2 ص 240-241 )

منابع آشوری مربوط به دوران حاکميت "اسرحدون" اطلاعات زيادی را در باره وضعيت داخلی ماننا و ماد مرکزی را ارايه می دهند. طبق اين منابع، اهالی ماننا با ايشغوزهايی که در آنجا ساکن شده بودند، اتحاد برقرار کرده، و شاه ماننا، سرزمينهای قديمی ماننا را که زمانی در اشغال دولت های اورارتو و آشور بود، پس گرفته بودند، و حکومت آشور شديدأ از قدرت گيری دولت ماننا نگران بود. ( منبع 1 ص 449 )

آثار آشوری نشانگر آن است که در اين زمان، "ماننا"ی قدرتمند شده با ايالت "خوبوشکييه" آشور در جنوب "درياچه وان" همسايه بود و شاه آشور از حمله ماننا به آن ايالت نگران بود. ( منبع 1 ص 449 )
در لوحه هايی که مربوط به نامه نگاری بين "اسرحدون" و کاهن اعظم آشور "هاتيف" ميباشد، از نگرانی شديد شاه آشور از موفقيت های جنگی قوتتی ها در ماننا صحبت شده است. ( منبع 2 ص 245 )
همچنين "Blelushezib"، کاهن و مشاور "اسرحدون" در صحبتهايش با او، به اتحاد بين ايشغوزها و قوتتی های ماننا، و موفقيت های جنگی آنان و تهديد شهرهای "حرران" و "آنيس" در آشور اشاره می کند. ( منبع 2 ص 246 )

غلبه ماننا بر آشوريها در غرب "درياچه اورميه" که با همکاری ايشغوزهای ساکن در ماننا انجام شد، و ناکامی آشوريان در آنجا، حکومت آشور را مجبور به حمله به ماد مرکزی که تابع ماننا بود، کرد. در سال 674 ق . م " ماننايی ها" با اطلاع از تصميم آشوريان، به کمک برادران مادی خود شتافتند. ايشغوزهای ساکن ماننا نيز آنها را ياری کردند و آشوری ها را از خيلی جاها در ماد مرکزی بيرون کردند. ورود ايشغوزها به ماد مرکزی درسال 674 ق . م، مانع اشغال مناطق شرقی ماد و همچنين تقويت روحيه مبارزه خلق ماد بر عليه آشوريان متجاوز و بيگانه شد.

"دياکونوف" در اين باره مينويسد: " محاربه ايشغوزها و ماننايی ها در سرحدات ماننا با آشوريان، از رسيدن اردوی بزرگ آشور برای تصرف شرق ماد جلوگيری کرد. و هجوم ايشغوزها به ماد مرکزی، نقشه آشوريان مبنی بر تسلط کامل بر ماد را نقش بر آب کرد". ( منبع 2 ص 246 )

در سال 673 ق . م خلق ماد مرکزی از دادن ماليات به آشور امتناع کرده و کارگزاران و ماموران مالياتی آشوری را از آنجا فراری دادند. "اسرحدون" شاه آشور برای تنبيه و گرفتن خراج به آنجا لشکر کشی کرد، ولی موفقيت چندانی نيافت. در کتيبه ای از "اسرحدون"، در شرح حملات او در سالهای 673- 674 ق . م به ماد مرکزی و ماننا، آمده است که او تا مناطق دماوند و کوير نمک پيش رفته و عده ای از اميران محلی ماد مرکزی را شکست داده و مطيع خويش کرد، او در اين کتيبه از جنگ با قوتتی ها، ماننايی ها و ايشغوزها در ماد مرکزی خبر ميدهد. تا اينجا که اثری از آريايی های خيالی آرياگران در ماننا و ماد مرکزی نمی بينيم و طبق اسناد آشوری، طرف مقابل آشوريان در همه جنگها در ماننا و ماد مرکزی همان اجداد ترکان امروزی آذربايجان ( قوتتی ها، مانناها، هوری ها، ايشغوزها و ...) بودند.

بعد از مرگ "بئل خايو" شاه ماننا در سال 659 ق . م پسرش " آخسئری" شاه ماننا شد. در اين زمان بر عكس ماننا وضعيت ماد مركزي خوب نبود و خيلي از مناطق آنها كه از زمان سارگون دوم بدست آشوريها افتاده بود، هنوز هم تحت سلطه آنان قرار داشت و عده اي كثيري از سامي ها را از فلسطين و سوريه بدانجا كوچانده شده بودند. در مقايسه ماننا با ماد مركزي، ماننا در آن برهه از زمان از هرجهت پيشرفته تر از ماد مركزي بود. ( منبع 1 ص 446 )

دولت ماننا عده ای از ايشغوزها را نيز برای کمک به اهالی ماد مرکزی، بدانجا فرستاد و آنها در قيام 673 ق . م ماد نقش مهمی بازی کردند. در سال 673 ق . م خلق ماد مرکزی به رهبری "خيشتيريتی" و با ياری ايشغوزها بر عليه آشوريان قيام كردند، و موفق به تاسيس دولت مستقل ماد شدند. ولی اين " دولت مادی" که با قيام سراسری سال 673 ق . م به رهبری "خيشتريتی" آفريده شد، هنوز آن امپراطوری معروف ماد نبود، بلکه يک حکومت محلی کوچک متشکل از سه ايالت "بيت کاری" ، "مادای" و " ساپاردا" بود. "خيشتريتی" حاکم ايالت "بيت کاری" به پايتختی شهر "کارتاشی، کارکاسسی، به معنی محل کاسسی ها" بود که بعد از قيام، رهبری دولت تازه تشکيل شده ماد، متشکل از سه ايالت نامبرده را به عهده گرفت. "خيشتريتی" در عرض چند سال موفق شد که اکثر ايالتهای ديگر ماد مرکزی را در دولت تازه تاسيس خود ادغام کند. ( منبع 1 ص 555 )

آشوريان با وجود آنکه در سرکوبی قيام سال 673 ق . م ماد مرکزی مغلوب شده بودند، باز هم دست از سر مردم ماننا - ماد مرکزی برنداشتند و بعد از چند سال حملات خود به آذربايجان را دوباره شروع کردند، ولی اين بار خاک ماننا را هدف قرارداده، در سالهای 659-660 ق . م به ماننا حمله کردند و با وجود دفاع شجاعانه "آخسئری" شاه ماننا، موفق به تصرف چند قلعه مهم در نزديکی "ايزيرتا" پايتخت ماننا شدند. در لوحه های آشوری، اسامی اين قلعه ها چنين آمده است: " پاشا سو" ، "آيوسياش" ، "آشدی ياش" ، " او پيش" ، "نازی نيری" ، "اوکی يامون" . ( منبع 2 ص 550 )

همه اين اسامی نيز کاملا ريشه ترکی دارند. آشوريان در اين حملات اسرای زيادی را به آشور بردند. بعد از "اخسئری" پسرش " او آللی"oalli، شاه ماننا شد. در بين سالهای 652-653 ق . م اختلافات داخلی آشور شدت گرفت. "شاموشوموکين" برادر "آشور باناپال" که از طرف او به شاهی بابل گمارده شده بود، بر عليه او قيام کرده و ديگر خلقهای تحت سلطه آشور را نيز به قيام تشويق کرد. "آشورباناپال" در کتيبه ای در اين باره چنين می گويد: "برادر بی وفايم، قسم خود را زيرپا نهاد و بر عليه من قيام کرد، و خلقهای اککد، کلده، آرامی را و اومانيقا شاه را که به شاهی ايلام تعين کرده بودم و پاهای مرا ميبوسيد، کسی که با دست خودم تعين کرده بودم، و خيشتريتی رهبر قوتيوم ( قوتتی ها ) را بر عليه من تشويق به قيام کرد و آنها با او عهد بستند." ( منبع 2 ص 263 )

"ايشغوزها" بعد از مرگ رهبرشان "ايش پاکا" با آشوريان متحد شدند و "خيشتريتی" که هدفش محو دولت آشور بود، در سال 652 ق . م قبل از حمله به آشور، برای رفع خطر حمله ايشغوزها از شمال "آراز"به ايشغوزها حمله کرد ولی در جنگی در نزديکی شهر " گنجه" بدست "مادييا" شاه ايشغوزها کشته شد، و ايشغوز ها ماد را تحت حاکميت خود درآوردند، که 28 سال طول کشيد.

"خيشتريتی" 22 سال يعنی تا سال 652 ق . م حاکم ماد مرکزی بود. و در دوره حکومت او دولت ماد به سرعت محکم و قدرتمند شد. و با کشته شدن او و حاکميت 28 ساله ايشغوزها وقفه ای در اين روند پيش آمد ولی "کياکسار" که به جای پدر نشسته بود، هرچند که مطيع ايشغوزها بود و به آنها ماليات ميداد ( ايشغوزها که اقوامی کوچرو بودند، از نظر تمدن و سيستم اجتماعی از خلق ماد خيلی عقب بودند، لذا در امور داخلی ماد مرکزی دخالت نکرده و مادها را در اداره امور داخلی خودشان آزاد گذاشته و به ماليات سالانه بسنده کرده بودند )، ولی در طول 28 سال سلطه ايشغوزها بيکار ننشسته و در تحکيم پايه های دولت ماد تلاش فراوان کرد و در نهايت در سال 625 ق . م شاه ايشغوزها و ديگر بزرگان آنها را به جشنی دعوت و بعد از مست کردنشان ، همه را کشته و بدينوسيله به حاکميت آنها در ماد مرکزی خاتمه داد.

در اين زمان "او آللیoalli" ، شاه ماننا ، با محاسبات غلط خود از اوضاع سياسی منطقه، برای تقويت دولت ماننا در مقابل دولت "اورارتو" با آشوريان هم پيمان شده بود. لذا مورد خشم و نفرت خلق ماننا و هم نژادان مادی آنها واقع شده بود. توده مردم، روحانيون و شاهان محلی "ماننا" که قرنها تلاش کرده بودند تا با اتحاد اقوام خويشاوند خود در "ماد مرکزی" دولت و کشور مقتدری را درست کنند؛ با دولت ماد مرکزی هم دردی نشان داده و ضد شاه خود عمل ميکردند، بطوريکه در نهايت در سال 615 ق . م از اتحاد با ماد استقبال کردند و برای اولين بار، ماننا و ماد مرکز، به يک کشور متحد با يک دولت مشترک تبديل شدند. اين اتحاد بين ماننا و ماد مرکزی بدون هيچ جنگی و آنقدر با آرامش انجام گرفت که تاريخ نگاران آن را يک عمل عادی برای اتحاد يک خلق هم نژاد و هم زبان پنداشتند. با اتحاد ماننا و ماد مرکزی پايه های امپراطوری ماد گذاشته شد و در اين اتحاد، ماننا به مثابه قلب آن امپراطوری محسوب ميگرديد. ( منبع 1 594 )

"کياکسار" در بين سالهای 615-625 ق . م اوضاع داخلي ماد را سروسامان داد، و برای اولين بار در تاريخ بشريت ارتش منظم و متحداللباسی را تشکيل داده و آنها را بر اساس نوع سلاح دسته بندی کرد (تاريخ ماد 272). ارتش آذربايجان در زمان "کياکسار" به مرحله‌اي از تكامل جنگي رسيده بود كه توان حمله به فلب امپراطوری آشور را داشت. ارتش آذربايجان در آنزمان دارای لباس سرخ، سپر سرخ و پرچم سرخ بود و به اصطلاح «ارتش سرخ» يا «سرخ جامگان» بودند. همان رنگي كه بعدها «خرم دينان ترك آذربايجان» در زمان "بابك" دوباره به تن كرده و در زمان صفويان به «سرخ كلاهان» يا قزلباشان تبديل گرديد.

"کياکسار" شروع به تهيه مقدمات حمله به آشور کرد، او ابتدا منطقه سکونت پارس ها تصرف و پارسهای بدوی را تابع امپراطوری ماننا - ماد کرد، وی بعدأ با دولت بابل متحد شد و برای تحکيم اين وحدت سياسی، دخترش "آميی تيدا" را به عقد "نبوکد نصر" پسر "نبو پيله سر" شاه بابل، درآورد.

بابل شناس معروف "بروس" عقيده دارد که، باغهای معلق بابل، يکی از عجايب هفتگانه جهان، در دوره نبوکد نصر، به خواهش همسر مادی او، به سبک باغهای معلق کاخهای همدان ساخته شد تا او در غربت احساس دلتنگی نکند. ( تاريخ ماد ص 56 )

اين حقيقت تاريخی که "کياکسار" ماننا را با جنگ و زور با ماد ادغام نکرد، بلکه اين ادغام و اتحاد به خواست و ميل رهبران و خلق ماننا انجام گرفت، بيانگر آن است که هردو خلق ماد مرکزی و ماننا خويشاوند و دارای زبان، فرهنگ و نژاد مشترک بودند که قرنها آرزوی اتحاد با هم را داشتند، و چون در آلتائی ( ترک ) بودن خلق "ماننا " همه تاريخدانان متفق النظر هستند، پس خلق ماد مرکزی نيز به هيچ وجه نميتواند آريايی باشد.

در اوت 614 ق . م ارتش سرخپوش ماننا - ماد به دستور "کياکسار" به سرعت خود را به سرچشمه اوليه دجله رساندند و شهر آشوری "تيربيس" را تصرف کرده، و راه رسيدن کمک از سمت شمال به نينوا را بستند. در قرارداد بين بابل و ماد، قرار بود که بابل نيز مادها را در فتح شهر مقدس آشوريان يعنی "آشور" کمک کند، ولی بدلايل مذهبی، شاه بابل به قول خود وفا نکرد. چون آشوريان هم مذهب و همنژاد سامی های بابل بودند؛ شاه بابل در کتيبه ای در اين باره، ميگويد: "من در خراب کردن آن شهر شرکت نکردم، و بخاطر خرابی آن عزادار شدم و چهره بر خاک آن شهر مقدس گذاشتم".

ارتش سرخپوش ماننا - ماد به تنهايی شهر آشور را فتح و با خاک يکسان کردند، و از آنجا ثروت هنگفتی را که در طی قرنها از غارت خلقهای ديگر جمع شده بود، را تصرف کردند. بعد از فتح "آشور" شاهان ماد و بابل در ژوئن سال 612 ق . م در دره دياله با هم ديدار کرده و قشون خود را هماهنگ کرده و به فرماندهی کياکسار به سوی پايتخت آشوريان "نينوا" حرکت کردند. بعد از سه جنگ در بيرون "نينوا"، بالاخره در اوت همان سال شهر را فتح کرده و به امپراطوری هزار ساله آشوريان خاتمه دادند. "ساراک" آخرين شاه آشور خود را در آتشی که قصرش را در بر گرفته بود، انداخت و مرد.

"آشورباليت دوم" عموی ساراک در شهر حرران، سعی در بازسازی دولت آشور کرد، ولی با تصرف آنجا توسط نيروهای ماد - بابل در سال 610 ق . م امپراطوری خونريز آشور به تاريخ پيوست. اردوی سرخپوش ماننا - ماد، برعکس آشوريان که در غلبه های خود، تمام شهرها، پلها و ديگر اماکن را نابود ميکردند، فقط بزرگان آشور را کشتند و قصرها و مراکز قدرت آنان را نابود کردند و با اهالی معمولی رفتار خوبی داشتند، نه خانه های آنها را خراب و نه آنها را به اسارت بردند. روشی که فرزندان آنها، ترکهای آذری نيز هميشه در مقابله با دشمنان خود بکار برده اند.

اردوی ماد فقط شهرهای "نينوا " و "آشور" را که مظهر قدرت آشور بودند، کلا ويران کردند تا آشوری ها ديگر نتوانند امپراطوری خود را احيا بکنند. تمام ساکنين آن دو شهر را به دهات اطراف کوچ دادند و اسرا را به سرزمين هايشان پس فرستادند. تا سال 605 ق . م مقاومت های پراکنده ای در آشور بود ولی همه نابود شدند.

"کياکسار" موفق شد که دولتهای ايشغوز شمال ارس و اورارتو را هم تا سال 590 ق . م تابع امپراطوری ماد - ماننا بکند. ولی همه ايالتهای عضو امپراطوری ماد، طبق اصول دولتمداری ترکان باستان، از مختاريت داخلی برخوردار بودند، حتی پارسهای بدوی ايالت انشان که ضميمه امپراطوری ماد شده بود، از نعمت خودمختاری بهره مند بودند.

منابع:

1ـ تاريخ ديرين ترکان ايران، پروفسور م. ت. ذهتابی
2ـ تاريخ ماد، ا.م. دياکونوف، ترجمه کريم کشاورز
3ـ تاريخ آذربايجان، دکتر اسماعيل محمود، باكو 1993
4ـ آذربايجان در سير تاريخ ايران، از آغاز تا اسلام ٫دکتر ر.رئيس نيا

zondag 30 december 2007

فهرست تطبيقی واژگان تركی با هزارگی - قسمت چهارم

قسمتِ چهارم...
*باي‌دادن[=baidadā]=[=هزارگي]=باختن، نيست و نابودكردن(=ضرب‌المثل: دَ اميدِ شاخ دمه بايداد!).باي‌بيردي[=تركي]=به باد داد و نيست كرد(منبع: همان، ص81).*بَبَرداغ[=bābārdağ]=[=هزارگي]=برآمدگي زير گُلو.بوغورداق/بوقورداق[=تركي]=استخوان دو طرف حُلقوم را گويند(منبع: همان، ص89).*بُرداقي[=bordaği]=[=هزارگي]=گاو چاق براي ذبح.بورداق/غ[=تركي]=به‌معني فربه و پَرواره باشد(منبع: همان، ص85).*بَختَه‌وَر[=bābārdağ]=[=هزارگي]=نامي نسبتاً رايج(=بويژه در گذشته) در ميان زنان و دختران هزاره، بَختَه‌وَر[=تركي]=خوشبخت و كامياب، نامي براي دختران(منبع: فرهنگ نامهاي تركي / ص67).*بُغجي[=boğji]=[=هزارگي]=انسان يا حيوان گردن‌كوتاه.بغه/باغا[=مغولي]=در زبان مغولي به‌معناي كوچك، كوتاه‌قامت، كم، اندك، كودك، خردسال و دون‌پايه است( منبع: جامع التواريخ/ ص2322).*بُغُوند/بوغوند[=boğond~buğond]=[=هزارگي]=كُرَوي و كلوله شده، برجستگي در اعضاي بدن يا زمين و غيرهبوغون[=تركي]=بند و مفصلي را گويند كه در اعضاي آدمي و تنهِ درختان باشد(منبع: سنگلاخ، ص89 ).*بَلدَرغو/بَلدَرغان[=bāldārğo]=[=هزارگي]=گُلپر ، نوعي گياه. بالديرغان[=تركي]=ساقِ انجدان، نوعي گياه(منبع: همان، ص80).*بُلاق[=bolağ/q]=[=هزارگي]=جزءِ دوم نام بعضي قراء و مناطقي در هزارستان، از جمله "اُم‌بُلاق"، "تربُلاق"، "سم‌بُلاق" در حِصهِ اول بيسود،"جَربُلاق" و "دزدبُلاق" در يكه‌اُولَنگ، "كاربُلاق" در خطهِ دايزنگي، "گرم‌بُلاق" در حصه دوم بيسود در كجاب، "سَيني‌بُلاق" در تولَخشهِ دايميردادِ/ميدان- وردك(=مثال: پيش شما آمده‌ايم...مطلب‌روا آمده‌ايم....از راه دور آمده‌ايم...خورجين پُر آمده‌ايم....از سربُلاق آمده‌ايم...سينه به‌داغ آمده‌ايم...قد هم‌قراغ آمده‌ايم...دخترسراغ آمده‌ايم!).بوُلاق/غ[=تركي]=چشمهء آب را نامند(منبع: همان، ص91).*بُوترا[=butra]=[=هزارگي]=پراكنده شدن، پاشان شدن(=ضرب‌المثل: از ونگه‌شي، خاك بوترا موكونه!).بوتراماق/غ[=تركي]=پريشان و منقش و متفرق شدن(منبع: همان، ص82).*بُوتهَ[=butā]=[=هزارگي]=درختچه‌هاي كوچك و كوتاه‌قامت در صحاري و كوه‌ها(=ضرب‌المثل: تا باد نزنه، بوته شور نموخره!).بوتا[=تركي]=نهال كوچكِ درخت و رياحين(منبع: همان، ص83).*بُودَنهَ[=bodānā]=[=هزارگي]=پرندۀ معروف، بلدرچين(=ضرب‌المثل: قد زاغ بودَنَه ميگره!).بودَنهَ[=تركي]=بلدرچين(منبع: همان، ص84).*بُور[=bur]=[=هزارگي]=رنگِ خاكي(=ضرب‌المثل: پيش آدم كور، چي‌سرخ، چي‌بور!).بور[=تركي]=واژۀ بور(=Bor) در زبانهاي تركي گروه ل/ر(L/R= ) و بوز(Boz=) در زبانهاي تركي گروهِ ش/ز(z=/ş)=( كه همهءزبانهاي تركي امروز جز زبان «چوواشي» را در بر مي‌گيرد) به‌معناي خاكستري است و بيشتر براي رنگِ اسب، اما بعدها به‌معناي قهوه‌ايِ روشن نيز به كار رفته است( منبع: جامع التواريخ/ ص2324).*بُوربي[=burbi~borbi]=پاشنهءپا.بورباي[=تركي]=دو طرفِ ران را خوانند و «فراغي» نوشته، بُوربُوي رگِ پا بُوَد(منبع: سنگلاخ، ص85).*بُرغَسُو[=borğāso]=[=هزارگي]=نوعي درختچه.بورسو[=تركي]=نوعي گياه(منبع: همان، ص85).*بُورگُوج[=burguj]=[=هزارگي]=عُقاب.بورگود[=هزارگي]=عُقاب[=در لهجهء هزاره‌هاي تركمن].بُوركوت/بورگوت/بوركيت/بؤركؤت/بورغوت[=تركي اوزبيكي/ قزاقي/قرغيزي/تاتاري/تركمني/ اويغوري/ باشغردي]=عُقاب(منبع: همان، ص86 و فرهنگ نامهاي تركي ص376-365 -364 ).*بُوغهَ[=boğā]=[=هزارگي]=گاو نر و جوان.بوغا[=تركي]=گاو و گاوميشِ نر (منبع: سنگلاخ، ص88).بوغا[=تركي اويغوري]=آهو ، گوزن (منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص70).*بُوغُوس[=boğüs]=[=هزارگي]=1- حالتي كه از شدتِ خشم گلو را اشك بگيرد 2- غصه‌ناك3-عبوس و ترشرو.بوخساماق/غ[=büxsamaq/ğ]=[=تركي]=گريه در گلو گره‌گشتن از شدتِ اندوه كه آنرا به عربي غصه گويند و مؤلفين رومي(=تركان عثماني)، به‌معني گريه كردن عاشق در هجران معشوق نوشته، گفته‌اند كه حضرت"نوايي" اين لغت را در محاكمة اللغتين به اين معني تصحيح نموده(منبع: سنگلاخ، ص83).*بولغُو/بُلغُو[=bolğo]=[=هزارگي]=آب‌كشيدن، شُستن. تطهيركردن(=ضرب‌المثل: دان‌خورَه بولغو كو!).بولغا[=تركي]= «..."بولغا" در تركي كهن و "بولا" در برخي زبان‌هاي تركي معاصر: بهم‌خوردن، درهم آميختن مايعات، به جنبش درآمدن...» است(منبع: جامع التواريخ، ص2327ذيل كلمهء بولغاق) بولغوي هزارگي نيز ممكن است از همين مادۀ بولغا مشتق شده باشد.*بُولَك[=bulāk]=[=هزارگي]=قسمت، بخش، دسته.بُولَك[=تركي]=فرقه و گروه(منبع: همان، ص92).*بولوگ[=bulüg]=[=هزارگي]=زياد ، كثير ، فراوان، بوللوق[=تركي]=فراواني( منبع: خودآموز و مكالمات روزمره تركي آذربايجاني/ ص271).*بُولَه=[=bolā]=[=هزارگي]=پسرخاله يا دخترخاله، خاله‌زاده(=ضرب‌المثل: چيلبُولَه‌رَه دَ چيل‌نَو گرگ خورد، از يكديگه‌خو خبر نشد!).بُولَه[=تركي اوزبيكي]=خاله‌زاده(منبع: طبق شنيده‌ها از افراد مطلع).*بََولي[=bāwli]=[=هزارگي]=پرندۀ شكاري تربيت شده. در قديم كه مردم خاطر آسوده داشتند، جوجهء باز و عُقاب را براي شكار تربيت مي كردند و روش تربيت از اين قرار بود كه پر و بال پرندگاني از نوع گنجشك و كبوتر را قيچي مي‌كردند و"بَولي" با يك حركت سزيع آن را شكار مي‌كرد و مي‌دريد و بدين طريق راه و روش شكار را بهتر ياد مي‌گرفت.باؤلي[=مغولي]=باؤلي~باؤليا در زبان مغولي به‌معناي: تعليم و تربيت و پرورش است، بويژه تعليم جانوران و پرندگانِ شكاري(منبع: جامع التواريخ/ ج3، ص2319).چاولي[=تركي آناطولي]=جوجهِ مرغ شكاري طُوغان(=طُغان) يا جوجهِ شاهين كه هنوز به شكار عادت نداده شده باشد (منبع: فرهنگ نامهاي تركي ، ص422).*بُي/بُوي[=boy]=[=هزارگي]=رُطيل، حشره‌اي از خانواده عنكبوتيان.بُي[=تركي]=رُتيلا را نامند(منبع: سنگلاخ، ص98).*بيري[=beri]=[=هزارگي]=عروس(=مثال: دختر، تو رَه موگوم، بيري تو بشنو!).بيري[=مغولي]=عروس(منبع: جامع التواريخ / ج3، ص 2086).

ضرورت گذار تفكر تك قومی به انديشه فراقومی



ضرورت گذاراز تفکرتک قومی
به اندیشه فرا قومی در افغانستان


يكشنبه 30 دسامبر 2007,

نويسنده:
محمد عوض نبی زا ده
افغانستان کشوری است چند قومی -چند زبانی و مذهبی که عمدتآ شامل اقوام پشتون – تاجک – هزاره – ازبک – ترکمن -بلوچ – نورستانی – پشه ای -هندو وسیگ با ویژه گی های قومی ،قبیلوی ،ملیتی ،فرهنگی ، مذهبی وزبانی گوناگون در آن زیست دارند. واقوام ترک تبار افغانستان که بطور مجموعی ازبکها – هزاره ها – ترکمن ها – ایماق ها- بیات ها – قزلباش ها - تاتارها – قزاق ها - قیر غیز ها – اویغور ها –تایمنی ها وغیره را شامل می گردند . ولی متاسفانه این گروه اتنیکی و قومی مردم کشور ما تا هنوز بصورت یک گروه قومی منسجم ومتشکل شناخته نشده است. ، گرچه با معرفی و تبارز متشکل و منسجم اقوام ترک تبار افغانستان به صفت یک گروه قومی واحد - این گروه اتنیکی و قومی میتوانند تعداد قابل توجه نفوس کشور را احتوا و تشکیل دهند. چون تا کنون هیچ یکی از اقوام و ملیت های متوطن در افغانستان به تنهایی اکثریت نفوس کشور را نمیسازند. افغانستان را میتوان یک کشوری متشکل از اقلیت های قومی و ملی نامید..
با توجه به تنوع قومی و مشخصات اتنیکی و نژادی کشور مان اگر بر خورد سالم در رابطه به تأمین حقوق برابر اعم از سیاسی ، اجتماعی ،قومی و ملیتی صورت گیرد در زمان و موقیعت کنونی هیچ مشکل سیاسی و ملی بوجود نخواهد آمد . تساوی کامل حقوق تمام ملیت ها ، اقوام ،قبایل ، پیروان مذاهب و مناطق- یگانه راه تأمین کننده وحدت ملی است . درین صورت حاکمیت سیاسی ،اقتصادی ،نظامی و فرهنگی از طریق داوطلبانه ،آگاهانهء تمام ملیت ها ،اقوام ،قبایل ،مذاهب و مناطق کشور میتواند حفظ گردد،نه با تنگ نظری ،عظمت طلبی ،خودکامگی و تنفر ملی ،وحدت داوطلبانهء و آگاهانه مردم کشور ما ضمانتی برای اقتدارملی و حفظ تمامیت ارضی آن است.با در نظر داشت این واقیعتهای سیاسی ، اجتماعی و اتنیکی کشور حل کامل و دیموکراتیک مسلهء ملی در چوکات افغانستان واحد ،مستقل و غیرقابل تجزیه یکی از منطقی ترین راه حل مسلهء ملی گذار بسوی یک دولت غیر متمرکز و پارلمانی یا سیستم ادارهءمتحده ء فدرا ل بر اساس ساختار قومی و جغرافیایی متکی بر انکشاف هماهنگ ومتوازن اقتصادی در سطح تمام کشور ،با حفط نظام مرکزی و پول واحد که کشور را بسوی وحدت و هم آهنگی بکشاند میباشد. در نظام های غیر دموكراتیك وقتیكه یك قوم و یا یک قبیله حكومت ودولت را دشمن خود بداند و تمام حقوق ملی، سیاسی، فرهنگی اجتماعی زبانی ومذهبی خود را مورد تجاوز ببیند، هیچگاهی به پدیده یی بنام، همبستگی ملی، وحدت ملی اعتقاد پیدا نخواهد كرد.افغانستان فقير ترين و توسعه نيافته ترين كشور آسيايي است و در جهان از نظر توسعه رتبه 178را دارا مي باشد و تنها نسبت به چهار كشور آفريقايي نيجر، سيرالئون، مالي و بوركينافاسو، يك درجه بالاتر است. طبيعي است كه در چنين وضعیتی كه خشونت جنگ خود به يك فرهنگ مبدل شده است، كدام چشم انداز اميد وار كننده را نمي توان تصور كرد كه بتواند بدون در هم شكستن چنين ديوارهاي جمود فكري و سنت هاي قبيلوي چند صد ساله كه در بستر اجتماع وجود دارد و درسه دهه اخير با خشونت وگريز از قانون نيز عجين شده نمیتوان پاي سنگ توسعه و ترقي را گذاشت . علل ناكامي را بايد در بستر اجتماعي افغانستان جستجو كرد و اين بستر مي تواند معماي اصلي ناكامي هاي تاريخ گذشته و حال را بيان كند.
کشور ما سر زمین - عقب مانده ، فقیرو دست نگرو محتاج کمک جامعه جهانی است. سیاستدانان، روشنفکران، احزاب و سازمانهای سیاسی نیز ناچار این نواقص و ضعف را حمل می نمایند. چنانکه تجربهء سالهای اخیرنشان می دهد این نا گزیری در احزاب راست و چپ کشور مشاهده میگردد. اما هیچ نیرویی نتوانسته را ه بیرون رفت از سیاست های مستقل ملی و عدم وابستگی را نشان دهد. اکنون وظیفهء اساسی همه است تا با یکجا شدن ها و کنار آمدن ها، الترناتیف ملی خود کفایی و استقلالیت سیاسی و فکری را ایجاد نمایند. بدون شک افغانستان بنابر خصوصیات جیوپولیتک و جیو اکونو میک، پوتا نسیل ها ومنابع آنرا دارد تا با ایجاد زبان واحد و نیروی واحد سیاسی طرح های قابل قبول متقا بلا مفید ومعقول را به جامعهء جهانی پیشکش نماید. پیوند ارگانیک ، اتحاد ، همبستگی وهمآهنگی احزاب وسازمان های سیاسی - مطابق پذیریش و خواست همه مردم اند. تیزبینی ها ودرایت سیاسی چند تن محدود، اگرجاذبهء ملی داشته باشد، به الگوی تاریخ سازمبدل می شود. برعکس ادعا های بلند پروازانه که ریشه درعمق ملت ومردم نداشته باشد، با همه پشتوانه های قوی، حباب وارازجامعه محومی گردد. اگر دولت ملی، با فرهنگ سیاسی افغانستان شمول، در كشور عمل كند و تمام مردم افغانستان از حق مشاركت در قدرت سیاسی برخوردار شوند وحكومت اكثریت موازی با حقوق اقلیت های كشور احترام گردد در این صورت ممكن نیست كه سر زمین افغانستان به تخته خیز رقابت ها وكشمكش كشور های طماع منطقه ومداخله گر جهان تبدیل شود و شهروندان ما از حقوق ملی و انسانی خود كه در دموكراسی و نظام های دیموکرات تسجیل یافته محروم گردند. خواست اساسی اقلیت ها ی قومی اعاده شدن حقوق آن ها اند،خواست آن ها سلطه غیر قانونی بر حكومت نیست ، بلكه عادلانه شدن حكومت با حقوق و آزادی های آن ها است ، كه برتری خواهان قومی با آن مخالف اند، مردم افغانستان تا زمانیكه همبستگی ملی، وحدت ملی نداشته باشند نمی توانند صاحب نجات ملی – صلح وثبات ملی شوند و خود ارادیت ملی داشته باشند. دیموكراسی با اعاده حقوق اقلیت ها روحیه ملی آن ها را تقویت نموده و اعاده شدن حقوق سیاسی شان را تضمین مینماید و دولت میتواند با اعاده حقوق مساوی سیاسی، برابر ،همگانی ،بین اكثریت واقلیت به قدرت مشروع دست یابد . وحقوق شهروندی شان را بنام شهروند افغانستان تامین نمایند. این دشمنان دموکراسی هستند که میخواهند قدرت فزیكی ونظامی یك قوم وملیت را برای سركوب قوم و ملیت دیگر مورد استفاده قرار دهند وتوازن قومیت در مناطق ومحلات زیست اقوام رااز طریق توزیع زمین های بکر و بایر برهم زنند، كه این خود مشکل را برای حل مسئله ملی وایجاد پایه های دیموكراسی در کشور بوجود میاورد چنانچه چنین مشکلی رادر بین اقوام کوچی سلاح بدست و هزاره های بدون سلاح در نطام کنونی در بهسود ولایت میدان وردگ بوجود آورد، لذا اقوامی كه در زندگی شهروندی خود رامحروم ببینند، در همبستگی ملی و وحدت ملی و ارزش های چون منافع ملی اشترک داوطلبانه و آگاهانه نه داشته باشند. و زمامداران استبدادی با این روحیه ضد ملی و وحدت ملی زندگی نمایند نا گزیر هستند برای سركوب مخالفین به دولت های خارجی پناه ببرند مانند دولت های، ،عبدالرحمن خان،نادرخان، و ملا عمررهبر نظام سیاه طالبان به خارجیها اتكاء نمایند و بزور نیزه به قتل عام مردمش متوصل میشوند .
طوریکه طالبان در تابستان سال 1376.ش زمانيکه به شهر مزارشريف حمله نمودند،نخست دهکده هزاره نشين قزل آباد را که در حدود 250 فاميل در آن زنده گی ميکردند به تصرف خود در آوردند.محمد رسول يکي از شاهدان عینی کشتار طالبان در قزل آباد خاطرات تلخ آنروز را که به قول خودش تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد چنين بيان مي کند: "زمانيکه طالبان داخل قريه ما شدند هر کسي را که ميديدند بالايش فير ميکردند. من با مامايم در خم و پيچ کوچه ها فرار کرديم و در غاري نزدیک يک پل پناه برديم و سه شب و روز در آنجا مخفي شديم."آقاي رسول که 25 سال عمر دارد و در شهر مزار شريف دوکاندار است در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود ادعا کرد که 13 تن اعضاي فاميل او از جمله دوبرادر جوانش در آنروز کشته شدند.او با اشاره به قبرستان دهکده خواست تا گور هاي دسته جمعي قربانيان کشتار طالبان را نشان دهد و ميگويد که بعد از سه روز طالبان رفتند و به کمک افراد ی دیگر که از حادثه جان سالم برده بودند 53 نفر را در گور هاي 8 تا 12 نفري دفن نموده اند.کشتار جمعی مردم شيعه هزاره نه تنها در دهکده قزل آباد بلکه بعد از آن در مناطق ديگر ولايت بلخ چون سيد آباد، علی چوپان – کارته شفاخانه -جوار قبر شهید مزاري و ولسوالي چمتال نيز توسط طالبان صورت گرفته است . اين نسل کشي ها در حالي عملي شده است که بعد از تصرف مزار شريف والي طالبان ملا نيازي از طريق راديو محلي دولتي مردم هزاره وپيروان مذهب تشيع را غير مسلمان خوانده و کشتن هزاره ها ی شیعه را جهاد عنوان نموده بود .قتل عام مردمان شمال کابل –بامیان – یکاولنگ – دره صوف – هرات و تالقان توسط طالبان و کشتار جمعی مردم افشار شهر کابل بوسیله نیروهای جنگی حکومت آقایی ربانی یاد آور حوادث خونین ودردناک سلطه و فرهنگ استبدادی تک قومی را به نمایش میگذارد.
اكثر رهبران وزمامداران کشور ما بعد از دولت زمان شاه در سال 1801 میلادی وابسته به اجانب بوده وهمیشه چهره خشن، سیاه وضد ملی شان را آشكار ساخته وحل مسئله ملی را چنان ضربه زده اند كه در زمان طالبان این چهره های سیاه وبدنام نه تنها روحیه ملی ما را كشتند، بلكه اجنبی های پاکستانی را بقدرت ملی ما حاكم كردند و افغانستان را در سطح ملی و بین المللی آنقدر ذلیل ساختند وهزاران تن از اقوام وملیت ها ی کشور را که با وحشی گری وروحیه ضد ملی آن ها باور نداشتند ومبارزه دموکراتیک ، ملی می كردند بنام، كافر، بی دین ،عیسوی، تاجک، هزاره ،ازبك ویا فارسی زبان به زندان ها وكشتار گاه ها بردن وكشتند این بود ماهیت نظام فاسد طالبان و شبکه تروریستی القاعده در کشور مان. این ها خطرناك ترین پدیده یی بودند برای از بین رفتن خود ارادیت ملی مردم افغانستان وآبادی وطن ، كه با حمایت خارجی ها هویت وخود ارادیت ملی ما را خدشه دار ساختند،اگر ملا عمر وگروه مزدورش در راس قدرت سیاسی مردم افغانستان باشند، آیا قوم وملیت آن ها بشمول اقوام و ملیت های دیگر از خود ارادیت ملی وسیاسی با داشتن چنین طرز دید و عقیده بر خوردار خواهند بود؟، این عمل آن ها نه تنها مسئله ملی راحل نمی کند بلکه آنرا خدشه دار نیز میسازد،.آن ها برای حكومت دیموكراسی وحكومت اكثریت، تنها از حقوق اقلیت ها چشم پوشی نمی كنند بلكه در فكر واخلاق سیاسی واجتماعی شان جایی برای نجات ملی، حاكمیت ملی و خود ارادیت ملی اكثریت مردم نیز وجود ندارد. نظام استبدادی قومی ومذهبی که خواهان استقرار نظام متمرکز از طریق سركوب اجتماعی اقلیت های ملی واز بین بردن تمام حقوق شهروندی آن ها میباشند ، كه این طرز دید درذهن رهبران وسیاستمداران طرفدار استبداداست كه علیه دیموكراسی وباور های اجتماعی در بین مردم ایجادگردیده است عمل میکنند.
دولتمردان در اینگونه حکومتها مردم را تحت عناوین" وحدت ملی، عدالت اجتماعی ومشارکت ملی" فریب داده فرهنگ استبداد وسلطه تک قومی را بوجود میآورند که نتیجه آن، قتل عامها، کله منارها ونسل کشی های فروان وبی شماری است. به همین دلیل تاریخ خونین افغانستان لبریز از جنایات علیه بشریت و قتل عام ها است که از سوی پادشاهان، حاکمان وزور مداران ، بوقوع پیوسته اند. جنگهای طولانی مدتَ وکشتارهای بی رحمانه در راستای حذف ونابودی مردم این سرزمین جریان طولانی مدت یافته ونام افغانستان را به عنوان یک کشوری همیشه درحال جنگ وجنایت ، به ثبت رسانده است.دوران عبدالرحمن- نادر شاه ودوران طالبان از غمبار ترین این دورانها در تاریخ به شمار می آید. که در آندوره ها نسل کشیها وکله منار های زیادی از اقوام زیر سلطه در تاریخ درج گردیده است.
چنانچه حاکمیت تک قومی دهه نود آقای ربانی که همراه با خون وآتش سپری گردید و اقوام ترک تبارکشور هنوزهم آن روز های تلخ و خونین را بیاد دارند. . متاسفانه ایشان هنوز هم در باره اقوام ترک تبارو بخصوص مردمان هزاره و ازبک همان دیدگاه ها ی خصومت آمیز دهه نود میلادی را در دیگاه و اندیشه سیاسی شان با خود دارند که تشویش ونگرانی را برای اهل سیاست بوجود میآورند.کارنامه ها و سوابق جمعیت اسلامی و شورای نظار برای مردم افغانستان و بخصوص مردم شهر کابل روشن است. برجسته ترین دوران فعالیت این دوجریان مربوط به دوره جهاد و دوره حاکمیت نظامی آنها بر شهر کابل میباشد.که دوره دوم شهرت بیشتری دارد. زیرا برای مردم افغانستان و مردم شهر کابل یاد آور خاطره های تلخ- خونین و نه چندان شیرین است. گرچه ممکن است برای اعضای وفادار جمعیت اسلامی و شواری نظار٬ دوره طلایی به حساب آید.این هاممکن است ادعاهای مختلفی را درعرصه سیاست افغانستان مطرح کنند و تبلیغات حساب شده ای را سامان داده باشند٬ اما گذشته از این ادعا ها - خوب است نکات چندی را در ارتباط با ایجاد جبهه ملی و هدف ها و اصول رفتاری آنها که عمدتآ جمعیت اسلامی پایه های اساسی آن را میسازد یاد آور شد استفاده از اصطلاح "جبهه" بیانگر فضای جنگ و کشتار است که در ذهنیت هر فرد افغان گذشته های تلخ را تداعی می کند. استفاده از نام "ملت" و شعار "ملی" هم هرکسی شایق است در زیر لوای این شعار تمام نیات خود را پنهان نموده و یا به فریب دیگران علاقه مند باشد ویا حتی اصطلاح فرا قومی بودن خود را نیز به رخ بکشد.! واقعیت این است که مردم افغانستان از نام های تکراری متعلق به دوران جنگ و کشتار متنفر اند. و به همین میزان از کسانی که کارگزاران اصلی این دوره بوده اند ویا با ذهنیت جنگی و جبهه بندی در صحنه صلح و سیاست مسالمت آمیز قدرت و حاکمیت کنونی حضور دارند.
درافغانستان مساله انحصارگری قومی٬ زبانی وحزبی است که برای مردم و نظام سیاسی افغانستان مشکل سازاند. که اگر مساله اصلی افغانستان موضوع تغییر نظام حقوقی و سیاسی آن از ریاستی به پارلمانی است٬ کاش که ایشان این مساله را در دوران حاکمیت ایشان برکابل و تاسیس دولت اسلامی افغانستان مطرح می نمودند و ٬ چطور آن زمان آن ها توجه نکردند که همه چیز در اختیار تیم نظامی و سیاسی ایشان بودند؟
ادعای ملی بودن زمانی می تواند درست باشد که ظرفیت های فکری٬ سیاسی و قومی هر کسی نشانگر این شعار باشد. به چه دلیلی می توان این ادعا را در مورد جبهه ملی شایسته و درست ارزیابی کرد؟ اگر در شرایط کنونی این نقیصه را قبول دارند٬ با این وجود می توانند مدعی باشند که در راستای اهداف ملی حرکت خواهند کرد. اما قبل از همه تصحیح گذشته ها و محو پروند های تاریک قبلی اولین قدم است. واقعیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی افغانستان واقعیت اقوام و ملیت های متعدد است .آیاجناب استاد ربانی فتوای مشهور خودش را بر علیه جنبش ملی- اسلامی شمال و شخص جنرال دوستم فراموش کرده است؟ اگر فراموش نکرده است٬ آیا این فتوا را پس گرفته و یا هنوز هم به همان نظر خودش باقی مانده است. طبق فتوای ایشان دوستم و جنبش ملی- اسلامی شمال کافر و کمونیست بود. آیا می تواند با جنرال دوستم در یک جبهه قرار گرفته و برای ملت کار کند؟ همین مساله در مورد سایر فتواهای سیاسی هم مطرح است. فتوای ملا عمر(رهبر طالبان) در مورد دولت کرزی یکی از این فتواها است. این فتوا همواره مانع پیوستن طالبان به دولت کنونی افغانستان است. در حالی که آقای کرزی همواره مدافع پیوستن طالبان به دولت افغانستان است.!؟ فتوای بعدی مربوط به شیخ آصف محسنی قندهاری (رهبرحزب حرکت اسلامی) است که برعلیه حزب وحدت و مردم غرب کابل صادر شد. تکلیف این فتواهای سیاسی چیست؟ آ‌یا می توان باور کرد که هنوز هم فتوا دهندگان بر همان دیدگاه قبلی خود باقی هستند آیا افراد فتوا دهنده در صدد جبران گذشته و یا طرح برادری افغان ها و سالم سازی شرایط سیاسی افغانستان است یانه ؟. اگر جواب مثبت است باید فتواهای سیاسی داده شده را پس بگیرند و از اعمال گذشته خود اظهار پشیمانی کنند. در غیر این صورت هرگونه شعار برادری و اتحاد با مشکل روبرو خواهد شد و باور مردم نسبت به صداقت آنها مشکوک خواهد بود .
فضای کنونی برای برادری ملیت ها وصلح در افغانستان و مصالح مردم این کشور اقتضا می کند که در قدم اول این فتواها غیر معتبر و باطل اعلام شوند. که زمینه ساز اصلی تفاهم سیاسی و برادری ملی در افغانستان خواهد بود. در فضای صلح و مبارزه سیاسی مسالمت آمیز اولین اصل آن است که تمامی طرف های سیاسی باید در جهت بازسازی کشور و رفع مشکلات ملی همکاری کنند. رقابت های سیاسی نمی تواند باعث نادیده انگاشتن اصل مصلحت و تقویه دولت ملی باشد. برای مردم کشور ما گذار از محدود نگری های قومی٬ زبانی و سیاسی زمانی ممکن است که برواقعیت های روانی٬ فکری و سیاسی خود به بزرگ نگری قومی و سیاسی دست یابیم. صرف گزینش چند تن افراد غیر موثر از اقوام مختلف نمی تواند تصدیق کننده اعمال و رفتار قومی و عام نگری سیاسی باشد. واقعیت آن است که اقوام ازبک٬ هزاره٬ پشتون و تاجیک دارای شخصیت ها و جریان های اصلی و موثرهستند. به همین میزان هریک از اقوام دارای نمادهای سیاسی اند که قهرمان و اسطوره سیاسی آنها به حساب می آید. نماد اصلی هویت قوم پشتون شهید قو ماندان عبدالحق - و شهید مزاری اسطوره مردم هزاره به حساب می آید. قوم تاجیک به شهید احمدشاه مسعود افتخار می کنند. و مردم ازبک شخصیت مقتدری مثل جنرال دوستم را دارند.
بعد از اجلاس تاریخی بن وسقوط حاکمیت فاشیستی طالبان وروی کار امدن نظام جدید ، آرزوهای فراوانی برای مردم رنج کشیده افغانستان زنده شد که دیگر سایه شوم استبداد تاریخی وسلطه تک قومی از سر این مردم برچیده خواهد شد. اما این آمید وآرزوی مردم دیری طول نکشید که به یاس وناامیدی مبدل گشت.دیا لوگ وگفتگو باطالبان در شرایط فعلی آخرین تیر زهر آلودیست که بدن زخمدار مردم جنگ زده را هدف گرفته است واگر این شیوه ادامه یابد ، کشوررا به کام مرگ استبداد تاریخی ،خواهد برد. تا باز هم شهرهای افغانستان، مرگ آفرین شوند وکوچه ها از مردگان مملو گردیده و. باز هم کودکان جان بسپارند تا فرعونها جام شراب قومییت بر سرکشند ؛. خود مداری، دیگرستیزی وقساوت بصورت یک روح فراگیر وجود همه حاکمان را فرا گرفته است.ائتلافهای قومی وقبیله ای، ساخت وساز احزاب انجوی در راستای اهداف پلید انتقام جوی آیدالوژیکی وبالآخره دیا لوگ وگفتگو با طالبان ، دقیقا از همین روحیه ضد انسانی برخی عناصر سلطه طلب در بیرون و داخل از حکومت سر چشمه می گیرد. ، این حلقات تلاش می کنند تا با جذب صوری طالبان در چهارچوب حکومت، باند ضد مردمی شانرا گسترش کاذب بخشند. تا درانتخابات اینده یک بار دیگر با فریب ونیرنگ بر گرده مردم سوار شوند.بدین ترتیب چهارگزینه در رابطه با مشاركت طالبان در قدرت سياسي مورد توجه قرار می گیرد: 1- مقاومت طالبان سر انجام سرکوب شده و این گروه از قدرت حذف خواهد شد.2- طالبان با گرفتن امتیاز هایی در قدرت سیاسی موجود مشارکت خواهد کرد.3- طالبان با تغییر حکومت موجود و سازش با امریکا در قدرت سیاسی مشارکت خواهد کرد.4- طالبان با ادامه ی جنگ و شکست امریکا و ناتو قدرت را به انحصار خود در خواهد آورد. گزینه ی اول، در حال حاضر منتفی به نظر می رسد، که طالبان علاوه بر حمایت خارجی از حمایت وسیع مردمی در میان پشتون های دو طرف مرز افغانستان برخوردار هستند. مهمتر از همه طالبان دارای انگیزه های نیروند قومی، سیاسی و ایدئولوژیک هستند . گزینه ی دوم، گزینه ی مناسب و قابل دسترس است، بدون تغییر ساختار سیاسی و قانونی نظام کنونی به نفع طالبان، منتفی است چون مشارکت طالبان در دولت با ترکیب و ساختار کنونی از یک سو به معنای شکست این گروه خواهد بود و از سوی دیگر اهداف اصلی طالبان و حامیان آن را برآورده نخواهد ساخت . گزینه ی سوم، محتمل ترین گزینه است که این گزینه مبنی بر استعفا و کنار رفتن دولت کنونی می باشد، مورد حمایت پاکستان و برخی گروه های سکولار و قوم گرا قرار دارد و در صورتی که شامل زمان بندی حضور نیروهای خارجی در افغانستان باشد ممکن است مورد توجه طالبان نیز قرار گیرد.
جای گزینی طالبان از آدرس قوم پشتون در قدرت .و کنار گذاشتن کرزی و دیگر گروه های قومی شامل دولت کنونی از حاکمیت - که گروه طالبان هزاران جنایات نسل کشی قتل عام -زمین سوخته و کوچ اجباری را بالای اقوام دیگر انجام دادند آیا قابل قبول برای آنان خواهد بود وآیا آنها با این وضعیت توافق خواهند نمود ؟ نیرو های موجود در دولت کنونی و گروه طالبان دو نیروی متضاد یست که به آب و آتش شباهت داشته. وبایک دیگر در تضاد آشتی ناپذیر قرار دارند.
گزينه ي چهارم، در این مورد انحصار قدرت توسط طالبان با حضور نيروهاي خارجي در كوتاه مدت ممكن نمي باشد؛ اما در صورتي كه نيروهاي خارجي مجبور به ترك افغانستان شوند و يا در صورتي كه امريكا و متحدانش بتوانند با طالبان سازش كنند، امكان انحصار قدرت توسط طالبان بوجود خواهد آمد.
اعلام آمادگی طالبان برای مذاکره با دولت کرزی در هر سطحی، از سوی سخنگوی این گروه ، حاکی از آن است که زمینه برای حضور طالبان در صحنه و تغییر شکل بازی و ترسیم معادله ی جدید در حال فراهم شدن است. مردم افغانستان بخوبی میدانند که کشورهای رقیب و مخالف ترقی کشور ما علاقه ندارندکه افغانستان از یک استحکام برخوردار باشد وبه هیچ عنوان این برداشت رانمی توانند بکنند که در برابر آنها کشوری قرارداشته باشد که از نظر فرهنگی وتاریخی از قدامت دیرینه برخوردار است. تضعیف افغانستان از اهداف استراتیژیک آنان بوده وهمانگونه که تاهنوز از اهرم های دیگری علیه این مردم استفاده نموده اند درکشوری که جامعه جهانی با وجود ادعاهای بلند بالاو هیا هوی تبلغاتی مبارزه باتروریزم وآغاز بازسازی ونوسازی کشور و آوردن رفاه اقتصادی وعدالت اجتماعی ، که حتی پایین رتبه ترین مسوولین دولتی بدون نظر مثبت آنها عزل ونصب نمیشوند نه تنها هیچ برخوردی با قضیه فساد اداری انجام نمی گردد بلکه خودشان عامل تقویت وگسترش آن به نظر می رسند.اگر عوامل فوق را درجهت بروز وظهور پدیده فساداداری ورشد ودامنه دارشدن آن درافغانستان بپذیریم ویا نپذیریم امروزه این عامل خطرآفرین ، پنجه های اختاپوسی خودرا درتاروپود زندگی اجتماعی ، فرهنگی سیاسی واقتصادی افغانها فروبرده وبه عنوان یکی از عوامل اساسی وپایه ای ناامنی ، عرض اندام نموده است این ارمغان را از کشورهمسایه پاکستان به افغانستان آورده اند.چون کشور پاکستان در خصوص دارابودن فساد اداری سرآمد کشورهای منطقه بوده واکنون نیز مسلما دراین میدان گوی سبقت را از هر کشور دیگری به راحتی می رباید وتعدادی از مهاجرینی که دراین کشور زیسته ونیز کم وبیش به کارهای مختلف اداری وسیاسی مشغول بوده این پدیده شوم را که دراثر تربیت ناصحیح ومتاثر شدن از شرایط محیطی مهاجرت گرفتارآن گردیده اند با خود به افغانستان آورده اند. واگر هرچه زود تر علیه این پدیده زشت جهاد ملی ونهضت سراسری آغاز نیابد وآسیب های فراوانی را متوجه این آب وخاک خواهد نمود. در پهلوی فساد اداری کشت – قاچاق وتولید مواد مخدر نیز آفت بزرگی دیگریست که امنیت کشور ما را به خطر جدی مواجه ساخته اند باید درین باره نیز تدابیر عاقلانه اتخاذ شود و هرچه زود تر علیه این دو پدیده شوم جهاد ملی ونهضت سراسری آغاز تا هرچه زودتراز آن جلو گیری بعمل آید . درین اواخرتحت تاثیر حوادث سیاسی و یا به کمک بعضی از شخصیت های موثر سیاسی حرکات میکانیکی درمیان سازمانهای چپ وراست به مشاهده میرسد که حاکی ازتمایل اتحاد، همبستگی وائتلاف های هم قماش – چپ با چپ وراست با راست می باشد. اما متأسفانه این فرصت ها صرف ، ابرازاحساسات و تناقض های فکری وعملی میباشد. برای این مقصد شریف وقت وامکانات زیاد باید اختصاص داده شود. ولی درین تفکرجدید که نمایندگی ازاقشاراجتماعی کند درآن دیده نمی شود ، و تئوری توطئه یا افشا گری به وجود می آید. که برای توجیه گری های اقتدارازراه گردهم آیی های از این گونه مصارف هنگفت صورت می پذیرد تا درانتخابات آینده پلهء سنگین به نفع خود را داشته باشند. این شایعه ها اگرواقعیت داشته باشند، جفای عظیم نا بخشودنی دربرابرنهضت روشنفکری است. اما اگرواقعیت نداشته باشند، ضربهء بس بزرگ براعتباراجتماعی سازمان ها ونهضت های نوپا می تواند به حساب آید.هردو حالت به زیان است. مخصوصآ که اظهار نظرهای توجیه گرانه و کاربرد القاب پرتکلف بحیث بزرگترین دست آورد ملاقات ها ودید وبازدید ها، همایش های تلویزیونی ورسانه ء بعد ازچندین سال ازنام این یا آن سازمان ، این شایعه ها را تقویت کند.
طبیعی ا ست که دوست دایمی و دشمن دایمی درسیاست وجود ندارد، اما منافع ملی قسما دایمی وثابت میباشد. درعمل ازین مقوله درهمه جا کار گرفته نمی شود. تمام احزاب درحلقهء دوستان قدیمی خویش محدود اند. دشمنان دیروزی را همچنان دشمن می پندارند ودوستان دیروزی را با همه انحراف ها وکجروی های مشهود، دوست می شمارند. درحالیکه با تغییر رژیم ها بهر نوعی که بود، سرنوشت مشترک باید برپایهء منافع ملی، دیروزوامروزرا با حفظ اختلاف ها و نکته نظرهای مختص به خود، پیوند زند،. یکی ازمولفه های منافع ملی موجودیت احزاب به پیمانهء امروزاست. موجودیت حدود 90 حزب به موجودیت 90 گرایش درجامعه دلالت نمی کند. آیا واقعا در جامعه 90 گرایش سیاسی،اقتصادی واجتماعی داریم. استدلال مبنی براینکه جامعه تازه ازتشنج وبحران رهایی یافته، دیریا زود به روال عادی درین زمینه برمی گردد، عاری ازبرخورد تعقلی می نماید.. ازین روست که احزاب درهمان محدوده های دیروزی محدود مانده اند وبه حرکت های قومی، مذهبی، سمتی وایدیا لوژیک بسنده کرده اند. شرایط جدید مستلزم تفکر جدید است. هررهبر و رئیس حزب فکرمی کند با جمع کردن نظامیان، قوماندانان وجنگنده های دیروزمی توان به قدرت رسید. به کار روشنفکری وروشنگری که جوهرهء فعالیت حزب ا ست توجه مبذول نمی گردد. یکی ازاشتباهات عمدهء حکومت های چب و راست و حکومت جاری نبودوکمبود متخصص متعهد است.عدم تشخیص اشخاصی که درسیاست وتفکر دارای تعهد ملی واعتقاد ی ودرمسایل اخلاقی ازوجدان سالم برخوردارباشند ، مشکل فعلی است.معنای تکیه برمعیارهای کمی وکیفی دوران جنگ، بی باوری برعملیهء انتخابات وآمادگی برای گذار به دور جدید خشونت ها و قدرت نمایی ها ست. اگر حادثهء یازدهم سپتامبر نمی بود، خدا می داند، عمر استبداد و اقتدارهای توتا لیتر، جنگ و دفاع بازهم چقدر طولانی میشد. بنابر این یکی از و ظایف عمدهء احزاب و روشنفکران تضمین عدم برگشت به گذشته واصلاح وبهبود روند انتخابی نظام و تقویه هرچه بیشتر مفکورهء تفکیک قوا بمثابهء اصل وجوهر دموکراسی است. دموکراسی با احزاب و سازمان های ، بی تآثیر، محدود، قومی، سمتی و زبانی تحقق پذیر نخواهد بود. . بطرزعجیبی که گروهای نظامی یک شبه حزب سیاسی میشوند وبرعکس احزاب سیاسی تمایل به نظامی شدن دارند. و بسیاری ازآنها مصروف جلب کمک های مادی – تخنیکی سفارتخانه ها وسازمانهای بین الملی که برای تحقق "دموکراسی" کارمی نمایند،میباشند. بدا به حال اعضای حزبی که فکرواندیشهء آن باوزیدن باد موافق یا مخالف تبدیل موضع کند.. اگرآن حزب که درمیان جامعه واقعا نفوذ نداشته باشد ، تاچه ز مانی با موسم گرایی وحرکت درسمت وزیدن باد موافق ادامه خواهد داد؟
شاید برخی ازمعیارهای قانون احزاب درنوع خود بد ترین شیوهء را برای تقسیم نیروهای روشنفکری جامعه به دسته های کوچک تجویز کرده است. اگراین تقسیم کردن ها گام آگاهانه باشد یا نباشد، تشکیل نهضت قوی ونیرومند را که قادربه ایجاد تغییرات سراسری ملی باشد ، نا ممکن می سازد. ازینرو لازم است تا ائتلاف ها واتحاد های موقتی ودایمی ایجاد گردد. زیرادرپرا گنده گی ملی و تفرقهء روشنفکران، احزاب و سازمانها که یکجا با روشنفکران غیر سازمانی گل های سرسبد جامعه را تشکیل می دهند، ضعیف ترین، نا کار آمد ترین ، بی پایگاه ترین وابن الوقت ترین اشخاص می توانند به بلند ترین موقف ها برسند و ملت را با بن بست ها دست وپا بسته در اختیار نفوذ و سیطرهء دیگران قرار دهند.هر روشنفکری میداند که مردم و میهن به یک عمله نجات ضرورت دارد. حلقه های مختلف روشنفکری نیز با درک این حقیقت به تلاشهایی در این راستا پرداخته اند. این فراخوان با در نظر داشت درسهای تاریخ، بخصوص تاریخ مبارزات سیاسی، و تمایلات نیرومند کنونی در میان روشنفکران، قاعده گسترده و بیشتر قابل پذیرش را مطرح مینماید. درسهای تاریخ، آموزش اجتماعی به گزینش راه معتدل حکم مینمایند. گذار فکری ضرورت مبرم زمان ما میباشد. ا ین گذار فکری از ما میخواهد با بازنگری و فارغ از تعصب به دور ارزشها و مفکوره های مشترک ملی با هم متحد گرد یم. نیروهای روشنفکری کشوربا نظریات تنگ و محدود دیروزی بر بنیاد تفکر تک محوری سیاسی وتک قومی نمیتوانند گروه های پراگنده اعم از جناح های چپ و راست را در کنار همدیگر منسجم نمایند باید این گروه اجتماعی و سیاسی از دور اندیشی سیاسی و فرا قومی بخاطر آینده کشور و جامعه آن بهره گیرند در غیر آن مصیبت جنگ وبی اعتمادی ملی در افغانستان تداوم یافته استبداد در کشوربا خشونت هر چه بیشتر بیدادخواهد کرد. به امید رو ز یکه سایه بی عدالتی های قومی – سیاسی و اجتماعی از افغانستان ریشه کن گردد.
منابع سایت آریایی –تحت عنوان نقش و جایگاه اپوزیسیون نويسنده: خلیل رومان
سایت کابل پرس زیرعنوان تامل ها و پرسش هايی از "جبهه ملی" نويسنده: حسين کوهی .
سایت آزمون ملی زیرعنوان فساداداری؛ پدیده اجتماعی یا توطیه سیاسی ؟ نويسنده: سيد عيسي حسيني مزاري
سایت آریایی زیرعنوان نوزادی درحال مرگ! نويسنده: احمد بصيربيگزاد.
سایت کابل پرس زیرعنوان نسل کشی در قزل آباد مزارشريف نويسنده: قیوم بابک.
سایت آزمون ملی زیرعنوان دورنمای مقاومت طالبان نويسنده: سید محمد باقر مصباح زاده.
یاد داشت های شخصی نویسنده مقاله - 29 - ماه- دسامبر- 2007- میلادی

سيمای شهرت گريزحامدفاريابی ، قسمت دوم

كاملانند در لباس حقیر

سعدی
هنگامی در موسسهء عالی تربيه معلم فارياب تدريس ميكردم ( 1358 ) برای يكی از محصلان وظيفه يی سپردم .ء او كار خانگی را تمام كرده آورد .ء در صفحه اول آن نوشته شده بود « رحيمه حامد زاده » از او پرسيدم حامد كيست ؟ اندكی معرفی كرد با لهجه شيرين هراتی . گفتند كه به تازگی از هرات آمده است . بعد از ديگران جويا شدم . بالآخره دريافتم كه « حامد فاريابی » يكی از سيما های برازندهء شعر ماست .
آشنايی حضوری حاصل نكرده ، از تآثير آوازه اش فكر ميكردم كه حامد فاريابی بايد مردی باشد بلند بالا . با سيمای پرصولت ، شسته و رفته و با ادا و اطوار و افاده ، مانند بعضی هاييكه ديده بودم .
مطابق به فرمانی مدت دو سال از حريم مقدس تدريس جبرآ دور شدم . دوره مكلفيت را سپری كردم . تا سال 1361 اقبال آشنايی با وی نصيبم نشد .بعداز دوسال با داشتن همان تصوير پرداخته در تخيل و خودساخته در ذهن . در كتابخانه « ظهيرالدين فاريابی » ديدمش . برجای ايستاده خشك شده انديشيدم كه چه تصوير دور از واقع از او در ذهن داشته ام . برخلاف آن تصوير ، حامد فاريابی را مرد صميمی ، زودجوش ، اندكی منفی تاب و خودمانی تر از همگان يافتم . هميشه از داشتن تصور آنچنانی و روبرو شدن با واقعيتی اينچنينی ، در عذاب روحی بودم . تا اينكه سعدی بزرگوار به كمكم رسيد و گفت :ء
كاملآنند در لباس حقيرءءءءء همچو لوءلوء كه در صدف باشد
ای كه در بند آب حيوانیءءءءء كوزه بگذار تا خزف باشد
بعدها در يكی از داستانهای چخوف خواندم كه :ء « نام مردان بزرگ جدا از خودشان زندگی ميكند »ء
مخوفترين زندان ، زندان نام و شهرت است اين سياه چال خوش هوا ، افزون برآنكه رابطه ها و دوستی های انسان را محدود ميكند ، در نهاد صاحبش تخم بيگانگی ميكارد و او را « تافتهء جدا بافته » از اجتماع ميسازد .
زندانی سياست و جنايت روزی از روزها رها شدنی است اما زندانی نام هيچگاهی روی رهايی را نميبيند .
هرچه نامآورتر شود ، ميله ها فشرده تر ميشوند و ديوار ها ضخيم تر . همين سُكرِ مصيبت آور « را بيندر ناته تاگور » شاعر و فيلسوف بزرگ هند را به فرياد می آورد كه :ء نام من از بهر من زندان شده است .
مگر نام حامد فاريابی نتوانسته بود كه قيد و بندی به او بسازد و اسير ميله های قفس كند و شاعر مشهور و مغرور و بيگانه از اصل نمايد . او هميشه خود را يك كارشناس امور زراعتی معرفی ميكرد و بس . ادعای ديگری نداشت .
بعدازين تجربه تلخ ، هميشه به خود تلقين ميكنم كه از آوا تا سيما فرق بسياری هست .
هوشدار !
دوستی من و مرحوم حامد فاريابی روز تا روز استوارتر و محكمتر ميگرديد . از تصادف نيك ، حامد فاريابی در سالهای 1341-1340 با پدر مرحوم زمينهء مشترك كاری در ولسوالی قيصار داشته اند و دوستی بين آنان برقرار گردیده بوده است .اين الفت هم در تحكيم دوستی ما تآثير خوبی گذاشت .
اين دوستی و اعتماد سبب شد كه به نكته های دقيق و با اهميتی از زندگانی او كه اثرگذاری بارزی در شعرش دارند ، پی ببرم و او را تاحدی بشناسم و عوامل و ريشه های اساسی عكس العمل های احساساتی و بعضآ منفی تابی های او را دريابم و ايرادی به آن حالت ها نداشته باشم چون ديگران . زمانيكه در تدوين تذكرهء شعرای « رنگين كمان شعر » درسال 1369 همكاری نزديك با وی داشتم ، خوبتر دريافتمش و به انگيزه های بعضی از روابط اجتماعی او كه نزد اكثر دوستان باعث تعجب بود ، پی بردم

بسم الله الرحمن الرحيم
چكامهء آغاز سخن
۲۶/۹/۱۳۲۹ تا ۱/۱۱/۱۳۶۳
به نام پاك تو يزدان دانا ***** خدای عالَم و آدم ، توانا
سر آغاز همه گفت و عمل ها ***** بود شانيده جاويدان به دنيا
تو جاویدی و نام تو بقآ بخش ***** از آن توحيد ميماند مجلی
تو كاغازت نه پيدا و نه انجام ***** بشر را واقف از دنيا و عقبی
ترا علم لدُن ، پايا موءبد ***** به جز ذات تو فانی جمله اشيا
تو میدانی ز جبری اختياری ***** به تو حدود مختاری و منها
به توحيد تو مختوم اند جمله ***** بدانها و ندانها ما و منها
خرد گر اوج گير دانش آيد ***** به پروای تو بندد بال و پر ها
زصد مجهول هستی وا كند راز***** مقابل تازه يابد صد معمی
به جز تسليم لاريبيش نماند ***** زجهل خودشناسی بعد افشا
چو وهم ودانش خلق اند مخلوق ***** زخالق نيست برتر خلق حاشا
كسی با فلسفه جويد وجودت ***** كسی از سفسطه خواهد مدارا
جواب من«چه بودم»هاسكوت است ***** به پيش(انت ربی رب الاعلی)
توكل پاسخ چون است آتی ***** گريز از نهی و افعل فی التبرا
جبين را سايش اعجاز اخلاص ***** بود آسايش از فرسايش لا
چو نقش واژگون مُهر معكوس ***** كژانديشی شود ازسجده خوانا
به تعبيد عبادت ره سپردن ***** ز تبعيد است رد و امر قربا
زهر عضو بدن كار يه آور ***** خدا و خلق را شایان و زيبا
زشمس آموختن فيض آفرينی ***** به جسم و جان ك اين درهمهجا
چو ميغ اشك صفا بخش آفريدن ***** فزودن آب حيوان بهر احيا
خزان وش در خزابه بار بستن ***** بهاران دگر را نعمت افزا
ز جود تو وجودم دانشی يافت ***** به شكر اين عطا خواهد خود اعطا
بده بگذار بار بر گرفته ***** به دوش بار بر سُتّوار بر پا
مدد كن تا سخن بِه بار باشد ***** كه به ياری ۱ بشر را دارم انشا
صدف خالی ز نيسان گهر زا ***** خذف بيهوده ده افزايد به دريا
نهد تا زنده نامم ذكر خيری ***** محيا در زمانه بعد امحا
كرم كن تا شود كار صوابی ***** زمن آيينه ماند نور پاشا
ز بَدّوَم آمدن بوده نه مختار ***** به اكراهم مبر ناكام پير را
بده توفيق اعمالم رضا ياب ***** كه باشد نَورَهانم مال ارضا
چو بگشايم سفر بر دِه بُنه را***** نمانم خَوّی ۲ پيچِ رد ز مروا
ره آوردم رهين لطف اقبال ***** اگر نبود به لطف خود ببخشا
بهشت و نابهشتم بر تو هشته ***** رضا را نارضا ، بيخود غوغا
رجامندم بهين نامی بماند ***** پس از تجزيهء كُلَم به اجزا
پس از رحلت تودانی عاقبت را ***** چو با عافيتم خواندی در آنجا
كه باشم شامل رحمت از امروز ***** به پيش نسلها حامد به فردا
۱ ـ حرف « ی » سبك خوانده ميشود : آن سانی كه بعضی از ابيات فرخی را بايد خواند در چند جای دیگر هم بايد اينگونه تلفظ رعايت گردد .
۲ ـ خَوّی ( بروزن نِی ) عرق معنا ميدهد

پايان قسمت دوم
ادامه دارد
.

اعتراف به اصل يهودی بودن - ب

تبصره فرستنده
دپشتون لند تاریخ د احمد جان لیکنه په تورات کی د پشتو ویبنو څرک، لیور، وینه
تحت دوعنوان با لا درسایت بینوا مطا لبی به اتکای اسنا د قابل قبول برای خود پشتون تباران به نشر رسیده است که نسل یهود بودن پشتون هارابه اثبات میرساند وتمام تلاش های پشتون هارا درمورد پنهان نگهداشتن یهود نسب بودن آنها خنثی میکند
وقتی درسال 2006کتاب تاریخ افغانستان تا لیف محترم عیدالحمید محتاط منتشرگردید که دران نتایج پژوهش دانشمندان نژاد شناسی وزبان شناسی درمورد پشتون تباران افغانستان انعکاس داده شده و ثابت میکرد که پشتون ها نسلی ازقبایل یهود اند اگرچه تعدادی ازپشتون های حقیقت ناپذیردران وقت تلاش کردند وچرند وپرند هائی را ازطریق سایت های انترنت برای پنهان کردن یهودی نسب بودن خودبه نشر رسانیدند اما وقتی که خانم ثریا بهاء مبارزراه حق وعدالت فیلم مستندی تحت عنوان قبایل گم شده به نشرسپرد همه پشتون های پنهان کارمات ومبهوت شده خا موشی اختیارکردند ولی این موضوع سوال برانگیز است که چرا اکنون خود پشتون ها درباره یهودی نسب
بودن خود به افتخارمطالبی را به نشر میرسانند وتبلیغات میکنند ؟
ارسالی عبدالوهاب مجیدی
دپښتون ټبر لنډ تاریخ (د قاضي احمد جان لیکنه
)

دا مقاله قاضي احد جان صاحب ليکلې ده اوپه پښتو مجله (ستړې مشې )کښي په1932میلادي کال کښي خپره شوې وه ، د دې مجلې خپرونکی هم دوی په خپله ول .

اصلي پښتانه ځان ته د افغانه اولاد وائي. افغانه د يرميا زوي او د ساول نمسي و. ساول د عيسي عليه السلام نه پنځه د پاس زر کال (1005) وړنبی د حضرت سليمان عليه السلام سالار و. دوي وائي چه د عيسي عليه السلام نه شپږ سوه کال وړنبی ځمونږ پلار نيکۀ د کنعان نه ايران ته راغلل او دې ځاې نه رو رو د هرات د نمرخاتۀ طرف ته د غور په غرونو کښ آباد شول. دلته به ورته خلقو بني افغان يا بني اسرائيل ويل.


د حضرت سليمان عليه السلام د زمانې نه يو نيم زر کال پس ځمونږ پېغمبر حضرت محمد مصطفي صلعم په عربو کښ ښکاره شۀ او د نبوت اعلان ئي وکړ. د نبوت په نهم کال د عربو يو سردار خالد بن وليد اسلام راوړ. دې سردار د غور پښتنو ته يوه چيټي (لیک) ولېږله او د پيغمبر آخر زمان صلعم زيرې ئې ورباند وکړ. د چيټي رسيدو سره د غور پښتنو د مشرانو يوه ډله تحقيق د پاره عربو ته ولېږله. د دغې ډلې د سردار نوم قيس و. دلته چه راورسيدل نو ټول د حضرت خالد بن وليد (رض)په وينا باندې مسلمانان شول. دا قيس نوم سردار چې د پښتنو د ډلې مشر و، د ساول په اوۀ ديرشمه (37) پوړ کښ نمسې و. دۀ ته خالد بابا خپله لور ورکړه. پيغمبر صلعم دې پښتنو ته دعا وکړه او قيس نه ئي عبراني نامه لرې کړه او اسلامي نوم عبدالرشيد ئې پر کيښود. دوئي چه څه وخت راروانېدل نو په ډير عزت ئي رارخصت کړل. او د پښتنو قام ته ئې د ((فتان)) خطاب ورکړ، چه بيا وروسته د خلقو په خولې کښيوت او د دې ملک ژبه هم لوړه وه نو د ((فتان)) نه ((پټان)) جوړ شو. فتان په اسيريا ژبه کښ سګاونړ ته وائي يعني لکه څنګه چه بيړۍ په سنګاونړ چلېږي، دغه سې به دا پټان قام د اسلام بېړۍ وچلوي.


پټان عبدالرشيد چه د خپلو ملګرو سره خپل وطن غور ته راغې نو په يو څو کال کښ قريب قريب ټول خلق مسلمانان شول. چه په کښ ډير وليان، زبرګان او د مرتبو خاوندان وختل. د دۀ د دې بي بي يعني د خالد بابا د لور نه درې زامن وشول. د مشر نوم سربون او د مينځني بيټان او د دريم غرغشت و. وائي چه د دې قيس يا عبدالرشيد بابا د دې دريو زامنو د اولاد نه څلور سوه قامونه يعني خيلونه جوړ شوي دي. د پيښور نه تر قندهار پورې پښتانه يعني دراني، ترين، شيراني، او کهيتران د سربون د دوه زامنو اولاد دي. يوسف زي، محمد زي، مهمند، او داؤدزي وغيره د بيټان اولاد دي. غلزي، لودهي، او سوري هم د بيټان د لور د طرف نه اولاد دي. د قيس د دريم زوي يعني غرغشت درې زامن وؤ او کاکړ، وزير، شيتک، توري، خټک او اپريدي وغيره د دغې دريو اولاد دي.


دا چه ما څه وليکل په ځان د پښتنو د خيال ټکي دي. يعني هغوئي دغه سې وائي او دا ئې خيال دې. ليکن ډاکټر بيلوز او نور موریخان ليکي چه د اسلام نه پخوا د سرحدي صوبې او د ګير چاپير علاقې پښتانه قامونه د يو پکټيان نوم آريه قوم اولاد دي چه د بدها (بودا)په دين ؤو او ژبه ئې ((پکتو)) وه. د دوئي څلور شاخونه دي، اپريټي (افريدي)، سترګېدي (خټک)، داديکي (دادي) او ګندهاري (قندهاري) چه په سپين غرۀ کښ، سليمان غره کښ، د اباسيند په کندو کښ، او د کابل د سيند قطب ډډي ته، د پيښور په کنده، او د دې نه د قطب اړخ په غرونو کښ آباد ؤو.


مشهور تاريخ ليکونکې هيروډوټس ليکلي دي چې د عيسي عليه السلام نه درې سوه اوۀ کال وړنبی چه سلطان سکندر په هندوستان باندې حمله وکړه نو دلته هم دا پکټيان نوم قام موجود و.


د عيسي عليه السلام په اتمه صدي کښ دې اصلي پښتنو د عربو د خليفګانو جنډې لاندې د دين ښورولو په جوش کښ غور او قندهار طرف ته کوچ وکړ او دلته ئې د بودا مذهب ګندهاري قام سره مقابله وشوه. پښتانه ډير لږ ؤو نو د هغوئي څه ونۀ کړې شول او پخپله ئې هم د هغو ژبه يعني پښتو راواخسته. او د هغو نه ئې ودونه کوژدنې وکړې او آخر ئې هغوئي ټول په اسلام مشرف کړل. په دې شان د پښتنو اصلي قام چه په کښ د يهوديانو، ايرانيانو او د عربو وينه هم ګډه شوي وه، د ګندهاري قام سره ګډګا ډيره شوه. يوسف زي، مهمند، ګيګياني، ترکلانړي، داؤدزي، خليل، محمد زي، او شنواري وغيره هم د دې ګندهاريانو اولاد دي.


د عيسي عليه السلام په لسمه صدې کښ يعني 1000ء کښ سبکتګين په هندوستان حمله وکړه. او دا وړنبی ځل و چه د پکټيان قام په علاقو کښ د ترکي نسل قامونه هغه ځان سره راوستل.


د سبکتګين نه پس د ده زوئ محمود غزنوي اپريدي، په اسلام مشرف کړل. هغه ځان سره يو غلزي نوم ترکي نسل راوست چه ډير جنګيالي قام و . هغو جلال آباد او قلات غلزي فتح کړل او نمرخاته غر پريواتۀ ته ښواړۀ شول. محمود غزنوي ځان سره يو بل کوهستاني قام هم راوستې و . چه هغو ته رهيلي وائي. دا قام په هغه ټولو علاقو کښ ښور شۀ چه کومې فتح شوي وي. د اوده په ضلع کښ روهېلکنډ نوم ښهر هم د ده په نامه باندې نومړي دې.


په 1200ء کښ د غور د پښتنو لاس ته بيا بادشاهي راغله او هغوئي په هندوستان حمله وکړه او د پکټيان ټول پاتې شوي قامونه ئې مسلمانان کړل. او هغو سره ئې ودونه کوژدني وکړۀ راکړۀ وکړل. په دې شان سره ټول پټان قام مسلمان شۀ. او بيا د پښتون قام په ډيره مړانه سره په هندوستان وروخوت. او په دنيا کښ ئې د اسلام جنډه اوچته کړه او ځان ئې د خپل پيغمبر صلعم د خطاب (پټان) اهل ثابت کړ او د هغه په مبارکه ګفته باندې ئې د تصديق مهر ولګاوۀ.


د سرحد او د غيرو علاقو پښتانۀ د هر چا اولاد چې وي، ليکن کوم خدمتونه چه دوئ د پيغمبر صلعم د دين ښورولو کښ کړې دې، هغه لکه د نمر ښکاره دې. او تر قيامت به په دنيا کښ يادېږي. د دې دروند قام هر يو سړې که په خپلو قومي خدمتونو باندې هر څومره غاوره شي، نو په ځائ دې. او چې د کوم قام د مشرانو د خدمت او د همت دایې روايتونه وي، نو هغه هيچرې نه شي ورکېدئ.


يه پښتون ستا په مور د لا رحمت شي چه داسې زوئ ئې راوړي دي.


اسلام په راستې وۀ پر روان شوي.


اسلام غريب وۀ تا ئې غريبه ورځ قبوله کړه.


اسلام بې آسرې وۀ تا ئې ملګرتيا وکړه.


ظالمانو په تا ظلم وکړ تا سونړ ونه کړ.


غټو غټو مغرورو او متکبرانو ته ستا سر ټيټ نۀ شۀ، او آخر دې د توري نه تير کړل

قاضي
برگرفته شده از سايت بينوا

اعتراف به اصل يهودی بودن - الف

تبصره فرستنده
دپشتون لند تاریخ د احمد جان لیکنه په تورات کی د پشتو ویبنو څرک، لیور، وینه
تحت دوعنوان با لادرسایت بینوا مطا لبی به اتکای اسنا د قابل قبول برای خود پشتون تباران به نشر رسیده است که نسل یهود بودن پشتون هارابه اثبات میرساند وتمام تلاش های پشتون هارا درمورد پنهان نگهداشتن یهود نسب بودن آنها خنثی میکند
وقتی درسال 2006کتاب تاریخ افغانستان تا لیف محترم عیدالحمید محتاط منتشرگردید که دران نتایج پژوهش دانشمندان نژاد شناسی وزبان شناسی درمورد پشتون تباران افغانستان انعکاس داده شده و ثابت میکرد که پشتون ها نسلی ازقبایل یهود اند اگرچه تعدادی ازپشتون های حقیقت ناپذیردران وقت تلاش کردند وچرند وپرند هائی را ازطریق سایت های انترنت برای پنهان کردن یهودی نسب بودن خودبه نشر رسانیدند اما وقتی که خانم ثریا بهاء مبارزراه حق وعدالت فیلم مستندی تحت عنوان قبایل گم شده به نشرسپرد همه پشتون های پنهان کارمات ومبهوت شده خا موشی اختیارکردند ولی این موضوع سوال برانگیز است که چرا اکنون خود پشتون ها درباره یهودی نسب بودن خود به افتخارمطالبی را به نشر میرسانند وتبلیغات میکنند ؟
ارسالی عبدالوهاب مجیدی
په تورات کي د پښتو وییونو څرک (لیور، وینه
برگرفته شده از سايت بينوا
)

د فرانسوي ارواپوه، لیکوال او فیلسوف میشیل فوکو په اړه مې پر جرمني ژبه د ځینو مالوماتو د لوستلو په ترڅ کې سترګی د « لیور نکاح» (Schwagerehe) پر مفهوم ولګیدې. د دغه جاج او مفهوم پر تاریخي او کولتوري اړخ باندې د ښه پوهیدو په نیامت مې بې له ځنډه په انترنت کې د لا زیاتو مالوماتو کړکۍ پرانیسته. په دې ترڅ کې خبره لرغونې لاتینې ژبې او ان تورات ته ورسیده.


په ویکی پیدیا کې د جرمني د (Schwagerehe) یانې لیورنکاح تر څنګ د (Leviratsehe) او


(Levirat) وییونه یا کلمې هم کارول شوې دي. تر ټولو مهمه، په زړه پورې او د تاریخي ـ کولتوري ارزښت وړ خبره دا ده چې په ویکي پیدیا کې د اړونده مقالې د چمتو کوونکي په اند، د لیویرات (Levirat) کلمه د لرغونې لاتینې ژبې له لیویر (Levir) څخه رااخسیتل شوې چې مانا او مفهوم یې کټ مټ همدا د پښتو ژبې لیور راخیژي.


لیور ته په پارسي ـ دري کې (یور) او په روسي ژبه کې دیویر (Деверь) وایي، چې دا خبره پخپله د دغه ویی یا کلمې د هندو اروپاییوالي څرګندویي کوي. له کولتوري ـ تاریخي پلوه لیویرات یا


لیورنکاح په یهودانو کې د مړه شوي میړه له ورور یانې لیور سره د کونډې وریندارې نکاح یا واده ته ویل کیږي.


البته دا دود په پښتنو کې هم په پراخه توګه تر سترګو کیږي، خو کومه ځانګړې او ټاکلې ژبنۍ


نومونه یا اصطلاح ورته تر اوسه نه ده کارول شوې.


پخپله په تورات کې هم د لیور د کلمې مفهوم څو ځایه تر سترګو کیږي، چې غوره بیلګه یې د (Levitikus) یا پر پارسي ژبه د سفر لاویان په نامه یو جلا څپرکی دئ. همدا رنګه د تورات د پیدایښت یون ( سفر پیدایش) په ۳۸ باب، د لیوی یون (سفرلاویان) په ۱۶، ۱۸، ۲۰ او ۲۱ بابونو او د تثنیه یون (سفر تثنیه) د ۲۵ باب په ۵ ـ ۱۰ ایاتونو کې د لیورنکاح په باب بشپړ مالومات، لارښوونې او


کوه مه کوه (امر و نهی) وړاندې شوې دي.


په تلمود کې د دې دود د سپیناوي په موخه راغلي چې مړ شوی ورور باید بې بچیانو، په تیره بې زویه او لیور هم د ځوانۍ منګ (عمر) ته رسیدلی وي. د لیورنکاح موخه د ځمکې او میراث ساتنه او دغه راز کونډې ته د ژوند د ډاډمنو شرطونو چمتو کول بلل شوي دي. د تلمود په وینا که چیرې د کونډې مشر لیور د واده کولو وړتیا نه لري، نو باید بل لیور یې په نکاح کړي. که چیرې کشر لیور د واده منګ ته نه وي رسیدلی، نو کونډه باید یا له خسر کره او یا هم د خپل پلار په کور کې سترګې په لار پاتې شي، تر څو لیور یې راځوان او واده کولو ته جوړ شي.


د یهودانو د دې دود موخه د میراث له پاره د نرینه بچي زیږونه او د مشر زوی د نوم او نښې نه ورکیدنه بلل شوې ده. د لیور نکاح دود دیني وجیبه وه، خو په پر ځای کولو کی یې د دواړو خواوو خوښه یو مهم شرط و. که چیرې لیور نه غوښتل چې خپله کونډه ورینداره په نکاح کړي، نو وریندارې حق درلود د مشرانو او سپین ږیرو په وړاندې له خپل لیور څخه څپلۍ وباسي او د هغه پر مخ او یا یې هم په مخ کې پر ځمکه لاړې تو کړي. (وګورئ : د سفر تثنیه د ۲۵ باب له ۵ – ۱۰ ایاتونه او د پیدایښت یون (سفر پیدایش) ۳۸ باب)


پوښتنه دا ده چې ایا د لیور کلمه او د لیورنکاح جاج او مفهوم له لاتین او یهودانو څخه پښتنو ته رالیږدیدلی او که له پښتو او پښتنو څخه لاتین او یهودانو ته ورلیږدیدلی دئ؟


وینه


د لیور تر څنګه په لاتیني ژبه کې د وینا (Vena) ، وینی (Vene) یانې رګ او ویندیتا (Venditta) کلمې هم ډیرې په زړه پورې دي، چې د پښتو له وینې او وینې غچ (وینغچ) سره په یو ډول نه یو ډول تړاو لري. د پښتو له وینې سره د لاتین د او دغه راز د روسي ژبې د (вена) توپیر په دې کې دئ چې هلته دغه کلمې د رګ (وینې رګ، وینرګ) مانا ورکوي او په دې توګه یې له وینې سره یو ډول ناسیده تړاو موندلی دئ. خو څرنګه چې رګ هم زړه ته د وینې د لیږدولو دنده لري، نو له دې کبله یې له وینې سره تړاو له منځه نه شي تللی.


په یوناني کې بیا رګ ته فلیوا (Fleva) وایي، چې د زړې یوناني له فلیبو او فلیباس څخه اخیستل شوې ده.


په زړه پورې دا ده چې په ایټالوي ژبه کې د لاتین وینا Vena) ) (پښتو= وینه) کلمه په یوه بل مورد کې کټ مټ د وینې په مانا کارول کیږي او هغه د وینې غچ یا بدل دئ چې پر ایټالوي ورته ویندیتا (Venditta) وایی.


دغه دود په تیره د سیسلي د مافیا د دود «له برکته» همدا اوس هم لا ژوندی پاتې دئ. که د مافیا یوه ډله (کورنۍ) د بلې ډلې کوم غړی ووژني، نو د وژل شوي کس د وینوغچ باید واخیستل شي، چې دې «دود» ته په ایټالوي کې ویندیتا، یانې د وینې غچ (وینغچ) وایي. برسیره پر دې ویندیتا په ټولیزه توګه هم وینغچ ته ویل کیږي.


لکه چې لیدل کیږي، پورتنۍ بیلګې د نړۍ له ډیرو لرغونو او بډایه کولتورونو، ژبو او ولسونو سره د پښتو ژبې او پښتنو د نږدیوالي ډیرې جوتې نښې او شواهد دي.


د وینې د کلمې په باب هم پورتنۍ پوښتنه وړاندې کیدی شي، په دې مانا چې ایا دغه ویی یا کلمې له پښتو نه لاتین ته یون کړی او که بر عکس لاره یې وهلې ده؟


جرمني ۱۴/ ۱۱/ ۲۰۰۷


محب سپین غر


dinsdag 25 december 2007

اثر بايكوت شده ابولقاسم فردوسی

ارسالی غلام سخی از كانادا
علامه دهخدا و اثر بایکوت شده فردوسی- سید حیدر بیات
سه شنبه,۴ دی ۱۳۸۶
آزاد تبریز- میان پنهان‌کاری‌ها و بزرگنمایی‌های « پيروان ناسيوناليزم رژيم پهلوی »که بعضی از آثار را که به نفعشان نیست پنهان و بعضی را که به نفعشان هست بزرگنمایی و آگریندیسمان می‌کنند، کتاب یوسف زلیخای فردوسی سرنوشت دیگری پیدا کرده است. بدین معنا که چون این منظومه در جامعه نسبتا شایع بوده و خوانندگانی داشته است، پنهان کردن آن میسر نبود. حتی زمانی که عمال رضاشاه مزاری برای فردوسی دست و پا کردند در سنگ آن مزار نیز «این مکان نظر به ظن قوی مدفن حکیم ابوالقاسم فردوسی ناظم کتاب شاهنامه و داستان یوسف و زلیخا است» نوشتند. اما این اثر فردوسی به صراحت تمام بر ضد شاهنامه بود و توبه‌نامه فردوسی محسوب می‌شد و تقریبا امکان مانور بر روی شاهنامه را از حضرات می‌گرفت چه فردوسی به صراحت سروده بود:
ندانم چه خواهد بدن جز عذاب
ز کیسخرو و جنگ افراسیاب
برین می سزد گر بخندد خرد
زمن خود کجا کی پسندد خرد
که یک نیمه عمر خود کم کنم
جهانی پراز نام رستم کنم
دلم گشت سیر و گرفتم ملال
هم از گیو و طوس و هم از پور زال
نگویم دگر داستان ملوک
دلم سیرشد زاستان ملوک
دوصد زان نیرزد به یک مشت خاک
که آن داستانها دروغ است پاک

خواندن این اشعار برای « برای پيروان خط ناسيوناليزم پهلوی »قابل تحمل نبود و این توبه نامه همچنان در گلویشان گیر کرده بود که به ناگاه فکر بکری در آسمان ذهنشان جرقه زد و این کتاب را منسوب به فردوسی و نه از آن فردوسی اعلام کردند. بزرگترین دلیلی که برای این کار داشتند، ضعف ادبی این کتاب نسبت به شاهنامه بود.امروز که سی‌دی لغتنامه یا به قول حضرات لوح فشرده لغتنامه دهخدا را ابتیاع و در کامپیوتر نصب می‌کردم، در بخش مربوط به زندگی و آثار دهخدا نکته‌ای تعجبم را برانگیخت و بلافاصله به دکتر صدیق زنگ زدم و این نکته را به ایشان گفتم ایشان هم مثل من تعجب کردند. آن نکته این است:«مرحوم دهخدا نسخه‌ای خطی از یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی در کتابخانه خود داشتند که تمام آن را تصحیح و تحشیه کرده‌اند. ایشان برخلاف بعضی از معاصران از جهت ارزش ادبی بدین کتاب علاقه بسیار داشتند.»(لوح فشرده لغتنامه دهخدا)گفتنی است که این اثر دهخدا تاکنون از سوی « ناسيوناليستها » اجازه انتشار نیافته است و چه بسا …درست است بعد از فردوسی مرحوم دهخدا نیز بایکوت میشود و « پیروان شوونيزم پهلوی » هر آنکس را که در فراروی راه قرار می‌گیرد قیچی می‌کند.بعدالتحریر: این اثر فردوسی را جناب دکتر صدیق تصحیح و توسط انتشارات فتحی تهران منتشر کردند. اما مسئله‌‌ی جالبی در این میان اتفاق اتفاد. وزارت ارشاد اجازه نداد کتابها را از چاپخانه خارج کنند و ناشر را مجبور کرد که عبارت «منسوب به» را بر روی جلد اضافه کند از آنطرف چون جلد چاپ شده بود و کلی ضرر متوجه ناشر میشد لاجرم با حروفی که به حروف ملخی معروف هستند کلمه منسوب به را بر روی جلد حک کردند که در چاپهای اول باسمه‌ای بودن این عبارت کاملا مشخص است. سوال اینجاست که در کدام مملکت وزارت ارشاد به جای محققان تصمیم می‌گیرد که انتساب یا عدم انتساب یک اثر را به شخصی اعلام یا نفی کند. در واقع محقق باید برای نظر خود آزاد باشد و تنها میتوان او را نقد کرد.اما مسئله دکتر خیام پور از این هم جالبتر است. مرحوم دکتر خیامپور که پایان نامه دکترایش را در زمینه یوسف زلیخاهای ترکی و فارسی نوشته بود و به این اثر فردوسی هم اشاره کرده بود در زمان پهلوی‌ها نزدیک به هفت سال بیکار ماند و بعد از آنکه نسبت این منظومه را به فردوسی انکار کرد در دانشگاه تبریز به عنوان استاد ممتاز! مشغول به کار شد.منبع:آلما یولو
مخابره شده در سرویس اخبار آذربايجان, مقالات و مصاحبه ها چاپ مطلب

maandag 24 december 2007

پيام به تورك تباران كشور - محسن زردادی


محسن زردادی

پیـــام به تورکتبـــاران کشور

به طرفداران نظریهء ایجاد شورای همبستگی تورکتباران افغانستان تقدیم است

الا ای تـورکتبــاران تــورکتبـــاران

بهــم یکجـا شویــد چون ابر وباران

بجــوشیـــد و بغریـــد و بباریـــــــد

بـه شهـر و ده و دشت و کوهساران

زمیــن و خـاک را سرسبز سازیــد

زبــــاغ و بوستــــان و کشتـــزاران

بنــا سازیــــد فرهنــــگ نوینــــــی

هزار واوزبیک وتورک * وتتاران

شمـــا هستیــــد تهـــــداب تمــــــدن

دریـــن خطـه دریـن ملک ودیاران

بسوزیــــد کینــه های قرن هـــا را

بسازیــــد بــا تمــــام همــــجواران

ز بلــــخ و بامیـــان وغور وغزنـه

زکابــــل تـا هـــرات و قندهـــاران

رها سازیـــد این ملــک و وطن را

زدســــت تنبـــلان و مفتــــخواران

شماییـــــد جـــزء فرهنگ جهــانی

شمــا مســؤل این خاکـــید یــــاران

ز وحـــدت زنـده گـردد هویـت مــا

همــان هویـت که سالستش هزاران.

* تورکمن ها وسایر اقوام تورکتباریکه نام شان در شعر ذکر نشده است.

م. زردادی

يکشنبه 25 قوس 1386 خورشيدی برابر با 16 دسمبر2007 ميلادی/ آلمان

16 / 12 / 2007 Germany




zondag 23 december 2007

سيمای شهرت گريز حامد فاريابی- معرفی كتاب - قسمت اول

بسم الله الرحمٰ الرحيم
حامد فاريابی
صُورِ قلم
( گزينه يی از اشعار )
معرفي شاعر از قلم رحيم ابراهيم
صور قلم . مجموعه ء اشعار حامد فاريابي
ای صور قلم خيز كه تا نامه نويسيم ءءءءء حشر سخن انگيز كه هنگامه نويسيم
نوت : به ارتباط شرح خانواده پدري حامد فاريابي توضيحات مفصلتري ازطرف برادر آن مرحوم ارائه و همچنان عنوان نشر انترنتي « سيماي شهرت گريز - حامد فاريابي » انتخاب گرديد ، اميد است كه مورد پسند فرهنگسالار محترم رحيم ابراهيم واقع گردد .
دكتورهمت فاريابي

تاشكينت اوزبيكستان
بهار------------- 1380
افتخار دارم كه به مناسبت هفتمين سالگرد وفات مرحوم و مغفور حامد فاريابی آن باغبان سوخته جان گلستان شعر ، دسته گلی از چمنستان اشعارش را حضور ادب پروران و دلباختگان معنويت تقديم ميكنم و كار خويش را گلغنچه يی بر مزار پُرنورش ميشمارم كه رنگ وبوی ارادت واخلاص صادقانه ام را نسبت به آثار ماندگار او در برگ های خود دارد .
با اظهار سپاس از تمام كسانی كه درين كار معنوی صميمانه همكاری كردند .
دكتور آريانا پيكار

اظهار شكران
خوشنود و مشعوفيم ازينكه قسمتی از اشعار پدر مرحوم مان حامد فاريابی به همت دكتور آريانا پيكار به چاپ ميرسد و خدمت علاقمندان تقديم ميگردد . اميدواريم كه روزی شاهد چاپ تمام ميراث ادبی آن مرحوم كه جزء ميراث معنوی جامعه بشری است ، بوده باشيم .
با سپاس بيكران ازتمام آن محترمانی كه درين كار ارزنده و ماندگار سهم گرفته اند .
محمد اسلم حامدزاده
« به نمايندگی از فرزندان مرحوم حامد فاريابی »

آرزو های ناكام
اين كه روحش ترك كرده حامد است
خفته زير خاك بيجان ، لب خموش
عقده های آرزو بر سينه برد
تا اجل خاموش كردش از خروش
******
من همان مردم كه اندر زندگی
روح من در محبس تن رنج ديد
طفليم ناشاد رفت و جوانی نامراد
دست از باغ مرادم گل نچيد
******
آه اگر ميشد سينه باز كرد
باكسی بنمود درد و داغها
باز ميكردم دل اين خاك را
می نمودم از نهان ابلاغها
******
آه اگر ميشد كه سينه باز كرد
تاكه همچون لالهء صحرا ز داغ
تالب پر خنده تاول ناز كرد
گرم آتش ديد اين اخگر چراغ
******
رهگذر گر از مزارم بگذری
لحظه يی از بود من يادآوری
خويشی و بيگانه يكسو برنهی
رقتی بر قلب نا شاد آوری
******
زير خاك تيره خفته منتظر
از عظامم ناله ها آيد بيرون
رهگذر گر گوش محرم باشدت
يك دعای خير ميخواهم كنون

حامد فاريابی
مدتی اين مثنوی تآخير شد
مولوی
روزی به دفتر مركز مطالعات افغانستان ( ASC ) كه آدرس موقت مجلهء « چاووش » نشريهء انجمن فرهنگی ميرعليشير نوايی در شهر پشاور بود ، رفتم . محترم محمدظاهر بابری كارمند آن دفتر لفافه يی برايم دادند و گفتند : به آدرس مجله چاووش آمده است .ء لفافه را گشودم . نامهء پرازلطفی بود از دكتور آريانا پيكار .ء درآن نامه ضمن يادكرد نكات قابل تآملی در نشرات مجله چاووش پرسیده بودند كه : « آيا مجموعه يی از اشعار حامد فاريابی را چاپ كرده ايد يا خير ؟ وجه پولی ٱن چند ميشود و چگونه به دسترس تان گذاشته ميتوانم ؟ » ء
من در پاسخ ايشان قيمت تخمينی چاپ كل آثار و گزينه يی از آثار را فرستادم . ايشان توسط فكس fax آدرس پول چاپ گزينه را فرستادند .ء
بعداز دريافت وجه مذكور محترم كوهكن و من در خصوص تهيهء آثار او دست بكار شديم و نامه هايی به انجنير محمد اسلم حامد زاده ، دكتورس كريمه حامد زاده ، محترم محمد اسحاق شمسی ، محترم محمد اشرف شريفی و ديگر دوستان فرستاديم .ء
تا ماه سنبله 1379 هيچ اثری از مرحوم حامد فاريابی به دست ما قرار نگرفت .ء به ناچار تصميم گرفتم گزينه يی را كه خود برايم لطف كرده بود و باخود داشتم چاپ كنم .ء خوشبختانه در جريان ماه سنبله سه جلد از كتاب « نور شناور » يكی بعداز دیگری برای ما رسيد .ء كار حروفچينی مجموعه يی را كه داشتم همراه با اشعار آمده در نور شناور و « تذكرهء رنگين كمان شعر » ختم كردم عء از محترم انجنير غفار ريعان شمالی كه در پشاور آمده بودند تقاضا كردم كه پروف proof اول آنرا بخوانند عء ايشان گفتند كه تمام آثار حامد فاريابی را باخود آوردم .ء خوشی من بيش از حد شد و مسوليت بزرگی كه در برابرم بود ، انديشه مندم ساخت .ء
بعداز مشوره يی با كوهكن صاحب به اين قرار رسيدم كه از چاپ مجدد اشعار چاپ شده صرفنظر شود و از آنچه تا اكنون چاپ نشده است ، مجموعه يی فراهم گردد .ء وهم تصميم بر آن شد كه ازين امكان حد اكثر استفاده صورت گيرد و آرايش ظاهری كتاب آنقدرها مهم انگاشته نشود و اشعار بيشتر تقديم گردد .ء يعنی كميت اشعار بر كيفيت چاپ بچربد .ء با اينكه از انتخاب اشعار چاپ شده صرفنظر شد مگر در چند مورد نتوانستم كه به قرار قبلی پابند باشم .ء عدولهای اجباری داشتم .ء
كار انتخاب دربين انبوههء از مصروفيت های دست و پاگير به كندی تمام شد و حروفچينی آن هم به دوش خودم افتاد .ء چون اشعار او افزون بر روش خاص املايی كه داشت ، نقطه گذاری خاصی را هم ايجاب ميكرد .ء
در راه يابی اشعار درين دفتر
اول - به اشعاری كه مسايل عاطفی شاعر را بيان ميداشتند .ء
دوم - به اشعاری كه نكته هايی از زندگی خانوادگی او را احتوا ميكردند .ء
سوم - به اشعاری كه نكته های شهروندی و پيوند شهروندی داشتند .ء
چهارم - به اشعاری كه مسايل ميهنی را تبارز ميدادند .ء
پنجم - به اشعاری كه درد های بشری در آنها ضجه ميكردند .ء
ششم - به اشعاری كه وسعت جهان بينی شاعر را تبارز ميدادند .ء
هفتم - به اشعاری كه اندوه اقشار محروم و مظلوم را فرياد ميكردند .ء
هشتم - به اشعاری كه از مظالم پرده برميداشتند .ء حق اوليت و اولويت داده شد.ء
عنوان مجموعه از غزل « سيرت معقول » گرفته شد .ء مطلع غزل چنين است :ء
ای صور قلم خيز كه تا نامه نويسيم ءءءءء حشر سخن انگيز كه هنگامه نويسيم
درين مجموعه دو نوع تصرف اجباری صورت گرفت :ء
اول - از بيم شلاق تكفير و تعذير يكی دو كلمه تغيير داده شد ، اميد كه عذرم معقول آيد .ء
دوم - درهنگام نقل اشعار ناخودآگاه كلماتی ازقلم مرحوم حامد فاريابی يا می افتاده است ويا افزوده ميشده .ء به تعبير ديگر همعنانی كامل سرعت بين ذهن و دست نبوده است .ء چندين بار متوجه اين نكته شده بودم .ء همچنان اشعاری كه دو نقل دارند .ء اين كار ناخودآگاه را در مواردی آشكار ميسازند .ء بادرنظرداشت اين نابسامانی كه از ناخوب هنجاری عاطفی سرچشمه ميگيرد ، كلماتی افزودم يا كم كردم در چند مورد محدود .ء آن ابيات واقعيت های ناخوشآيند را باخود داشتند .ء
دشوارترين و پرمسوليت ترين بخش كار فرا رسيد :ء نوشتن يادداشتی درين مجموعه ، آنچنان يادداشتی كه حامد فاريابی و شعر او را اندكی معرفی كند .ء يادداشت های بدردبخوری از زندگانی او داشتم كه به سبب بدسترس نبودن ، از آنها استفاده كرده نتوانستم .ء با آنهم مطالبی به مدد اشعارش سرهم بندی شد تا مقدمه يی باشد برای كارهای آينده و آيندگان .ء
پايان بخش اول
ادامه دارد

مكثی بر مقاله پژوهشگر محترم احد وفا معصومی


مكثی بر مقاله پژوهشگر محترم احد وفا معصومی
الف آسيابان
نويسنده محترم

نوشته شما را در مورد وصف مولانا با علاقمندی تام مطالعه كردم و بنابر پيشنهاد شما ، حاضرم كه مولانای بزرگ را نه تنها بلخی خراسانی بگويم بلكه اگر اجازه ميداشتم ، او را قبله خود ميخواندم .
درين نوشته كوتاه اولتر از همه ميخواهم اذعان نمايم بخاطر اينكه زحمت كشيده ايد در بحبوحه تجليل از هشتصدمين سالگرد مولانا جلال الدين محمد بلخی ، مضمون پرمحتوا و پرمحبت نسبت به مولانای من ، مولانای شما و مولانای تمام كسانيكه خود را پيرو و مريد پيامبر بزرگ عرفان و تصوف شعر و ادب ، تقوآ و عدالت و بالآخره انسانيت ميدانند ، تحرير و ازطريق سايت وزين آريائی به مطالعه همگانی قرار داده ايد ، جای اظهار سپاس و شكران است .
با خواندن اين مقاله به قدر تشنگی ام از بحر دنیای مولانا قطره چشيدم و در عين حال مواردی ازين مضمون باعث ملال خاطرم گرديد ، درحاليكه جرآت ادعای نويسندگی را بخود نميدهم و الزامآ تصميم گرفتم چند كلمه يی را با شما و ديگر عاشقان مذهب مولانا درميان بگذارم .
نويسنده عزيز ! با آنكه جناب شما هم مانند مليونها پيرو حقيقت مولانا ، پروانه وار از عشق مولانای بلخ سخن ميگوئيد و ما را رهنمائی به راه مولانا ميكنيد و همچنان از مقاله نويسنده ديگر آقای« گذازی » انتقاد برحق كرده و محكوم به حقيقت پوشی چون آفتاب بدو انگشت مينمائيد كه گفته است : ( اين مرد بزرگ ادبيات جهان نخست به ما ايرانيان تعلق دارد و سپس به ديگران ) اما متآسفانه خود شما نيز غير آگاهانه وياآگاهانه و احتمالآ زيركانه تحت لفافه “جنگ با جعلكاری “ كوشيده ايد تا معلومات مشكوك كننده ونادرست نسبت به اصليت زبانی ، اتنيكی وقومی مولای بزرگ ارائه فرمائيد كه اين نوع تحريفات همچنان به چوكات مذهب مولانا گنجايش ندارد و تكرار عمليكه خود انتقاد كرده ايد ، گناه بزرگ و بزرگتر از آنست كه به نويسنده ديگر « آقای گذازی » حواله برجای نموده ايد .
بدون شك شخصيت بزرگ مولانا بالاتر از آنست كه جای برای دعوآ داشته باشد ، او بزرگی است كه تعلق به تمام بشريت و به خصوص به كسانيكه به او ايمان و نياز دارند و او را پيامبر رهنمای زندگی خود ميشمارند دارد . ای كاش همگانيكه آنرا از خود ميشمارند ، هويت اصلی او را احترام و تجعيل را نسبت به هويت او حرام میشمردند و با اصل و نسب او بازی نميكردند و به شخصيت بارز عالی انسانی ونسبی او كيس مجهول النسب نميدادند .
با او بازی مكن كه او آتش است ***** گلی خفته در خاك بسی دلكش است
نويسنده محترم كه خود را از پیروان مولانا ميداند نبايد در مورد تعلقات قومی و نسبی آن بدون داشتن يقين كامل ، به حدس و گمانها مولانا را منسوب به اين ویا قوم و اتنيك نمايد ، درحاليكه خود مینويسد : « و از سوی مولانا را كه رسالتش پيغمبر گونه وتمام اندز هایش برای مكارم اخلاق ، انسان و مقام انسان و انسانيت بوده باشد به قومی مربوط كردن به گونه يی كسر شآن به حضرت مولانا ميباشد . پس خود چگونه توانستيد به حضرت مولانا مولای بزرگوار كسر شآن كنيد .
نه تركش خوان نه تاجيك نه آن و اين ***** زقيدش رسته او چون سرو سركش است
بدون شك عشق آتشين مولانا بزبان فارسی كه زبان گويای او بوده از اشعار آن پيداست .
اگر مولانا مينويسد :
عطار روح است و سنائی دو چشم او ***** ما از پی عطار و سنائی ميرويم
همانطوريكه شما میدانيد تعلق دادن مولانا تنها به قومی گناه بزرگ است ، ساده نگاری به اشعار مولانا تعبير و تفسير نادرست آن گناه بزرگتر از آن است .
مولانا كه ميگويد : « ما در پی عطار و سنائی ميرويم » به نظر بنده منظورش از تعلقات قومی و نسبی آن با اين دو شخصيت بزرگ نبوده بلكه از دنيای معرفت و تصوف علم و ادب سخن ميزند .
درمورد فاميل مولانا چنين مينويسيد كه « زن مولانا گوهر خاتون ويا موًمنه خاتون ناميده ميشد كه از ايشان دو پسر به اسامی سلطان ولد و علاوالدين ولد به جا مانده است » ولی درمورد والدين مولانا و تعلقات قومی و نسبی آنها راه خود را زيركانه عوض ميكنيد زيرا اينجاست كه ميتوان دريافت كه مولانا از كجا و بكدام قوم و نسبی تعلق دارد .
همانطوريكه شهرت مولانا به رومی بودن نسبت اينكه او به روم زيست و درگذشت ميرسد و نه اشاره به تعلقات قومی آن ، فارسی گوئی مولاناهمچنان هيچگاه نميتواند مدلل تعلقيت قومی او باشد .
من ايمان دارم كه گناهكار خواهم بود اگر مولانا را تنها به قومی تعلق بدهم ولی تاريخ و پژوهش دست اندركاران و جويندگان مولانا را عقيده بر آن است كه پدر و مادر مولانا اين دو شخصيت بزرگ انسانی تورك زادگان بودند كه در داخل خانواده همه به زبان توركی اوزبيكی تكلم ميكردند .
بازهم برميگردم بدانكه مولانا شناسی تعبير و تفسير اشعار و تفكر مولانا خواهان فهم تند و توانائی بلند است نه سطحی نگری نسبت به او .
مولانای بزرگ بدون شك در بلخ تولد گرديده و به زبان فارسی شعر گفته است ولی نبايد فراموش كرد كه مولانا بزبان شيرين توركی نه تنها سخن ميگفت بلكه اشعار بسی شيرين و دلپذير دارد كه شما متآسفانه آنرا نخوانده ايد ويا نخواسته ايد كه بخوانيد ، در اختتام اين مقال بخاطر معلومات بيشتر در مورد اشعار مولانا يك قطعه شعر مولانا را به زبان توركی ويك قطعه شعر او را بزبان توركی - فارسی «شير وشكر» احتمالآ تكراری هم باشد ولی بازهم به فحوای يك وجيزه كه ميگويد « تكرار مادر آموزش ها است » برای خوانندگان تقديم ميدارم .
هموطن عزیز آقای معصومی ! اگر عجمی به عربی ويا عربی به عجمی سخن سرايد ، راويی وجود نخواهد داشت كه اين را به تعلقات قومی آن ارتباط دهد چوب بسی شخصيت های بزرگ دنيای ادبيات و شعر ، عرفان و تصوف بزبان مادری شان تكلم ولی بزبان گيرای فارسی شعر سروده اند و حماسه های ادبی آفريده اند كه از جمله ميتوان از جامی ها ، نوائي ها ، فضولی ها ، بيدل ها ، قيصاری ها ، فاريابی ها وصد های ديگر سخن بميان آورد .
محترم وفا معصومی اميدوارم كه مايه آزردگی تان نگرديده باشم فقط آنچه ميخواستم بگويم همان بود كه شما گفته ايد - مولانا را همه از خود بدانيم زيرا او بزرگ است ، بزرگان به همه كسانيكه به او نياز دارند تعلق دارند . به نظر بنده بزرگواری مولانا بدان نيست كه در كجا تولد ، در كجا زيست و بكدام زبان شعر گفته و بكام قوم متعلق است بلكه بزرگواری مولانا در مثنوی معنوی ، در ارشادات و رهنمود های آموزنده و رهائی بخش آن به انسان از ظلمت و تاريكی ، صداقت و وفاداری و همزيستی مسالمت آميز او نهفته است .
بيائيد بروح پاك و مقدس مولانا درود بی پايان فرستاده هر كس بقدر توانائی خود راه او را دريابيم

نمونه شعر توركی مولانا

نمونه شعر توركی مولانا
كيچكينن اوغلان٫ هئى بيزه گلگيل! Kiçkinən oğlan, hey bizə gəlgil داغلاردان داشدان٫ هئى بيزه گلگيل! Dağlardan daşdan, hey bizə gəlgil آى بيگى سندين٫ گون بيگى سنسين Ay bigi səndin, gün bigi sənsin بيمزه گلمه! بامزه گلگيل! Biməzə gəlmə, baməzə gəlgil كيچكينن اوغلان٫ اوتاغا گيرگيل! Kiçkinən oğlan, otağa girgil يولو بولمازسان٫ داغلاردان گزگيل! Yolu bulmazsan, dağlardan gəzgil اول چيچهيى كيم، يازىدا بولدون Ol çiçəyi kim yazıda buldun كيمسهيه وئرمه! خيصمينا وئرگيل! Kimsəyə vermə, xısmına vergil -----------------------------------------
از ملمعات تركي-فارسي مولانا
دانى كه من به عالم٫ يالنيز سنى سئوهرمن *****چون در برم نيايى٫ اندر غمت اؤلهرمن
من يار باوفايم٫ بر من جفا قيليرسي***** گر تو مرا نخواهي، من خود سني ديلهرمن
روئى چو ماه دارى٫ من شاددل از آنم***** زان شكرين لبانت٫ بير اؤپگونو ديلهرمن.
تو همچو شير هستى ٫ منيم قانيم ايچهرسين*****٫ من چون سگان كويت٫ دنبال تو گزهرمن
فرماى غمزه ات را٫ تا خون من نريزد***** ورنه سنين اليندن من يارغي‌يا بارارمن
هر دم به خشم گويى: بارغيل منيم قاتيمدان*****! من روى سخت كرده٫ نزديك تو دورارمن
روزى نشست خواهم٫ يالقيز سنين قاتيندا****** هم سن چاخير ايچهرسين٫ هم من قوپوز چالارمن
روزى كه من نبينم آن روى همچو ماهت****** جانا! نشان كويت٫ از هر كسى سورارمن
آن شب كه خفته باشى٫ مست و خراب و تنها***** نوشين لبت به دندان٫ قاتى قايى يارارمن
ماهى چو شمس تبريز٫ غيبت نمود و گفتند******: از ديگرى نپرسيد٫ من سؤيلهديم٫ آرارمن
با تقديم حرمت
21 دسامبر 2007 ميلادی

قراباغلی - نژاد آريائی. فرستنده غلام سخی از كانادا


آریایی, واژه ای موهوم, نژادی ساختگی, سیاستی استعماری
!!
(واحید قاراباغلی)
vahidqarabagli@gmail.com
اشاره :
یکی از بزرگترین علل مرگ و بدبختی در جهان عصرما, پدیده ای بنام نژاد پرستی یا راسیالیزم بوده که با آنکه مردم به عواقب شوم آن آگاهند هنوز از میان نرفته و یکی از مسایل حیاتی زمان ما را تشکیل می دهد. در این نوشته این پدیده را از اواخر قرن نوزده بررسی کرده و همچنین به ناسیونالیسم افراطی پارسی آریایی که هدیه غربیان به رضاخان بود می پردازیم...
ناسیونالیسم و نژاد گرایی:
با آغاز موج فتوحات استعماری اروپاییان در قرن 19 میلادی مسئله نژاد گرایی وسیله ای برای توجیه تسلط و استثمار بود. در واقعه قصد اصلی نژاد گرایان تلقین و اثبات این مسئله بود و است که "نژادهای بشری دارای استعدادها و توانایی های ذهنی و اجتماعی گوناگون و نابرابری هستند. برخی از نژادها از نظر زیستی ضعیف تر از سایر نژادها می باشند و توانایی تشکیل و حفظ جوامع متمدن و متجدد را در سطح عالی ندارند, و تنها نژادهای برترند که توانایی و لیاقت حکومت کردن را در جهت خیر و صلاح عمومی و پیشبرد تمدن را دارند. نژادهای ضعیف تر از انجام این کار عاجزند."
غربی ها با لباس علمی پوشاندن به این نظریه واهی این امکان را برای استعمارگران فراهم کردند تا اقدامات وحشیانه خود در قتل و غارت مردم مستعمرات را توجیه نمایند.
هدف از این کار استعمار فرهنگی, اولا" : متزلزل کردن هویت ملت های مستعمرات بود تا بتوانند براساس سلب هویت, غارت و چپاول و سایر برنامه های استعماری خود را آسانتر انجام دهند. استعمارگران با استفاده از دیالوگ سوردل, که می گوید « بچه زمانی که از سوی مادرش رانده و تحقیر می شود, برای فرار از وضعیت موجود به خود مادر پناه می برد». به تحریف و تحقیر و نابود کردن فرهنگ, زبان, آداب و رسوم و تاریخ, در یک کلام موجودیت مردمان مستعمرات را ضمن تلاش برای بی ریشه و بی هویت کردن(خالی شدن از فرهنگ خود) آنها که منجر به از خود بیگانگی و یا الینه شدن می گردید می پرداختند.آنها فرهنگ و ارزش های منحط خود را بر مردم مستعمرات تحمیل می کردند و می کنند تا تسلط به آنان آسان گردد. نظریه " نژاد موهوم آریایی" نیز اقدامی در این راستا می باشد.
ریشه های نظریه واهی و افسانه ای نژاد آریایی:
نژاد آریایی, نژادی صرفا" افسانه ای است که بیشتر برای توجیه یک تسلط یا استثمار به کار رفته است. تمام این کوشش دلخراش در ابتدا یک تلاش هویت سازانه از سوی دانشگاه های اروپا بود.آنها تلاش می کردند تا دیرینه خود را به مرکزی غنی تر و متمدن تر وصل کنند, از آنجاکه مشرق زمین به واقع هم " گهواره تمدن" و هم مهد اخلاق و سازش و فرهنگ بوده است, تئوری پردازان نژادی درغرب به منظور تدارک پیشینه درخشان برای خویش ناگزیر چشم به شرق به ویژه سرزمین وسیع و غنی (هندوستان) دوختند.
نخستین بار زبان شناسی به نام " سر ویلیام جونز انگلیسی" به سال 1786, زبان های سانسکریت, لاتین و یونانی را از یک ریشه دانست, اما آن ریشه را مفقود شده نامید, و عنوان آریایی را به این زبانها داد.
بنابراین تحقیقات بعدی زبانشناسان از قبیل فردریک شلگل, تامس یانگ, راسموس راسک, یوهان دولونگ, ماکس مولر و...با توجه به اینکه تئوری های نژاد پرستانه رایج زمانشان بود کوشیدند تا نشان دهند که میان زبانهای آسیایی و بیشتر زبانهایی که در اروپا به آن تکلم می شود تشابه لغوی موجود است و برای نامگذاری این گروه زبانی, به آنها عنوان خانواده زبانهای" آریایی یا هند و اروپایی یا هند و ژرمنی " دادند.
تاسیتیوس در کتاب خود بنام De Germania که در اواخر قرن اول نوشته, صفات مشترکی برای قبایل ژرمن قایل شده که دو هزار سال بعد نژاد پرستان به آنها اشاره کرده اند. مولر زبانشناس ژرمن معتقد بود که نژاد آریا با مردمی که به یکی از شاخه های زبان آریا(هند و اروپایی) سخن می گفتند قرابت دارد. ولی این عقیده در تحقیقات بعدی مولر بی اعتبار شد و خود مولر در این بی اعتباری سهم عمده یی داشت.در سال ماکس مولر1888 در پی تحقیقات جدید زبان شناسی و نژاد شناسی پرتو تازه ای به این تلاش تاباند و اعلام کرد که آریایی چیزی نیست جز اصطلاحی زبان شناسی و اساسا" نمی توان سخن گویان اصلی به زبان آریایی را شناخت و یا خاستگاه اصلی آریاییان را شناخت.از آن زمان تا دو دهه پیش که سرانجام بی حاصلی و نازائی این تلاش بر متعصب ترین پیروان آن نیز آشکار شد زبانشناسان و مردم شناسانی که مامور صورت بندی این قضیه بوده اند, دمی از پژوهش درباره زبان و نژاد هند و اروپایی و اثبات یا رد نظریه خاستگاه یکسان هندیان و اروپائیان نیاسودند, و خواستند در این مباحث شرکت جویند. شعله های نژادپرستی در قالب ظاهرا" علمی در اروپا و دانشگاهها رواج یافت. تئوری های نژاد پرستان از اواسط قرن نوزده که تعدادشان رو به ازدیاد میرفت, تدوین شده است.
یکی دیگر از پیروان سر سخت این مکتب " کنت دو گوبینو" فرانسوی بود که کتابش تحت عنوان " مقالاتی در بیان اختلافات نژادها" در سال 1853 انتشار یافت. گوبینو بشریت را در سه نژاد قرار میداد. 1) سفید یا آریا 2) زرد 3) سیاه به اعتبار وی این نژادها نه تنها فطرتا" با هم اختلاف دارند بلکه ذاتا" نامتساوی هستند. نژاد آریاها از زردها بالاتر است و سیاه از هردو اینها پایین تر است و چون تمدن را از اختلاط نژادهای مختلف می دانست بدبینانه به این نتیجه رسید که فرهنگ بشری پس از مدت های دراز رو به سقوط و اضمحلال می رود, کوشش برای حفظ یک نژاد خالص کاری بیهوده است و باید سعی کرد تعدادی از آریاها را خالص و خون آنها را پاک نگه داشت. در سالهای بعد از انتشار این مقالات توجه عده زیادی به این جلب شد و در واقع اساس عقاید نژاد پرستان را تشکیل داد.در سال 1859 چارلز داروین, زیست شناس انگلیسی کتاب خود را تحت عنوان " بنیاد انواع و انتخاب طبیعی و ابقای نژادهای برتر در تنازع بقا" منتشر کرد که به همین اندازه اهمیت داشت برای نژاد پرستان که بنیاد انواع را همچون کتابی مقدس گرامی می داشتند و از نظریه باقی ماندن بهترین ها برای اثبات برتری نژاد سفید و تحقیر نژادهای رنگین استفاده می کردند برای آنکه حقانیت و اعتبار فرضیات نژاد پرستی را ثابت کنند از مدارک علمی استفاده می کردند و تئوری های مختلفی را برای نشان دادن تفاوت های بی پایه نژادها عنوان می داشتند.محققانی چون " واگر دلاپوژ" و " آمون" فرانسوی تلاش کردند تا از علم آمار برای اندازه گیری جمجمه های انسانها مدد بگیرند, و شکل جمجمه را معیار قرار دادند. انسان را به سه دسته دراز ( دولیکو سفال), میانه سر( مزو سفال), کوتاه سر ( براکیو سفال) تقسیم کردند. و هر گروه را واجد صفاتی خاص می دانستند, دولیکو سفال ها را آریا و براکیو سفال ها را پست ترین نژادها می دانستند. تعدادی از انسان شناس های برجسته, سالهای متمادی زحمات فراوان متحمل شده و جمجمه های گورستان های مختلف را اندازه گیری کردند. معدودی از آنها متوجه بودند که کار بیهوده یی می کنند ولی این قضیه روشن نبود تا هنگامیکه " فرانتس یواس آمریکائی" نشان داد که اندازه جمجمه فرزندان مهاجرین آمریکایی با اندازه جمجمه پدران آنها تفاوت دارد و ضمنا" نشان داده شد که در تمام نژادها سه نوع جمجمه فوق الذکر مشاهده میشود, بعبارت بهتر چنین طبقه بندی بی ارزش بود به این ترتیب تمام معیارهای بدنی که برای دسته بندی نژادها اتخاذ می شد نظیر رنگ, پوست, خصوصیات جمجمه, شکل موها و قد گمراه کننده بودند. " ادواردو گوبینو" در کتاب خود بنام " تحقیق درباره نابرابری های نژادی بشر" این موضوع را عمیقا" تشریع کرده و مسئله برتری نژاد آریایی را به طرز زمان سوفسطایی پیش کشیده است. دلایل " ادواردو گوبینو" راجع به برتری نژاد آریایی حول مساله خدمات نسبی آنان به فرهنگ و تمدن بشر دور می زند. او با توسل به افسانه نژاد آریایی و برتری این نژاد خیالی, نابرابری اجتماعی میان طبقه اشراف با سایر طبقات جامعه را در درون هر یک از ملتها, بویژه فرانسه توجیه می نماید و در کتاب خود می نویسد:"میان اشراف و مردم عادی اختلاف نژادی وجود دارد. اشراف اروپایی همه از نژاد آریایی یعنی نژادی که برحسب طبیعت برتر, مسلط و تمدن ساز است منشعب می شوند بنابراین حق حکمرانی و استفاده از امتیازات (نامشروع) را دارند, ازاین ایده ها می توان سر نخ علت ابداع افسانه آریا را کشف کرد. " هوستون استوارت چمبرلن(1855-1927) یکی دیگر از پایه گزاران تفکر آریایی در کتاب خود تحت عنوان " پایه های قرن بیستم" در سال 1899 با استفاده از افسانه آریایی, به مدح آلمانی ها پرداخت و بر خلاف " گوبینو" که آریایی ها را معادل طبق اشراف می دانست!, او آنها را با ملت آلمان یکی گرفت و کوشید نشان دهد که همه نوابغ بشری از آلمان بوده اند.
حال به مباحث فراوانی که بر سر اصل نژاد آریا وجود دارد توجه کنید:
انسان شناس ها خود نظر مشخصی درباره این موضوع ندارند. بعد از سالها فرضیه هایی نیز راجع به سرزمین ابتدایی آریاییان ارایه شد که هرکس به دفاع از یکی برخاست که سرزمین آریایی را ناحیه های بالتیک, آلمان, روسیه, هند, ایران, دریای سیاه, میان دانوب و خزر, همینطور بین خزر و اورال, وحتی آفریقایی شمالی و...می دانستند. و تازه عده یی نیز هیچگونه نظر خاصی نداشتند. علاوه بر آن هیچ معلوم نبود کدام دانشمند موثق تر است و اصطلاحاتی که هر کدام بکار می برد خاص خودش بود. این تناقضات کافی است که پوچی نظریه را بنمایاند. بطور خلاصه باید گفت که چون صفات نژاد آریا را نمی شد بر معیارهای منطقی تفسیر نمود, این تقسیم بندی هرگز صورت جدی نگرفت و حتی دانشمندانی که می کوشیدند در این مباحث شرکت جویند و به خیال خود راه حلی بیابند, جز بوجود آوردن مشتی نظرات بیهوده و یاوه, طرفی نبستند. در حقیقت هم مهم نبود که درست می گفتند یا خیر, افسانه معمولا" مهم تر از واقعیت است و تئوریسین های نژادپرستی در واقع افسانه پردازانی بودند که برای مستمعین خود قصه می گفتند. علم کاذب آنان بخوبی تمایلات نهفته شخصیت انسانی را آشکار می سازد. به این ترتیب بود که نژاد پرستی یکی از اجزا ناسیونالیزم و امپریالیزمی بود که در نیمه دوم قرن 19 میلادی که اوج سیاستهای استعماری بود به صورت نهضت های پان در آمد و نظریه " نژاد آریایی" و برتری این نژاد در صدر سیاستهای بعضی از حکام جاه طلب قرار گرفت و در نهایت دستاویزی برای یک جنگ تمام عیار بر علیه " اقوام به اصطلاح غیر آریایی" شد. بهایی که سرانجام مردم جهان بر این توهم نژاد پرستانه عقب افتاده پرداختند, فاجعه بشری جنگ جهانی دوم که بر اساس تئوری ( باور به تمدن برتر هند و اروپایی نژاد برتر آریایی) شکل گرفت, بعد از آن جنگ بود که پیشروترین محققین اروپا و جهان به این تئوری نژاد پرستانه پشت کردند.
در قرن بیستم بعد از تجزیه عثمانی, کشورهای زیادی با انگیزه ناسیونالیستی در اروپای شرقی, خاورمیانه و شمال آفریقا از عثمانی جدا شد و کشورهای جداگانه تشکیل دادند. استعمارپیر انگلیس که بیش از سیصد سال قبل برای براندازی عثمانی کوشش می کرد, از نیروی ناسیونالیستی یعنی از دشمنی تورک, عرب, کرد با یکدیگر برای منفعت جنگی, اقتصادی و در یک کلام استعماری خود استفاده می کرد و برای تسلط به مناطق پان ایرانیسم, پان عربیسم را به شدت تقویت کرد و مرزهای مصنوعی بر این مناطق تحمیل کرد. در سال 1935 کابینه رایش سوم جلسه ای تشکیل داد و اعلامیه مخصوص صادر کرد که بموجب آن ایرانیان را از نژاد آریایی خالص معرفی نمود و اصولا" نازیها برای تکمیل دوستی و مودت بین دو کشور از افسانه(آریا) استفاده فراوان کردند.
آریایی پارسی:
با کنار رفتن قاجاریه آخرین حکومت تورک در ایران رژیم نژاد پرست پهلوی با نقاب " وحدت ملی" در اصل برای خدمت به اربابان خارجی خود تمرکزگرایی (سانترالیسم) افراطی و یکسان سازی اجباری هویتی, فرهنگی کشور کثیرالملله ایران را در دستور کار خود قرار داد. نژاد آریایی پس از به قدرت رسیدن رضا شاه به ادبیات سیاسی ایران وارد شد. این نژاد را غربیان به ایران معرفی کردند, غربیان برای حفظ ملل تحت سلطه خود به آنان تلقین می کردند که دوران افتخارات آنها در گذشته قرار دارد و ایران یکی از این ملل محکوم و تحت سلطه بود.روشنفکران از تمدن غرب, نژاد پرستی را به ارمغان آوردند و مروج افکار آریائیسم شدند و دول غربی نیزآنان را یاری نمودند. کتاب سردیس رایت (انگلیسی ها در ایران) که در اواخر دوره قاجار نوشته شده است, یکی از اسناد گویایی است که منظور سیاسی انگلیسی ها را در این بازی " باستان گرایی" در ایران آشکار می سازد. در ایران آن روزگار, برآورده نشدن آرمان های انقلاب مشروطیت و سرخوردگی مردم, جامعه را با خلا تئوریکی روبرو کرده بود و این دوران مصادف با اوج گیری فاشیسم اروپایی بود. از این جهت شکل گیری تعریف و هویت ملی ایرانیان براساس اساطیر شاهنامه, برتری نژاد موهوم آریایی و زبان فارسی, محصول جنگ اول تا دوم بود. واقعیت اینکه هیاهوی باستان پرستی (آریایی) در عوض غارت منابع ملی ایران, به ایران پرداخت گردید.
کتاب تاریخ ایران نوشته "جان ملکم" سفیر انگلیس و فرمانروایی هندوستان در زمان فتحعلیشاه را می توان اثر بنیادی در زمینه ایران باستان و نژاد آریایی ایرانی!! موضعی تاییدآمیز دارد و در مدعی نابودی تمدن و فرهنگ ایرانی بدست اعراب است. از اینرو استراتژی و سیاست دوره پهلوی در ایران عبارت بود از ملی گرائی قومی متکی به زبان یعنی" پان فارسیسم" بود. بنا به شرایط دوران حکومت رضا شاه این نژاد به همراه زبان فارسی مبنای تفکرات پان ایرانیسم و پان فارسیسم گردید. بطوریکه سیاست استعماری حاکم بر افکار شوونیستی خاندان پهلوی بود که از بدو به قدرت رسیدن در ایران نغمه برتریت طلبی و تمامیت خواهی باستانگرایی کذایی قومی خاص- نژاد پرستی من در آوردی آریایی بر گرفته از استعمار غرب – عرب ستیزی- تورک ستیزی و اسلام ستیزی را برایمان به ارمغان آوردند.
نخستین تشکل پان فارسیسم " هئیت میهن پرستان برلین" بود که در مجله " کاوه" (1916-1924) افکار ملی گرایی نژادی – زبانی را منعکس می کرد. افرادی چون محمد علی فروغی, علامه محمد قزوینی, جمالزاده و...با ان همکاری داشتند. سید حسن تقی زاده در خاطرات خود به تامین مالی مجله کاوه از سوی آلمانی ها اشاره دارد, در دوران حاکمیت نازیها مطبوعات رایگان آریا پرستانه به ایران ارسال می شد و برخی نویسندگان و تاریخ سازان با الهام از آنها, به ابداع تاریخی با شکوه اما ساختگی و موهوم از ایران باستان, می پرداختند . مجله "آینده" هم در تیر ماه 1304 در تهران همزمان با سال انقراض قاجار توسط "محمود افشار یزدی" تاسیس گردید. محمود افشار استبداد فرهنگی را راه حل مشکل وحدت ملی ایرانی قلمداد نمود. احمد کسروی که در " انجمن ایران جوان" محمود افشار یزدی به سال 1300 ه.ش فعالیت داشت با درخواست محمود افشار " زبان آذری دری" را زبان مادری ترکان ایران معرفی نمود. محمود افشار یزدی راه وحدت ملی و مبارزه با اختلافات ظاهری را به صورت زیر پیشنهاد نموده است : " ترویج زبان و ادبیات فارسی و تاریخ آریایی بخصوص در مناطق غیرفارس, کوچاندن ایلات تورک و عرب به مناطق فارس, تعغییر تقسیمات کشوری, از بین بردن اسامی ترکی و عربی مکان های جغرافیایی و فارسیزه کردن آنها و ممنوعیت استفاده از زبان سایر ملل در ادارات, مدارس, ارتش و..."
افکار ملی گرایی قومی متکی بر زبان توسط دکتر محمود افشار( بعنوان موسس نهضت پان فارسیسم) پرورده و منظم شد و بدست رضاخان سردار سپه ( بعنوان ژاندارم آن نهضت) پیاده شد که هدایت آنرا اردشیر ریپورتر( بعنوان پیغام اور پان فارسیسم و پان آریائیسم) تا سقوط رضا شاه بعهده داشت.
" اردشیر ریپورتر" از زرتشتیان هندوستان و در خدمت سرویس جاسوسی انگلیسی در هندوستان بود. وی در اواخر سلطنت قاجاریه به ایران آمد و ساختن " تاریخ دیرین ایران" را از طرف انگلستان شروع کرد. او مدرسه علوم سیاسی را در تهران بنیان نهاد و کرسی " ایران باستان" این مدرسه را عهده دار شد, گروه بزرگی از تحصیل کردگان غرب چون محمود افشار یزدی را به دور خود جمع کرده و موفق به ترویج عرب ستیزی, تورک ستیزی و اظهار عجز در برابر غرب شد. از سوی دیگر او طرح روی کار آوردن یک فرد کاملا" مطیع بر اریکه قدرت ایران را طراحی و اجرا نمود. بر این اساس رضاشاه در اکتبر 1917 به اردشیرجی ریپورتر معرفی شد و چهارسال تحت کنترل سرویس جاسوسی اردشیر ریپورتر قرار گرفت. " دنیس رایت, دیپلمات انگلیس" که مدتی نیز سفیر انگلیس در ایران بود, در کتاب انگلیس ها در میان ایرانیان در مورد رابطه اردشیر ریپورتر, جاسوس انگلیسی با رضاخان می نویسد: اردشیر ریپورتر در سال 1917 رضاخان را دیده و بسیار پسندیده و تصمیم به تقویت عامل حس میهن پرستی در رضاخان را می گیرد. وی برای نخستین بار رضاخان را به آیرون ساید معرفی کرده است.
امتیازات مهم رضا شاه: نداشتن هیچ نوع گذشته قابل افتخار, نداشتن اصل و نسب روشن, ظاهر زمخت و خشن و نداشتن سواد بود و چون سواد لازم را نداشت لازم بود که جلسات توجیهی برای وی برگزار کنند تا اینکه او اعتماد به نفس لازم را کسب کند. اردشیر ریپورتر بنیان گذار ایران نوین, هر شب برای او از فریدون, دارا, خشایار شاه, فردوسی و... تعریف می کرد. او را به رهبر ملی و بنیان گذار ایران نوین تبدیل می نمود. وی در خاطرات اش به این امر کاملا" اشاره نموده است, " رضا شاهی که غیر از قلدری و خشونت چیزی در او دیده نشده بود, به یکباره با گرفتن ژست علمی و با آموزه های محمدعلی فروغی در نقش نخستین سخنران " هزاره فردوسی" ظاهر شده. او در این سخنرانی عملا" به عوامل درباری خود یاد داد که چگونه به تدوین و تئوریزه کردن تصورات شوونیستی با اجیر کردن عوامل خارجی مانند گیریشمن فرانسوی, اومستد آمریکایی و هنینگ انگلیسی برای نگارش تاریخی جعلی تقویت شد. آنها بایستی کتاب " شاهنشاهی هخامنشی" را می نگاشتند و کتاب " ایران از آغاز تا اسلام" را به رشته تحریر در می آوردند. وصیت نامه اردشیر ریپورتر که 25 سال جزو اسناد(top secret), (به کلی سری) دولت انگلیس بود, نشان می دهد که اردشیر ریپورتر با تحریف تاریخ که شگرد انگلیسی ها و منورالفکران وابسته به آنها است گرایش های اسلام ستیزی-تورک ستیزی رضاخان را تحریک و در مقابل گرایشات ناسیونالیستی را در او تقویت می کند.
اوجگیری ناسیونالیسم بدوی و افراطی پارسی:
وطن پرستی پارسی ( نه وطن دوستی ایرای که خود مجموعه ای از جز وطنهای آذربایجان – کردستان – لرستان – خوزستان – دیلمان-سیستان را شامل می شود) تبلیغ گردیده و حذف جز وطنهای تاریخی, نامدار و دارای اسم و رسمی کهن با جایگزین کردن و بزرگ کردن یکی از جز وطنهای تشکیل دهنده ایران(وطن پارسیان) که سرلوحه ساستمداران از سال 1304 تاکنون قرار گرفته است.
روشنفکران ایرانی نظریات نژاد پرستانه آن زمان اروپا را بعنوان حقایق علمی پذیرا شدند. از جمله معروفترین آنان میرزا اقاخان نوری بود وی معتقد بود که ایرانیان از زمان حمله اعراب, سیمای زیبا, چهره های سربلند و شاداب, قامت برجسته و خوش حالت خود را به خاطر پیدایش عادات ناپسنده در میانشان و غلبه احساس نا امیدی بر وجودشان از دست دادند. نشریه " ایرانشهر" منعکس کننده آرا روشنفکران رادیکال و غیر مذهبی ایران در برلین, ضمن معرفی امپریالیزم عرب بعنوان یکی از علل عقب ماندگی ایران می نویسد :" سلطه اعراب بر ایران باعث رکود ذهن خلاق نژاد آریایی ایرانیان شده است." غرب گراهای به اصطلاح روشنفکر ایرانی بدنبال مشاهده اروپایی مدرن و پیشرفته در قرن بیستم حیرت زده شده و دچار غرب زدگی شدیدی شده بودند. خواستند از غرب تقلید کنند و مثل آنان در ادبیات, هنر, فلسفه و علوم دوره باستان را بازیابی کنند ولی چون در گذشته اش چیزی از این مقولات پیدا نمی کند ناچار سراغ شاهنشاهی و باستانگرایی می رود و سیستم شاهنشاهی یعنی امپراطوری را که عقب مانده ترین و منحط ترین سیستم حکومتی است می ستاید و آنرا ایده الیز می کند, کوروش هخامنشی را اولین واضع حقوق بشر معرفی می کنند.
بدینسان تاریخ جدیدی برای ایران نوشتند و افتخار بر کوروش و داریوش و نژاد موهوم آریایی و قوم پارس شد در این میان اگر کسی می خواست برای خود هویتی که بتواند بر آن ببالد دست و پا کند, چاره ای جز چسباندن خود به پارس و پارسیان نداشت و این در حالی بود که تاریخ واقعی حقایق را به شکل دیگری آشکار می کرد. « من, (داریوش) هم بینی و هم گوش و هم زبان او (فرورتی سردار استقلال طلب ماد) را بریدم و یک چشم او را هم کندم(به همین حال) او را به در کاخ بستم تا همه او را ببینند, سپس او را در همدان به دار زدم و تمام یاران برجسته او را در درون دژ حلق آویز کردم.(شارپ, فرمانهای شاهان هخامنشی, کتیبه بیستون2, بند13)
پان فارسیستها با اندیشه شوونیستی قوم فارس را بزرگ می کنند و دیگر ملل ایران را از نظر هر گونه حقوق ملی, حتی از شناخت هویت و تاریخ خود محروم می سازند.آنها در تحقق آرزوی بلند پروازانه رضاخان که مبنای تبدیل امپراطوری چند ملیتی- به یک ملت و زبان واحد گام برمی داشتند. آری تاریخ نویسان تربیت یافته پهلوی, ادامه راهی را رفتند که تاریخ نویسان مغرض غربی در مورد تاریخ ایران رفته بودند, آنان همان راهی را رفتند که اجدادشان اردشیر بابکان رفته بود, آنان که برای بقا و استمرار بخشیدن به پایه های حکومتی خود اقدام به نابودی آثار به جا مانده از حکومت اشکایان و اقوام تورک نمودند. این امر یکی از عوامل اصلی مبهم و تیره ماندن تاریخ باستان ایران و اقوام ساکن در آن است. انان با تنسر به موبد موبدان, افسانه های ملی و دروغین قوم پارس را جایگزین تاریخ حقیقی ایران ساختند. بعد از اردشیر نیز دیگر شاهان ساسانی با تداوم راهی را که اردشیر رفته بود, تاریخ ایران باستان و همین طور برآمدن سلسله ساسانی را بصورت داستانهای موهوم و بی معنا دراوردند. رژیم پهلوی با صرف هزینه های فراوانی به از بین بردن فرهنگ و هویت ملل مختلف ساکن ایران پرداخت و با بهانه های چون تعدد زبانی, تهدیدی برای امنیت و وحدت ملی کشور تلقی می شود, تاریخ ملل غیر فارس ساکن ایران بخصوص تورکها را مورد بایکوت فرهنگی قرار دادند. از این زمان بود که تحریف های ناروا درباره تاریخ, زبان و تورکهای آذربایجانی توسط عده ای از مورخان شروع شد. تفکرات پارس گرایی که بر پایه اریائیسم یر سه محور تحریف, تحقیر و تقتیل می چرخید. آنان از نظریه های واهی " آذری" که از ابداعات احمد کسروی فقط در جهت تحریف تاریخ بوده و بس استفاده های فراوانی کردند. کلمه " آذری" همواره از سوی شوونیستها به عنوان حربه ای برای انکار تاریخ تورکان دیرین ایران بکار رفته بود. اما تا به حال هیچ سندی یا کتیبه ای تاریخی بنام کلمه آذری آن هم نه بعنوان تبار و زبان یک ملت برخورد نشده و مدافعان این نظریات هیچ گونه مدرکی تاریخی ارائه نداده اند, بلکه همواره با نظریات همدیگر(به عنوان سند) بازی کرده اند. آنان خواستند با توسل به خیال پردازیهای خود همچنانکه برای نژاد آریایی(واهی) تاریخ ساختند برای کلمه "آذری" هم تاریخچه ای بتراشند.
اینچنین بود که با ظهور تورک ستیزی جهانی که پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی, تحت سیادت و نظارت انجمن پادشاهی لندن شکل گرفت و گسترش یافت دیگر سخن از فرهنگ دیرپای "مانای" تورکی باستان نرفت و اگر هم به اشاره ای به اجبار افتاد به تحقیر و توهین و کهتر بینی بسنده گردید و هنگامی که از مشرق زمین بعنوان گهواره تمدن یاد شده در صحبت از «سومریان» و اشاره ای به اینکه میراث فرهنگی بجای مانده سومری, به مثابه ی نخستین یادمانهای فرهنگ تورکی نیز بشمار می رود نشد و هیچ گاه سخن از فرهنگ کم نظیر "هونها", " گوی تورکها", "گوتی", "لولوبی", " مانا", " آراتتا", "اوراتوری", "کاسی" ها و... به میان نیامد که همگی در زمروه گروههای زبانی (اورال آلتایی) یا همان (التصاقی) جای میگیرند.
تاریخ خود سخن می گوید, که در مشرق زمین و جهان نخستین سنگ بنای تمدن را تورکان (سومری) بنا نهاده اند. قدمت فرهنگ تورکی در خاورزمین, به بیش از 9 هزار سال می رسد, آری 1800 سال پیش از میلاد, امپراطوری هیتی در بین النهرین و آناتولی و آذربایجان تاسیس شد. در حدود 3000-3200 سال پیش از میلاد مسیح, نخستین آثار تاریخ ادبیات تورکی در شهر سومری " اوروق" ایجاد شده است. اما سازمان های فراماسونری تورکی ستیزی شاهنشاهی در ایران از کودتای رضاخان به این سو, سعی ورزیده است که قدمت حضور تورکان در ایران به دوران حمله مغول و حتی صفویان برسانند!! که این ادعاهای پوچ خود به خود طرد می گردند.
پان ایرانیسم بر اساس بنیادهای مزدیسنا و نئومزدیسنا در منطقه پرتحرکی از جهان برای محو آثار فرهنگی ایران بنا نهاده شد. پان ایرانیسم در گستره ای به فعالیت پرداخت که بخشی از آن کاوشهای باستان شناسی بود. نخستین کاوشهای باستانشناسی در ایران از سال 1897 از سوی هئیت علمی فرانسوی و با نیت خاصی شروع شده تا سال 1937 ادامه داشت, سپس ایادی آنان بیش از 40 سال کوشیدند تا اثبات کنند که فرهنگ ایران قبل از اسلام, فرهنگ پارسی و یهودی بود و مسلمین که اینان اغلب تورک و تازی می نامیدند, این فرهنگ کهن را از میان برداشته اند و جوانان امروز ایران باید با تورک ستیزی و عرب زدایی به آن فرهنگ اصیل و کهن ایرانی بازگردند.
ایادی استعمار مراقب بودند که در بازی باستانشناسی مبادا از زبان و فرهنگ اصیل تورکی سخنی به میان آید و هر کتیبه و نشانه ای از این زبان و فرهنگ(تورکی) به دست می آوردند یا نابود می کردند و یا به زیر زمین موزه ایران باستان می فرستادند چنانکه اکنون بیش ازیک هزار سنگ نبشته و کتیبه به گویشهای مختلف تورکی باستان در این زیر زمینها و مکانهای دیگر موجود است, که تاکنون قرائت و منتشر نشده است.
به برخی از یافته های تورکی باستان که از سوی بازیگران باستان شناسی ایران نگه داشته شده اشاره می کنیم:
- ظرف فلزی سنگین وزن مخروطی شکل که در سال 1333 ه.ش, کشف گردیده و اکنون در موزه ایران باستان است.
- یک رشته آبروی های زیرزمینی در مشرق مدخل نیمه تمام گوشه شرقی تخت جمشید در سال 1333 ه.ش که داری سنگ نبشته های تورکی است
- کشف قمقمه سفالی مخصوص سواره نظام و پیاده نظام, در سال 1335 ه.ش که هم اکنون در موزه تخت جمشید است.
- کشف یک صفحه برنزی با نوشته های تورکی باستان و با تصویر" گیلگمیش" متعلق به قرن 8 قبل از میلاد.
- کشف دو خمره بزرگ سفالی به بلندی 30/1 و محیط 4 متر , قطر دهانه 28 سانتی متر در تخت جمشید که ظاهرا" برای نگهداری غلات و حبوبات بکار رفته است.
- کاوشهای " گوی تپه" در سال 1948 به سر پرستی "ت.برتون براون" نماینده مکتب انگلیسی باستان شناسی در عراق.
- کشف چند غار با نقوش و حروف فرهنگ دیر سال تورکی در اطراف ارومیه از جمله غار " داورزاغاسی" و غار " تمتمه" توسط "کارلتون کون" در سال 1948.
- کشف آرامگاه شاهزاده تورکان ماننای در جنوب دریاچه ارومیه نزدیک " تاش تپه" مربوط به قرن 9 پیش از میلاد که کتیبه ای در روی سنگ به زبان تورکی باستان داشت و اکنون یک قطعه از آن در موزه بریتانیا قرار دارد.
- کشف چند ظروف منقوش یا نوشته های تورکی باستان در طوالش ایران که اکنون در موزه ملی ایران نگه داشته می شود.
- کاوشهای " شهر یئری" مشگین شهر و اشیای بدست آمده از آنجا مربوط به قرن 8 پیش از میلاد.
- کاوشهای اطراف رودهای "کور – آراز" در مغان و اصلاندوز و وجود آثار و اشیای که بدست آمده از آنجا مربوط به قرن 8 پیش از میلاد.
- و...
اگر چه اردشیر بابکان و خاندان پهلوی به قصد ستردن آثار سلسه های تورکی از صفحات تاریخ ایران و زدودن یاد آنان از اذهان عمومی همه اسناد تاریخی زمان خویش را از میان برد اما اصل و واقعیتی است که حقیقت هیچ وقت پنهان نمی ماند و روزی روشن خواهد گشت. در ایران نیز همانند دیگر کشورهای مبتلا به ویروس باستانگرایی, با روشنتر شدن حقایق و نیز رواج آن در میان مردم عامه, مردم از سد عصر تاریک باستانگرایی عبور خواهند کرد. عصری که با به قهقرا کشیدن 2500 ساله تاریخ ملل و اقوام ایران, جعلیاتی را بنام حقایق در اذهان عمومی تحمیل کرده و بصورت دردناک نگه داشتن ایران در دورانی به مثابه قرون وسطی مانع از رشد و ترقی و پیشرفت کشورمان در همه عرصه ها شده و جز نشر جهل, رواج آپارتاید, تعمیق نفرت, ایجاد بحران های ملی, ترویج فرهنگ تحقیر و تبعیض, بروز جنگ و درواقع گسترش تباهی و نابودی اخلاقیات ثمره ای در بر نداشت.
حال جوان تورک آذربایجانی بر این باور است که " تورک ستیزی" تنگنا و مانعی در مقابل رشد و کمال انسان تورک زبان و جوان آذربایجانی می باشد. اکنون هر آذربایجانی متدین وقتی فکر می کند که در ادامه سیاست تورک ستیزی رژیم طاغوت و اسارت در جوار ارتجاع آریا مهری, یک قرن بعد, زبا توانمند تورکی از سرزمین مقدس آذربایجان جنوبی برچیده خواهد شد, بر خود می لرزد.
نتیجه :
کلمه آریا هیچ مفهوم نژادی ندارد و به گروهی خاص اشاره نمی کند, بلکه تنها به یک گروه از زبانها اشاره دارد ( زبانهای هند اروپایی).این گروه زبانی از هندوستان تا غرب اروپا گسترش یافته است و اروپاییان در دوره استعماری این واژه را چون پرچم ارجحیت نژادی برای توجیه هجوم به جهان برافراشتند.
نژاد پرستی, تلاش برای گسترش تفکرات نژاد پرستانه نزد هیچ متفکر آزاد اندیشی مقبول نیست. افکار یا انگیزه های نژاد پرستانه با هیچ معیار و اصولی سازگار نیست, لذا کسانی که افکارنژاد گرایانه دارند از هر منطق و اصولی بدور هستند . بدتر از آنها کسانی هستند که در این مورد دچار توهم شده و سنگ نژاد آریایی را بر سینه می زنند و بعنوان تئوریسین و متفکر سعی می کنند چهار چوبی فلسفی و تاریخی برای این عقیده که ناشی از توهم تاریخی در غرب است ارایه دهند. آنها در این راه حقایق مسلم تاریخی را نیز تحریف می کنند و در برابر این افراد بر ماست که سنت تعغییر ناپذیر الهی را بپذیریم که انسانها را گروه گروه خلق کرده و ملاک اعمال و کردار و پذیرش آنها را در پیشگاه حق تعالی, تقوی قرار داده است
منابع:
1- ناسیونالیسم قرن بیستم – کلن جی بارکلی- ترجمه یونس شکر خواه
2- جهان عصر ما- جان میجر- ترجمه محمود جزایری – چاپ خرداد1350
3- دوازده قرن سکوت(تاملی در بنیان تاریخ ایران)کتاب اول, برآمدن هخامنشیان – ناصر پورپیرار- تهران- نشر کارنگ – 1381
4- نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترکهای ایران – محمد رحمانی فر- تبریز-نشر اختر1379
5- یادمانهای ترکی باستان – دکتر حسین محمدزاده صدیق – تهران 1380 – چاپ دوم – مرکز نشر آثار دکتر صدیق
6- تورکلرین تاریخ و فرهنگینه بیر باخیش – دکتر جواد هئیت – وارلیق 1377 – چاپ دوم
7- تاریخ مستند ایران و جهان (از عهد سومر نا عصر پهلوی) – احمد خلیل الله مقدم- تهران- انتشارات خوشه1380
8- حزب پان ایرانیست – علی اکبر رزمجو-مرکز اسناد انقلاب اسلامی –چاپ اول 1378
9- ناسیونالیسم و باستانگرائی در ایران- دکتر جواد هئیت – وارلیق شماره 126 – پاییز 1381
10- هفته نامه نوید آذربایجان شماره های 124- 125 -149- 305
11- www.vahidqarabagli.blogfa.com

امپراتوری ترك ماد - قسمت دوم

امپراتوري ترك ماد ( قسمت دوم )

اقوام وحشی که به علت خونخواری و وحشيت بی حد و حصرشان، از طرف بوميان ايران لقب، " پارسه، پارس" ( به معنی "ولگرد، گدا، مهاجم ) گرفتند، متشکل بودند از ده طايفه بدوی که در حوالی قرن 8-9 ق . م از سمت هندوستان، از همان مسيری که خويشاوندان کولی شان، تقريبا دو هزار سال بعد از آنها طی کردند، به ايران کنونی وارد و با اجازه دولت دو هزار ساله ايلام، در ايالت انشان ايلام، سکونت گزيدند. لازم به ذکر است که از لقب "پارس" مشتق از پرسه زدن، در فارسي آمده است و حتي صداي عصباني سگ را مردم ايران به قياس صداي، پارس، شناختند.

امروزه کسانی که خود را پارسی / آريائی و يا هندوايرانی قلمداد ميکنند، در حقيقت وارثين آن قبايل وحشی و تمدن سوز به شمار می روند. ولی از نظر علمی قرار دادن همه افرادی که به زبان دری ( فارسی ) صحبت ميکنند، در يک گروه صحيح نيست، چه بسا در همين 80 سال اخير ميليونها ترک و غيره که در اثر سياست های فاشيستی حاکميت دست نشانده تاجيک ها در ايران، هويت خود را از دست داده و به زبان دری صحبت ميکنند. حالا اين قوم، از 80 سال پيش با اسم ساختگی "آريايی" تبليغ ميشود، در حالی که اربابان آنها که تز نژاد موهوم "آريا" را برای آنها ساختند، دهه ها قبل به پوچی آن اعتراف کرده اند ولی در ايران هنوز هم پان پارسها اصرار ميکنند که خود را به نژاد موهوم آريايی منسوب کننند. ولی اين مسئله چيزی را عوض نميکند، چون هر سه لقب "پارسی"، " هندوايرانی" و "آريايی" اشاره به آن ده طايفه وحشی و بازماندگان مرتجع و بی تمدن آنها ميکند.

در تاريخ ساختگی و کلا جعلی دولتی ايران که از 80 سال پيش در ايران تبليغ و تدريس ميشود، با حقه بازی، قبايل بدوی و وحشی آريايی را به سه گروه خيالی ماد، پارس و پارت تقسيم، و هر کدام را به ميل خود، در گوشه ای از ايران امروزی جای داده و همه مردم امروزی ايران را از نسل آنها و آريايی معرفی ميکنند. اين گروه بندی کاملا جعلی ميباشد و آريايی ها يا پارسها فقط همان ده طايفه بودند که در انشان سکونت گزيدند. کردها نيز بخشی از آن ده طايفه بودند که بعدها به جاهای ديگر پخش شدند.

پان فارسها که هميشه، بدون ارايه مدرکی، به دروغ کردها را فرزندان مادها معرفی ميکردند، در حالی که تا 100 سال بيش در آذربايجان اصلا کردی وجود نداشت، حالا از 10 سال پيش برای قبضه کردن سرزمين ترکمنها، نقشه پليد ديگری را اجرا ميکنند. طبق اسناد معتبر تاريخی، شاه عباس کبير در قرن 16 ميلادی، چند طايفه بدوی و کوچ نشين کرد را از کوههای بين سردشت و سليمانيه، به خراسان کوچاند، و حتی در تمام کتب تاريخی پان فارسها هم به آن اشاره شده است. ولی حالا پان فارس ها با بيشرمی تمام که مختص خودشان است، اين کردهای مهاجر را به "پارتها " منتسب میکنند و تلاش ميکنند برای آنها در شمال خراسان ريشه چند هزار ساله جعل کرده و آنها را بازماندگان پارتها معرفی بکنند. و برای جا انداختن اين دروغ بزرگ، و اثبات سکونت دروغين چند هزار ساله کردها در ترکمن صحرا، تازگی ها کتابی چهار جلدی را با بودجه آستان قدس رضوی در مشهد چاپ کرده اند که مثل ديگر نوشته های پان فارسها پر از دروغ ميباشد. اين تنها نمونه کوچکی از تحريفات و جعليات شوينيسم فارس در ايران ميباشد. و نوشتجات پان فارسها و اربابان خارجی شان در باره مادها هم عين مسئله بالا کلا جعليات ميباشد.

بر خلاف نوشتجات پوچ پان فارسها، مادها يک قبيله، آنهم به اصطلاح آريايی نبودند، بلکه اتحاديه بزرگی بودند متشکل ازدهها قوم و قبيله، و همه اقوام ترک ـ آلتائی بودند.

در باره هويت مادها سه نظريه مختلف وجود دارد:

1- عده ای قليلی که از روی تعصب و فقط بخاطر مسايل سياسی و مشروعيت دادن به حاکميت اقليت فارس در ايران و توجيه سلطه آنها بر آذربايجان، مادها را آريايی قلمداد ميکنند. سرکرده اين گروه "گيريشمن" است که در مقدمه اصل کتاب پر از جعل "تاريخ ايران از آغاز تا اسلام" که به انگليسی ميباشد، اعتراف کرده است که، آن کتاب را با سفارش مرکز ايرانشناسی وزارت خارجه دولت انگليس نوشته است. بعدها در ايران نيز دهها مزدور و جيره خور، مثل پيرنيا، مشکور، محجوب، زرين کوب، ورجاوند، بيات و... گفته های پوچ و بی ارزش گيريشمن را، که بيشتر شبيه افسانه های شاهنامه است، را تکرار کرده اند و در مدارس ايران نيز اين نظريه کاملا جعلی تدريس ميشود. نوشتجات اين گروه که کاملا بدون سند و مدرک ميباشد، در بين عالمين تاريخدان اصلا جدی گرفته نميشود.

2- گروهی که مادها را اتحاديه ای متشکل از اقوام آلتايی (ترک) و هندوايرانی معرفی ميکنند، اکثريت آنها تاريخنويسان روسی و در خدمت منافع استيلاگرانه دولت روس بودند. اين گروه نيز همان اهداف سياسی گروه اول را دنبال ميکنند، ولی برای پوشاندن اهداف سياسی شان و گرفتن ظاهر بيطرفانه، اجبارأ به گوشه ای از حقايق راجع به ماد، اشاره کرده اند. از معروفترين افراد اين گروه، "دياکونوف"، "ريچارد فرای" و ... ميباشند. اين گروه عقيده دارند که ساکنين بومی آذربايجان و اکثريت عمده جمعيت ماد، همان اقوام آسيانی، آلتائی( اجداد ترکان) بودند ولی حاکميت دست آريايی های تازه آمده بود. البته اين گروه نوشته هايشان ضد و نقيض و غير قابل اثبات ميباشد. چون به تاريخ قبل از تشکيل امپراطوری ماد و لوحه های آشوری و بابلی و ... اصلا توجه نکرده اند.

3- گروه سوم که، مادها را کاملا تورانیي - ترک معرفی ميکنند. محققين اين گروه، کلا افراد بيطرف و عالمينی بودند که، فقط بخاطر خدمت به علم تاريخ و روشن کردن زوايای تاريک تاريخ بشريت دست به تحقيق در باره تاريخ ماد زده اند، و آنها علاوه بر اينکه وابسته به هيچ مراکز قدرتی نبودند، بلکه مورد خشم آن مراکز نيز بودند، تا جائيکه بعضی از آنان، مثل "پروفسور مار" جانش را فدای حقيقت گويی کرد. از محققين مشهور اين گروه، " ژان اوپرت"فرانسوی، "آکادئميک مار" روسی و غيره ميباشد. اين عده با استناد به صدها لوحه آشوری، بابلی و اورارتوئی، وجود زبان مخصوصی بنام "زبان مادی" را رد کرده و اثبات کرده اند که، امپراطوری ماد را همان اقوام آلتايی (قوتتی، لولوبی، هوری، سابير، توروک و ... ) که در مدت حداقل 4000 در آنجا زيسته و بيش از هزار سال در مقابل تجاوزات آشوريان با آنها جنگيده و پايدار مانده بودند، تاسيس کردند، و زبان اداری آنها همان زبان ايلامی که نزديک به زبان آنها بود، ميباشد. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 496 ).

4- محققينی که به وجود امپراتوری به نام "ماد" عقيده نداشته و معتقدند که امپراطوری که با نام "امپراطوری ماد" معرفی ميشود، همان دولت کهنسال " ماننا " ميباشد.
آقای "پورپيرار"، محقق و نويسنده سری کتابهای تاريخی "تاملي در بنيان تاريخ ايران" عقيده دارند که، چيزی به نام امپراتوری ماد وجود خارجی نداشته است، و امپراتوری که از آن با نام " ماد" ياد ميکنند، همان دولت ماننا ميباشد. ايشان مينويسند: "....و ترديد ندارم که از قوم ماد تاکنون حتی به قدر يک دکمه ی لباس و يا نعل اسب اشياء و اسناد باستانی، در همدان و هيچ کجای ديگر به دست نيامده و ذکر نام اين قوم احتمالا ناشی از بد خوانی عمدی نام ماننايی هاست، در اسناد بين النهرين به صورت ماندی ها هم آمده است، چندان که اينک به يقين کامل می توان مدعی شد که تمام ادعاها درباره قوم ماد جعل مطلق و در واقع بافتن آستری مناسب، برای لباس ظاهرا فاخر هخامنشيان است. زيرا بدون افسانه های مادی، کورش بدون پدر بزرگ، بدون همسر، بدون جنگل بان پرورش دهنده و بدون گنجينه های همدان می ماند و قصه کودکانه ظهور کورش از پاسارگاد و پارس، بدون مقدمه های سرگرم کننده آغاز می شد."

با توجه به اين حقيقت که هيچ اثر تاريخی که بشود اسم "مادی" بر آن گذاشت، تا حال پيدا نشده است، و تمام آثار پيدا شده مربوط به دوران ماد ، مربوط به هنر و صنعت ماننا ميباشد. تائيدی بر صحت اين نظريه ميباشد.
دلايل كساني كه بنا به علايق آرياگري شان، سعي ميكنند كه مادها را آريايي معرفي كنند، آنقدر مسخره و بي اساس است كه معلومات تاريخي، صداقت و بي طرفي آنان را شديدا زير سوال برده و مغرض و اجير بودن آنان را بر همه ثابت ميكند. يكي از اين به اصطلاح تاريخنويسان "گيريشمن" يهودي ميباشد، كه با اعتراف به اين حقيقت كه، تا قرن 7 ق . م هيچ اثري از آرياييها در ماد مركزي وجود نداشت ( تاريخ ماد، ص 146 ) ولي بدون ارائه مدركي با تناقض گويي هاي زياد ماد ها را آريايي معرفي كرده و هيچ توضيحي هم نميدهد كه، آن جمعيت عظيم بومي ماد مركزي (قوتتي-لولوبي ه، سابير ها و ديگر التصاقي زبان ها ) كه اسناد تاريخي، در همان زمان، از مبارزه بي امان آنها با تجاوزگران آشوري خبر ميدهند، چه شدند؟ آيا آنها چطور يكدفعه ناپديد شدند تا اقوام چند هزار نفره بدوی آريايی بتوانند با آن سرعت ناگهاني در سرزمين آنان امپراتوري تشكيل بدهند؟

يكي ديگر از اين تاريخ سرايان هذيان گو، "پراشئك" تاريخ نويس چكي ميباشد كه ماد ها را بدون ارائه هيچ سند تاريخي، فقط با استناد به اينكه مناطق ماد مركزي امروزه فارس نشين هستند پس مادها هم هندوايراني بودند، ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 397) البته اين به اصطلاح تاريخ نويس ، اطلاعات غلط خود را راجع به تركيب ائتنيكي امروزي سرزمين ماد مركزي ( زنجان، قزوين، همدان و ...) را از منابع رسمي دولت شوينيستي فارس تهيه كرده است، ولي بر خلاف اين جعليات ساكنين اين مناطق هميشه ترك ها بودند و امروزه نيز اكثريت مطلق جمعيت آنجا ها ترك هستند و فارس و كرد زبان ها از 70 سال پيش به اينور به آنجاها كوچانده شده اند. حالا به فرض محال اگر هم اين آمار دولتي صحيح بودند و فرضيه اين تاريخنويس، آرياپرست مغرض، با استناد به آن آمار جعلي، درست بود، بايد با اين نوع نتيجه گيري، قبول كرد كه مناطق صدرصد تركي آذربايجان، مثل تبريز و... ، در طول تاريخ ترك نشين بودند، ولي اين به اصطلاح تاريخ نويسان مزدور و مغرض در آنجا نظريه و نوع نتيجه گيري شان يكدفعه تغيير كرده و اعلام مي كنند كه زبان آنها بعدها عوض شده است. همه اين تاريخ نويسان در يك چيز مشترك هستند آنهم ترك ستيزی ميباشد كه قدرتهاي مهم امروزي ( روسيه ، اروپا ، چين و غيره ) به علل سياسي آن را ترويج ميدهند و در اين ميان حاكميت هاي شوينيستي فارس در ايران، پشتون/تاجيك در افغانستان و کردهای بدوی تازه از کوه پايين آمده و غيره، آلت دست، نوكران ناچيز و مجري برنامه هاي ضد تركي آن قدرتهاي ترك ستيز ميباشند و خودشان به تنهايي جرات و قدرت دشمني با تركها را هيچوقت نداشته و ندارند.

لازم به ذکر است که، هم تاريخ دانان اروپائی و هم روسی با وجود احساسات ضد ترکی شان، همگی به اين حقيقت اعتراف کرده اند که، آريائی ها به هنگام مهاجرت به فلات ايران، موفق به نفوذ به آذربايجان نشدند. حتی "گيريشمن" پدر تاريخ جعلی فارس ها، در کتاب "تاريخ ايران از آغاز تا اسلام" تمام مناطقی را که آريائی ها در آن سکونت گزيده بودند، تک تک نام برده و هيچکدام آن مناطق داخل ماد - ماننا نبودند. ولی او در چند صفحه بعد در همان کتاب، در تناقض با نوشته چند صفحه پيش خودش، بدون ارايه حتی يک مدرک، امپراطوری ماد را آريائی معرفی ميکند. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ذهتابی ص 458 )

لازم به ذکر است که در جشنهای کذايی 2500 ساله نيز در سال 1350، پان فارسها فقط به خاطر آنکه امپراطوری ماد، آريايی نبود، روی آن خط کشيده و تاريخ آريايی ها را از هخامنشيان شروع کردند و يادی از مادها نکردند.
تاريخ نويسان فارس و اربابانشان، در روز روشن در مقابل چشمهای ما وجود بيش از 30 ميليون ترک در ايران را کاملأ انکار ميکنند، پس نميتوانند در نوشتن تاريخ چند هزار سال پيش که از چشم ما دور است، صداقت داشته باشند، لذا نوشته های آنان افسانه ای بيش نيست. اقوامی که طبق افسانه های شاهنامه خودشان، هنگام آمدن به ايران، اقوامی کاملا وحشی بودند که بدنشان را با يک تکه پوست پوشانده بودند، و به مرور زمان، لباس پوشيدن، غذا پختن، خواندن و نوشتن و ديگر مظاهر تمدن را از ديوها ( ايلاميان، مادها و ... ، يعنی بوميان ايران کنونی ) ياد گرفتند، ( تاريخ ديرين ترکان ايران،ص 404) البته که همچون اقوام وحشی نميتوانستند امپراطوری متمدن ماد را تاسيس کنند، و يا جام زرين ماننايی را که شاهکار هنر بشريت ميباشد بسازند ( مراجعه کنيد به بخش پيشداديان در شاهنامه).

اهداف سياسی اين گروه از جعل تاريخ را خلاصه وار اينطور ميشود ذکر کرد:

1- مشروعيت تاريخی بخشيدن به عنصر بدوی به اصطلاح آريايی در ايران
2- مشروعيت بخشيدن و تقويت حاکميت کاملا دست نشانده فارس در ايران
3- از بين بردن هويت تاريخی ترکان در ايران و آسيميله کردنشان در قوم کذايی فارس
4- صاحب خانه قلمداد کردن قوم فارس و توجيه ستم ملی و اقتصادی بر عليه ترکان
5- نابودی شعور ملی ترکی در بين ترکان ايران

يکی از کتابهای جامع در باره مادها، کتاب "تاريخ ماد" به قلم "م . دياکونوف" روسی ميباشد که در زمان ديکتاتوری کومونيسم نوشته شده است و به فارسی نيز ترجمه شده است. با توجه به دشمنی ديرينه روس ها با عنصر ترک ( دولت روسها بر ويرانه های دولت های ترک و در سرزمين های تاريخی ترکها بنا شده است، سرزمينهای آلتين اردو، گوک ترک ها، خزر و...) که هميشه جزوی از سياست دول روس چه در زمان تزارها، کمونيستها و حالا ميباشد لذا تاريخدانان روسی اگر هم دچار احساسات ضد ترکی نباشند، آن آزادی عمل لازم را نداشته و ندارند تا حقايق را بازگو کنند. و به وقايع تاريخی از زاويه ديد منافع ملی روس نگاه ميکنند.

"دياكونوف" با توجه به شرايط سخت ديكتاتوري شوروي سابق در نوشته هايش کاملا جانب احتياط را نگه داشته تا به سرنوشت سياه تاريخدان و دانشمند بزرگ "آكادئميك مار" ( كه به علت تحقيقات گرانقدرش در باره تاريخ سومر و ماد و اثبات اين حقيقت كه آنان اجداد تركان امروزي بودند، از طرف استالين به سيبري تبعيد و در آنجا مرد ) گرفتار نشود. در زماني كه "دياكونوف" تاريخ ماد را می نوشت، در صورت كوچكترين اشاره به تاريخ تركه، با بر چسب پان تركيسم به سيبري تبعيد ميشد. لذا "م . دياكونوف" كتابش پراز تناقض گويي بوده و به صورت هاي مختلف ميشود آنرا تفسير كرد ولي با وجود آن اطلاعات زيادي را راجع به ساكنين ماننا - ماد به ما ميدهد.

"آكادئميك مار" زبان شناس و تاريخدان مشهور روسی، کسی است که عميقترين و علمی ترين تحقيقات را در مورد مادها انجام داد. او با تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد که تحقيقات "اوپرت"، علمی ترين و صحيح ترين اطلاعات را در باره مادها داده بود، لذا تحقيقات خود را بر مبنای يافته ها "اوپرت" قرار داد و آنها را تکميل کرد. او به اين نتيجه رسيد که زبان رسمي و رايج در ماد همان زبان ايلامي بود و او از جمله اسناد پيدا شده در آذربايجان به زبان ايلامي، همچنين كتيبه هاي هخامنشي به زبان ايلامي در ماد را نشان هايی از اين حقيقت می دانست.

به عقيده "آکادئميک مار" کتيبه داريوش در خاک ماد (بيستون، جزوی از خاک ماد بود ) که به سه زبان نوشته شده، زبان ايلامی در آن کتيبه، همان زبان رسمی امپراطوری ماد بود. با توجه به اينکه، ماد مهمترين مملکت امپراطوری هخامنشيان بود، لذا تصور اينکه دولتی اشغالگر در خاک سرزمين اشغال شده کتيبه ای بنويساند، و در آن چيزی به زبان دولتی آن سرزمين آن نوشته نشود، منطقأ قابل قبول نيست. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 496، ذهتابی ) زبان ايلامی خويشاوند و خيلی نزديک به زبان قوتتی ها، توروک ها، سابير ها، هوريها و ... ساکن ماننا و ماد مرکزی بود، و رسميت زبان ايلامی در امپراطوری ماد، آلتائی - ترکی بودن آن امپراطوری را ثابت ميکند

فهرست تطبيقی واژگان تركی با هزارگی قسمت سوم

فهرست تطبيقی واژگان تركی با هزارگی

فرستنده : غلام سخی از كانادا

قسمتِ سوم...*

اَيريغ[=āyriğ]=[=هزارگي]=خر و اسبِ نر فحلي.آيغير[=تركي]=نَر(منبع: سنگلاخ، ص32).*ايكه[=āykā]=

[=هزارگي]=مادر.ايكه/اكه[=مغولي]=در زبانِ مغولي به‌معناي "مادر"، "مادري"(=بومي)است(منبع: جامع التواريخ، ج3 ، ص2310).*اركه[=erkā]=[=هزارگي]=انگشتِ شصت.ارناك[=تركي]=انگشت(منبع: سنگلاخ، ص21).*اِركَه‌تو/اِركَه+تو[=erkātü]=[=هزارگي]=نازدانه، نازپرورده(=ضرب‌المثل: بُزغَلِه اِركَه‌تو بَلِه جاگِه صايب خو گيميز موكونه!).اِئركه[=هزارگي]=[=تركي قزاقي/قرغيزي/تركمني/ اوزبيكي]=نازپرورده و نازك(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص25).اَكَه[=تركي اويغوري]=نازپرورده و نازك(منبع: همان، ص33).*اِرگاج/يرگاج[=ergaj~yergaj]=[=هزارگي]=بُزي كه پيشاپيش گله مي‌رود.ايرگاج[=تركي]=بُز نَر سه‌ساله و بَز پيشرو گله(منبع: سنگلاخ، ص61).*اِسپين‌بُولدَك[=spinboldāk]=[=پشتو]=منطقه‌اي در مرز جنوبي افغانستان و پاكستان، قبل از آمدن افغانها/پشتونها به اين منطقه(=بتدريج از دورۀ جانشينانِ اميرتيمور به بعد)، آن نواحي تحتِ نفوذ و حياط خلوتِ هزاره‌هاي جنوبي، بشمول قندهار بوده است. جزءِ دوم اين نام- واژه بولدق/بولداق/غ – به احتمال قوي تاثير زيستِ ترك- مغولها، بشمول اجدادِ هزاره‌ها در قندهار و ديگر مناطق همجوار بوده است. در زبانِ پشتو، عموماً حرف "ق" بصورتِ "ك" تبديل و تلفظ مي‌شود.بُولداق/بولداغ/بولدوغ[=مغولي]=در زبان مغولي به‌معناي تپه است(منبع: جامع التواريخ، ص2258- 2179- 2327).*اُجاق/غ[=ojağ]=[=هزارگي]=ديگدان.اُوجاق/غ[=تركي]=آتشدانِ مطبخ(منبع: سنگلاخ، ص24).*اُچَت/اُوچَت[=ouçāt]=[=هزارگي]=ناگهان و باعجله و بطور عمودي از جا برخواستن.اُوچتي[=تركي]=امر است از پريدن(منبع: همان، ص37).اوچا- اوچا[=تركي]=پَران پَران(منبع: همان).*اُلجَه[=oljā]=[=هزارگي]=غنيمتِ جنگي.اُولجَاي/اولجا/اولجو/اولژا [=مغولي/تركي تركمني/قرغيزي/قزاقي]=غنيمتِ بدست آمده(منبع: جامع التواريخ ص2305 و فرهنگ نامهاي تركي ، ص38).اولجاي[=مغولي]=اولجا از مادۀ اُول(-Ol=)=يافتن، تحصيل‌كردن، كسب‌كردن، بدست‌آوردن +پساوند جا (=Ja) به‌معناي غنيمت، يافته شده، درآمد، سود، تاراج و اسير جنگي است(منبع: جامع التواريخ/ج3 / ص2305).*اُگي/اوگي/اوگه‌يي[=ogi~ogāyi]=[=هزارگي]=اندر ، ناتني.اَگاي[=تركي]=ناپدري(=پدراندر)، نامادري، نابرادري. در لهجهء تركي آذربايجاني=اوگَه‌ي(منبع: سنگلاخ، ص51).*اُوبَه[=obā]=[=هزارگي]=تودهء سنگِ انباشته شده. تپه‌هاي كوچكِ خيمه مانند. همچنين، جزءاول نام منطقه و روستايي در هزارستان[=ارزگان] كه در زمان پروژۀ نسل‌كشي و "هولوكاستِ" هزاره‌ها در زمان عبدالرحمن‌خان، جنگ‌هاي سختي در آنجا درگرفته است: اُبَه‌تو، اين منطقه بعد از فتنهء عبدالرحمن، پاكسازي نژادي و در اختيار افغانهاي متجاوز و غاصب قرار داده شد(=ناقلين).اوبا[=تركي قزاقي]=تپه(منبع: فرهنگِ نامهاي تركي/ ص299).اوبا[=تركي]=خيمه‌هايِ كوچك(منبع: سنگلاخ، ص33).*اُوتقُل/اُودقُل[=ütqol]=[=هزارگي]=نام روستايي در هزارستان/غزني/جاغوري، ايضاً زادگاهِ آيت‌الله العظمي محمد اسحاق‌الفياض از مراجع بزرگِ عراق(=هزاره تبار).اُوت/اُود[=تركي]=1- گياه و علف 2-آتش( منبع: همان، ص35).اوت[=تركي آذربايجاني]=علف( منبع: خودآموز و مكالمات روزمره تركي آذربايجاني/ ص270).*اُور[=or]=[=هزارگي]=اولادۀ يك پدر ، طايفهءكوچكي كه همه از تُخمهء يك پدر باشند. مثال: اُورفلاني: بني‌فلاني، يا آلِ فلان.اوروو[=تركي قزاقي]=قبيله، طايفه، خاندان(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص321).اوروغ[=تركي]=از ريشه اور[=ur]=تركي=گذاشتن، پاشيدن در اصل به‌معناي: دانه، تخم و بذر است در ديوان لغات‌الترك كاشغري تنها به‌همين معنا آمده و در اصطلاح به‌معناي: نسل، سلاله، فرزندانِ يك نياي مشترك، دوده، دودمان، نژاد، خاندان، خويشاوند و قبيله است( منبع: جامع التواريخ/ ص 2301).اوروغ/ق[=تركي]=خويش و تبار و منسوبان و متعلقات را گويند(منبع: سنگلاخ، ص44).*اورخان[=orxan]=[=هزارگي]=نام منطقه و رودخانه‌اي فرعي در هزارستان: 1- دايكُندي از توابع ولايتِ اُرزگان 2- ناوه‌ميش باغران از توابع ولايتِ هلمند(=شمال اين ولايت).اورخان[=تركي]=سردار جنگآورانِ تُرك(منبع: فرهنگِ نامهاي تركي، ص304).اورخان[=تركي]=از آباء و اجدادِ تركان در تركستان قديم، فرزند يافث ابن نوح، حاكم و والي شهر(منبع: همان، ص319)*اُوركهَ[=orkā]=[=هزارگي]=ييلاق‌گاه.اولكهَ[=تركي]=سرزمين، وطن(منبع: همان، ص 324).*اوزداغ[=üzdağ]=[=هزارگي]=نام روستائي در هزارستان/غزني/ناوور(=اتفاقاً اين منطقه كاملا كوهستاني و سردسير است).اؤزداغ[=تركي]=كوهِ حقيقي(منبع: همان ص313). *اُوج/اُج[=üj]=[=هزارگي]=اشياءِ نوك تيز در حال عمودي بشمول كوه‌هاي مخروطي و نوك تيز. اوج[=تركي]=نوك و دم و سَر هر چيز(منبع: سنگلاخ، ص38).اوچ[=تركي]=به‌معناي سَر، انتها، نوك، پايان چيزي است و به‌همين معنا در "سنگ نبشته‌هاي اورخون" آمده است. (منبع: جامع التواريخ / ص 2133).*اُوج/اُج[=üj]=[=هزارگي]=كينه و نفرت و لجبازي.اوج[=تركي]=انتقام(منبع: سنگلاخ، ص38).اؤج[=تركي آذربايجاني]=انتقام( منبع: خودآموز و مكالمات روزمره تركي آذربايجاني / ص238).*اُوچ‌تُركان[=üçtorkan]=[=هزارگي]=نام روستايي در هزارستان/غزني/چَغَتو(منبع: سرزمين و رجال هزاره جات، نائل، ص46)اوچ[=تركي]=عددِ سه(منبع: سنگلاخ، ص37).*اُوچي[=oçi]=[=هزارگي]=نوشيدن.ايچماك[=تركي]=نوشيدن، شُرب(منبع: همان، ص59).*اُگرَه/اُوگرَه[=ogrā]=[=هزارگي]=آش، كشكاب.اوكرا[=تركي]=آشِ رشته(منبع: همان، ص52).*اُلار/اُولار[=oular~olar]=[=هزارگي]=كبكِ زرين[=در لهجهء هزارۀ تركمني](5).اولار[=تركي]=كبكِ نر(منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص308). *اُولوم[=olum]=[=هزارگي]=گذرگاهِ آب، همچنين اسم دو روستا در هزارستان/1-غزني/جاغوري: اُولوم‌قَدَه، 2-نام قريه‌ايست در حصهءاول ولسوالي بيسود(=غرب ولايتِ ميدان-وردك) در كنار رودخانه هلمند: فراخ‌اُولُوم.يولوم[=تركي]=معبر آب(منبع: سنگلاخ، ص268).*باتور[=batur]=[=هزارگي]=جسور ، بي‌باك، قهرمان، دلاور ، ايضاً نام شماري از نياكانِ طوائف گوناگون هزاره: جرغَي‌باتور، ياري‌باتور، اورباتور ، ميرباتور. همچنين جزءِ دوم نام منطقه‌اي در هزارستان/اُرزگان/كِجران: قره‌باتور(=ضرب‌المثل: جنگ ناديده باتوره، مهمان ناديده جوانمرد!).باتور/باتير/بهادر[=تركي قزاقي/تاتاري/تركمني/مغولي]=پهلوان، يل، جوانمرد، قهرمان، دلير( منبع: جامع التواريخ/ ص2328 و فرهنگ نامهاي تركي/ ص347- 348).اولان‌باتور[=مغولي]=نام پايتخت مغولستان، به‌معناي: قهرمانِ سُرخ‌پوش(منبع:به نقل از گويندۀ يك فيلم مستند امريكايي در مورد مغولستان در تلويزيون ايران).*باي[=bai]=[=هزارگي]=ثروتمند(=ضرب‌المثل: سوخ سير نموشه، دوز باي!).باي[=تركي]=ثروتمند(منبع: سنگلاخ، ص81).ادامه در پُستِ بعدي...+ نوشته شده توسط ata yurt در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 11:20 فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی(=قسمت چهارم)قسمتِ چهارم...*باي‌دادن[=baidadā]=[=هزارگي]=باختن، نيست و نابودكردن(=ضرب‌المثل: دَ اميدِ شاخ دمه بايداد!).باي‌بيردي[=تركي]=به باد داد و نيست كرد(منبع: همان، ص81).*بَبَرداغ[=bābārdağ]=[=هزارگي]=برآمدگي زير گُلو.بوغورداق/بوقورداق[=تركي]=استخوان دو طرف حُلقوم را گويند(منبع: همان، ص89).*بُرداقي[=bordaği]=[=هزارگي]=گاو چاق براي ذبح.بورداق/غ[=تركي]=به‌معني فربه و پَرواره باشد(منبع: همان، ص85).*بَختَه‌وَر[=bābārdağ]=[=هزارگي]=نامي نسبتاً رايج(=بويژه در گذشته) در ميان زنان و دختران هزاره، بَختَه‌وَر[=تركي]=خوشبخت و كامياب، نامي براي دختران(منبع: فرهنگ نامهاي تركي / ص67).*بُغجي[=boğji]=[=هزارگي]=انسان يا حيوان گردن‌كوتاه.بغه/باغا[=مغولي]=در زبان مغولي به‌معناي كوچك، كوتاه‌قامت، كم، اندك، كودك، خردسال و دون‌پايه است( منبع: جامع التواريخ/ ص2322).*بُغُوند/بوغوند[=boğond~buğond]=[=هزارگي]=كُرَوي و كلوله شده، برجستگي در اعضاي بدن يا زمين و غيرهبوغون[=تركي]=بند و مفصلي را گويند كه در اعضاي آدمي و تنهِ درختان باشد(منبع: سنگلاخ، ص89 ).*بَلدَرغو/بَلدَرغان[=bāldārğo]=[=هزارگي]=گُلپر ، نوعي گياه. بالديرغان[=تركي]=ساقِ انجدان، نوعي گياه(منبع: همان، ص80).*بُلاق[=bolağ/q]=[=هزارگي]=جزءِ دوم نام بعضي قراء و مناطقي در هزارستان، از جمله "اُم‌بُلاق"، "تربُلاق"، "سم‌بُلاق" در حِصهِ اول بيسود،"جَربُلاق" و "دزدبُلاق" در يكه‌اُولَنگ، "كاربُلاق" در خطهِ دايزنگي، "گرم‌بُلاق" در حصه دوم بيسود در كجاب، "سَيني‌بُلاق" در تولَخشهِ دايميردادِ/ميدان- وردك(=مثال: پيش شما آمده‌ايم...مطلب‌روا آمده‌ايم....از راه دور آمده‌ايم...خورجين پُر آمده‌ايم....از سربُلاق آمده‌ايم...سينه به‌داغ آمده‌ايم...قد هم‌قراغ آمده‌ايم...دخترسراغ آمده‌ايم!).بوُلاق/غ[=تركي]=چشمهء آب را نامند(منبع: همان، ص91).*بُوترا[=butra]=[=هزارگي]=پراكنده شدن، پاشان شدن(=ضرب‌المثل: از ونگه‌شي، خاك بوترا موكونه!).بوتراماق/غ[=تركي]=پريشان و منقش و متفرق شدن(منبع: همان، ص82).*بُوتهَ[=butā]=[=هزارگي]=درختچه‌هاي كوچك و كوتاه‌قامت در صحاري و كوه‌ها(=ضرب‌المثل: تا باد نزنه، بوته شور نموخره!).بوتا[=تركي]=نهال كوچكِ درخت و رياحين(منبع: همان، ص83).*بُودَنهَ[=bodānā]=[=هزارگي]=پرندۀ معروف، بلدرچين(=ضرب‌المثل: قد زاغ بودَنَه ميگره!).بودَنهَ[=تركي]=بلدرچين(منبع: همان، ص84).*بُور[=bur]=[=هزارگي]=رنگِ خاكي(=ضرب‌المثل: پيش آدم كور، چي‌سرخ، چي‌بور!).بور[=تركي]=واژۀ بور(=Bor) در زبانهاي تركي گروه ل/ر(L/R= ) و بوز(Boz=) در زبانهاي تركي گروهِ ش/ز(z=/ş)=( كه همهءزبانهاي تركي امروز جز زبان «چوواشي» را در بر مي‌گيرد) به‌معناي خاكستري است و بيشتر براي رنگِ اسب، اما بعدها به‌معناي قهوه‌ايِ روشن نيز به كار رفته است( منبع: جامع التواريخ/ ص2324).*بُوربي[=burbi~borbi]=پاشنهءپا.بورباي[=تركي]=دو طرفِ ران را خوانند و «فراغي» نوشته، بُوربُوي رگِ پا بُوَد(منبع: سنگلاخ، ص85).*بُرغَسُو[=borğāso]=[=هزارگي]=نوعي درختچه.بورسو[=تركي]=نوعي گياه(منبع: همان، ص85).*بُورگُوج[=burguj]=[=هزارگي]=عُقاب.بورگود[=هزارگي]=عُقاب[=در لهجهء هزاره‌هاي تركمن].بُوركوت/بورگوت/بوركيت/بؤركؤت/بورغوت[=تركي اوزبيكي/ قزاقي/قرغيزي/تاتاري/تركمني/ اويغوري/ باشغردي]=عُقاب(منبع: همان، ص86 و فرهنگ نامهاي تركي ص376-365 -364 ).*بُوغهَ[=boğā]=[=هزارگي]=گاو نر و جوان.بوغا[=تركي]=گاو و گاوميشِ نر (منبع: سنگلاخ، ص88).بوغا[=تركي اويغوري]=آهو ، گوزن (منبع: فرهنگ نامهاي تركي، ص70).*بُوغُوس[=boğüs]=[=هزارگي]=1- حالتي كه از شدتِ خشم گلو را اشك بگيرد 2- غصه‌ناك3-عبوس و ترشرو.بوخساماق/غ[=büxsamaq/ğ]=[=تركي]=گريه در گلو گره‌گشتن از شدتِ اندوه كه آنرا به عربي غصه گويند و مؤلفين رومي(=تركان عثماني)، به‌معني گريه كردن عاشق در هجران معشوق نوشته، گفته‌اند كه حضرت"نوايي" اين لغت را در محاكمة اللغتين به اين معني تصحيح نموده(منبع: سنگلاخ، ص83).*بولغُو/بُلغُو[=bolğo]=[=هزارگي]=آب‌كشيدن، شُستن. تطهيركردن(=ضرب‌المثل: دان‌خورَه بولغو كو!).بولغا[=تركي]= «..."بولغا" در تركي كهن و "بولا" در برخي زبان‌هاي تركي معاصر: بهم‌خوردن، درهم آميختن مايعات، به جنبش درآمدن...» است(منبع: جامع التواريخ، ص2327ذيل كلمهء بولغاق) بولغوي هزارگي نيز ممكن است از همين مادۀ بولغا مشتق شده باشد.*بُولَك[=bulāk]=[=هزارگي]=قسمت، بخش، دسته.بُولَك[=تركي]=فرقه و گروه(منبع: همان، ص92).*بولوگ[=bulüg]=[=هزارگي]=زياد ، كثير ، فراوان، بوللوق[=تركي]=فراواني( منبع: خودآموز و مكالمات روزمره تركي آذربايجاني/ ص271).*بُولَه=[=bolā]=[=هزارگي]=پسرخاله يا دخترخاله، خاله‌زاده(=ضرب‌المثل: چيلبُولَه‌رَه دَ چيل‌نَو گرگ خورد، از يكديگه‌خو خبر نشد!).بُولَه[=تركي اوزبيكي]=خاله‌زاده(منبع: طبق شنيده‌ها از افراد مطلع).*بََولي[=bāwli]=[=هزارگي]=پرندۀ شكاري تربيت شده. در قديم كه مردم خاطر آسوده داشتند، جوجهء باز و عُقاب را براي شكار تربيت مي كردند و روش تربيت از اين قرار بود كه پر و بال پرندگاني از نوع گنجشك و كبوتر را قيچي مي‌كردند و"بَولي" با يك حركت سزيع آن را شكار مي‌كرد و مي‌دريد و بدين طريق راه و روش شكار را بهتر ياد مي‌گرفت.باؤلي[=مغولي]=باؤلي~باؤليا در زبان مغولي به‌معناي: تعليم و تربيت و پرورش است، بويژه تعليم جانوران و پرندگانِ شكاري(منبع: جامع التواريخ/ ج3، ص2319).چاولي[=تركي آناطولي]=جوجهِ مرغ شكاري طُوغان(=طُغان) يا جوجهِ شاهين كه هنوز به شكار عادت نداده شده باشد (منبع: فرهنگ نامهاي تركي ، ص422).*بُي/بُوي[=boy]=[=هزارگي]=رُطيل، حشره‌اي از خانواده عنكبوتيان.بُي[=تركي]=رُتيلا را نامند(منبع: سنگلاخ، ص98).*بيري[=beri]=[=هزارگي]=عروس(=مثال: دختر، تو رَه موگوم، بيري تو بشنو!).بيري[=مغولي]=عروس(منبع: جامع التواريخ / ج3، ص 2086).ادامه در پُستِ بعدي...+ نوشته شده توسط ata yurt در سه شنبه هفتم آذر و ساعت 11:17 فهرست تطبیقی واژگان ترکی با هزارگی)

donderdag 20 december 2007

ميخ آخر بر تابوت نظريه آريا سازی

فرستنده : غلام سخی از كانادا


تاريخ بؤلومو


ميخ آخر بر تابوت نظريه ي “آريا سازی



تمام اين كوشش دل خراش ، در ابتدا يك تلاش هويت سازانه ، از سوي دانشگاههاي اروپا بود . آنها كه با جستجو در كهن ترين اشارات تاريخ ،فقط و ايكينگ ها،گل ها ،فرانك ها ، هون ها و توتون ها را كه تو حش صفت مشترك تمامي آنها بود – به عنوان اجداد باستاني خويش يافته بودند . تلاش كردند تا ديرينه ي خود را به مركزي غني تر و متمدن تر وصل كنند و از آن كه مشرق زمين ، به واقع هم “ گهواره تمدن “ بوده است
، تئوري پردازان نژادي در غرب به منظور تدارك پيشينه در خشان براي خويش ، ناگزير چشم به شرق دوختند . اعجاب نخستين كارمندان كمپاني
هند شرقي از دير ينگي و گستردگي تمدن و هند و اخلاق و سازش و فرهنگ در ميان مردم مشرق زمين ، و به ويژه سرزمين وسيع و غني هندوستان
، موجب شد تا بكوشند پدران خود را از مرکز هند راهي سرزمين اروپا كنند و بند نافي براي اتصال خود به تمدن كهن شرق ببافند . نخستين بار ،
سرويليام جونز ، به سال ١٧٨٦ و در سومين دوره ي مباحثات سالانه انجمن سلطنتي بنگال ، موضوع زبانهاي هند و اروپائي را طرح كرد . از آن زمان ، تا دو دهه ي پيش – يعني به طول دويست سال – كه سر انجام بي حاصلي و نازائي اين تلاش ، بر متعصب ترين پيروان آن نيز آشكار شد ، زبان شناسان و باستان شناسان و مردم شناساني كه مامور صورت بندي اين قضيه بوده اند ، دمي از پژوهش درباده ي زبان و نژاد “ هند و اروپائي “ و احتجاج در باره ي خاستگاه يكسان هنديان و اروپائين ، نياسوده اند. بهايي كه سرانجام مردم جهان بريا اين توهم نژاد پرستانه ي عقب افتاده پرداختند
فاجعه بشري جنگ دوم جهاني بود ، كه براساس تئوري باور به تمدن بر تر هند و اروپائي و نژار بر تر “ آريائي “ شكل گرفت از پس آن جنگ بود كه پيشروترين محققين اروپا و جهان ، به اين تئوري نژاد پرستانه پشت كرده اند .
با اين همه همين تلاش نا موفق زبان شناسان ، كه مي كوشيدند اين فكر مبتذ ل عاميانه را تقويت كنند كه ريشه ي زبان ها و به تبع آن ريشه تمدن از يك زبان و قوم گم شده ي واحد نشأت مي گيرد تا زمان باز خواني كامل كتيبه هاي
هخامنشي يعني تا ميانه ي قرن نوزدهم كه “ راولين سن
“ ترجمه نهايي كتيبه بيستون را منتشر كرد تنها و تنها به زبانهاي “ هند اروپائي “ اشاره مي كرد و نه به قوم برتر “ آريايي “ . از ١٨٥٠ كه يهوديان پس از خوانده شدن كتيبه هاي هخامنشي با موقعيت تاريخي و اقليمي دو نجات دهنده ي قوم خود يعني كورش و داريوش آشنا شدند كه تورات آنها را در تمام اجزاء شناسنامه اي نيز معرفي مي كند باستان شناسان يهود نژاد پرستانه قول تازه يافت شده “آريايي “ پيوند زنند و يا بهره برداري نادر ست از اشارات تاريخي كتاب مقدس آن تلاش ديرين را به كانال تازه اي هدايت كنند . از اين نقطه است كه نظريات “ گريم “و “ كوهن “ و “ كرافورد“ كه به يافتن پايه ي مشتركي براي زبان هاي شرق و غرب دل خوش بودند . با كتاب “ پيكته “ در ١٨٧٧ با نام “ ريشه قومي هند و اروپائيان “ جان تازه اي مي گيرد و براي نخستين با آريايياني را كه گويي در كتيبه هاي هخامنشيان يافته بودند به عنوان اصطلاحي نژادي براي معرفي قوم برتر حامل آن زبان غني و مشترك معرفي كردند . از آن پس روشنفكران عقب افتاده ترين ملت هاي شرق ميانه نيز دل خوشي و مستمسك بازه اي براي استقبال و ستايش از تئوري پردازان يهوداروپا يافتند و اين اركستر تازه شرق شناسي و ايران شناسي و نژاد شناسي با قدرت كامل تحت پوشش و حمايت دانشگاههاي اروپا و مورخيني ازقماش گريشمن و به رهبري عمومي يهود شروع به نواختن كرد . خرده روشنفكري حقيري در كشور ما از ناشي ترين رقصندگان به اين ساز بودند . به اين ترتيب اساسا واژه “ آريا “ با تصور و برداشت قومي و نژاد ي از ١٥٠ سال پيش و پس از يافت شدن در كتيبه هاي هخامنشي همراه با بر كشيدن و توصيف هاي ستايش آميز از بنيانگذاران آن سلسله كه به تصريح تورات يكسره در اختيار وتحت تسلط يهوديان بوده اند با تحقيقات زبان شناسي وارد شد و از ١٥٠ سال پيش است كه جهان با اين واژه و با اين نژاد بر تر موهوم كه تنها دليل بر تر شمرده شدن آنها ذكر نام شان در كتيبه هاي هخامنشي است آشنا و كوشش جان فشانانه ودر عين حال بي محتوا و پر افسانه ي گروهي ازتئوري پردازان آغار مي شود كه موجب ايجاد تصورات “ آرياپرستانه ي “ دهه هاي پيشين در آرمان جمعي از روشنفكران خيال پرداز تحقير شده ي مشرق زمين و هويت جويان غربي شد . امابه راستي در كتيبه هاي هخامنشي يعني زاينده ي توهمات “ آريايي “ درباره ي قومي به نام “ آريا “ چه نوشته شده و آيا اين هويت “آريايي “ حاصل چه سندي است ؟
بي شك در تنها سند هخامنشي پيش از كتيبه ي بيستون ،يعني در گل نبشته ي كورش كم ترين اشاره اي به واژه “ آريا “ نمي يابيم و مهمتر از آن در مجموعه ي كتيبه هاي بين النهرين ، به زبان هاي آشوري و بابلي و مصري نيز ردي از واژه ي “ آريا “ به هيچ مفهومي نيست و نيز در نوشته هاي ناصر پور پيرار ×. به اين ترتيب اساسا واژه “ آريا “ با تصور و برداشت قومي و نژاد از ١٥٠ سال پيش و پس از يافت شدن در كتيبه هاي هخامنشي همراه با بر كشيدن و
توصيف هاي ستايش آميز از بنيانگذاران آن سلسله كه به تصريح تورات يكسره
در اختيار و تحت تسلط يهوديان بوده اند با تحقيقات زبان شناسي وارد شد و از
١٥٠ سال پيش است كه جهان با اين واژه و با اين نژاد بر تر موهوم كه تنها
دليل بر تر شمرده شدن آنها ذكر نام شان در كتيبه هاي هخامنشي است آشنا و
كوشش جان فشانانه ودر عين حال بي محتوا و پر افسانه ي گروهي از تئوري
پردازان آغار مي شود كه موجب ايجاد تصورات “ آرياپرستانه ي “ دهه هاي
پيشين در آرمان جمعي از روشنفكران خيال پرداز تحقير شده ي مشرق زمين و
هويت جويان غربي شد . امابه راستي در كتيبه هاي هخامنشي يعني زاينده ي
توهمات “آريايي “ درباره ي قومي به نام “ آريا “ چه نوشته شده و آيا اين
هويت “ آريايي “ حاصل چه سندي است ؟
16
ايلامي و اورارتويي هم هرگز به اين واژه بر نخورده ايم و از آنها مهم تر پس از زمان خشايارشا با قرن پيش به درازاي ٢٤٠٠ سال – هرگز نشانه اي
از اين واژه به معناي نژادي آن نيست . پس در واقع آغاز حيات و هم مرگ اين واژه همان در دوران داريوش و خشايارشا است و فقط در ٤ كتيبه
هخامنشي به شرح زير اين واژه مورد مصرف داشته است .
٣ بار به صورت “ آري ك “ ٢ بار به صورت “آري كا “و ١ بار به صورت “آري يا “ . ) B.D ١- شش بار در كتيبه بيستون داريوش
به صورت “ آري ي “ . ) Na. D ٢- يك بار در كتيبه داريوش در نقش رستم
به صورت “ آري ي “ . ) Se . D ٣- يك بار در كتيبه داريوش در شوش
به صورت “ آري ي “ . ) Ph. X ٤- يك بار در كبتبه ي خشايار شا در تخت جمشيد
چنين كه معلوم است پس از خشايار شاه اول حتي در همان سلسله هخامنشيان هم اين واژه بي مصرف مانده واز آنجا كه تمام دوران تسلط داريوش
و خشايارشا بر سلسله ي هخامنشي از ابتدا تا انتها فقط ٥٠ سال بوده است پس آشكار مي شود كه اين واژه را تنها در آغار حكومت سلسله و در
دوران به كار مي گرفته اند كه در برابر تسلط هخامنشيان مقاومت هاي ملي و بومي قدرتمند و سراسري وجود داشته است از اين رو است كه مي
بينيم واژه ي “ آري “ ،در كتيبه ي بيستون كه شرح مقاومت هاي ملي ايرانيان و ملل مغلوب د ربرابر داريوش است ٦ بار تكرار مي شود .در عين
حال در تمام ٩ مورد بالا “ بن “ واژه ي “ آري “ با املايي كاملاً واحد به راحتي قابل تشخيص است كه با پسوند “ ك و كا “ و”ي و يا “ به كار رفته
است . “كنت “ در تفسيري كه بر پسوند ها در فارسي باستان آورده كاربرد پسوند” ي و يا “ را چنين معلوم مي كند . “ بن هاي اسمي و صفتي همراه
با پسوند “ ي و يا “ : اين ساخت هاي صفتي هستند كه ممكن است داراي كاربرد اسمي شوند . “ ( كنت ، فارسي باستان ، ص ١٨٦ ،ترجمه فارسي ) .
كنت در تفسير ديگري بر پسوند “ ك و كا “ ( همان ، ص ١٨٧ ) نيز درست همين معني از تكرار مي كند پس در تمام موارد بن “آري “ صفتي است
كه با پسوند هاي گوناگون “ي و يا “و “ ك و ك “ تعبير هاي اسمي از ان برداشت شده است و از آن كه بن “ آري “ با پسوند هاي گوناگون چنان
كه خواهيم ديد پيوسته به يك معني به كار رفته پس تغيير پسوند ها مي تواند ناشي از تغيير مكان نحوي صفت در جمله و حالت و جنسيت موصوف
باشد .
نكته بسيار قابل تأمل كه براي نخستين بار در اين يادداشت تحقيقي بدان اشاره مي شود اين كه واژه ي “ آري “در كتيبه بيستون با معناي “ شورشي
،نافرمان و عهد شكن “ آمده است و هيچ معناي قومي و نژادي ندارد و از آن كه كتيبه بيستون جست ، پس ببينيم داريوش در كتيبه ي بيستون به چه
صورت و با چه منظور هايي از واژه ي “ آري “ سود برده است :
١- در ستون اول سطر ٢٢ مي گويد : هر كه فرمان بر بود او را نواختم و هر كه شورش ( اري ك ) كرد اورا سخت كيفر دادم
٢- در ستون اول سطر ٣٣ مي گويد : پس از اين كه كمبوجيه به مصرف مردم شورش ( اري ك ) كردند .
٣- در ستون چهارم سطر ٦٣ مي گويد : از آن رو اورمزد مرا ياري داد كه شورش ( اري ك ) نكردم ( از او اطاعت مي كردم )
٤- در ستون چهارم سطر ٨٩ مي گويد : و نيز شرح شورش ها ( آري يا ) را آوردم .
٥- در ستون پنجم سطر ١٥ مي گويد : خوزي ها شورشي ( آري كا ) شدند .
٦- در ستون پنجم سطر ٣١ مي گويد : سكاها شورشي ( آري كا ) شدند .
در متن بن “ آري “ هر جا فاعل جمله مفرد است به صورت “ اري ك “ و هر جا فاعل جمله جمع است به صورت ( آري كا ) آمده است و از آن
جا كه در تمام نمونه هاي فوق با وجود پسوند هاي متغير معنا متغير نيست پس
( آري ) را بايد “ بن “ واقعي كلمه گرفت كه رد هر شش محل به معناي
“ شرير و شورشي “ آمده است . چنان كه لغت نامه هاي “ كنت “ و “ شارپ
“نيز واژه را “ شرير “ترجمه كرده اند . ترجمه ي پيشنهادي من براي اين واژه
“ شورش “و”شورشي “ به تعبير داريوش است كه با صورت واقعي مقاومت
هاي بومي و قومي نيز منطبق تر است . بدين ترتيب با توجه به تغيير اندك در
پسوند ها و معناي واحد در تمام موارد بايد پعيرفت كه “بن “ واقعي واژه
“ آري “ به معناي شورشي و شرير است اما مفسران كتيبه ها بدون توجه به
اين معنا كه خود نيز به صورت “ شرير “ آورده اند آن گاه كه به گمان خود
ممكن ديده اند واژه “ آري “ را به معناي قومي تعبير كنند بر روي آن مانور
داده اند!!!
در ستون ٤ سطر ٨٩ كتيبه بيستون متن را واژه به واژه چنين مي خوانيم :
“ من اين كتيبه را ساختم همچنين بر پوست آن طور كه بر چرم نيز شرارت ها
( آري يا ) نيز پيكره ها و نيز نسب نامه ام را نوشتم “ . اين شرح و توصيفي است كه داريوش بر موضوع و متن كتبه اش مي آورد و در و در دنبال
تصريح مي كند كه در حضور او نوشته و خوانده شد . شرح او كاملا با صورت ظاهر و محتواي كتيبه بيستون منطبق است كه پيكره خود او و
مغلوبين شرح شورش ها و نسب نامه داريوش است . اما هم شارپ و هم كنب ، اين جا به فكر سوء استفاده از بي “ آري “ افتاده سطر را چنين
ترجمه كرده اند :” اين نبشته كه من كردم ، به علاوه به ( زبان ) آريايي بود (!) هم روي ( لوح ) و هم روي چرم ( تصنيف شد ) . به علاوه پيكره
( ( خود را ) بساختم . به علاوه نسب نامه ترتيب دادم ، پيش مي هم نوشته هم خوانده شد “ . ( شارپ ، فرمان هاي شاهنشاهان هخامنشي ، ص ٦٧
كنت هم همين مضمون را به صورت زير آورده است :اين است كتيبه اي كه من ساختم ، علاوه براين به آريايي بود و در روي الواح ( گلين ) و
روي چرم تصنيف شده بود . علاوه بر اين پيكره( ام ) را نيز ساختم . علاوه بر اين نسب نامه ام را نيز بر ساختم . و آن نوشته شد و خوانده شد پيش
من . ( كنت ، فارس باستان ، ص ٤٣٦ ) . ناگهان آن واژه ، كه تاكنون ( شرير ) معني مي كردند . معلوم نيست با چه شگردي بدل به زبان يك قوم
مي شود و در طرفه العيني قوم با فرهنگي را از ميان كتيبه به ما تحويل مي دهند كه معلوم نيست چگونه پديد آمده اند !!!
بي شك در تنها سند هخامنشي پيش از كتيبه ي بيستون
، يعني در گل نبشته ي كورش كم ترين اشاره اي به واژه “
آريا “ نمي يابيم و مهمتر از آن در مجموعه ي كتيبه هاي
بين النهرين ، به زبان هاي آشوري و بابلي و مصري نيز
ردي از واژه ي “ آريا “ به هيچ مفهومي نيست و نيز در
نوشته هاي ايلامي و اورارتويي هم هرگز به اين واژه بر
نخورده ايم و از انها مهم تر پس از زمان خشايارشا با قرن
پيش به درازاي ۲۴۰۰ سال – هرگز نشانه اي از اين واژه
به معناي نژادي آن نيست . پس در واقع آغاز حيات و هم
مرگ اين واژه همان در دوران داريوش و خشايارشا است
و فقط در ۴ كتيبه هخامنشي به شرح زير اين واژه مورد
تاريخ بؤلومو
17
شارپ و كنت نه فقط تمام واژه ها و اضافات در پرانتز را از خود ساخته اند ، بل و مهم تر از ان معني بي “ آري “ را ، كه خود نيز به معناي “ شرير
“ آورده اند ، به فراموشي مي سپارند و با افزودن و جعل واژه ي “ زبان “ در كنار بن “ آري “ مي كوشند كه يك “ زبان آريايي “ در كتيبه خلق
كنند !!! ياد آوري كنم كه بي موجود در كتيبه هاي هخامنشي زماني “ آري “تلفظ مي شود كه اعراب گذاري كتيبه خوانان را ، كه همه جا كسره
فارسي را “ ي” انگليسي خوانده اند ، بپذيريم . تلفظ صحيح همين بن ، نه “ آري “ كه “ ار “به فتح الف و كسر حرف “ ر” است ، جنان كه در
فارسي بكهن اين كلمه به معني شورش كردن و آتش افروختن بوده است ( رجوع به تاج المصادر و منتهي الارب ) . به گمان من سرزمين “ اران “را
، كه در جغرافياي “ خزران “ است،سرزمين شورشيان مي گفته اند همين جعل و تغيير را كنت و شارپ در بخش ديگري از كتيبه بيستون آورده اند
كه باز هم با بن “ آري “در پيوند است.من مسلم مي دانم كه اين تصرفاتي نادانسته و يا از سر آگاهي نيست ، اين ها جعل هدف دار و آگاهانه و با
منظورهاي مخصوص به خودشان است . در دو كتيبه ي ديگر داريوش در نقش رستم و شوش و كتيبه ي خشايارشا در تخت جمشيد ، يعني سه
مورد باقي مانده از كاربرد كلمه “ آري “، در كتيبه هاي هخامنشي ، متن واحدي را به صورت زير مي خوانيم :“من داريوش ، ( در كتيبه ي تخت
جمشيد ، خشايارشا ) ،شاه بزرگ ،كشورهاي شامل همه گونه مردم ، شاه در اين زمين بزرگ دور و دراز ، پسر ويشتاسب ( در كتيبه تخت جمشيد ،
داريوش ) پارسي پسر پارسي ، آريايي از نژاد آريايي ".( شارپ ، فرمان هاي شاهنشاهان هخامنشي ، ص ٨٧ ) كنت نيز كاملا همين ترجمه را براي هر
سه متن داريوش و خشايار شا توصيه مي كند . در ابتدا به نظر ميرسد كه در اين سه كتيبه مي توان از واژه ي “ آري “ برداشت نژادي كرد. اما محقق
ميتواند با اندكي تعمق به نتايج ديگري برسد كه باز هم با معناي پيش گفته “آري “يعني “شورشي“، كاملا منطبق است و پرده ديگري از جعليات
شرق شناسان را پس مي زند. آن چه را كه كنت و شارپ “ نژاد “ معني كرده اند،واژه ي “چي ثر “ با تلفظ شارپ و “ سيچ “ به تلفظ كنت
است.همين جا ياد آوري كنم كه نظام حروف خواني شارپ و كنت يكسان و همخوان نيست و در تشخيص و تلفظ برخي از حروف با يكديگر
اختلاف دارند ، هر چند كه به نطر مي رسد هر دو در اشتباه باشند . اين مطلب كاملا روشن مي كند كه موضوع و مدخل تفحص و تحقيق ملي
درباره آثار تاريخي به جا مانده ي كهن ، هنوز هم به تمامي گشوده است و هر جستجوي جديد تقريبا در هر فصلي از اسناد تاريخي ايران ، محقق را
به نتايجي بازه و روشنگر و نيز ناموافق با برداشت هاي محققان اروپايي مي رساند . با اين همه به گمان من تلفظ كنت به ثواب نزديك تر است ،زيرا
“ سيچ “ در زبان فارسي به معناي رنج و محنت و بلا آمده است ، اما براي “ چي ثر “ هيچ ريشه ي تقريبي نيز نيافته ايم . باري همين واژه ي “ چي
ثر" و يا "سيچ “ را ، كه كتيبه خوانا ن در متن فوق “ نژاد “ ترجمه كرده اند ، در بخشي از نام يك سردار شورشي “ ساگارتي “ به نام سيچ يا چي ثر
تخم در سطر ٧٩،٨٦ و ٨٨ ستون دوم كتيبه بيستون نيز مييابيم . برخي از مفسران كتيبه بيستون ، ” ساگارت “ را در غرب سيستان و در جاي كنوني
طبس گفته اند و برخي در آذربايجان ، اما به چند دليل واضح . بايد سردار شورشي “ چي ثريا تخم “را از مردم غرب ايران و شايد كردستان كنوني
بدانيم ،چرا كه كتيبه مي نويسد “ چي ثر تخم “ خود را به “ هووخشتره “ منتسب مي كرد ، كه همه او را يك سردار مادي معرفي كرده اند . دوم
داريوش مي گويد : ( من يك سردار مادي به نام “ تخم سپادا “ را به سركوبي او فرستادم . سوم كه مي نويسد : ( چي ثر يا سيچ تخم ) را ، پس از
بريدن گوش و بيني و كندن يك چشم ، در اربيل به دار زدم “. كه شهري از سرزمين
كردان است و بالاخره اين كه در دنبال واژه ي ( چي ثريا سيچ ) را مي توان واژهاي
از غرب ايران باستان يعني در كردستان كنوني عراق دانست . بخش دوم نام اين
سردار شورشي “ چي ثرياسيچ تخم “ يعني “ تخم “ را مفسرين به غلط و عمدا “ دلير
“ معني كرده اند . در عين حال بخش اول نام آن سردار ، كه داريوش به سركوبي
“ چي ثر ياسيچ تخم “ شورشي مي فرستد ، يعني “تخم سپادا “ نيز با بخش دوم نام
“ چي ثرياسيچ تخم “ برابر است و از آن كه واژهي “ سپادا “ در همان كتيبه به
معناي “ سپاه “ آمده ، پس تخم را چنان كه مفسران كتيبه گفته اند ، “ دلير “ معني
كنيم . نام تخم سپادا بايد كه دلير سپاه معني شود اما از آن كه واژه ي تخم ، چنان كه
در فارسي باستان و سنسكريت و حتي اوستاي پس از اسلام ، به معناي اصل و نسب و
هسته و نژاد به كاررفته و هنوز هم به همين معني به كار مي رود ، مي توانيم “ سپاه
زاده “يا “ از خاندا سپاهي “ بگيريم . در اين صورت واژهي “ چي ثر “ ديگر نمي تواند به معناي نژادو نسب باشد ، زيرا در آن صورت معني “ چي
ثر تخم “ به “نژاد نژاد “ تبديل مي شود كه مسخره است . پس به گمان من تلفظ سيج در بازخواني ا” كتيبه چنان كه كنت نيز بدان رسيده مفهوم تر
و پرمعناتر است . اينك يك بار ديگر به متني باز مي گرديم كه در ان داريوش و خشايارشا ، خود را پارسي پسر پارسي آريايي و “سيچ “ مي
خوانند . پيش تر در كتاب “ ١٢ قرن سكوت “ معلوم كردم كه واژه ي “ پارسه “ نه در معناي جغرافيايي و نه در معناي قومي ، پيش از ظهور داريوش
در شرق ميانه يافت نشده است و در تطبيق “ پارسه “ با معناي مسلم كنوني آن در فارسي و كردي ، معلوم شد كه اين واژه نوعي ناسزاي تحقير آميز
به معناي بي خانمان ،بي اصل و نسب ، و مهاجم و غارتگر است . كه پس از ويراني هاي به بار آمده در دوران حاضر نيز معلوم شد كه واژه ي “آري
“ حتي در كتيبه ي بيستون ، به معناي “ نافرمان ، شرير و شورشگر “ آمده است و اينك سومين وازه ي آن متن ، “ سيچ “ نيز ، كه به معناي رنج و
محنت و بلاست ، بر آن ها افزوده مي شود و مي توان گفت كه داريوش و خشايارشا در كتيبه هاي نقش رستم و شوش و تخت جمشيد در متني
واحد ، خود را چنين معرفي مي كنند : “ من فلان شاه ، شاه بزرگ پسر فلان هخامنشي ، متجاوز ، شورشگر شرير فرزند شرير و آورنده ي رنج و
محنت “ . بستن چنين القابي به خويشتن ، براي ترساندن مردمي كه لجوجانه مقاومت مي كرده اند ، در اسناد شرق ميانه ، فراوان يافت مي شود .
هنگامي كه مقاومت هاي فزاينده اقوام و بوميان در برابر هجوم هاي متوالي ، از زمان آشوريان و بابليان در تاريخ محرز است ، بسياري از سرداران
كهن ، براي رترساندن ملت هايي كه تسلط آنان را نمي پذيرفتند ، از اعتراف به رفتارهاي سراسر قساوت ، توسل به عناوين ترس آور و حتي بستن
شاخ حيوانات به سر خويش ، پروا نداشته اند . “ من ستوني در برابر شهر او بنا كردم و پوست همه ي رهبراني را كه عليه من به پا خواسته بوندن
كندم و سطح ستونها را با آن پوستها پوشاندم . برخي رادرون ديوار ستون گذاردم . برخي را برا تير هاي چوبي بر فراز ستون به چهار ميخ كشيدم و
چنين است كه حتي در كتيبه هاي هخامنيشي نيز
واژه ي “ آري “ را با معناي قومي و نژادي
نمي يابيم . اين واژه نيز لقب تحقير آميز ديگري با
معناي “ شورشي و شرور “ است كه بوميان ايران
كهن ،به قوم سفاك هخامنشيان بخشيده اند ، تا
نهايت نفرت خود را از حضور ويران كننده آنان ، كه
عروج شرق ميانه را متوقف كردند . براي آيندگان باز
گفته باشند
18
ديگران را بر ايوان ستون به تيرهاي چوبي بستم و اعضاي بدن افسران و صاحب منصبان شاهي را ، كه سر به شورش برداشته بودند قطع كردم . از
ميان اسرا بسياري را در آتش سوزاندم و بسياري را زنده نگهداشتم . ازميان زندگان بيني . گوش ها انگشتان گروهي را قطع كردم و جشم هاي
بسياري ديگر را از حدقه بيرون آوردم و من ستوني از زندها و ستون ديگري از سرهاي بريده بر پا داشتم و سرهاي انان را در سراسر شهر بر تنه ي
درختان بستم و مردها و زن هاي خوان را در آتش سوزاندم . من بيست تن از اسرا را زنده در ديوار كاخ دفن كردم . باقي مانده جنگ جويان آنها را
در صحراي فرات با تشنگي هلاك ساختم ….. و به اين تربيب آشور ناصرپال ، در بسياري از كتيبه هاي شاهي به شرح قساوتهاي خويش مي
پردازد و در واقع نمي توان قضاوت كرد كه كدام يك از آنها هولناك تر و تكان دهنده تر از ان ديگري است . ( يوسف مجيد زاده ، تاريخ و تمدن
بين النهرين ، جلد اول ، ص ٢٣٢ ) آن چه را كه داريوش در كتيبه ي بيستون درباره شقاوت هاي خود نسبت به سرداران مقاوم و اقوام اسير مي اورد
ادامه ي همين اعترافات جاري در توسل به سخت گيري و جنايت با هدف منصرف كردن بوميان و اقوام از مقاومت است . بنابر اين مي توان
پذيرفت كه داريوش تمام عناوين و القابي را كه بوميان منطقه به او بخشيده اند ، با خشنودي تمام پذيرفته و با لجاجت تمام تكرار كرده است . “ اين
است سرزمين هايي كه من با پارسيان از آن خود كردم ، اين سرزمين ها از من ترسيدند و به من باج دادند “. ( از متن كتيبه داريوش و خشايارشا در
تخت جمشيد ، شوش و نقش رستم ) .
چنين است كه حتي در كتيبه هاي هخامنيشي نيز واژه ي “ آري “ را با معناي قومي و نژادي نمي يابيم . اين واژه نيز لقب تحقر آميز ديگري با معناي
“ شورشي و شرور “ است كه بوميان ايران كهن ، به قوم سفاك هخامنشيان بخشيده اند ، تا نهايت نفرت خود را از حضور ويران كننده آنان ، كه
عروج شرق ميانه را متوقف كردند . براي آيندگان باز گفته باشند . پس اينك كسي پاسخ دهد كه اين همه هياهو بر سر واژه و قوم و زبان “آريايي
“ از چه چيز جز توهمات و دروغ پردازيها ي شرق شناسان و زبان شناسان مزدور يهود بر آمده است ؟ آيا نبايد اهداف و منافع آنان را در به جان هم
انداختن مردم شرق ميانه با توسل به چنين مفاخرات احمقانه ساختگي و بي ريشه ، نيك بشناسيم ؟ آيا روشنفكران ايران ، براي بايز خواندن جعليات
ايران شناسان مشكوك ، به باور ملي ، اگر نه مزدوري بل لااقل ساده لوحي چشم و گوش بسته نكرده اند .
تاريخ بؤلومو
نویسنده اين مقاله : ناصر پورپيرار از ايران

woensdag 19 december 2007

تآثير متقابل زبان توركی به ديگر زبانها


چهارشنبه,۲۸ آذر ۱۳۸۶
آزاد تبریز-
Turkic influence on Persian and other Iranian languages.
John R. Perry جان ر. پئري
ترجمه مئهران باهارلي از وئبلاق توركولوژي-ايران
http://turkoloji-iran.blogspot.com/
نت: در اين نوشته كلمه “توركي” معادل Turkic انگليسي و به عنوان نام خانواده اي زباني داخل در گروه زبانهاي آلتائي؛ و كلمه “تركي” معادل Turkish انگليسي و به عنوان نام يكي از زبانهاي داخل در خانواده زباني مذكور كه در غرب آسيا در كشورهاي ايران، آزربايجان، گرجستان، تركيه، عراق، سوريه، شبه جزيره بالكان، قبرس … بدان تكلم ميشود بكار رفته است. با اين وصف، “تركي” معادل شاخه “اوغوز غربي” در تركي شناسي- در مقابل شاخه “اوغوز شرقي” كه “تركمني” نام دارد- مي باشد. و اما “تركي آزربايجاني”، لهجه شرقي زبان تركي مذكور و يا لهجه شرقي شاخه اوغوز غربي است. در برخي از متون اروپائي از “تركي آزربايجاني” با نام “آذري” ياد مي شود. م. ب.
تاثير توركي بر فارسي و ديگر زبانهاي ايراني شمار كل كلمات روزمره تركي آزربايجاني، نفوذ استوار توركي بر فرهنگ لغت فارسي استاندارد را، در هر دو گونه نوشتاري و محاوره اي تصديق مي كند. نمونه هائي نمادين، واژه هاي “اطاق” [اوتاق]، “اجاق” [اوجاق]، “اطو” [اوتو]، “قيچي” [قايچي]، “قاچاق”، “قدغن” [قاداغان] (اصلا اسمي به معني فرمان و امر)، “توتون”، و “توپ” مي باشند. پسوند لغوي توركي “–چي” در زبان فارسي، مستقل از الگوهاي اصلي لغوي و قانون هماهنگي اصوات توركي، براي ايجاد قالب فاعلي در زبان فارسي بكار رفته است: شكارچي، تقليدچي، پستچي (بواسطه زبان فرانسوي، مانند پوستاچي در تركي تركيه بواسطه زبان ايتاليائي)، توتونچي (توتونجو در تركي تركيه، توتونچو در تركي آزربايجاني).
دامنه هاي معنائي دائره لغات توركي در زبان فارسي، شامل عرصه هاي چوپاني-روستائي، خانوادگي، نظامي، فن آوري و تجاري است، كه همه دال بر وجود تاثيرات ناشي از تعامل و اندركنش جعميتهاي دو زبانه و در هم آميخته در سطوح زبانهاي محاوره اي، محلي و عملي روزمره است. در مواردي كه وامواژه هاي توركي داراي معادل فارسي باشند، اغلب ممكن است كه اين دو را به لحاظ اجتماعي در دو رده متضاد تصنيف نمود. در اين رده بندي، معادل فارسي و يا فارسي-عربي رسميتر، ادبيتر و يا ظريفتر در معنا، و معادل توركي و يا توركي-مونقولي غيررسميتر، نثرانه تر و يا بومي-محلي تر است.
از هزاران وامواژه توركي در زبان فارسي مربوط به دوره هاي گوناگون، كه ليست آنها در اثر گئرهار دوئرفر داده شده، وي حدود يك هزار و دويست عدد از آنها را به عنوان تركي آزربايجاني مشخص نموده است (دائره المعارف اسلام، جلد ٣، ماده آزربايجان، ٨، ص ٢٤٦). از اين كلمات، شايد غالب آنها اصطلاحات موقتي و يا اداري-ديواني مانند دوستاق (اسير، متاتئز كلمه اصلي دوت-ساق)، سااونگ (؟، مصادره كردن) باشند كه از تواريخ كلاسيك فارسي گرفته شده اند. اينها به همراه كلمات و گزاره هاي توركي كه گهگاه وارد شعر فارسي (گنجه اي ، ١٩٨٦) شده اند، پديده هائي هستند كه بر همزيستي مداوم تركها و فارسها در قلمروهاي سياست و فرهنگ عامه گواهي مي دهند. اما اينگونه تعابير، گزاره ها و كلمات توركي موجود در [تواريخ كلاسيك] زبان فارسي، كمكي به تعيين و مشخص نمودن بدنه مدرن زبان توركي در زبان فارسي نمي كنند. برخي از تعبيرات آئيني در زبان فارسي ناشي از تثبيت شيعه گري توسط صفويان، منشا توركي دارند. اينگونه تعبيرات نه تنها شامل كلمه هائي توركي-مونقولي مانند “توغ” -نوعي پرچم سواره نظام در جنگ كه امروز به عنوان علم در مراسم محرم بكار مي رود- مي شود، بلكه شامل كلماتي مانند “تعزيه” كه اصلا عربي است نيز مي گردد. كلمه تعزيه كه نمايش مصيبت محرم است، منشاء تركي آزربايجاني خود را در ساقط شدن صداي “ت” پاياني فرم اوليه و اصلي كلمه (تعزيت) بروز مي دهد. (پئري، ٢٠٠١، ص. ١٩٨) در حاليكه شاهان صفوي موقعيت فارسي نوشتاري را به زباني اداري و ادبي ترفيع دادند، اين واقعيت كه آنها و افسران عاليرتبه نظامي قيزيلباششان در دربار و ارتش خود بر حسب معمول به توركي سخن مي گفتند، به زبان مادري توركي در ايران پرستيژي بي سابقه بخشيد. توركي دامنه هاي كاربردي خود را توسعه داد و به عنوان سمبل هويتي قومي و اجتماعي، با زبان فارسي به رقابت پرداخت. چنانچه كتابهاي تاريخ مكرارا به تخصصي شدن عملي تركان و تاجيكان (تعبيري تقابلي براي تمايز فارسي زبانان از تركان) كه در قالب عنوانهاي “خان” [براي تركان] و “ميرزا” [براي تاجيكان] - به ترتيب به معني مرد شمشير و مرد قلم- مشاهده مي شد، و به رقابت آنها براي كسب قدرت و موقعيت در ساختار امپراتوري گواهي مي دهند. سياحان خارجي مانند ژان شاردن (١٧١٣-١٦٤٣) آدام اولئاريوس (٧١-١٦٠٣) و پيئترو دئللا واله (١٦٥٢-١٥٨٦) ذكر مي كنند كه توركي محاوره اي در ميان همه طبقات اجتماعي ايران آنچنان مشترك و عمومي بود كه به عنوان زبان بين المللي (زبان رابط) بكار مي رفت. بنا به ائنگئلبئرت كامپفئر (١٧١٦-١٦٥١) ايرانياني كه در حال صعود در طبقات اجتماعي بوده اند، فعالانه توركي را مي آموخته اند: “[تركي] از دربار به ميان خانواده هاي سرشناس فارسها آنچنان گسترش يافته است كه امروزه در ايران تقريبا شرم آور است كه فردي متشخص بيسواد در زبان تركي باشد.” (گنجه اي، ١٩٨٦، ص ١٣-٣١١، ٣١٥). بسياري از كلمات و تعبيرات در لغتنامه فارسي سير توماس هئربئرت (٨٢-١٦٠٦)، حتي ضماير شخصي مانند “من”، “سن”، “او” (پئري، ١٩٩٦، ص ٢٧٥، ٢٧٧) توركي خالص مي باشند. پس از سلسله صفوي پرستيژ زبان توركي ديري نپائيد، اما تاثير زبانشناختي آن تا به دوره قاجار، زمانيكه تركان در جستجوي حاكميت و اشتغال به سنگيني در تهران، پايتخت جديد اسكان گزيدند ادامه يافت.
يكي از يادگارهاي زيركانه و پايدار زبان توركي در فارسي، در گزاره هاي اسمي فارسي كه در واقع از جهت نحوي توركي هستند ديده مي شود. در اينگونه گزاره هاي اسمي، به جاي ساختار شاخه شدن دست راستي كه كلمه و يا عبارت توضيحي پس از اسم مي آيد، ترتيب كلمات معكوس شده و كلمه يا عبارت توضيحي قبل از اسم [ساختار شاخه شدن دست چپي] آورده مي شود. به عنوان مثال تركيب “باب عالي” [عثماني]–به لحاظ لغوي عربي، به لحاظ زمينه كاربردي توركي عثماني اما به لحاظ نحوي فارسي است. اما تركيب “عالي قاپو” [صفوي] در زبان فارسي، به لحاظ لغوي عربي-توركي، به لحاظ زمينه كاربردي فارسي، ولي به لحاظ نحوي توركي است. تركيبهاي متعددي مربوط به اسامي غذاها در زبان فارسي، مانند “سبزي پلو” و “بره كباب” از همين گونه شاخه شدن چپي توركي اند، در حاليكه فرم “كباب بره” گونه اي فارسي است. (پئري، ١٩٩٠، ص.ص. ٢٢٧-٢٢٦)
موارد برجسته تر به لحاظ جامعه شناسي، گزاره هاي اسمي-كنيه اي خاص با نحو متضاد توركي و فارسي مي باشند. معكوس شدن ترتيب كلمات در عناوين سلطنتي از [نوع فارسي] كه در آن عنوان نخست مي آيد (مثلا “شاه اسماعيل”، “شاه عباس”) به نوعي [توركي] كه در آن عنوان پس از اسم مي آيد (مثلا “نادر شاه”، “رضا شاه”)، از پايان دوره صفوي به بعد نرم استاندارد در ايران بوده است. اين پديده به سادگي اقتباسي ناآگاهانه و ديرگاه از نحو توركي است كه در آن نام قبل از عنوان توضيحي مي آيد (مانند “محمد آقا”، “علي قلي خان”) بر عكس آنچه كه قبلا گزاره اسمي فارسي بود و در آن عنوان توضيحي قبل از نام مي آيد مانند “خواجه حافظ”. حتي پيشتر، از دوره تيموريان به بعد، عنوان به لحاظ ريشه شناسي فارسي “ميرزا” پس از نام خاص، براي مشخص كردن شاهزاده اي از خاندان حاكم تورك، چه صفوي و يا قاجار (مانند تهماسب ميرزا، ايرج ميرزا) و به تقليد از عنوانهاي توركي اي مانند “خان” و “آقا” بكار رفته است. در مقابل، عنوان “ميرزا” پيش از نام خاص در تطابق با نحو فارسي، براي مشخص كردن منشيان و يا اهل ديوان؛ و عنوانهاي كم پايه تر “شاه” و “مير” قبل از نامهاي خاص براي مشخص كردن رهبران صوفي (مانند شاه مير حمزه، مير حيدر)- از آنجائيكه ايرانيان [ايراني زبانان] امتيازات فرهنگي و نيمه سياسي خود در اين مناصب اجتماعي را حفظ كرده بودند- بكار رفته اند. (پئري، ١٩٩٠، ص ٢٣-٢١٨، ٢٠٠٣، ٢٣-١١٨)
تا به امروز عبارت اسمي-كنيه اي رسمي (آقاي يا خانم تهراني) داراي گونه اي فارسي است، در حاليكه فرم غيررسمي (رستم آقا، ژاله خانم) در زبان فارسي به لحاظ نحوي توركي است.
به نظر نمي رسد كه فارسي و ديگر زبانهاي ايراني رايج در ايران قويا از آواشناسي توركي متاثر شده باشند. با اينهمه ادعا شده كه ساقط گرديدن “ق” در اثر تبديل آن به “گ”، كه منجر به تلفظ يكسان “قاف” و “غين” در اكثر لهجه-زبانهاي ايران غربي امروز گرديده است، در اثر تاثيرپذيري از توركي مي باشد. (پيسوويچ، ص.٤-١١٢) همچنين احتمالا سخت است كه بتوان تاثير سيستماتيك توركي بر جمله سازي فارسي و يا سيستم فعلي آنرا نشان داد. هر چند ادعا شده است كه كاربرد زمانهاي كامل در زبان فارسي (رفته است، مي رفته است، رفته بوده است) در وجه نقلي و يا غيرمشخص از توركي الهام گرفته شده است. (سوپئر، ٣٥٧-٣٥٦). به احتمال زياد توركيسيسم ديگر مشخصه زايائي در فارسي استاندارد نمي باشد، اگرچه توركي شوندگي گزينشي در مناطقي محلي از زبانهاي ايراني در غرب ايران هنوز ادامه دارد. زبانهاي ايراني به غير از زبان فارسي كه به شدت در معرض نفوذ توركي قرار دارند عبارتند از كردي (بولوت) و بعضي از لهجه هاي تاتي و تالشي در آزربايجان. گفته شده است كه سيستمهاي فعلي در دو زبان اخير (تاتي و تالشي) در حال تغيير از گونه اي ايراني به نوع توركي تر بوده است (ايستيلو، ١٩٨١، ويندفوهر، ١٩٨٧) تاثير توركي بر تاجيكي:
از قرن شانزده تاكنون، لهجه هاي فارسي نواحي اي كه تاجيكها و ازبكها در هم آميخته اند، بويژه در بخارا، سمرقند و دره هاي فرغانه و زرافشان، در معرض تاثير فزاينده ازبكي قرار گرفته اند. (دائره المعارف اسلام، جلد ٥، آسياي ميانه، ١٤، ص ٣٥-٢٢٦؛ سوپئر، ص ٣٢٩-٢٧٧، ٤٠٩. ويندفوهر، در آينده نزديك).
تاجيكي علاوه بر قرض گرفتن لغوي از ازبكي، از اين زبان كلمات كاركردي مانند جزء سوالي “مي” كه پس از موضوع سوال مي آيد؛ همچنين مجموعه هائي از ضمائر نامعين ساخته شده با ضمير استفهامي “كيم” توركي (مانند “كيم كوجو”، به معني جائي و يا ديگري)؛ و پس نهاده ها شامل هر دو پسوندهاي اصلي ازبكي (مانند پسوند توركي “-دان” به معني “از”) و پيش نهاده فارسي كه به روشي قياسي مانند توركي پس از اساميشان بكار رفته اند (مانند “بوزور به”، به معني “به بازار”) را نيز اقتباس كرده است.
ساختارهاي نحوي توركي بويژه آنهائيكه مربوط به فرمهاي فعلي نامحدودند – با استفاده از ريختهاي فارسي- تقليد شده اند. به عنوان نمونه به شكل گزاره نقلي: “كود-ي او كيست؟ گوفته من پورسيدم”. (”او دقيقا كيست؟ من پرسيدم”. به زبان ادبي، “گوفته، پورسيدم”). تعميم مجازي اين ساخت- كه گرفته شده از كاربرد فرم “دئب” [به معني گفته] ازبكي مشتق از مصدر “دئمك” است- در زبانهاي توركي براي بيان گزاره انگيزه اي و يا نتيجه اي، مانند “هر اوتيش را اجيننه گوفته، مئ ترسيدم” بكار مي رود. مثالهاي ديگر اسمي سازي متممهاي جمله اي توسط مصدرها “مو كوجو رفتن-ئ خود رو مئ دونئم” (ما كجا رفتن خود را مي دانيم)؛ و اسمي سازي گزاره هاي نسبي با استفاده از وجه وصفي ” در خونه بودگي-هو، هئچ نديده بودند” (آنهائيكه در خانه بودند، چيزي نديدند) مي باشند.

كاربردهاي قياسي ديگر فرم زمان گذشته در وجه وصفي و به شكل فرم نامحدود توركي، عبارتند از فعل وابسته “توونيستن” (توانستن): “رفته مئ توونم” (مي توانم بروم) و مخصوصا ساختهاي فعلي ترتيبي و يا متصل كه ١٧ گونه از آنها تثبيت شده اند (به عنوان مثال “نويشته گيريفتم”) (در ماده آسياي ميانه، ١٤، ص ٢٣٢ ليستي از مشابهات ازبكي-تاجيكي وجود دارد).
اين تعميم قياسي سيستم فعلي توركي، گسترده ترين نتيجه تاثير ازبكي بر تاجيكي است. وجهه هاي ديگر، مجموعه اي زايا و تعميم يافته از افعال سببي و اسمي (مانند “موكوفوت-ون-يدن” به معني پاداش دادن كه از اسم فعلي مكافات عربي مشتق شده است)، و وجه مباحثه دار نقلي كه زمانهاي كامل حال، استمراري و گذشته را بكار مي برد (مانند “نغز جو-ئ بوده است”، به معني مطمئنم كه جاي نغزي بوده است)
همه اين خصوصيات به درجات گوناگوني توسط نويسندگان شوروي در تاجيكي ادبي مدرن، سبك تائيد شده زبان مابين سالهاي ١٩٣٠ تا اواخر دهه ١٩٨٠، وارد شدند. اما برخي از خصوصيتها، موقتي بودن خود را مدتهاست كه اثبات كرده اند و ديگر توسط نويسندگان جوانتر به طور فعالانه بكار نمي روند. برخي ازبكيسمهاي افراطي هرگز از رغبت گسترده اي در ادبيات برخوردار نشدند، هر چند آنها هنوز از خصوصيات گويش تاجيكي شمال بشمار مي روند؛ مانند تصريفهاي شخصي توركي افعال (”خوندگي-من”، از خونده ام در تاجيكي ادبي) و گزاره هاي اسمي ملكي به سبك توركي با –رو، به عنوان مثال معلم-ه كيتوبش (از معلم-رو) به معني كتاب معلم (گرفته شده از ازبكي، معلم-نينگ كيتوب-ي، جايگزين ساختار اضافي در فارسي
).

donderdag 13 december 2007

حضرت مولانا را مصادره نكنيد

میرمحمدهاشم هاشمی
نیویارک – ایالات متحدۀ امریکا

بدانشمند مبارز آقای داکترعبدالاحد وفا معصومی

مقالۀ شماکه دربارۀ حضرت مولانا جلال الدین بلخی درسایت آریایی بچاپ رسیده بود، مطالعه گردید.
اولتر از همه به آقای داکترمعصومی وبعداَ به کسانی دیگریکه دربارۀ حضرت مولانای بلخ نظری دارند، باید گفته شودکه مولانا جلال الدین بلخی کدام توپ ویا بازیچه نیست که آن انسان بزرگ وشخصیت بین المللی را به هرطرف میکشانند وبه هرجانب پرتاب مینمایند.
ازنوشتۀ آقای داکترعبدالاحدخان وفامعصومی این نکات را بزیر ارزیابی وغور میگیریم وسعی میداریم که حرفی را درشأن آن وجود پاک و آن فخر بشر یا مولانا مبالغه ننماییم، زیرا گیریم که از روی محبت هم باشد، وی را به ناحق به قومی ویابه منطقه ای نسبت بدهیم. که این جفا بروح آن بزرگواراست واگر او حیات میداشت به کسانیکه درباره اش فقط ازروی احساسات میان تهی، بدون تحقیق و قرینه، نسبت ها میدهند، به صراحت میگفت که این کار ناصواب، خلاف موازین علم ودانش وبالاخره برضد حقیقت گویی وراست نویسی است.
آقای داکترمعصومی، زادگاه من بلخ بامی به عبارۀ دیگرمن همشهری مولیناجلال الدین بلخی هستم. قریب هشت دهه میشودکه باشعرا ودانشمندان شهیرکشورم که محققان نامداری بوده اند هم صحبت بوده ام وازکتابخانه های کمیاب شان فیض هابرده ام وهمه متفق القول براین بوده اندکه مولانای بزرگ ترکی تباراست که ازوصلت مبارک مادر(تورک خوارزمی) و پدر(تورک ترکستانی) در ام البلادبلخ( مرکزترکستان درآنزمان) بدنیا آمده است. و اخیراَ محقق ودانشمند بزرگوار، محترم خواجه بشیراحمد انصاری(قریب دوسال پیش) دریکی ازنوشته های تحقیقی شان دربارۀ مولانای بلخ، در سایت وزین (آریایی) تورک تبار بودن مولانا جلال الدین بلخی را تأیید وبه نشرسپرده اند.
آمدیم برنوشتۀ شما! من ندانستم که نوشته های شما داکترصاحب وفامعصومی، ازکدام سرچشمه ها گرفته شده است؟
1- همینکه نوشته اید: " غارت مغل و تاتار " اولاَ کلمۀ مغول با "واو" درست تراست وثانی اینکه "تاتار" را ناشناخته در ردیف مغول آورده اید. تاتار، مغول نیست. تاتارها صاحبان دو کشور بنام تاتارستان(درگوشۀ از روسیه) و جزیرۀ کریمیا که ماوشما آنرا جزیرۀ قرم میگوییم، میباشند که این مردم درداشتن تمدن وفرهنگ وثروت ازشهرت خاصی برخوردار بودند. ومردم بومی(تاتار) جزیرۀ کریمیه در زمان بلشویک های روسیه، توسط روسها به زور از سرزمین شان کوچانیده شدند ودر عوض شان ناقلین روسی جابجاگردیدند. دربارۀ مغولها شایدکه خودتان چیزهایی بدانید. منظورم فقط تشریح فرق بین تاتار و مغول بود.
امیدواربودم وقتیکه مقاله ای را بدین دعوای تاجیک سازی مولانا می نویسید، بایدهرچه راکه تحریرمیکردید از روی اسناد می بودند ونه اینکه تنها الفاظ وکلمات احساساتی باشند.
2- مولانای بزرگ از قوم قانقولی بمانند قانغرات از خواهرزاده گان سلطان علاءالدین میباشد. درآنوقت ها بلخ بامی جزء امپراتوری وی بشمار می آمد وسلطان العلماء پدر جلال الدین بلخی با خواهر سلطان علاءالدین ازدواج کرد ومحصول ازدواج شان جلال الدین بود و اومبنی بر روایات زیاد، به سن شش سالگی بهمراهی فامیلش از بلخ به قونیه هجرت کرد.
3- ازاینکه به مولانای روم نام نوی را پیدا کرده اید، خانه آباد، بچه برخوردار. میگویید: جلال الدین بلخی خراسانی. واه چه عجب کاری، ماشاءالله شما داکترصاحب که صاحب مسلک طب میباشید خوب میدانید که کلمۀ "بلخ" قدیمترین کلمات است وشهر بلخ، اگربه کتب تاریخ قدیم مراجعه نمایید، یکی ازقدیمی ترین شهرهای مشهور وشناخته شدۀ جهان است وپیش ازآنکه مردم به کلمۀ خراسان آشناگردند وحتی بعدازآن هم، دنیا با نام نامی بلخ بامی آشنا بودند وهستند وخواهندبود. ضرور نبود که شما زحمت اختراع نام جدیدی را درپهلوی نام گرامی آن شهنشاه عرفا و صوفیان ویا جوهر بشری، بمانند ایرانیان که کلمۀ ایرانی را برایش تراشیده اند، بخود قبولدارگردید.
خراسان کلمۀ زیبا و نام قدیم افغانستان شمرده میشود و نزد ما بسیار گرامی است، وآن جای خودرا دارد. ومولانا از هشتصد سال باینطرف "بلخی" شهرت یافته است و نباید نام گرامی اورا تغییرداد.
4- آقای داکتروفا معصومی میفرماییدکه: "مولانا دراشاره به اصل خودوبا اظهارمحبت به زبان مادری اش یعنی زبان فارسی" و باز می آورید:
اگر ترکست و تاجیک است بدو این بنده نزدیکست
دربیت فوق که خودتان آنرا آورده اید، مولانا به صراحت نام ترک را اول آورده و خودرا به هردو ترک و تاجیک نزدیک ساخته، گویا زبان مادری او ترکی و زبان شعری او ترکی و تاجیکی است که شاید شما از اشعار ترکی او آگاهی نداشته باشید. آورده اید:
ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی کنم، یک لحظه تاجیکی کنم
اولترازهمه قربان بی پروایی های شما داکترصاحب، ما این بیت بالارا در بلخ عزیز، هزاران بار خوانده ایم واز هشتصد سال باینطرف سینه به سینۀ ما بلخیان انتقال نموده، درمصرع دوم شما اینطور آورده اید: "من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم"، کلمۀ "شوم" وجود ندارد و کلمۀ "کنم" بجای آن آمده است(که من دربالا صورت درست آنرا آوردم). حضرت مولانای بزرگ بصراحت در بیت بالا میفرمایدکه من یک ساعت به تورکی صحبت مینمایم و یک لحظه یا یک ثانیه ویا دقیقه به تاجیکی صحبت مینمایم. واین خود میرساند که او تنها دروقت شعرسرایی به تاجیکی یا به کلمات تاجیکی توجه میکرده است. ازجانب دیگر، جناب داکترمعصومی، نباید به روح پاک حضرت مولانا، بی احترامی گردد واو کلمۀ "تاجیکی" را استعمال کرده نه "فارسی" را. اورا که "خداوندگار" بلخ نامیده شده است، چرا کلمات و گفتارش را تغییرداده میگویید : "بزبان مادری اش یعنی زبان فارسی". استغفرالله سیاست وتعصب، کار بدی است وباید راه حق را بپیمایید. شماچه ضرورت دارید که الفاظ اورا تغییردهید. آیا گفته میتوانید که درکجا مولانا کلمۀ "فارسی" را آورده است؟ اینکه میگویید زبان مادری اش "فارسی"، دلیلی خواهیدداشت؟ من ضد فارسی نیستم ولی تاجیکی را هم میدانم که یک لهجۀ فارسی است. ولی اکنون تاجیکستان مملکتی است و زبان خویش را تاجیکی میدانند. آورده اید: مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
توجه فرمایید، مولانا از قوم محمود بزرگ یا شهنشاه بزرگ افغانستان وحتی شرق میباشد و او از قوم قرلوق است وبه قرار قاطبۀ مؤرخین جهان، تورکی زبان است. مولانا بصراحت به بیت بالا میفرماید که من ومحمود بیک قوم منسوب میباشیم. ولی آن بزرگان تعصب نداشتند. محمود زبان زیبای فارسی را به اوج رسانید با آنکه بخانه به تورکی صحبت میکرد، زبان دربارش را فارسی ساخته بود. وهمچنانکه حضرت مولای بلخ ویا بگفتۀ ذات پاکش، تاجیکی، مثنوی و دیوان کبیر را سروده است. واین است سزای آن بزرگانیکه به زبان فارسی خدمت کرده اند. چون شما وامثال شما دارید تا هویت آن بزرگمردان را عمداَ تغییردهید.
5- آقای وفامعصومی میگوید:
" کسیکه دربلخ تولدشده و تنها بزبان فارسی سخن گفته باشد. پس برای دعوای چه حاجتی باقی خواهدماند که مولانای بزرگ راکسی دیگری به غیراز هویت زبانی ودور ازمحل زیست ووطنش بنامیم".
آقای داکتر وفامعصومی، فراموش کردید که خود، گفتار حضرت مولانا را آوردید و او میگوید: "من ساعتی ترکی کنم" و اینجا شمامیگویید "وتنها بزبان فارسی سخن گفته باشد پس برای دعوا چه حاجتی باقی خواهدبود". آیا فارسی گویی باعث آن میشودکه هرکس فارسی گفت حتماَ زبان مادری اش فارسی خواهد بود. پس شما حضرت بیدل، حضرت امیرخسرو دهلوی ثم بلخی، صائب تبریزی، گنجوی، عنصری، خاقانی وغیره را هم فارسی زبان میدانید و آنها باید به فرمایش شما، بخاطری فارسی گویی گناه کرده اند، باید فارسی زبان محسوب شوند. وازاینکه خدمات ارزنده بزبان فارسی کرده اند، بخاطراین جرم، شما تصمیم گرفته اید تا نسب و هویت آن بزرگمردان را جعل نمایید. چه پاداشی!
6- اینکه دوستان ایرانی، حضرت مولانای بلخ را، ایرانی میگویند، وشما آنهارا انتقاد وبرسرشان برآشفته شدید، البته هرکس اختیارخودرا تاحدیکه منطق اجازه بدهد دارد، اما درقسمت دعوای ناحق بر مولانا و فارسی زبان ساختن او بین شما و ایرانیها چه فرقی خواهد بود؟ مثلیکه شما افغانستان ومردم آنرا واحد و برادر نمی شناسید. تورک را با تاجیک فرق میدهید وترکهای که مرکز اصلی شان بلخ و بلخ مرکز ترکستان افغانستان است و چنانچه شخص مولانا منطقه اش را ترکستان آورده، چطور میگویید " تنها بزبان فارسی سخن گفته". امیداست اولاَ خودتان از تعصب کم کنید وبعداَ ایرانیهارا انتقاد نمایید. درین بصورت قطع شکی وجود ندارد که مولانا با ایران یک ذره هم ارتباط ندارد ومولانای بلخ ،حتی از فارسی که زبان یک عدۀ ازایرانیهاست هم نام نگرفته و کلمۀ تاجیکی را آورده است.
اگرمولانا فارسی زبان می بود بایدبه ایران زنده گی میکرد. مولانا به نزد همزبانان خودبه قونیه رفت. حضرت شمس تبریزی ازترکان تبریزبود و حسام الدین چلبی را "ترک اخی" میگفتند و مولانا آنجا باایشان براحت باترکی سخن میگفت و سلطان کیقباد هم از هم قبیله گان حضرت مولانا بود و او بزبان ترکمنی، مولانا بزبان تورکی اوزبیکی و شمس و حسام الدین بزبان تورکی اناتولی سخن میگفتند و فرق بین آن لهجات بمانند فرق میان فارسی، دری و تاجیکی می باشد وبس.
7- آقای معصومی که دانسته میشود سخت میکوشند تا مولانا را تاجیک بسازند، اگرحقیقت باشد حق دارند ولی سعی کاذب ضرورت نمی باشد. تا جاییکه اینطور میفرمایند: " اگر حرفی نزدیک به حقیقت بگوییم حضرت مولانا به گمان غالب منوط به ملت آزاده گان یا تاجیکان بوده و فقط یک مردی از تبار سنایی و عطاربلخی خراسانی میباشد، بلخیکه زبان فارسی برتارک مردمانش چون ستارۀ صبح می درخشید و مردم دیگری غیراز آزادگان در آنجا مسکن نداشته اند" همچنان بیت ذیل را می آورند:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمده ایم
خود آقای داکتر معصومی میفرماید که مولای بلخ را به قومی نسبت دادن به کسر شأن اوست. پس چرا اورا عمداَ تاجیک میسازند؟
دربالا آقای داکترمعصومی میفرمایند: "به گمان غالب منوط به ملت آزادگان یا تاجیکان بوده" اولترازهمه آقای داکترمعصومی برخلاف اوامر قبلی شان که قاطعانه مولانا را تاجیک می ساختند، این بارازقاطعیت به شک نزول می نمایند و میگویند "به گمان غالب" وباز عطار را باید بگویندکه از نیشاپور است. حضرت مولانا دروقت هجرت آن بزرگمرد جهان اسلام و تصوف را زیارت کرده است و او از ایران است. اینکه مولانا میفرماید " ما از پی سنایی و عطار آمده ایم" منظور او از قومیت عطار و سنایی نمی باشد بلکه خودرا پیرو تصوف و عرفان آنها می شمارد و از بزرگواری اش است که خودرا بعداز آنها درسلوک می آورد و مرامی در خصوص قوم ندارد.
این را میدانم که جناب داکترمعصومی طبع شعری دارند ولی ندانستم که چرا میگویند "چون ستارۀ صبح می درخشید". برخلاف ستارۀ صبح خفیف است و چندان نمی درخشد، چون آقای داکترمعصومی به مولانا ارادت دارند، امیداست قول مولانا را در بارۀ ستارۀ صبح بپذیرند:
عشق آمد عقل او بیچاره شد صبح آمد شمع او آواره شد
زمانیکه صبح می آید ستاره ها از درخشندگی باز میمانند.
اما ازاینکه کلمات " آزادگان یا تاجیکان" فرموده اید خوب است. حقیقت اینست که نویسندۀ این سطور از روزیکه خودرا شناخته ام تورک و تاجیک را یک دانسته وبخصوص دربلخ بامی فرق تورک و تاجیک را هرگز نکرده ایم واز هزاران سال باینطرف تورک و تاجیک در بلخ باهم زیسته اند و اولین باریست که شما میگویید "تنها فارسی". البته شما با این گفتار غیرمسئولانۀ تان، درحق مردم بلخ بامی بسیارظلم ناروا کردید و قلوب شانرا سخت جریحه دارساختید وقومی بزرگی را از تاجیکان بلخ بدور پرتاب نموده و از هویت آنها به شمول مولانای روم انکارکرده اید. ما گمان میکردیم که شما یکی از رهبران مبارزین اقوام مظلوم تورک، تاجیک و هزاره هستید ولی حالا ثابت ساختید که شما تنها تاجیک خواه هستید وبس. و منبعد به تبلیغات شما گوش نخواهیم داد، زیرا اعتبار تانرا از ما پس گرفتید.
اما درخصوص کلمۀ " آزادگان" واقف باید باشید که اینطور حرف ها عموماَ از عقده های محرومی بلند میشود. اگر تاجیک در طول تاریخ آزاد می بود و مستقل حکومت میکرد، هرگز این سخن یا عقدۀ روانی تانرا بلند نمیکردید. آیا خوانده اید که پشتون ها ویا تورک ها خودرا آزادگان خطاب کرده باشند.
چون من تاجیک را از تورک جدایی ناپذیرمیدانم، نمی خواهم خلاف تاجیک سخن بگویم ولی چون "حق" درمیان باشد نام خودرا فدای "حق" میکنم، زیراکه مسلمان می باشم وبه اوامر پروردگار رفتار مینمایم که مؤمنان را به راست گویی امر نموده: " راستان رسته اند در روز شمار" و یا "کس ندیدم که گم شود از راه راست". تاجیکان درطول تاریخ حکومت کم کرده اند، اگرچه " سامانیان" بمانند ما بلخیان نیمه تورک و نیمه تاجیک می باشند ولی اگر به متون تاریخ نظر بیافگنیم تورک بودن آنهارا زیاده تر تثبیت میکنند، پس شاهان بمانند اسمعیل سامانی و نصر سامانی و دیگران دو رگه می باشند، مراجعه بفرمایید به کتاب " جامع التواریخ رشیدی" و متون دیگر.
برادرعزیزم آقای داکتر وفا معصومی، فرمودۀ شمارا که آورده اید:
تند خویی و تعصب خامیست تا جنینی کار خود آشامیست
کاملاَ تصدیق مینمایم. این فرمودۀ شما از زبان مولوی فقط لفظ است ولی درعمل شما ما مردم را که از هزاران سال باینطرف در بلخ زندگی مینماییم و مولانای بلخی را که تنها از هشتصد سال باینطرف نامش بلخی شده، خارج از بلخ ساخته اید. آیا اینست انصاف شما مبارز و دارندۀ مفکورۀ توحید! انصاف به انسان عزت می بخشد.
تا اینجا جوابهای نوشتۀ آن برادر عزیزم آقای داکتروفا معصومی را آوردم. حال درینجا فقط چندکلمه ازروی گفتار خود حضرت مولانا که خودرا تورک میگوید، می آورم. ناگفته نماندکه اشعار تورکی حضرت مولانا را نیز بطور نمونه درختم این مقاله می آورم تا ثابت شود که او نه ایرانی است و نه تاجیکی زبان مادری اش و او از تورکان اوزبیک بلخ است: تا حال ثابت نشده که کدام تاجیک زبان، شعر تورکی بسراید، پس مولانا خود تورک است که شعر تورکی می سراید، مثلیکه صائب تبریزی تورکی می سروده است.
مولانا بزبان مبارک خود میفرماید:
ترک جوشی کرده ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تما م
گویا اینکه در اصطلاح قدما میگفتند که تورک ها گوشت را نیم خام میخوردند، و آن حضرت بزبان خود میفرماید که من ترک هستم و در راه عرفان پخته نشده ام، مثلیکه طائفه و قومم گوشت را نیم خام میخورند من در تصوف هم نیم خام می باشم و حضرت سنایی درین راه مکمل و تمام است.
دو دیگر مولانا بزبان مبارک خود گوید: " نیمم ز فرغانه ، نیمم ز ترکستان "
آخر خود مولانا میگویدکه من ترکستانی هستم و ترکستانیکه مرکز آن بلخ است و مادرم از فرغانه است و فرغانه مرکز دیگر ترک هاست و مادرش خواهر سلطان علاءالدین خوارزمی و ترک تبار است. اینکه میگویم بلخ مرکز ترکستان افغانستان بود، است و خواهد بود، یک حقیقت است و قبول آن به شما بسیار درد آور معلوم میشود. یقین کامل دارم که سن شما از پنجاه سال بالاست و باید خوب بیاد داشته باشید که درنقشۀ جغرافیای افغانستان که درمکاتب تدریس میشد به وضاحت تمام ترکستان افغانستان و تیربند ترکستان نشان داده شده بود ومتأسفانه نزدیک به چهل سال میشود که حکومات خودکامۀ آنزمان ، این اسمای زیبا را از روی نقشه های افغانستان برداشتند. اما بابرداشتن نامهای ترکستان افغانستان از روی نقشه های جغرافیه که نامردانه صورت گرفت، تورکان افغانستان هنوزهم زنده هستند وهیچ موجودی هم نمی تواند ازوجود شان انکار نماید، جز اینکه خویشتن را فریب دهد.
شما حتی به اسنادیکه خود ارائه دادید باورندارید. شما شعر زیبای حضرت مولانارا آوردیدکه: "من ساعتی ترکی کنم، یک لحظه تاجیکی کنم" که آنقدر ساده و زیبا بیان شده که به ترجمه نیاز ندارد.
درخاتمه باید بعرض برسانم که درین سالیکه دو هزار و هفت میلادی است سال مولانا قبول شده و روح اورا بخاطر از خود ساختن ها ناقرار کرده اند. سال دوهزار و سیزده میلادی را سال محمود غزنوی انتخاب کرده اند و اوکه تا حال تورکی زبان بود و بخاطر فردوسی، بد گفته می شد، دیده شودکه چقدر جعلکاری ها را بخاطر نسل و نسب او بسازند و از همین حالا در غم کارهای ساختگی و بافتگی می افتند.
برای اینکه دل آقای داکتر وفا معصومی قرار گیرد و بپذیرد که مولانای بزرگ بگفتۀ خود مولانا، تورکی و تورکی زبان می باشد، چندشعر تورکی مولانا را طور نمونه درین جا می آورم:

نمونه هایی از اشعارتورکی مولانا:اوسون وارسا ائى عاقيل زينهار مالا آلدانماغيل شول نسنه­نى كيم سن قويوب گئده­سين اول بوندا قالا سن زحمتيني گؤره­سين دونيا مالينى دوره­سين آنلار قاليرلار خرج ائديب آنمايالار سنى بيله سنى اونودور دوستلارين اوغلون٫ قيزين٫ آروادلارين اول مالينى اوله­شه­لر حئساب ائديب قيلدان قيلا بير دملييه آغلاشالار آندان باريب بايراشالار سنى چوخورا گؤموشوب تئز دؤنه­لر گوله گوله قيلمايالار سنه وفا بونلار باي اولا، سن گدا سنين اوچون وئرمه­يه­لر بير پارا اتمك يوخسولا بوگون سئوينيرسين منيم وار دييه آغچام، آلتينيم آنمازمىسين اول گونو كيم مؤحتاج اولاسين بير پولا؟ اول مال دئدييين مار اولا حاقق´ين گؤزونده تار اولا هرگيز مدد بولماياسين چئوره باخيب ساغا، سولا ------------------------------------------ ايلتدين ايسه آندا چيراغ اولا سنه اول خوش دوراق بوندا نه كيم قيلدين ياراق آندا سنه قارشى گله مال، سرمايا قيلغيل آزيق حاقق´ا اينانيرسان باييق ياپ آخيرت٫ دونيانى ييخ تا ائره­سين خوش منزيله چون اولا الينده ديره­م يئتديكجه گوج، قيلغيل كرم اؤيود بودور كى من دئره­م دؤولت آنين اؤيود آلا آييتما مال اولدو تلف حاقق مين بيرين وئره­ر خلف قيلغيل سلف! قيلما علفورنه هامى ضاييع اولاديله­ر ايسه­ن عئيش-ى ابد قيل نه دئدييسه اول احد اوندان ديله هر دم مددتا ائريشه­سين حاصيلا بئيله بويوردو لم يزلبيلين منى! قيلين عمل ترك ائيله­نيز طول-ى امل اويمايينيز هر باطيلايوخسول ايسه­ن، صبر ائيله­گيل گر باى ايسه­ن، خئير ائيله­گيلهر بير حالا شوكر ائيله­گيلحاقق دؤندوره­ر حالدان حالا دونيا او´نون٫ آخرت او´نون نئعمت او´نون٫ مئحنت او´نون دامو او´نون٫ جننت او´نون دؤولت اونون كاني بولا حاق´دان منه نه مال گره­ك نه قيل گره­ك٫ نه قال گره­ك ديله­ييم اييى حال گره­ك كندؤزونو بيله­ن قولا اول كيم گئده اوزاق يولا گره­ك آزيق آلا بيله آلماز ايسه يولدا قالا ائرمه­يه هرگيز منزيله وئردى سنه مالى چلب تا خئيره قيلاسين سبب خئير ائيله­گيل، حاق قيل طلبوئرمه­دن اول مالى يئلهآس ائتمه­يه مالين سنين خوش اولمايا حالين سنين نسنه­رمه­يه الين سنين گر سونمه­دينسه ال اله من بير بيچاره ائى ايلاهياولاق چوخ ائيله­ديم گوناه يازيقلاريمدان آه، آهما شرح ائده­م، گلمز ديله ائى شمس، ديله حاق´دان حاق´يبيز فانىبيز ، اولدور باقى قامولار او´نون موشتاقى تاخوده­كو (؟) كيمين اولا------------------------------------------ كيچكينن اوغلان٫ هئى بيزه گلگيلداغلاردان داشدان٫ هئى بيزه گلگيلآى بيگى سندين٫ گون بيگى سنسين بيمزه گلمه! بامزه گلگيلكيچكينن اوغلان٫ اوتاغا گيرگيليولو بولمازسان٫ داغلاردان گزگيلاول چيچه­يى كيم، يازىدا بولدون كيمسه­يه وئرمه! خيصمينا وئرگيل------------------------------------------ گله­سن بوندا سنه يئى٫ غرضيم يوخ٫ ائشيديرسين قالاسان آندا ياووزدور٫ يالينيز قاندا قاليرسين؟ چلب´يندير قامو ديرليك٫ چلب´ه گل! نه گزه­رسين؟ چلبى قوللارين ايسته­ر٫ چلبى´نى نه سانيرسين؟ نه اوغوردور٫ نه اوغوردور٫ چلب آغزيندا قيغيرماق قولاغين آچ! قولاغين آچ! بولا كى آندا دويارسين ------------------------------------------ اگر يئىدير قارينداش٫ يوخسا ياووز اوزون يولدا سنه بودور قيلاووز چوبانى برك توت! قوردلار اؤكوشدور ائشيت مندن قارا گؤزوم٫ قارا قوز اگر تات´سان و گر روم´سان و گر تورك زبان بىزبانان را بياموز------------------------------------------ اوخچولاردير گؤزلرى٫ خوش نسنه­دير اول قاشلارى اؤلدوره­ر يوز سوارى٫ كيمدير بو آليبپ آرسالان؟ از ملمعات توركي-فارسي مولانا: دانى كه من به عالم٫ يالنيز سنى سئوه­رمن چون در برم نيايى٫ اندر غمت اؤله­رمن من يار باوفايم٫ بر من جفا قيليرسين گر تو مرا نخواهي، من خود سني ديله­رمن روئى چو ماه دارى٫ من شاددل از آنم زان شكرين لبانت٫ بير اؤپگونو ديله­رمن تو همچو شير هستى ٫ منيم قانيم ايچه­رسين٫ من چون سگان كويت٫ دنبال تو گزه­رمن فرماى غمزه ات را٫ تا خون من نريزد ورنه سنين اليندن من يارغي‌يا بارارمن هر دم به خشم گويى: بارغيل منيم قاتيمدان من روى سخت كرده٫ نزديك تو دورارمن روزى نشست خواهم٫ يالقيز سنين قاتيندا هم سن چاخير ايچه­رسين٫ هم من قوپوز چالارمن روزى كه من نبينم آن روى همچو ماهت جانا! نشان كويت٫ از هر كسى سورارمن آن شب كه خفته باشى٫ مست و خراب و تنها نوشين لبت به دندان٫ قاتى قايى يارارمن ماهى چو شمس تبريز٫ غيبت نمود و گفتند:از ديگرى نپرسيد٫ من سؤيله­ديم٫ آرارمن ------------------------------------------ ماهست نمىدانم٫ خورشيد رخت يانه بو آيريليق اودونا٫ نئجه جيگريم يانه؟ مردم ز فراق تو٫ مردم كه همه دانند عئشق اودو نهان اولماز٫ يانار دوشه­جك جانه سوداى رخ ليلى٫ شد حاصل ما خيلى مجنون كيمى واوئيلا٫ اولدوم گينه ديوانه صد تير زند بر دل٫ آن ترك كمان ابرو فيتنه­لى آلا گؤزلر٫ چون اويخودان اويانه ائى شاه شجاع الدين٫ شمس الحق تبريزى!رحمتدن اگر نولا٫ بير قطره بيزه دامه؟ ------------------------------------------ مرا ياريست ترك جنگجويى كه او هر لحظه بر من ياغى بولغاى هر آن نقدى كه جنسى ديد با من ستاند او ز من تا چاخير آلغاى بنوشد چاخير و آنگه بگويد:تلا لالا تلا ترلم٫ تلا لاى گل ائى ساقى٫ غنيمت بيل بو دم­نى!كه فردا كس نداند كه نه بولغاى الا ائى شمس-ى تبريزى نظر قيل!كه عشقت آتش است و جسم ما ناى ------------------------------------------ اى ترك ماه چهره! چه گردد كه صبح تو آيى به حجره من و گويى كه : گل برى!؟ تو ماه تركى و من اگر ترك نيستم دانم به اين قدر كه به تركيست آب سو آب حيات تو گر ازين بنده تيره شد تركى مكن به كشتنم اى ترك ترك خو رزق مرا فراخى از آن چشم تنگ توست اى تو هزار دولت و اقبال تو به تو مكش از بهر خون من اى آرسالان قيليچ عشقت گرفته جمله اجزام مو به مو نام تو ترك گفتم از بهر مغلطه زيرا كه عشق دارد صد حاسد و عدو گؤيچه­ك باخيشلارين بر ما فسون بخواند اى سيز ديشى تو سئىره ك و دسيز ديش هانى بيجو) تكتور شنيده ام از تو و خاموش مانده ام غماز من بس است در اين عشق رنگ و بو رسيد تركم با چهره اى گل وردى٫ بگفتمش چه شد آن عهد؟ گفت: اول واردى بگفتمش كه: يكى نامه اى بدست صبا بدادم اى عجب آورد؟ گفت: گؤسته­ردى بگفتمش چرا به يكه آمدى اى دوست؟ سئييرتدى يولداشيم يولدا٫ ائردى ------------------------------------------ من كجا، شعر از كجا؟ ليكن به من در مىدمد آن يكي تركي كه آيد، گويدم: هئي كيمسين؟ ------------------------------------------ يا اوحدالجمال٫ يا جانيم مىسين؟ تو از عهد من اى دوست مگر ناديمسين؟ قد كنت تحبنى٫ فقل: تاجيك´سين واليوم هجرتنى٫ فقل: سن كيمسين؟ ------------------------------------------ آن ترك سلامم كند و گويد "كيمسين" گويم كه "خمش كن كه نه كي دانم ني بي ------------------------------------------ گفتم فضولى من: اى شاه خوش و روشن اين كار چه كار تست؟ كو سنجر؟ كو قوتلو؟ مست است دماغ من، خواهم سخنى گفتن تا باشم من مجرم، تا باشم يازيقلى ------------------------------------------ آن پسر پينه دوز٫ شب همه شب تا به روز بانگ زند چون خروس: اسكى پاپوچ كيمده وار؟ ------------------------------------------ اوزون ائى يار-ى رؤوحانى وئرير ايسسى كيمى جانى سنين اول اييىلييين هانى؟ اگر من متهم باشم؟ ------------------------------------------ به صلح آمد آن ترك تند و عربده جو گرفت دست مرا و گفت: تانرى يارليغاسين آييتديم: بگيم٫ تانرى اوچون بو بنده­نى آزاد اؤپتور يئرى كؤب سؤيله­مه! آخر اين چه نادانى است؟
برگرفته شده از سايت آريائی

تبصره بر مضمون : مكثی بر انديشه حضرت مولانای بلخی

تبصره برمضمون ( مکثی براندیشۀ حضرت مولانای بلخی) رومی (رح ) نوشتۀ آقای نصیراحمدرازی

1.حضرت مولا نا د ربلخ ( ا فغا نستا ن) به د نیا آ مد ه ا ست ، د رقونیه یا روم د یروز و ترکیه ا مروز، زند گی کرد ه و به کما ل رسید ه ا ست که به مولا نا ی رومی شهرت د ا رد وطوریکه مید ا نیم د رقونیه وفا ت کرده است با ا ین حسا ب حضرت مولا نا، به افغانستان وترکیه تعلق دارد وبه ایران هیچ ربطی ندارد .
آ قای رازی « فرهنگ ا یرا نی » را د رمضمون شا ن د ا خل سا خته ا ند . با زا رحلوا با حلوا فروشان درآن زما ن و د راین زما ن هم د ربلخ موجود بود ه بنام شهری ازخراسا ن یا تورکستا ن یا د میشد وبس.
فرهنگ آ ن مرد م آ ن د یا ر به خود ش تعلق د ا رد نه به ا یرا ن . همچنا ن با زا رحلوا فروشا ن د رقونیه وجود د ا شته ، چنا نچه آ فا ی رازی د رمضمون شا ن ازآ ن یا د کرده ا ند. طبعأ روم آنروزهم شهرت جهانی د ا شته و ترکیۀ ا مروزی هم شهرت جهانی د ا رد که ا زشهرت ا بران بیشتراست کمترنیست . فلهذ ا فرهنگ حضرت مولا نا جلا ل الد ین رومی به ا یر ا ن هیچ تعلقی ند ا رد به جزا ینکه به زبا ن د ری شعرسرود ه که برا د را ن ایرانی ا ز آ ن میتوانند بی تکلیف ا ستفا ده کنند .
2.تبصره برمضمون آ با دی قونیه آ قا ی جلال رفیع ) ( آ شنا یی با حقیقت پیا م مولانا بد ون تسلط برزبان فا رسی ممکن نیست ) ا زنویسند ه ها ی محترم پا رسی زبا نا ن ا یران همچنا ن برمضمون ( یا د کرد ی ا ز مولانا مخصوصأ پرا گرا ف « ولی براین نکته به عنوان یک واقعیت با ید تأ کید کرد که آن سنت د ینی و فرهنگی که مولانا د رآن رشد و تربیت یافته، ایران فرهنگی با تاریخ وتمدن عریق و عظیم خویش است وزبان سخن او زبا ن شیرین پارسی ا ست وبه قول یکی از بزرگا ن ، نه میتوان مولانا را مصادره کردو نه از خاستگاه فرهنگی او، ایران و زبان پارسی ، جدا کرد ) لازم به تذکر است که نویسنده گا ن محترم ایرانی به بها نۀ ( سخن ) پارسی با ید قاشق هرآ ش نشوند چنانچه خودشا ن میفرمایند( نه میتوان مولانا را مصادره کرد) ونه از زادگاه واقوام اصلی اش . چنانچه خود مولانا فرموده است ( نیمم زترکستان نیمم زفرغانه) د ربارۀ سخن هم فرموده است
(ترکی همه ترکی کند تا جیک تا جیکی کند
من سا عتی ترکی کنم یک لحظه تا جیکی کنم )

بنا أ سخن ها ی مولانا ترکی وتاجیکی بوده نه به قول بعضی نویسنده های محترم ایران ( پارسی) چنانجه ازفحوای سخن آثار مولانا هم معلوم میشود .باید متذ کرشد که گفتا رمولا نا ی بلخی بین د ری وتا جیکی میبا شد د ر خا تمه ا مید است د انشمند محترم جنا ب نصیراحمد راضی آ زر ده نشوند ویقین د ا م که ا نشا الله آ زرد ه نخواهند شد زیراکه حضرت مولانا ی بلخ هموطن هردوی ما ( یعنی آ قا ی را زی و این نگارنده ) وا ز همه ا فغانستانی ها میباشد.
با تقد یم ا حترا م
محمد نور
ازنیویا رک
برگرفته شده از سايت آريائی

زبان هزاره ها فارسی نيست

نويسنده :افشار

در اکثر کتاب های تارخ نويسان هزاره ها فارسی زبان خوانده می شود در حاليکه هزاره ها از نژاد ترک و مغول بوده پس زبان فارسی زبانی ترکی و مغولی چطور شده ميتواند نظرات دوستان در اين باره ما را ياری بيشتر خواهد کرد ........سايت شمامه

زبان هزاره ها فارسی نيست
زبان اینه تمام نمای فرهنگ یک ملت است و تنهاشناختن یک ملت از ملت دیگر از فرهنگ و زبان ان ملت شناخته میشود و در دنیای امروزی با انکه کشور های پیشرفته جهان توانسته است به اختراعات بزرگی دست یابند اما برای فرهنگ و پیشبرد زبان خویش نیز تلاش های زیادی مینمایند .
هر قوم از خود رسم و فرهنگی جدا گانه دارد در حالیکه فرهنگی یک قوم با قوم دیگر تا حدودی یک رنگ است اما بعضی چیزهای مختلف نیز است که فرهنگ یک قوم را از قوم دیگر جدا میسازد .
همین قسم هزاره ها نیز در حالیکه بعضی از رسم و رواج های شان با دیگر ملیت ها یک رنگ است اما چیزهای مختلف زیادی وجود دارد که هزاره ها را از دیگر اقوام افغانستان جدا ساخته که این خود شناختی قومی هزاره ها از اقوام دیگر جدا میسازد .اما متاسفانه هیچگاه سران و فرهنگیان جامعه ما به این فکر نبوده اند و همیشه خوی تقلید کردن را اموخته و پا جای پای دیگران گذاشته تا امروزملت هزاره از جمله فارسی زبانان به شمار میروند .
اگر ما به دوره تاریخی خویش رجوع نمایم میبینم که هزاره ها از نژاد ترک و مغول بوده و از شرقی میانه الی اسیای شرق و جنوب و در جاهای مختلف دنیا حکومت داشته اند – مگر در دورانی حکومت خود بجای اینکه برای پیشرفت فرهنگ و زبان خویش تلاش نمایند برای پیشرفت زبان و فرهنگ فارسی زبانان انقدر تلاش نمودند که خود ی فارسی زبانان از ان عاجز بودند .
پادشاهان ترک که سلجوقیها بوده در زمان حکومت خویش زبان و فرهنگ خود را پشت سر نهاده برای پیشرفتی زبان فارسی از دل و جان کوشیدند – د ر دوان حکومت غزنویان چها رصد قصه گوی فارسی برای پیشبرد زبان فارسی در درباره غزنویان فعاليت داشتند .
- بادشاهان مغول (ایلخانیها) د ر ایران برای پیشرفت زبان فارسی هر چه توانیستند دریغ نکردند – تیموریان که پایتخت شان در هرات بود در اوایل زمامداری خود برای زبان های فارسی و ترکی مشترکا کار میکردند اما بزودی به زبان ترکی پشت پا زده و برای پیشرفت فارسی تلاش های زیادی نمودند .
همین قسم ترکها و مغولها در هندوستان در زمان حکمرانی خود زبان فارسی رارواج دادند که انها اصلا به فارسی بوی نمیبردند .
خلاصه ترکها و مغولها در هرجای که حکومت کردند برای پیشرفت زبان فارسی از دل و جان کوشیدند اما برای خود کوچگترین خدمت نکرده اند و در نتیجه امروز از فرهنگ و زبان انها در ان مناطق حتا نام ونیشانی نماده است .
در حقیقت اگر بنگریم همان خاصیت های سابقه پدران ما بازهم در دروان جامعه فعلی ما دیده میشود و ما در این دوران علم و دانش بجای انکه از گذشته ها عبرت بگیرم و به قولی مثلی مشهور هزاره گی (برای خود کشکاو نمیتوانم ولی برای دیگران اش مپیزیم )
تمام تجربها ی گذشته و فعلی را جوانان هزاره شهر کویطه روی هم قرار داده و پس از تلاش های پیگیر به این نتیجه رسیده اند که هزاره ها فارس نبوده و هزاره ها هزاره و به همین دلیل زبان هزاره ها نیز فارسی نمیباشد و هزاره گی است و در نتیجه سعی و تلاش ها زيادی توانستند (ایسپلونی هزاره گی) را برای پیشبرد زبان هزاره گی بنیاد نهاده و یک ماهنامه ی بنام منجی(پیغام)را نیزمنتشر مینمایند و معتقد اند که برای زنده ماندن جامعه هزاره زبان هزاره گی یک امر ضروری میباشد و ایسپلونی هزاره گی فعلا تنها در کویطه پاکستان فعالیت دارد و کوشش دارند تا در تمام مناطق هزاره نشین به فعالیت های فرهنگی اغاز کنند و ما نیز این حرکت فرهنگی را به فال نیگ گرفته و برای شان ابراز موفقیت مینمایم .


هزاره ها فارس نيستند پس زبان هزاره گی نيز فارسی نميباشد

اگر ما از نگاه نژادی هزاره ها را بر رسی نمائیم میبنیم که هزار ها از نژاد زرد بوده – و اگر زبان هزاره ها را عمیق تر مطالعه نمایم از کلمه های ترکی و مغولی که به کثرت در بین زبان این مردم وجود دارد به زودی پی میبریم که هزاره ها در بین نژاد زرد از طایفه ترک و مغول میباشد و لی زبان فارسی با گذشت زمان انقدر بالای زبان این مردم تاثیر نموده که امروز هزاره ها کاملا از جمله فارسی زبان ها به شمار میروند .
نویسنده گان و تاریخ نویسان نیز بدو ن انکه هزاره ها را از لحاذ نژادی و اجزای ترکیبی قومی انها مد نظر بگیرند بدون کدام تحقیقات هزاره ها را فارسی زبان میشمارند و بسیار کمی از تاریخ نویسان اند که روی زبان هزاره گی تحقیقات نموده وبه این نتیجه رسیده اند که هزاره ها فارسی زبان نبوده بلکه زبان مردم هزاره (هزاره گی) می باشد .
اگر از نگاه علمی زبانهای دنیا را بر رسی نمایم میبینم که زبان فارسی از جمله ی زبانهای هندو اروپای بوده وعموما اریای ها به این زبان تکلم مینمایند در حالیکه هزاره ها از نژاد ترک و مغول بوده پس به هیچ عنوان زبان فارسی زبان ترک و مغولی شده نمیتواند و از ان گذشته هزاره ها فارس نیستند و اگر عمیق تر مطالعه نمائیم غیر از هزاره ها در هیچ گوشه ی از دنیا نژاد زرد به زبان فارسی تکلم نمی نمایند .
از نگاه تاریخی نیز میبینیم که هزاره ها قبل از اسلام در هزاره جات فعلی زنده گی میکردند و در دوران قبل از اسلام زبان هزاره ها فارسی نبوده که این سخن را سیاحان چینی و کوریای که در ان زمان در بامیان سفر کرده اند نیز تصدیق نموده اند سید عسکر موسوی در کتاب (هزاره های جهان ) مینویسد نیاکان هزاره هاساکنان ترک اسیای مرکزی و شرقی اند که بیش از 2300 سال قبل از شمال و جنوب هندو کش به نواحی موسوم به هزاره جات کنونی مهاجرت کرده اند انا ن از جنوب امده بودند تا ایین بودای را گسترش دهند و در مسیر شان تا شمال هند را فتح میکنند .... و زبان ترکی با لحجه ها و گویش های فراوان ازز مانهای قبل از میلاد به طور رسمی در بامیان صحبت میشده است .
و همچنان از اثاری تاریخی بامیان که توسط کوشانی ها نیاکان هزاره ها بنیادنهاده شده و یونسکو انرا یکی از اثار های طراز اول جهان قرار میدهد نیز میتوان نتیجه گرفت که هزاره ها یک قوم فرهنگی و متمدنی در افغانستان بوده اند و هیچ اثار کهن تری در افغانستان نسبت به بودای بامیان به چشم نمیخورد با این حال باید مطالعه کرد که چگونه هزاره ها با انکه یک قومی فرهنگی و متمدنی بوده اند زیری تاثیرزبان و فرهنگی دیگران میروند .
تا اوایل قرن نهم میلادی در بامیان مذهب بودای رواج داشت مطابق کتاب اثار عتیقه بامیان احمد علی خان مینویسد که در نتیجه جنگ میان عرب ها و بوداییها یک عده بوداییها مسلمان یک عده کشته و عده ی دیگری منطقه را ترک میکنند که بعدا جا های عبادت گا ه های انها خالی میماند و در این وقت شهر ضحاک و غلغله با فرهنگ عربی بوجود میاید و زبان عربی نیز بالای مردم کم کم تاثیر مینماید – و زمانیکه هزاره ها با طرز فکری عربی خود مقابل چنگیز خان قرار میگیرد ونواسه ی وی را می کشد و شهر غلغله وضحاک ویران میگردد تاثیر زبان و فر هنگ عربی بالای هزاره ها کم میشود و از همین جا زنده گی شهری هزاره ها خاتمه یافته و دهات نشین میشوند – در این دوره در ایران ایلخانی ها (سلسله پادشا هان مغول) مذهبی شیعه را قبول میکنند واین مذهب کم کم در هزاره جات نیز پیروانی پیدا میکند تا انکه هزاره ها شیعه شده و مرکزیت هزاره ها کاملا به ایران منتقل میشود ودر این وقت شناختی هزاره گی هزاره ها به شیعی تبدیل میشود از همین جاست که زبان فارسی بالای مردم هزاره تاثیر پزیر میشوند این زبان و مذهب بالای هزاره ها چنان تاثیر مینماید که حتا هزاره ها از وجود نیاکان متمدن خویش انکار مینمایند و خود را از نسل عبدالله جابر انصاری میشمارند تا این قسم وانمود گردد که هزاره ها از نژاد ترک و مغول نبوده بلکه از نسل اصحاب پیامبر اکرم میباشد و طرز فکری شان انقدر پخته میشوند که نامهای گذشته خود را که ترک و مغولی بوده تبدیل و نام های کلبی – عبد –غلام – نام های پیشوایان دینی خویش را برای خود انتخاب مینمایند .
خلاصه زنده گی دور از شهری هزارها از یکطرف و محرومیت های سیاسی و اجتماعی شان از طرف دیگر سبب میشود که هزاره ها زبان و فرهنگ خویش را حقیر شمرده و زبان فارسی را برای خود یک زبان خوب و بهتر
انتخاب کنند ...
ادامه دارد
برگرفته شده از وبلاگ شاه مامه

استاندرد دوگانه بی بی سی بزبان فارسی


استاندرد دوگانه فارسی بی بی سی در پخش خبرها


پنجشنبه,۲۲ آذر ۱۳۸۶
آزاد تبریز- آیدین تبریزی
روز چهارشنبه 12 دسامبر، دو خبر همزمان در سایت بی بی سی فارسی در کنار هم منتشر شده اند، یکی با عنوان ‘وضعیت حقوق بشر در ایران وخیم تر از دو سال پیش است’ (1) و دیگری ‘ترکیه با خشونت علیه اقلیت ها مقابله کند’ (2) در خبر اول هیچ اشاره ای به نقض حقوق بشر اقلیتهای قومی و ملی در ایران نشده اما در خبر دوم اختصاصا به نقض همان بخش از حقوق بشر (یعنی حقوق اقلیتهای قومی و ملی) در ترکیه اختصاص یافته است! دفاع از حقوق اقلیتهای ملی مهم است البته فقط در مورد کشور همسایه ولی دفاع از همین حقوق برای اقلیتهای ملی در ایران نشانه قبیله گرایی است و سایت وزین بی بی سی از قبیله گرایی به دور است!؟ استاندارد دوگانه حقوق بشر در خبرهای سایت بی بی سی آشکارتر از آن است که انکار شود و این اولین باری هم نیست که بی بی سی و سایر رسانه های فارس زبان چنین استاندارد دوگانه ای را در مورد حقوق بشر به کار می برند. در حالیکه بی بی سی هیچ خبری از نامه همسر سعید متین پور در 200مین روز انفرادی اش بدون تفهیم اتهام و بدون حق داشتن وکیل مدافع منتشر نمی کند، اشاره ای به دهها آذربایجانی، کرد، عرب و … دیگر که در زندانها هستند نمی کند و اقلیتهای قومی تنها گروهی هستند که حقوقشان در خبر اول بی بی سی غایب است، برای اقلیتها قومی ترکیه اشک تمساح می ریزد!
این در حالیست که در سالهای اخیر بهبود قابل توجهی در موضوع حقوق بشر در ترکیه ایجاد شده که در همان خبر بی بی سی نیز منعکس شده است. ” این گزارش همچنین آورده با این که در ارتباط با حقوق اقلیت های ترکیه پیشرفت چشمگیری حاصل شده است، هنوز جای بهبود این وضعیت وجود دارد.” چندی پیش در خبرها آمده بود که پلیس ترکیه چند شهروند کردش را هشت ساعت در بازداشت موقت نگه داشته بود و دادگاه حقوق بشر اروپا دولت ترکیه را بابت نگهداشتن بیش از حد آنها بدون تفهیم اتهام، به پرداخت غرامت چندهزار یورویی متهم کرد و دولت ترکیه طبق تعهداتش مجبور به پرداخت غرامت شد.
حال این را مقایسه کنید با ایران که سعید متین پور بیش از 200 روز است بدون تفهیم اتهام در انفرادی است (3) ولی حقوق بشری او برای بی بی سی اهمیتی ندارد، اما سوء استفاده از گزراش های دوره ای سازمانهای حقوق بشر که گزارش های مشابهی را در مورد تمام کشورهای دنیا از بریتانیا گرفته تا آمریکا هم منتشر می کنند، برای رد گم کردن در مورد نقض حقوق اقلیتها در ایران، برای مسئولان بی بی سی فارسی بسیار جذاب است!؟ مطمئنا وضعیت حقوق بشر در ترکیه ایده آل نیست ولی آیا سیستم قضایی ترکیه که در آن متهمین می توانند شکایاتشان را به دادگاههای اروپایی ببرند و تقاضای بازنگری در حکم را بکنند و دستگاه قضایی ترکیه موظف به پذیرش نظر آنهاست با بیدادگاههای ایران قابل مقایسه است؟! حتی اگر گزارش گروه بین المللی حقوق اقلیت ها، که در خبر بی بی سی آمده به دقت بررسی شود، مشاهده می شود که ماهیت نقض حقوق بشر در ترکیه بیش از پیش به نقض حقوق بشر در کشورهای اروپایی شبیه تر می شود یعنی نقض غیر سیستماتیک حقوق بشر توسط گروههای ملی گرای افراطی و مردم عادی. مهمترین قانونی که به نقض سیستماتیک حقوق بشر در ترکیه مربوط می شود بند 301 قانون جزایی ترکیه است که از آن هم به ندرت استفاده می شود و احتمالا در اصلاحات آتی قانون اساسی ترکیه حذف خواهد شد. این گزارش ترور هراند دینک روزنامه نگار ارمنی الاصل در ترکیه توسط یک ملی گرای افراطی (و نه اعدامش توسط دولت) را به عنوان نقض حقوق بشر معرفی می کند!؟
این در واقع سطح بالاتری از حقوق بشر است یعنی محافظت از جان شهروندان در برابر ترور و تهدیدات گروههای نژادپرست که در هرجامعه ای وجود دارند. مشابه این قتلها و خشونت ها در برخی کشورهای اروپایی نیز توسط گروههای نژادپرست و نئونازی ها گهگاهی رخ می دهد ولی درست است که دولت دخالتی در ترور و خشونت نداشته ولی موظف است که برای حفظ امنیت شهروندانش بویژه اقلیتهایش تلاش کند. ” در بخش دیگری از این گزارش آمده که نه تنها اصلاح فوری قوانین در ترکیه حیاتی است، بلکه همچنین نگرش مردم این کشور به اقلیت ها نیز باید متحول شود. ” یعنی دولت برای بالابردن سطح رعایت حقوق بشر باید کارفرهنگی هم انجام دهد تا “نگرش مردم” را هم اصلاح کند. اگر گزارش های نقض حقوق بشر در مورد کشورهای اروپایی و آمریکا را هم مطالعه کنیم با این سطح بالاتر از حقوق بشر مواجه می شویم که تبعیض توسط مردم عادی سفید پوست برعلیه سیاه پوستان در آمریکا (این با تبعیض قانونی و سیستماتیک توسط دولت آمریکا در دهه های پیش متفاوت است) یا تبعیض و خشونت برعلیه خارجی ها در کشورهای اروپایی توسط مردم عادی و گروههای نژادپرست، نمونه هایی از این نقض حقوق بشر در سطحی فراتر از قوانین کشوری هستند. یعنی اگر در کشوری تمام قوانین هم عادلانه باشند باز توسط برخی از مردم عادی یا کارمندان دولتی تبعیض بر علیه اقلیتها روا داشته می شود که برای از میان برداشتن آنها تنها نوشتن قانون کارساز نیست بلکه باید کار فرهنگی هم انجام شود. این سطح از حقوق بشر برای انسان ایرانی که هر روز با نقض سیستماتیک و رسمی حقوقش در تمام زمینه ها روبروست بیشتر به یک رویا شبیه است.
(1):
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/12/071211_me_iran_eu_humanrights.shtml
(2): http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/12/071211_shr-turkey-minorities.shtml
(3): http://www.advarnews.us/article/6263.aspx
تبصره كوتاه سايت :بخش فارسی و پشتوی راديوی بی بی سی از زمانها قبل در اشغال شوونيزم پشتون و شوونيزم ايران قرار گرفته است كه اساس شوونيزم ايرانی را درين راديو باقر معين گذاشته بود و بنياد شوونيزم افغانی ( پشتو ) را افغان ملتی ها ويا به عباره واقعی آن افغان نازی گذاشته است و به اين سبب است كه راديوی بی بی سی را در كشور های افغانستان و ايران يك راديوی دروغبافی ميشناسند و حتی در جامعه افغانستان معمول است كه اگر كسی لاف بزند ويا زياد دروغ بگويد برایش ميگويند ( بی بی سی واری دروغ نگو ) ويا هم ميگويند كه ( توهم بی بی سی شدی ) .ناگفته نبايد گذاشت يكی از متعصبين و درغ پراگن این راديو كسی بنام ظاهر طنين بود كه ثابت ساخت كه هركسيكه تعصب بيشتر قومی داشته باشد و هركسيكه بيشتر دروغ بگويد وبا يك كلمه هركسيكه خوبتر به افغان نازی نوكر شود به مقامهای عالی دست ميآبد .همين سواستفاده های سياسی بود كه اعتبار راديو بی بی سی را به خاك زده است حالا راديو بی بی سی را ميشنوند نه بخاطر دريافت خبر واقعی بلكه برای شنيدن دروغ های شاخدار و مضحك اما قضاوت خود را مينمايند .

woensdag 12 december 2007

ايجاد همبستگی توركتباران در جهت شكلگيری بستر وحدت ملی

انجنیر سخی ارزگانی
ایجاد همبستگی تورکتباران در جهت
شکل گیری بستر وحدت ملی در افغانستان
پشتون و بلوچ و خلق ترکمان وطن تاجیک و هزاره گان جوشان وطن
شـــادم کـــه برویش نو آغــاز کنــد غمــــها برود از دل و دامــان وطن
فروغ هستی
کشور باستانی ما با تمام فرود و فراز تاریخ خود عشایر، طوایف، قبایل، اقوام، نژادها و مردمان زیادی را با تنوع سنت ها، رسومات و فرهنگ های شان در دل این خاک مقدس جاه داده، پرورانیده و آنها را هویت بخشیده و دوران های بس ارزشمند و پر افتخار را نیز پشت سر نموه که برگه های گوناگون از تاریخ واقعی عالم بشریت از آن گواهی می دهند. در این محدوده کوچک تنها در ارتباط عنوان گزیده خویش به صورت شتاب زده صرفا مکثی در مورد تورکتباران افغانستان نموده و آنان را در ارتباط ایجاد و بستر سازی وحدت ملی با سایر اتنیک ها و اقوام دوست داشتنی کشور عزیز خویش به کند و کاو هرچند اندک هم است، می گیرم.
معرفی مختصر تورکتباران:
در این زمینه نگاه گذرا در قسمت تورکتباران می باشد که جایگاه حقوقی، ملی، نژادی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... آنان باييست در جوار سایر نژادها و اقوام کشور به صورت مساویانه، عادلانه و دموکراتیک مد نظر و عمل در تمام ابعاد اجتماعی گرفته شود.
این مدرک معتبر تاریخی در مورد معرفی مختصر تورکتباران چنین نگاه دارد:
« ترکان در زمان های دور در مناطق وسیعی از غرب مغولستان و شمال غرب چین و کاشغرستان گرفته تا جنوب سایبریا گسترده بودند، و اراضی میان جیحون و سیحون و حوزه بالخاش تمام در اختیار آنان بود. و ابتدا زندگی چادر نشینی داشته به گله داری می پرداختند اما بتدریج به کشت و زرع عادت کردند و به زندگی ده نشینی و بعدا شهر نشینی آشنا شدند. آنان دارای صنعت فلزکاری و نساجی و باقی صنایع دستی بودند، رسم الخط سریانی را در الفبای ترکی قبول نموده بودند و ترکان « اویغور» نسبت به سایر قبایل ترک بسیار پیشرفته بودند....
ترکان در قرن ششم میلادی امپراطور وسیعی بوجود آوردند که از غرب مغلولستان تا « ارال» وسعت داشت. مؤسس آن شخص مقتدری بنام « تومنه خان» بود که در سال 525 میلادی از دنیا رفت و قلمرو پهناورش میان پسر و برادرش تقسیم شد. حصص شرقی آن که شامل « منگولیا» وغیره می شد به پسرش که «موگان خان» نام داشت تعلق گرفت. و قسمت غربی که شامل کاشغرستان و حوزه سیحون و ارال و شمال شرق افغانستان می گردید به برادر تومنه که «ایستامی یبغو» نام داشت تعلق گرفت. ترک ها اندکی قبل تر از این تاریخ بنای مهاجرت را گذاشته بسوی غرب و جنوب غربی پیش آمدند، از جمله مناطق شمال و شمال شرقی تا مرکز افغانستان را بتصرف درآوردند. ...
ترکان در سراسر تخارستان مستقر شده و چندین امارت کوچک تشکیل دادند که مجموع امارت های ترکان تخار تا 30 امارت می رسید، اما همه آنها از خان بزرگ که مرکز امارتش در قندوز بود اطاعت داشتند....
ترکان را قبایل بی شمار است و اگر کسی بخواهد، تمام اقوام ترک را بداند هرگز میسر نخواهد شد. سپس خود وی تا 64 قبیله بزرگ ترک را نام می برد....
( 1)
آقای پروفیسر عنایت الله شهرانی در مورد قدامت تاريخی تورک ها چنین می نویسد:
خيلي دلچسپ است كه آقاي يزداني از زبان پروفيسور همام ميآورد:«محققان درين امر كه هيونگ نو و هونها همانها هستند كه بعدها بنام مغول شناخته شدند و تركان و تاتاران هم ازين مردم ريشه گرفته اند ترديدي نيست» ( ص 165 ) . در حاليكه ما در اوراق هذا ثابت ساختيم كه ريشه و كنده تورك و بعدآ به تاتار و مغول و ديگر شعبات منقسم ميگردند و در همه كتب معتبر تورك پيش از مغول بمانند اكبرنامه وغيره آورده شده است.» ( 2)
آقای شهرانی از جمله تورکتباران تنها در مورد تورك هزاره چنین ابراز نظر می نماید:
«درقسمت معرفي تورك ها گفته شد كه تورك هاي هزاره بمانند اقوام ديگر تورك از اولاده يافث بن نوح عليه السلام ميباشد.
درسطور ديگر اين مقاله آورديم كه سابقه داري مردمان تورك هزاره در افغانستان يك خط درشت و تاريخ معين ندارد ، ولي بي ترديد ميتوان گفت كه مردمان تورك هاي هزاره بيش از هزار سال قبل از ميلاد در افغانستان زيست داشتند و آسانترين و ساده ترين دليل ما حكومت داري بني اعمام شان كوشاني ها در افغانستان ميباشد كه در قبل از ميلاد آنها در كابلستان و زابلستان و مركز غزني و بعدها تا مناطق دور نيم قاره هند حكم راندند. و از روي مطالعات غلجائي ها “خلجي ها” و تاريخ تورك هاي هزاره چنان پيداست كه غزني يكي از قديمي ترين مركز تورك ها در كنار بلخ بامي بوده است.
در مقاله “كابل در پرده هاي تاريخ” به تحقيق اين نگارنده چنين آمده است كه در قديم ها پيش از ميلاد مسيح فرزندان يكي از خوانين و رئيس قبيله تورك هاي توكيو در كاشغرستان و ساحه ختن و ياركند “ياركنت “ و اورومچي بنام آچيل خان بعد از شكست در مقابل ژوان - ژوان ها جانب تخارستان ميآيد؛ ولي ناگهان در راه بدار بقآ مي شتابد و دو پسر و يك دختر او بنامهاي قابول خان، جابول خان و غزنه جان ( دخترش ) در سرزمين هاي كابل و زابل و غزني آمده صاحبان آن ولايت ها ميگردند و از آنست كه كابل و زابل و غزني بنامهايشان نامگذاري شده است. اما يك تعداد محققين مغرض و متعصب غزني را بمعني هاي گوناگون تعبير مينمايند تا ازين تحريف ها سوً استفاده هاي سياسي نمايند . در حاليكه غزني از كلمه “غز” گرفته شده و كلمه ايست كه به لفظ توركي نسبت داده ميشود ، و غزنه دختر آچيل خان افسانوي است ، گفتيم و پيشتر هم ذكر رفت كه يگانه دو ولايتي كه به پسوند نسبتي “چي” مطابقت داشته و استعمال ميگردد همانا ولايت غزني و باميان است كه باشندگان شانرا بنام غزنيچي و باميانچي ميگويند . درقسمت باميان و نسبتي “چي” به كتاب پژوهشي در تاريخ هزاره ها مراجعه شود .
نسبت دادن مردمان تورك هزاره به توركي بودن شان صدها دليل ديگر موجود است كه تورك بودن آنها را بمانند آفتاب روشن ميسازد. مثلآ در خصوص قبايل و فرقه هزاره ها اين نامها را داريم : تاتار ، خلج ، خلخ ، قرلوق ( در اصطلاح مردم هزاره و تورك هاي توركستان افغانستان ) قللغ ، توركمن ، چوگل “چگل” ، نايمان وغيره كه همه را در ميان هزاره ها ميتوان يافت و به عين تلفظ و شكل در ميان توركان رايج ميباشد.» ( 3)
قرار پژوهش های مؤرخین، جامعه شناسان، آثار باقی مانده تاریخی و ... میراث های فرهنگی اند که هزاره ها هرگز از بازماندگان لشک چنگیز خان نبوده و سوابق تاریخی آن حد اقل به 334 قبل از میلاد مسیح می رسد. و همچنان با شواهد و داشته های مستند تاریخی به اثبات می رسد که هزاره ها بخش بس مهم از تورکتباران جهان بشریت می باشند. زیرا نه تنها ساختار فزیکی هزاره ها کاملا با تورکتباران همخوانی قطعی دارند، بل از گویش زبان دری هزارگی مردم هزارستان نیز با صراحت تمام به اثبات می رسد که لغات، نام ها، اصطلاحات و واژه های بی شماری در آن نهفته اند که دلالت به «تورک بودن» هزاره ها می نمایند. اگر هزاره ها اصلا تورکتبار نباشند؛ پس واژه ها، کلمات، نام ها و رسومات مروجه در فرهنگ و مناسبات اجتماعی جامعه از کجا در آن دخیل شده اند. و دیگر اینکه کاوشگران، علما، محققین و انسان شناسان داخلی و خارجی که بی طرف هستند از تورک بودن هزاره ها هیچگاه اغماض نکرده اند. و فقط یک عده شیادان، توطئه گران، تاریخ سازن تقلبی و آنانی که نان را به نرخ روز می خرند و اهداف شوم شخصی دارند، هویت تورکتباری مردم هزارستان خیره سرانه نفی و نقض می نمایند و چنین کسان با منطق انسان و انسانیت، بصیرت، عقلانیت و خرد عصر همیشه «معاف» می باشند. یکی از اهداف چنین اشخاص اولا تفرقه اندازی «میان تمام تورکتباران» کشور بوده و در ثانی مقصد آنها «ترویج بیشتر بی اتفاقی» اتنیکی، مذهبی، قومی، نژادی، قبیلوی، منطقوی و... در بین تمام تودها های تحت ستم و مردمان عزتمند و شریف افغانستان عزیز به نفع خود و حامیان خارجی خویش می باشند.
از آن جائیکه اجداد تورکتباران کنونی هزاران سال قبل بنا بر مهاجرت های کبرا و صغرا از مناطق اصلی خودها با عوامل و انگیزه های گوناگون به هر طرف پراگنده شدند؛ یک بخشی از آنها که عبارت از: تورک هزاره، تورک اوزبیک، تورک تورکمن، تورک قزلباش، تورک بیات، تورک تاتار، تورک ایماق، تورک مغل، تورک تایمنی، تورک قزاق، تورک قرغز و...هستند که همه آنها از تورکتباران اصیل می باشند. اما اینکه بنا بر عوامل جبرهای بی پایان سیاسی حاکمیت تک تباری، تک قبیلوی، تک خاندانی و تک فردی در فراخنای سه صد سال سیه اخیر بوده نه تنها اینها از ریشه و هویت اصلی خویش محروم شدند، بل خیلی از آنها هویت خودها را در زیر نام تاجیک، بلوچ وغیره از جبر زمانه پنهان می نمودند که در تذکیره نفوس تا کنون به نام دیگران ثبت می باشند. اگر یک آمارگیری دقیق در کشور به عمل آید، صدها هزار از مردم هزاره را خواهیم یافت که از ظلم حکام و سیستم های سیاسی مستبدانه کشور خودها را به نام تاجیک وغیره ثبت نام کردند و از هویت تورک هزارگی خویش انکار کردند. از همین نکته نیز به خوبی درک می گردد که نه تنها هزاره بودن در جامعه افغانستان «ننگ» بود، بلکه «تورک بودن هزاره» هرگز به زبان آورده شده نمی توانیست. اگر احیانا یک فرد از هزاره ادعای تورکتباری می نمود؛ آنگاه حکام زمان در قدم نخست این فرد هزاره توسط خود مردم هزاره مثله و پارچه می نمودند. در مرحله دوم زمامداران سیاسی دولت این فرد هزاره را ذریعه سایر تورکتباران «زنده» پوست می کردند. آیا این چنین هویت زدایی مغایر اصل کرامت انسانی، ارزش های اسلامی، مدنی، وجدانی و عقلانی جهان بشریت نبوده و نمی باشند؟
پس از شواهد مستند روی دادها، آبادات تاریخی، سنگ های نبشته وغیره به اثبات می رسند که هزاره ها یکی از اقوام بزرگ تورکتباران افغانستان می باشند که بر اساس کاوشهای محققین بی طرف داخلی و خارجی آمار نفوس آنها بین چهار ونیم تا پنچ میلیون جمعیت دارند که اکثرا در قلب افغانستان به حالت فقر، بیسوادی و... عدم توجه حکام کشور به سرمی برند. لذا، در باور این سطر در تورک بودن هزاره ها هیچ جای تردید باقی نمی ماند و هزاره ها تورک می باشند.
افزون برآن باید با صراحت تمام گفت که هزاره بودن، تورکتبار بودن، آریایی بودن، پشتون بودن و سایر اقوام کشور ما نه یک «افتخار خاص» نمی باشد و همچنان نه سایر نژادها، اقوام، اتنیک های سایر کشورهای جهان خدای نخواسته بد و باعث ننگ می باشد. بلکه از همه بیشتر اصلا «انسان و انسانیت» و «آرمان های والای انسانیت» در رأس همه مسایل افغانستان و عالم بشریت قرار دارد که باعث «افختار خاص» تک تک افراد بشر می باشد. اینست منطق مردم کشور ما به خصوص خواست و آرمان تورکتباران افغانستان که در بالا بدان اشاره شد که فقط «تحقق آرمان والای» انسان و انسانیت در محور قلب و ذهن ما وجود دارد که باید تدریجا خلق و نهادینه گردد.
عمده ترین اقوام و مناطق تورکتباران در افغانستان و جهان:
آقای داکتر همت فاریابی کارشناس حقوق، نویسنده و پژوهشگر کشور ما در مورد تورکتباران می نویسد:
« به باور تاريخ ، اركيولوژي و باستانشناسي، پيشينه تاريخي تورك ها به هزاران سال قبل از ميلاد مسيح گزارش داده ميشود. آسياي مركزي بشمول بلخ باستان ، توركستان چيني و آسياي صغير كه وطن اصلي تورك ها بشمار ميرود. گسترش اقوام مختلف تورك در آسيا و اروپا از همين نقاط آغاز گرديده و براي امروز تورکان دنيا در وسعتي از سيبيريا تا حوزه بالکان عمدتاً در کشورهاي قزاقستان، ازبکستان، قرقيزستان، ترکمنستان، روسيه، مغلستان، چين، جمهوري آذربايجان، افغانستان، ايران، ترکيه، قبرس، عراق و در برخي کشورهاي ديگر پراکنده زندگي كرده و به شاخه هاي متعدد توركي منقسم شده اند كه با لهجه هاي مختلف توركي و بعضآ به زبانهاي عارضي صحبت نموده و بنام هاي قومي ذيل معروف اند كه بارزترين آنها به ترتيب الفبا يادآوري ميگردد:
يك - اوزبيگ - عمدتآ متوطن در اوزبيكستان - افغانستان بوده و زبان ايشان توركي اوزبيگي «چُغتايي » ميباشد.
دو - آذري - عمدتآ متوطن در جمهوري آذربايجان ، ايران و قسمآ عراق بوده و زبان آنها توركي آذري قلمداد شده است .
سه - اويغور - عمدتآ متوطن در جمهوري خلق چين بوده و زبان شان توركي اويغوري ميباشد.
چهار- ايماق - « اين كلمه مُغلي در اصل اويماق به معني قوم است » عمدتآ متوطن در افغانستان بوده و زبان آنها دري (( و ساكنين ايماق ولايات اوزبيگ نشين زبان اوزبيگي)) ميباشد. كاتب هزاره در صفحه ??? كتاب خود بنام « نژادنامه افغاني » درباره قوم ايماق چنين مينويسد “ اويماق كه به اصطلاح تاتار و مغل قوم و يا حصه جمعيت متحدالاصل اند كه در افغانستان چهار فرقه چون تايمني ، هزاره ، تيموري و زَوري موجود است كه بنام چهار ايماق ياد ميشوند “.
پنج - اسيت - اسيت شمالي و اسيت جنوبي مربوط بخش قفقازي روسيه فدراتيف بوده و زبان ايشان اسيتي ميباشد.
شش - ازره « هزاره » - عمدتآ متوطن در افغانستان، پاكستان، ايران و عراق بوده و زبان ايشان هزاره گي ميباشد. هزاره گي عبارت از لهجه خاص زبان دري است كه از بيست تا بيست و پنج درصد آنرا اصطلاحات توركي مُغلي و توركي چُغتايي تشكيل ميدهد. هزاره كه در گويش اصلي خود مردم “ ازره “ است، براي اسم مكان نيز كاربرد دارد. مثلآ گفته ميشود “ من از ازره آمدم “ يعني كه من از جاي زندگي هزاره ها آمدم .
هفت - باشقر - عمدتآ متوطن در جمهوري خودمختار باشقرتستان (( روسيه فدراتيف )) بوده و زبان ايشان توركي باشقري ميباشد.
هشت - بيات - متوطن بشكل پراگنده در افغانستان و كشور هاي همجوار بوده و زبان اكثريت و يا رسمي كشور هاي ساكن را پذيرفتند .
نه - تايمني - كه بشكل پراكنده در افغانستان زندگي ميكنند ، و زبان آنها دري ميباشد. لغت تايمني را بعضي ها به معني سوار به « تاي » ترجمه ميكنند. تاي به زبان توركي معني چوچه اسپ را ميدهد و « مِنماق» سوار شدن صيغه مصدر و “ مِن “ صيغه امر سوار شو معني دارد.
ده - توركمن - عمدتآ متوطن در توركمنستان ، افغانستان ، ايران ، عراق بوده و به زبان توركي توركمني صحبت ميكنند.
يازده - تورك عثماني - عمدتآ متوطن در توركيه و به زبان توركي عثماني گپ ميزنند.
دوازده - تورك قبرس - عمدتآ متوطن در قبرس بوده و زبان ايشان توركي عثماني ميباشد.
سيزده - تاتار - عمدتآ متوطن در جمهوري خودمختار تاتارستان (( روسيه فدراتيف )) و قسمآ در افغانستان بوده و زبان آنها توركي تاتاري ميباشد.
چهارده - داغستاني - عمدتآ متوطن در جمهوري خودمختار داغستان (( روسيه فدراتيف )) بوده و زبان آنها توركي داغستاني ميباشد.
پانزده - چيچن - متوطن عمدتآ در جمهوري خودمختار چيچن (( روسيه فدراتيف )) بوده و زبان ايشان چيچني است.
شانزده - اينگوش - عمدتآ متوطن در جمهوري خودمختار اينگوشي (( روسيه فدراتيف )) بوده و زبان شان اينگوشي ميباشد.
هفده - قزاق - عمدتآ متوطن در جمهوري قزاقستان و قسمآ در شمال افغانستان بوده و زبان ايشان توركي قزاقي ميباشد.
هژده - قرغز - عمدتآ متوطن در جمهوري قرغزستان بوده و زبان آنها توركي قرغزي ميباشد.
نزده - قزلباش - عمدتآ متوطن در افغانستان و ايران بوده و زبان آنها دري - فارسي ميباشد.
بيست - مُغل - عمدتآ متوطن در جمهوري مغلستان و قسمآ در چين بوده ، زبان آنها توركي اويغوري ميباشد. ولي بنابر عوامل متعدد تاريخي - فرهنگي نسبت به ديگر لهجات زبان توركي به ثقلت گراييده و مفاهمه را با ديگر اقوام تورك تبار مشكل كرده است . مثلآ « ينگي ييل » و يا« يني ييل » در زبان توركي سال نو را گويند؛ ولي در مُغلي « جَن شيل » ميگويند . « دومبره » دنبوره ، در زبان مُغلي « دامبر» گفته ميشود ، « تيمر » آهن ، در زبان مُغلي « تومور » گويند و قس علي هذا.» ( 4)
دولت های تورکتباران در پر تو تاریخ:
آقای یزدانی که مورخ و پژوهشگر شهیر کشور ما است، در مورد زمامداری تاريخی بيش از دو هزار ساله تورکتباران چنین می نگارد:
« ترکان در مصر، شمال افریفا، آسیای صغیر، ایران، عراق، افغانستان، هند و... حکومت های بزرگ و نیرومندی تشکیل دادند که مجموع آنها تا 40 سلسله بزرگ و کوچک می رسد.» ( 5) آقای دکتر همت فاریابی حقوق دان، نویسنده و کاوشگر کشور ما در این زمینه حاکمیت های تورکتباران را اینگونه شرح می دهد:
« دولتها و امپراتوريهاي با عظمت توركها از جمله قاراخانليان، اتابكان، كوشانيان، يفتليان، غزنويان، سلجوقيان، تيموريان، بابريان، تاتار- مُغليان، خوارزمشاهيان، صفويان، افشاريان، عثمانيان و… ميباشد.» ( 6)
آیا چه عوامل سبب گردید که عظمت پرافتخار اعصار گوناگون و حاکمیت های طلایی تورکتباران توسط استبدادیان زمان و جهل پرستان منطقه و جهان به نفاق كشانيده شده و يك پیکره بزرگ، ايل و ولس تورك را به اوزبيك، تركمن، قزاق، هزاره، قرغز، ايماق، آذر، تاتار، باشقر، قزلباش، بيات چيچن، اينگوش، اويغور وغيره تقسيم نموده و نفاق افگنی در بين آنها كمر بستند و نتيجه آن منجر به ايجاد تقريبآ ده ها دولت توركی در آسيا و اروپا گرديد و بعد از آن در امتداد این سه قرن متأخیر سلسلتا از خرد تا بزرگ تورکتباران کشور ما در افغانستان با هردم شهدی، بی سرنوشتی، کوچاندن اجباری، اسارت، کنیزی، بردگی، فقر، حق کشی، قتل های دسته جمعی تا عصر قرون وسطایی امارت اسلامی طالبان (2001 میلادی) گرفتار ماندند؟ تاریخ و عالم بشریت چرا سکوت اختیار نموده و در زمینه از داوری بی طرفانه و منصفانه کار نمی گیرند؟
آیا باز نگری تاریخ و شناخت اساسی انگیزه های چنین سیه روزی ها، نفرت ها، آوارگی ها، حق کشی ها، بردگی ها، تصفیه های اتنیکی، قتل عام های قومی و... تک تک اقوام زیر ستم و طبقات استثمارشده کشور ما واجب نیست تا اینگونه فجایع ملی بار دیگر در حال و آینده تکرار نگردند؟ آیا واجب نیست که دولت کنون افغانستان آن ظلم های را که دولت های خودکامه و شؤنیست بالای کل مردم کشور و به خصوص بالای تورکتباران افغانستان و از آنهم خاص تر بالای مردم هزاره انجام داده اند؛ عذرخواهی نموده و قاتلین آنها را محکوم نمایند و جبران خساره بدهند؟
عبرت گیری از تاریخ به خاطر سازندگی جامعه مدنی، وحدت ملی و دموکراتیک:
عبرت آفات دهر از خواب بیدار نکرد بی خبر در سایهء این کهنه دیواری هنوز
با گواهی تاریخ، تمام اقوام تورکتبار افغانستان دارای یک پشتوانه و گذشته های پرعظمت، متمدن و با افتخار فرازمند بوده که نباید از آن اغماض نمود. اینکه تورکتباران در بستر بحران های زمانه به سراشیب سیه ترین روزگار درافتید؛ و هر بدنه بزرگ و هر اتنیک و قوم تورکتبار کشور ما مورد چنان بی عدالتی ها، بیدادگری ها، حق تلفی ها، چپاول ها، اسارت ها، بردگی ها، کله منارها، نسل کشی و نابودی تا سقوط امارت اسلامی طالبان تمدن ستیز قرار گرفتند که تاریخ کشور ما خوب به حافظه دارد.
در هر مقطع از صفحات مخوف و تاریخ خونبار افغانستان که هر یکی از پیکره های بزرگ تورکتباران کشور ما که مورد بی حرمتی، تعصب نژادی، تظلم، حق کشی، تاراج، کوچاندن اجباری، سینه بریدن ها، تیل داغ ها، اعدام ها، سربریدن ها، قتل های دسته جمعی و... توسط زمامداران وقت و حتا از سوی ایلجاری های قبیلوی شان نیز قرار گرفتند؛ دردا که متباقی تورکتباران كشور كه خود نيز زير چكمه های آهنين استبداد قرار داشتند، در موقعیتی نبودند که به پاس همبستگی انسانی، اسلامی، ملی، تباری، وجدانی و سرنوشت مشترک شان از آن قوم تورکتبار که در زیر «ساطور» قصابی دولت های جابر وقت و قبایل مهاجم آنها قرار داشتند، دفاع می نمودند.
اگر عوامل عمده بیدادگری، غارت، خون ریزی، حاشیه نشینی و اسارت تورکتباران که همانا حاکمیت های برتریخواه، ظلمتگرا، قبیله گرا در کشور بوده و می باشند؛ با تمام جو تار و نامناسب مسلط در کشور، آیا تورکتباران اسارت پذیر بودند و یا به «خواب غفلت» فرو رفته اند؟ آیا تا کنون تمام تورکتباران کشور ما از فراز و نشیب تاریخ و به خصوص از تاریخ 250 سال اخیر کشور چه «عبرت» را به نفع سازندگی جامعه مدنی و تحقق وحدت ملی و دموکراسی گرفته اند؟ آیا این کلام شاعر به صورت کل در قسمت تمام نژادها و اقوام وطن و به خصوص در مورد تورکتباران کشور ما مصداق عینی ندارد؟
عبرت آفات دهر از خواب بیدار نکرد بی خبر در سایهء این کهنه دیواری هنوز
اگر تورکتباران کشور ما در این شرایط خاص با شناخت دقیق خویش از اوضاع حاکم در افغانستان و جهان به صورت مسؤلانه، آگاهانه و خردمندانه در جهت همبستگی انسانی، ملی، اسلامی، تباری و سرنوشت خودها با سایر اقوام نجیب ساکن و تابع در این سرزمین مشترک از خود تحرک تابان و جهش سرنوشت ساز را نشان ندهند؛ ثابت می گردد که هنوز از خواب غفلت بیدار نگردیده اند.
آیا این کافی است که صرفا از مظلومیت ها، محکومیت ها، اسارت، حق کشی ها، بردگی، کله منارها، قتل ها و خون های ریخته شده ای خویش شکایت نماییم و آه و ناله را سر بدهیم؛ و با درک و شناخت اساسی و علمی از تاریخ، گذشته ها و حال به فکر «سازندگی» خویش در همآهنگی با سایر نژادها و اقوم کشور خود در اوضاع کنونی نگردیم؟
یک تورکتبار که در طول زندگی آب در شکمش گرم نبوده و حتا صاحب یک پشک لنگ هم نبوده که موش های کلبه غریبانه اش را می گرفت؛ و اکنون این تورکتبار در کشورهای صنعتی و پیشرفته زیست می نماید و از امتیازات چنین کشورها به راحت استفاده می کند؛ آیا وجدان انسانی، اسلامی، ملی، تباری و کشوریش حکم می نماید که در قبال سرزمین مثله شده، مردم ماتم زده، گدایان خیابانی، یتیمان بی وارث و گرسنه، زنان بی بضاعت بیوده و اولاد دار و... جنایات تروریزم طالبی بی تفاوت باشد؟
از این کلام سعدی خوب می دانیم که چه رمز را بیان می دارد:
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟ من گرفتار کمندم، توچه دانی که سواری؟
یک تورکتبار که در داخل و یا خارج بنا به هر علل که صاحب پول، حیات مرفع و تجارت شده است؛ آیا وجدان انسانی، ملی، اسلامی و تباری اش ایجاب می نمانید که به داد مستضعفان، بینوایان، سالمندان بی وارث، یتیمان بی کس و... به قدر توان خویش رسیدگی لازم نکند و در قبال مسایل سیاسی و سرنوشت اجتماعی کشورش و انسان کشی های که توسط طالبان و القاعده در کشور صورت می گیرند، بی اعتنا باشد و فقط زراندوزی نماید؟
سعدی پیامش را اینگونه به مخاطبین می رساند:
تو کجا نالی ازین خار که در پای منست؟ یا چه غم داری ازین درد که بر جان تو نیست؟
بر روی فرزندان تورکتباران طی این دوصد و پنجاه سال اخیر دروازه های تعلیم، آموزش، تحصیل و نظایر آن کامل بسته بودند؛ و در این اواخر که تعداد محدود و انگشت شمار از آنها باسواد، تکنوکرات، نگارشگر، دیوان سالار، قلم بدست، نگرشگر، روشن ضمیر و... شده اند؛ آیا میوه ای این تعلیم را چگونه در خدمت کل مردم کشور و خاصتا در اختیار نیازمند ترین تورکتباران افغانستان قرار داده اند؟ آیا قلم ها، قدم ها و اندیشه های تورکتباران روشنفکر، دانشمند، کاوشگر، متفکر، چیز فهم و... سخندان تا چه حد در جهت حد اقل زدود جهل و یا کاهش بیسوادی در جامعه بکار گرفته شده اند؟ آیا عملا مسولیت های انسانی، ملی، علمی، مدنی، اجتماعی روشنفکران و نخبگان تورکتباران کشور ما در جهت ایجاد «پایه های» وحدت ملی، دولت سازی و ملت سازی برای یک افغانستان تجزیه ناپذیر و تأسیس یک کشور دموکراتیک فدرالی و سیستم پارلمانی چه هستند؛ و چرا از خود تحرک لازم و برازندگی مؤثر انسانی، ملی، وجدانی و روشنگرانه را در قبال مصالح ملی و منافع کشور تبارز نمی دهند؟
سخندان و عارف عصر سعدی چنین گوید:
جهان نماند و اقبال روزگار توب باد که نام نیک تو باقیست تا جهان ماند
سعدی در جای دیگر باز هم کلامش را این چنین ادامه می دهد:
نام نیکو طلب و عاقبت نیک اندیش این دو بنیاد همی ماند و دیگر مهدود
آیا به جز از خدمت به خلق الله، کدام نعمتی بهتر از آن وجود خواهد داشت؟
یک تورکتبار که در طول این سه قرن که در پایین ترین و دورترین حایشه جامعه قرار داشتند و حتا به عنوان خاکروب یک وزارت هم جای نداشت. اکنون حد اقل یک چند تنی از تورکتباران که به نام مشارکت ملی و یا سهم حقوق قومی خویش در دولت جمهوری اسلامی به کرسی ها تکیه زده اند؛ آیا تا حال برای کل خلق های این کشور و به خصوص برای تورکتباران چه خدمات قانونی، حقوقی، مدنی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... را انجام داده اند، لطفا برای مردمش حساب بدهند؟ وقتی که این تورکتباران به نام اقوام خویش کرسی های سیاسی را در اختیار دارند؛ آیا آنها تا حال ممثل اراده، خواست و آرمان های حقوقی برحق مردم و اقوام شان در دولت و جامعه هستند؟
آیا این چند کرسی های نمایشی و مؤقتی کدام درد روستایان فقیر، مریضان بی درمان، بیوه زنان بی سرپرست، یتیمان بی والدین، جوانان بیکار، سالمندان بی وارث، دهاقین بی بضاعت، ریسمان بدوشان هردم شهید و... مردم را مداوا خواهند نمود؟
با این توصیه سعدی که گوید:
ای که دستــت میرسد، کاری بکن پیش از آن کز تو نیـــاید هیچ کاری
آیا طبقات ستمکش، توده های تحت ظلم در پایین ترین نردبان جامعه و برخی از زمامداران تورکتباران در قدرت تا چه وقت به نفع همبستگی مذهبی، نژادی، ملی، فرهنگی، سیاسی، منطقوی، زبانی و... به کار و پیکار خسته ناپذیر کمر همت را نمی بندد و دین انسانی، وجدانی و ملی را با سایر اقوام و مردمان کشور در خدمت تمام توده های زیر ستم افغانستان بدون هرگونه تبعیض نژادی، قومی، قبیلوی، مذهبی، زبانی، سمتی و... انجام نمی دهند؟
اگر تورکتباران و به خصوص نخبگان و زمامداران آنها از تاریخ گذشته و حال عبرت آموزنده و عالمانه را نگرفته باشند و در جهت تعیین سرنوشت مستقل ملی و دموکراتیک تمام مردمان کشور با سایر علم برداران صادق دموکراسی در کشور مبارزه نکنند؛ در پیشگاه انسانیت، خدا، تاریخ، وجدان مردم و کشور شان به صورت دایم محکوم و سرافگنده خواهند بود.
ایجاد همبستگی تورکتباران:
حافظ شیرازی چه کلام زیبا و غبر انگیزی دارد:
درخت دوســتی بنشـــان که کام دل ببـار آرد نهــال دشمنی برکن که رنــج بی شمــار آرد
دم صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
بنابر جو تعصب انگیز، ناگوار و سلطه های مداوم حاکمیت های میراثی قبیله گرای تک قومی و تنگ اندیش در این حیطه کثیرالاقوام، کثیرالنژاد و کثیرالفرهنگ بوده که نه تنها مجال تبارز حقوق طبیعی، خود باوری، خودشناسی، خود سازی، بالندگی و... اقوام ساکن و تابع در افغانستان میسر نگردیده اند، بل «زدودن» هویت های اتنیکی، مذهبی، قومی، سمتی، فرهنگی، اقتصادی، هنری، تاریخی و... اقوام زیر ستم و اسارت و به خصوص تورکتباران کشور ما در « رأس» دستور کارکردهای شؤنیستی و جلادانه حکام، دولت ها، طبقات ستمگر و دست نشاندگان اجانب قرار داشتند که این عامل هم به نوبه خود «زیربنای» بحران هویت ملی کشور را نیز خلق نموده اند. آیا در قدم نخست تمام تورکتباران کشور بر مبنای خرد و آگاهی سیاسی- اجتماعی نیاز اساسی زمان به خود سازی، هبستگی و وحدت تباری در میان خودها ضرورت ندارند؟ اگر به طور همه جانبه میان تورکتباران مطابق حکم نیازمندی زمان، نخبه های بنیادی وحدت خردمندانه و همبستگی لازم صورت گیرند؛ آیا این کانون وحدت تورکتباران آنگاه برای همبستگی ملی و وحدت ملی با سایر نژادها و اقوام کشور مؤثر نخواهد بود؟
این را از نگاه علمی، منطقی و عقلانی باید بپذیریم که تورکتباران کشور ما از یک طرف با یک دیگرخویش دارای کتاب مشترک، دین مشترک، قبله مشترک، پیغمبر مشترک، سرزمین مشترک، منافع مشترک، اقتصاد مشترک، خواسته های مشترک، فرهنگ مشترک و آرمان های مشترک بوده و می باشند؛ و همچنان از سوی هم با سایر اقوام ساکن و تابع در افغانستان نیز دارای همین صفات مشترک می باشند. تا جائیکه تورکتباران بیشترین ستم را در امتداد این سه قرن متأخیر تا کنون کشیده اند؛ باید بیشتر از دیگران در جهت همبستگی مذهبی، قومی، فرهنگی، اتنیکی، محیطی، فکری، مادی، روانی و... تحقق وحدت ملی و نظام دموکراسی کمر همت را ببندد و عملا گام های استوار، مسؤلانه و اساسی را در این زمینه بردارند تا سایر نژاد ها، اقوام و مردمان کشور را بیشتر از خود در یک «رقابت مثبت» و پیشتاز به خاطر ایجاد و نهادینه سازی وحدت ملی راستین و طبیعی تشویق و ترغیب نمایند.
این بدین معنا نیست که سایر نژادها، اتنی ها و اقوام کشور کمتر زیر فشار ظلم، کوچاندن اجباری، کله منارها، حذف هویت، نسل کشی های از سوی دولت های جلاد و شؤنیست نسبت به تورکتباران بودند؛ به وحدت ملی کمتر نیاز دارند. نه. بلکه تک تک افراد، اقوام، نژادها، طبقات مختلف جامعه، پیروان تمام ادیان و مذاهب اعم از مسلمان و غیر مسلمان کشور ما به پایه گذاری وحدت ملی، دولت سازی عصری و ملت سازی شدیدا نیاز دارند تا «شاه کلید» آرمان های والای انسانیت، ترقی، مدنیت و دموکراسی را برای یک افغانستان واحد حاصل نمایند. اینست خواست و منطق تورکتباران کشور ما که در قبال سرنوشت مستقل ملی و دموکراتیک آینده تک تک افراد و مردمان کشور ما در افغانستان ارائه می دارند.
وحدت ملی سرتاسری افغانستان:
نه افغان و نه ترک و نی تتاریم چمن زادیم و از یک شاخـساریم
تمیز رنگ بو بر ما حـرام است که مــا پرورده یـک نــو بــهاریم
آیا وحدت ملی با تاراج ها، اسارت ها، کوچاندن اجباری، غصب ملکیت ها و نسل کشی های عصر عبدالرحمن خانی ایجاد گردید؟ آیا وحدت ملی با شعار های بی شعور و میان تهی مانند عصر حاکمیت آل یحیی در کشور تأسیس شد؟ آیا وحدت ملی با کودتای هفت ثور حفیظ الله امین تأمین شد؟ آیا وحدت ملی با حاکمیت دولت اسلامی مجاهدین خلق گردید؟ آیا وحدت ملی با تکفیر، سنگسار، زن ستیزی، اعدام، سربریدن، ترور، حلال کردن معلمین، گردن زدن روزنامه نگاران، تمدن ستیزی و... کشتار اقوام تحت ستم از سوی طالبان از سال های 1994 – 2001 میلادی در افغانستان خلق گردید؟ آیا بستر وحدت ملی و تحقق دموکراسی توسط قوای خارجی و دولت کنونی در افغانستان شکل خواهند گرفت؟ و یا آیا اینکه اصلا ایجاد وحدت ملی یک روند طبیعی، مسالمت آمیز رشد نهادهای همه جانبهء مادی، معنوی و اجتماعی جامعه با توجه با شرایط حاکم در جامعه در بستر زمان توسط اراده داوطلبانه، خواست و آرمانی حقوقی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مردم از متن جامعه خودی می باشد، نه وارداتی و نه با زور برچه و نسل کشی ها؟
وحدت ملی، از «وحدت اجتماعی» و «وحدت سیاسی» افراد، اجتماع، قبایل، اقوام و اتنیک های جامعه در چار چوب جغرافیای سیاسی کشور موجوده افغانستان تشکیل می گیرد . وحدت ملی تابع شرایط عینی و ذهنی جامعه و ضمنا متأثر از عوامل فرعی دیگری نیز می باشد که به صورت تدریجی و مسالمت آمیز شکل می گیرد. ناگفته نباید گذاشت که اساس وحدت ملی را همین تنوع و مجموع اقوام مختلف و مردمان کشور در یک کلته «واحد» سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، زبانی و... تشکیل می دهند. در این صورت هویت قومی، قبیلوی، طایفویی، عشیره وی و فردی به «هویت ملی» راستین، منظم و سازمان یافته تدریجا تبدیل گردیده که آنرا «وحدت ملی» می گویند. و یا به عبارت دیگر اگر قبایل،، نژادها، اتنی ها و اقوام کشور از منظر اجتماعی و سیاسی به صورت مسالمت آمیز و تدریجی همراه با رشد زیربنای مادی خویش عملا باهم آگاهانه، مسؤلانه و خردمندانه «مدغم» گردند؛ آنگاه هویت های قومی و نظایر آن رنگ باخته و جای آنرا «هویت ملی» اشغال می نماید. دیگر مردم از گیر مثلا پشتون سالاری، آریایی سالاری، قوم سالاری، قبیله سالاری و غیره «سالاری» عملا نجات پیدا می کنند و اراده داوطلبانه آحاد مردم از طریق کسب « رأی اکثریت حزبی» در حاکمیت سیاسی کشور مسجل می گردد، نه بر اساس سهمیه اقوام در قدرت دولتی و یا انحصار تک قومی، تک ایدولوژیکی و تک حزبی وغیره.
تورکتباران کشور ما قبل از همه به همبستگی بدنه های قبیلوی، اجتماعی، قومی، مذهبی، سمتی و زبانی شدیدا نیاز دارند و تا آنرا تدریجا در مسیر گذار به «وحدت ملی» عملی تورکتباران ارتقاء دهند. هرگاه تورکتباران با زیر بنای خرد عصر، عقلانیت لازم و کسب آگاهی اجتماعی طراز نوین خویش موفق به «وحدت نژادی» ملی و دموکراتیک خویش گردند؛ آنگاه است که در نطفه گذاری «وحدت ملی کل کشور» پیش قدم خواهند شد و سایر قبایل، نژادها، اتنی ها و اقوام کشور را نیز در این زمینه عملا بیشتر تشویق خواهند نمود. در این صورت وحدت اجتماعی و سیاسی قومی، ایلی، قبیلوی و اجتماعی باعث وحدت ملی نژادی می گردد. بعد وحدت ملی نژادهای کشور در مجموع خود باعث «وحدت ملی راستین کل نژادها» در افغانستان خواهند گردید که کشور را از «بحران هویت ملی» نجات خواهد داد و پیش شرط های جامعه مدنی، کثرتگرای نژادی، جنسیتی، فرهنگی و مردم سالاری را تدریجا خلق خواهند نمود.
هرچند «بستر سازی» وحدت ملی کار آسان نیست، اما ناممکن هم نمی باشد؛ بل کار و پیکار لازم و خستگی ناپذیر و طولانی مدت را نیاز دارد. از آنجائیکه جامعه ما دارای بافتار طایفوی، قبیلوی، قومی و نژادی می باشد. باید در قدم نخست روابط طایفوی، عشره وی و قبیلوی تدریجا در گذار خود «کتله» قومی را تدریجا تکمیل نمایند. آنگاه کتله های قومی مقوله نژادی را از نگاه رشد و شکوفایی مادی، اجتماعی و معنوی شکل دهند. یعنی بدنه های مختلف یک نژاد زیر هر نام و رسم که شکل گرفته اند، باید مطابق حکم قانونمندی تکامل نیازمندی زمان به صورت طبیعی و تدریجی بستر وحدت ملی خویش را قبل از همه در میان خودها سمت و سو دهند.
ملنگ جان کلامش را به زبان پشتو در مورد وحدت ملی چنین ارائه می دارد:
دلته هر حوک چه اوسیژی یو افغان دی تور او سپین پیداکول ملی تاوان دی
لوی هیواد به په ملــی وحدت جـوریژی دا زمونژ عقیده دا مو ایمـان دی ( 7)
نتیجه:
هر کی واقعا و عملا در مورد پایه گذاری وحدت ملی، دولت سازی و ملت سازی در افغانستان اندیشه می نماید؛ ناگزیر است که نه تنها از گذشته های تاریخی این کشور و حتا جهان شناخت اساسی و لازم را غرض «سازندگی» جامعه مدنی برای مردم و کشورخویش داشته باشد، بل واقعیت های عینی و ذهنی کنونی جامعه خویش را نیز بر پایه خرد عصر و شعور سیاسی دورانساز خوب درک کند. زیرا شناخت درست و درگ واقعیت های اجتماعی، مادی و معنوی جامعه و کشور مبتنی بر دانش و عقلانیت عصر اند که « پشتوانه» سازندگی جامعه را تضمین می نماید، اشتباهات را کاهش می دهند، بستر سازی وحدت ملی، ملت سازی و دولت سازی را تسریع می بخشند. و اگر شناخت از جامعه ناقص باشد؛ آنگاه زیربنای سازندگی نیز ناکارآمد و زیانبار خواهد بود. به گفته شاعر که گوید:
خشت اول گر نهاد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج
پس اینجاست که تمام بدنه های اصلی و بزرگ تورکتباران کشور ما باید بر اساس ضرورت زمان، منطق علم و بینش قبل از هر چیز دیگر زمینه های هبستگی همه جانب خودها را پی ریزی نمایند تا به خودسازی تباری، همبستگی تباری، خود باوری تباری، وحدت تباری و... دست یازند تا اینکه در جوار سایر اقوام، نژادها، قبایل و اتنی های کشور نقش محوری را در «هسته گذاری» وحدت ملی، دولت سازی و ملت سازی بر پایه دانش روز و آگاهی سیاسی اداء نمایند.
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت
بآن ملت سرو کـــاری ندارد که دهقانش برای دیگران کشت ( 8)
***
يکشنبه 29 ميزان 1386 خورشيدی برابر با 21 اکتوبر2007 ميلادی/ آلمان
منابع:

1- صفحات 35 -37 «پژوهشی در تاریخ هزاره ها» ، مؤلف: حسینعلی یزدانی« حاج کاظم»، جلد اول، چاپ دوم: تابستان 1372 قم- ایران.

2- منبع: سایت کاتب هزاره «برگی از تاریخ تورک هزاره»، نویسنده: پروفیسر عنايت الله شهراني.

3- منبع: سایت کاتب هزاره «برگی از تاریخ تورک هزاره»، نویسنده: پروفیسر عنايت الله شهراني.

4- منبع: سایت کاتب هزاره، مقاله «هزاره نسلي از سلسله توركتباران»، نویسنده: دكتورهمت فاريابي.

5- صفحات 35 -37 «پژوهشی در تاریخ هزاره ها» ، مؤلف: حسینعلی یزدانی« حاج کاظم»، جلد اول، تاریخ دوم چاپ: تابستان 1372 قم- ایران.

6- منبع: سایت کاتب هزاره، مقاله «هزاره نسلي از سلسله توركتباران»، نویسنده: دكتورهمت فاريابي.

7- مقاله: « موجودیت افغانستان در گرو وحدت ملی آن است» نویسنده میر عبدالواحد سادات، دانمارک، منبع: از سایت وزین آریایی، شاعر ملنگ جان.

8- انیس شماره 12 / 26 اسد 1385


محمد گل مومند بانی ستم ملی در افغانستان

محمد گل مومند- بانی ستم ملی در افغانستان
محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠

محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه زد، زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی را با خشم وکین حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته محروم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠"

محدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

محروم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافت فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومن